![]() |
![]() |
|
|
http://www.semital.com/g.htm?id=4515
آه ... که چه قدر این چند وقته لال شده ام ... کاش می فهمیدیم! اما نه ! این راز هرچه سر به مهر تر قشنگ تر... زیبای من ؛ شعری که دلتنگی ات را به یادم می آرد ...
شب از صدای تو لبریز است و هرم نفس هایت چه قدر سلول هایم را نگاه کن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 4:18 توسط کمند |
|
|
دارم دیروز نامهربان را در مهر دستانت بومیکشم. در زوایای ذهنم میکاومت. در تمام غزلهای ناگفتهای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد. بر فراز کوچه ها پرواز کن .. قصه ای را با خدا آغاز کن
کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دستهای من غنودهای و سر برنمیداری؟؟ از نازنازان بالشتهایی که صورتت را در خواب خود نوازش میدهند. کی میرسی از لنترانی چشمهنوشها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن میگیرد و شوق همنقسی با تو را تا جادهها میکشاند، بر پشتبامها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛
من دارم صرف میکنم تمام فصل بودنت را در برکه چشمهایم که دست از بیتابی برداشتهاند و مرا شرجی میکنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمیشود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم میچکاند.
من چتر آوردهام، به گمان بارش استثقای چشمهایم. من آمده بودم از چشمان تو دریا بگیرم و صدای خیس این پنجره را، به این باور که اگر در برکه کوچک من جاری شوی تو را زمزمه کند. صدایم کن صدای تو خوبست. وقتی زهره به آغوش ماه برسد پلنگان بر تو چنگ میاندازند و زهره میچکد از سقف آسمان روی زمین گرم.
نیستی و گلوبند بغض، حرفهایم را ناتمام میریزد توی گلویم و میشکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته. باید باران باران ترانه شوی ترنم نغمههایی که هی دست میبرند تا خنکای تنت را چنگ بزنند. نمیتوانم چشم بکشم از خشکسالی نابهنگامی که بر سراب چشمانم میریزد.
یکی دارد مرا جار میزند روی نمکهایی که ترک ترک شدهاند بر زخم کهنه دلم. باور نمیکنم که در کویر هم میشود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شورهزارها به خودت بر بخوری.
من باید بروم حتی اگر دل و پایم نیایند تا مرا از غربت پنجره بیرون بکشند و به خودم برسانند. بر لبهایم خندهای ترک میخورد تا شوری چشمانم، زخم زبانش بزند در هلهلههای شامگاهی که بر تو میریخت و خود را کل میزد لابلای بازیگویشی دستهای تو.
من در باور زمین نمیگنجم. حجم آسمان را کم آوردهام، باید از آنجا ستاره ستاره فرشته بیاورم برای ادای نذرهای دیروزم، تا لبیک گویم همآغوشی صبح را در بستر برچیده شب.
میروم و نمیآیی تا آرام کنم خودم را در نینی چشمان بخواب رفتهات. بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی. بگو کی برمیگردی نگاهت را کنار پنجره روی جانماز و کنار قرآن پهن کنی.
دستهای کودکی من کوتاه است از سجادههایی که تسبیح انگشتانش تو را دلدل میکند. یکی دارد حاشیه دستان مرا بهم میبافد، کنار تمام واژههایی که وامدار دیروزند و تا فردا هی باید خود را به دار قالیهایی بکشند که رج به رج بوی پاهای تو را ریشه میزنند. ***************************
چرا اینقدر فاصله میگیری از بودنهای من؟ من چند سالگیم را با تو برخاستم؟ تو در چندمین دهه از سالهای من گذشتی كه چله نشنیم را میخواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در كف دستهایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی بكشم ریاضت بیتو بودن را.
داری میروی بیمن بی خودت بیما. مرا باز به خودم وامیگذاری و میگذری. تو چیزی شبیه منی. شبیه خودت شبیه میلیونها آدمی كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشی دنیا را سیاحت كنند. من خستهام خسته. خسته از تمام تختهای راحتی كه گوشه آرامش دنیا را برای خودشان قصب كردهاند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشید میدهند.
این صبح ها را با خنكای نسیم اردیبهشت روی سرشانههای تو خستگی میگیرم بیخوابیهای شبانهام را. بوی یاسهای وحشی را برتن كردهای و میگریزی از بند بند انگشتهای من كه تو را به خود میطلبند. خواب میدیدم كه تو را هشیار میشوم و باز كابوسزده در خودم فرو میافتم.
این روزها همهاش دارند ما را از پل صراط میگذرانند كه مبادا پای نرفتهمان را كج بگذاریم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگیریم. مظلومیت این قوم دارد پشتم را به باركشی تاریخی از تمدن نداشتهمان تا میكند كه مپرس.
آمدی درست وقتی که باور نمیکردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشتهها بوی مردگی میداد و خندهها در نیشخند کشدار هرزگی، رنگ میباخت. من با تو اشهد میخواندم در سرزمین زنبورها و با تو میسرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگیهایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینهای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد.
هنوز سر از پیلهگیهایم در نیاوردهام و تو به دنبال پروانگیهایت میپری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت میترسم. گرچه از مرگ و عدم نمیهراسم. سکوت تو بیتابم میکند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت میکند!
میدانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم میکشاند تا بر سر نیزههای جهالت سربدار شوم.
نه تو قانونگذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل میباخت و ساقی بر سریر دین مینشاند: رضا به داده بده وزین جبین گره بگشا که بر من و تو در اختیار نگشاده است من آن دیگرم هرچند تو همان باشی... ****************************************** وصف تو در حریم این،غزل عیان نمیشود..... مانده به لب سخن ز تو، ولی بیان نمیشود....
پر شده ظرف شـوق من ، ز بیكران واژهها.... گفتن واژهای ز تو ، به هر زبان نمیشــود....
نقش ترا كشاندهام ، میـان حجم این غزل.... لذت درك نقش تو، كشان كشان نمیشود....
از سر شب نشـستهام،برای خلق جملهای... منتظرم رســد سحر،ولی اذان نمیشـود.....
هرچه كلام تازه را،كشیده ام به دام شعر...... این دل پیــر منتظر ،چرا جوان نمیشـود.....
گرچه تمام اینغزل،حكایت از وجودتوست..... حس رضـایتم ولی ،ز عمق جان نمیشود.....
شیشه عمر تو« کمند »،شكسته پای انتظار..... آخر كار عاشــقی ، جدا ز آْن نمیشـــود........
وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند.. هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساسم سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح برهگیهای من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا میدهد. مبادا بی بسمالله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست. بسمالله؛ به اسم الله، الهام را در ناز نازان نسیم طوبایی میآویزم که زبرجد چشمهایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفتهام. حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمیکند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده میشوم. چه کردهای با دلم که چنین وامخواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور میزند در تسلسلهای باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمیخورد.. حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمیرساند. کجاست همایی که بر شانههای ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمیفهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند.. و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟ از شانسهای نرسیده که پخته نمیشوند روی ناخامی تجربههای این روزهایی که قارقار میکنند اطراف مترسکهایی که تمام خیابانها و کوچهها را برای دیدن ما سرک میکشند تا من باز گردم به غار تنهاییم که بازهم خالی از تو نیست. باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم در ناباوری چشمانم. اما نمیتوانم... چطور من اشتیاق این لحظهها را طاقت آوردهام **********************
آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
************************
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 4:46 توسط کمند |
|
|
مرا با خودت رو به بالا ببر به هر جا كه خواهي، از اينجا ببر تو از قله ي شعر بالاتري به آن قله هاي تماشا ببر شتابان به سمت دلم پر بگير به چشمان پر اشك دريا ببر دلم از سكوت و سياهي گرفت به هر جا كه شوري ست برپا ببر به آنجا كه تنها تو باشي فقط به آنجا كه تنها تو، تنها ... ببر به شكرانه ي هر كه عاشق تر است غزلوار تا صبح فردا ببر بزن زخمه بر ساز خاموش من به يك غمزه تا اوج غم ها ببر
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سر
راهش را داد ..!! دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ... ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:43 توسط کمند |
|
|
صدای تو ...............بیداری بیشه
با تو ، از نام تو هم........................... آبی ترم خلوتی سرشار از نیلوفرم عشــــــــــــــــــــــــق ، همرنگ نگاهت می شود وقتی از چشم تو ،...................... نامی می برم لحظه های تازه ات را مثل گل می گذارم لابه لای دفترم وقتی از دست زمین و آسمان لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛ خستگی های خودم را ، پیش تو در کنار دفترم می گسترم بعد از آن ،....................... حرف دلم را بیت بیت اندک اندک ، بر زبان می آورم ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم تو لجوجی ، .....................من پر از شور و شرم گرچه تو از من ،.............. کمی شیدا تری من هم از تو ، ....................اندکی عاشق ترم تو اگر یک لحظه پروازم دهی شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم... ******************
از جایم بلند شدم ، پنجره را باز کردم و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست ! شنیدم که کــــــــــلاغ دیوار نشین حیاط چه صدای قشنگی دارد ! فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم ! فهمیدم که عشق ، آسمان روشنی دارد ! روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ، دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ، و جهان را در آغوش گرفتم ! ***********
پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:16 توسط کمند |
|
|
افسانه چشمان تو غریب است ..مانند برکه ای نا آرام و در حال گریز ..من التماس نگاهت را با معصومیتی تمام فریاد کردم و هر شب نوشته های عریانم را در کوچه و پس کوچه های شهر به دست نسیم صبحگاهی سپردم .. هر شب از راز چشمانت نوشتم و ترا با قلمم به شهر بـــــــــــُت رساندم ..و دست آخر از نامه گذشتم .. دلم یک همدرد میخواهد .. قلمم یک همدرد است اما هر چه مینویسم ترا فراتر از نوشته هایم میبینم ..وای قلمم کم کم میمیرد و من میمانم و بغضی که در گلو به شیدائیم دامن زده است .. . **** برای دیوانه نویسی های شبانه ام …بهانه ای جز گلایه از تو ندارم
غم عشق تو از غمها نجاتست............. مرا خاک درت آب حیاتست همین دیروز بود که نگاهم به چشمانش حلقه شد .. تمامی من غرق یک نگاه و تمامی او مست این نگاه .. تازه داشتم به این باور میرسیدم که عصر یخبندان عشق رو به زوال است . و گرمای حضورش قندیل های بی احساسی رو در من ذوب میکند .. ولی هیهات .. او فقط تصویری از عشق بود .. مات و مبهوت .. اما من . آنقدر غرق او بودم که حتی رفتنش را ندیدم .. جـــــــُرمم این بود که من سرشارم . لبریزم .. و او پاسخگوی این همه احساس نبود .. **** من پذيرفتم.............. که عشق افسانه است اين دل درد آشنا................................ ديوانه است مي روم................. شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت کنم مي روم................ از رفتن من شاد باش از عذاب ديدنم آزادباش گر چه تو.............. تنها تر از ما مي روي آرزو دارم ولي ....................عاشق شوي آرزو دارم بفهمي درد را................. تلخي بر خوردهاي سرد را
دوباره از تو گفتن... نه نباید....بازم اسم تو بردن... نه نباید...شب دلگیر از یاد بردن تو....بازم خواب تو دیدن... نه نباید..... ***** ای که یاد از یادت عطر آگین شده ....یاد تو بهر دلم آیین شده ....ای رفیق شعر باران های شب ....شاعر بیدار شب پیمای شب.... نیمه شب های غزل یادش به خیر..... خاطره ، طعم عسل...یادش به خیر ... دور از جانت ، کمی بارانی ام... در حصار خاطره زندانی ام .....همدم بــــــــــــُهتم...سر شب تا طلوع ....همره تکرار دردی بی شروع ....گفته بودم شکل اشعارم نی ام.... گاه همرنگ شب و ویرانی ام... من شراب بغض را پیمانه ام..... ناخوشم ، گیجم ، گمم...دیوانه ام.... از تبار عاشقان بی مزار ....آخرین جامانده ام در این دیار ....گاه بهر لیلی ای مجنون شدم... باز دیگر گون و دیگر گون شدم ... تشنه ام ، لب تشنه ی یک جرعه خواب ....آفتاب عشق را بر من متاب.... باش ، اما با لباسی تازه تر... تا نمانم با هراسی تازه تر.... خسته ام ، ناچار از تنهایی ام... ای که از فرسنگ ها می پایی ام... از زبان شعر من دلخور مباش .....حاصل قلبی ست زخمی ، پاش پاش ... گر چه روحم جنس یک دیوار نیست... ... ... (( من چه گویم ؟! یک رگم هشیار نیست ))... ****** ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
یه شب از همین شبا اسم منو ****************
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
كبوتر زخمی نگاهم.... آن هنگام كه در دشت روشن چشمانت به پرواز در می آید
عشق امانت با ارزشیست.. کجا آن را به ودیعه میگذاری ؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:28 توسط کمند |
|
|
... باری:
وقتی «او» با همان وحشتِ خاموش می خوابید « من» بیدار بود و به جستجوی لولو که می آمد تا بترساند و گریستن برای بیداری را به خواب و سکوت برساند و سکسکه ی ترس بود و در خواب تکان خوردن، پریدن تا شیرِ بریده بریده از نای بیرون ریختنو «من» به «او» گفت: از سیری ست و« او» که نه: از اسیری ست. یعنی که هر دو اثیریِ «الف» بودند یا نبودند. مسلخِ مدرسه بود و جنجالِ اجتماع .« من» دل به افسانه می سپُردو «او» سر بر ضریحِ پولاد می کوبید. هر دو در رنجِ عظیم جستجوی منجی با اشتیاقی روشن می سوختیم .« من» را بیمِ مرگ و فنا« او» را ذوقِ لِقا و امیدِ بقا گوژ پشت می داشت.« من» بر حباب می رفتمو «او» در خلا خوش می خرامید .« من» نسلِ سنگ می شدو «او» صرافِ فکر. با طنابِ تاریخی و هوسی سوزان از چاهِ برهوت و هپروت آب برمی کشیدیم و جگرمان بیش از پیش نمکسود می شد. خشنود به خود و از خرابیِ خود بی خبر .« من» دردآشام می شدو «او» خون آشام؛ پس یکی سفرساز می گشت و یکی مسافر سوز .« من» خاموشیِ مشوشی می شدو «او» آشوبی آشنا که از متن و بطنِ «من» برمی آمد .« من» از حرفه ای بودن حرافی را می آموختو «او» حیله و حماقت را. هر دو سپاهِ افسوسیان بودیم. آب از جویِ «من» می رفت و در جوی «او» جاری می شد و با اینهمه جانِ هر دومان خشک بود .« من» آشیان بر شاخِ آهو می نهادو «او» به شکارِ آهو می آمد. فصل، فصلِ خصومت بود و ما تبارِ تباه شده از پذیرشِ هویت خویش طفره می رفتیم .« من» شعار می دادو «او» شهید می شد، «او» هیزمِ حریقِ «من» را با قهقهه تهیه می دید .« من» در برابرِ جبرِ «او» مقابله می کرد.« من» می گریستو «او» تازی وار، تازیانه می زد. نه «من» نه «او» کوچگاهی نیافتیم و باد به دست ماندیم: حلقه به گوشِ حقد و حقارت. پس ما آموختیم که «مِن مِن» و «مَن مَن» کنیم و حرفهایمان را جویده نجویده، پنهان و در پسله و با ایما و اما و اشاره بزنیم تا مقبولیتِ «من»،«او» برقرار بماند .بعدها او دیگر نمی خوابید و من می خوابید. او و من یا گزمه ی «ما» شدیم و یا زنبه ی زور و ظلمِ «ایشان»= مایِ کهن- تازه، به بازو کشاندیم و بام و باروشان را با خشت خشتِ خَشیَت ساختیم و بر پلاسِ خسبیدیم و از دردِ خود دانه افشاندیم و ماحصلِ سرماگَزیدگیِ دسترنج خویش، دستاس دستاس کنان به مطبخشان، روانه ی رواق و بارگاه نمودیم و نطعِ تعلق گشادیم و گشاده روی گردن نهادیم. تکریم کردیم و تحقیر دیدیم .من و او حرفهای تحریف شده ایم محصور و مصادره ی نادانی و ندانم کاری؟ چیزی دردچینِ جُبنِ جبینِ ما نبود و ما دخیل بر خیلِ خیرخواهشان بستیم و گسستیم و نرستیم و خمیازه ی خیال همچنان آهِ در بساطِ بی انبساط بود و بود. تن به تاک تکیه دادیم به آغوشِ دخترِ رز زیرکانه گریستیم و گاه رذیلانه رقصیدیم ...من مترسکِ مستِ او، او لعبتک و خصمِ من. مرید و مراد، رمال و شیاد و دجال در مزرعه ی محاوره مان روئید و روئید .من شبانِ او، او رمه ی من. هان! برهان همان لولویِ سرخرمن و اهمالی که حمایلِ حماقتِ گردن بود، همان داغِ یوغِ غارتِ غیر. بردابرد! برده گانِ بُردبارِ زیرِ بار و کار، اینک ساحران و مظلومیتِ عِذارِ عابدانه شان، آب و دانه شان با شما !معصومیتِ من، خلاصه ی معصیت او بود... و در همان حال جمعی از من دگمه های فرنج اش را به خشونت و دُگم می بست و گروهی از او به مستمسکِ ایده آل و ماورا باوری روزگارِ بی نفوذ و بغرنج را می سُفت. یکی به انکارِ دیگری به گماشته گی و مزدوری و یکی در تأییدِ دیگری به خودکُشی یا خودکِشی شاد می شد. یا لجاج بود یا تسلیم آن سان که حجت از هر دو می گریخت .یکی به تام و تمام خواهی، متانت و وقار و مدارا را هبا می دانست و یکی جدال با جلاد را کار و کارزارِ وجدان می پنداشت. و برای هر دو غیر از آن، شروعِ فرسایشِ شرطیِ فکر و فلاکت بود. غافل و بی اعتنا و عنایت به آنکه جباریت، انجمادِ جمعیِ من و او بود .زره ی ما درازنای تزلزل و زبونیِ ما بود؟ سپس قصه ی حِمار و حمال گفتیم و از خنده گریه اشک به چشم اندر نشست و هاله ی واهمه ما را چنان بیخود نمود که یا به تلنگری گُر می گرفتیم و یا گله گله به کشتارگاهِ دلخواهِ او و به بوی قصیل اش غش و ضعف می کردیم .من به شوخی و مناقشه او را به استثمار سپرد و او قیمومیتِ من را به قصاب. من باغِ تک درختی خواست تا آن درخت را دارِ او کند .« من» از منزلت پرسید: منزل ات کجاست؟او گفت: به مزبله اندرعیان .او برای من از دو حس گفت؛ حسِ سیراب شده و حسِ سرکوب شده آنسان که اصالتِ حواسِ انسانِ ما به هم ریخت. من متصل او منفصل و گاه معکوس. یکی نسلِ بحث شد و یکی نسلِ فحص. نسلِ عصیان و نسلِ نسیان. نظمِ نظری، غریزی، ریاضی و... ما نه انسجام که انهدام می جستیم؛ آلاخون والاخون. یکی فتیله ی فاجعه می جست تا ازرق کند رازقی های من را. یکی رجعت به جنت می طلبید و آرزوی دوزخ برای او داشت .من، ملحد را حمد می گفت و او تکفیرش می کرد. من و او متضاد و مکمل بودیم و نمی دانستیم و سفر از کثرت به وحدت هرگز ممکن نگشت. چارقِ بیچاره گی و سرگردانی در پای بود. یکی به نه جان باخت و یکی به آری خوان یافت .ما را همیشه ریسمان و سم مهیا بوده است. از ما بهتران و دوال پایانِ گُرده سوار نیز آماده بوده اند؛ هم شفیق و هم شقی با آن شقشقه ی دهان و شکنجِ رایج. فگار و بیگار رایگان بوده است من را و او را .من؛ دژبانِ قلعه ی غیر بودن- شدن را به تجربتی همان دژخیم بودن و در فلاخن خرد جز من- نه منِ مألوف به آلاف و علوف- من= دیگر، منِ «رَمبو» که گفت: من؛ دیگریست می دانست. ما دچار جزم اندیشی و جذام بوده ایم آنطور که حزم اندیشی چیزی جز سخره و ریشخند نیست .ما سگالش را درک مشترک بشری ندانستیم تا آنکه سخن کُشان و بازارگانانِ مرگ مجالِ جلوه و جولان یابند .« من» واژه ی مصلوبِ وامانده در پسِ حصارِ قدرتو «او» مسدود کننده ی ما بود و طرد خرد و خردمندی وطراری را طلب می کرد. گاه بادسنجانِ مستعد بسی سختگیرتر از حاکم و والی و داروغه عمل می کنند و کیوان را در آبریزگاهِ خودکامه گان می جویند و زگالِ زورمداران گاز می زنند و دست و دهان سیاه می کنند :من و او را استسقا یکی ست. ما نگذاشتیم دلمان بازی بازی کنان تا کودکی برود و کابوس از تن بتکاند و پشت به کائنات کند و در کارگاهِ آگاهی- شاید- نشان و اشاره ای از کاشفِ عشق و آن گُلِ گمنام و خاموش در حاشیه ی راهی که به همه ی پنجره های جان و جهانِ انسان گشوده می شود، بیابد. با همان غریزه ی بازی و به وزوزِ زنبورها و حضورِ عسل سرمست شود؛ و با پروانه ها تا انتهای تنهاییِ آفتاب برود و کودکی اش همچنان روئینه تن و معتبر بماند ...و ما در تمامِ آناتِ تنهایی چیزی پاکتر و زلال تر از اشک نشناخته ایم آنگونه که خدای را به- خود آی – و مخمصه ی شک درانداخته ایم.تا قامت قائم کند به ذاتِ انسانی و مشغولِ ذمه ی هیچ، خدایی نمانده و نماند .زیرِ شبکلاهِ ما کاکلیِ کوچکی ست که به کاکلِ کودکی مان نُک می زند و می خواند: اینان صورتِ بی حقیقت اند، چیزی را به چالش نمی کشند مگر به چاله اش اندر فکنند. من کنجِ دنجِ دلواره و مغازله ی عزلت و مردم گریزیِ بی شوکتی می جست تا پسندِ او نیز باشد. ما رد بر ردِ هم آمده ایم. از تجربه ی جان و جنگلی در جولان تا آسمانی در کاسه و ماه یی بر درختِ تخیل و تخلخلِ مخملی تا تخریبِ ریب و ریم، و رهروی ماهرِ رهیق و ...« او»، «من» را مومیایی می خواست و از حرکت و تحول باز می داشت و آن « محالِ»، بافته از اندیشه در مجالی دلچسب، گبز و گبرانه و موسیقیِ ستیز و تعارض را کفر می انگاشت.« من» القصه خانه تکانیِ تن از هر خدای خالی و خواب زده می خواست.@};-شهروندِ عشق و شعر و شرابِ اندیشه می شد. هرـ نه بودی ـ بود می شود و هر بودی نابود. هر، بودی ـ نه بود ـ تواند شد و هر نابودی بود. بزرگترین توفیقِ ما توقف در نقطه ای بود که تازه تفکر آغاز می شد. چراغی از نفرت و نفرین و کمربندِ کین کشی و شهادت در ما روشن شد تا پیرامون تاریک و خاموش بشود. من توبه و استغفار کرد و برگشت و او به پیشوازِ من نیامد که اکنون پیشوا او بود. آن من که برنگشته بود برای او که بغل بغل فیلمِ «کیا و مخمل و...» آورده بود هورا کشید .آن من به «شیرین» پُلوی او عادتِ «عبادت» داشت .آن من که رنجِ بزرگِ دربدری کشیده بود او را که «گنج» برده بود، به رهبری برگزید. سخنانِ کفرآلود گذشته ی من را اکنون او تطهیر می کرد. دل در گروِ «انصارِ» فصا پیما بستیم تا او «درفشِ وحشت» را بر ماه برافرازد. و باز تهی دست تر از پیش پشیمان نشدیم! و همچنان دست در دیسِ دگردیسی می چرخانیم .بر حذر باش که این دست و دهن آبکشان خانمانسوزتر از سیل بلا می باشند [صائب]ما به ضیافتِ آزادی دست نیازیدیم. یا در سنگلاخ چرت زدیم و یا بی حوصله چرتکه انداختیم دور خودمان چرخیدیم و هزاربار راهِ رفته را از نو طی کردیم، بلاهت راحتِ جان و درایت رایتِ مردن. بیشترِ کنکاش و تلاش مان صرفِ شناختِ تودرتویی عاقبت و مناقبِ تقیه و خندیدن به روزگارِ دوزخیان شد .و در غرقابِ حماقت و غفلتِ خویش غوطه زدیم و می زنیم.... و دچارِ محاقِ هولی شده ایم که چنان عرق بر تن می خشکاند که مگو و مپرس ...گاهی همه ی ما ضاربِ ضمیرِ دیگری می گردیم تا ضمانتِ من و او مستدام بماند . شمس: خُنُک آن که چشمش بخُسبد و دلش نخُسبد! وای بر آن که چشمش نخُسبد و دلش بخُسبد. من گفت: خوشا آن کس که چشم و دلش نخُسبد!و او خندید ..........................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:47 توسط کمند |
|
|
کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا **************** در آستانه عشق در آستانه عشق دارم میام ای دیار عشق*** ******************************* در آستانه شبی دلگیر .. *** باز در حجم زمستاني سردي ديگر... سايه گستردشبي ديگرو دردي ديگر... شب نفرين شدهء رآيت يلدا بردوش... شب ننگي علم كشتن فردا بر دوش... شب آشفته شبي شوم شبي سرگشته... شبي از سردترين قطب زمين برگشته.... امشب از مملكت زاغ وزغن مي آيم... از لگدمال ترين سمت چمن مي آيم... گفتني ها همه راز است ولي خواهم گفت... سراين رشته دراز است ولي خواهم گفت ...من فروپاشي اركان وفاراديدم.... خوش نداريد ولي اشك خدا راديدم..... چه چمنها كه نروئيده پريشان كردند ....چه خداها كه فداي دوسه من نان كردند.... چه لطيفان كه به پيران حبش بخشيدند.... چه ظريفان كه به مشتي تن لش بخشيدند ....همه راديدم ودر بسترخون خوابيدم ....اين حكايت تو فقط ميشنوي. من ديدم..... شهررابادهن روزه به دريابردند..... كوزه بردوش به دريوزه به صحرا بردند... آشنا مردي وعصمت به اسارت رفته.... خم نه پيمانه نه ميخانه به غارت رفته... ديده آماج كمان است قدم برداريد.... سينه تاراج خزان است قلم برداريد... تا به كي زخم زبان رخنه كند درتنمان ....وبه جائي نرسد خون جگر خوردنمان ....كم به اين ورطه كشاندند وتحمل كرديم.... كه به ما آب ندادند ولي گل كرديم ...كم پراكنده شديم از دم درهاي بهشت ....به گناهي كه نكرديم وقلم زودنوشت ...كم تورادرملاءعام ملامت كردند.... كم نوشتيم ونخواندند و قضاوت كردند .....ترك اين طايفه كن حلقه به گوش دل باش .....تو سليماني واين ران ملخ ؟؟عاقل باش..... به سر خانهء اجدادي خود برگرديم ....شهررسواست به آبادي خود برگرديم.... حالي از عقل درادشت جنوني هم هست.... وينطرف ورطهء آغشته به خوني هم هست..... فخربازي يله كن روز نگوني هم هست... (يوم لاينفع مالي وبنوني هم هست)... ننگمان است سرازباغ بدر بردن تو.... ازكس وناكسشان سنگ طمع خوردن تو... مرد مگذار تو را رام ونمك گيركنند... برسرسفرهءگستردهء خود سيركنند ....تشنه اي باش بميروسراين كوزه مرو ....كوزه بشكن دهن روزه به دريوزه مرو.... هيچ پرسيده اي ازخود كه جلودارت كيست ....در بيابان عطش قافله سالارت كيست .؟؟...چهره پوشي كه به نام من وتو آدم كشت.... مرگ موشي كه فشانديم وفقط گندم كشت ...اين خوارج همه راغرق ريا ميبينم.... برسر نيزه نه قرآن كه خدا ميبينم.... درشبي تنگ قلم گمشده احساس كه هست ....دركف جنگ علم گم شده عباس كه هست... شعر پيراسته تقديم فلاني نكنيم.... رخنه دردين خود ازبيم فلاني نكنيم... آلت دست فرودست تر ازخودنشويم.... نردبان دوسه تن پست تراز خود نشويم ....اي مسلمان يل ناموس پرست خودباش.... گبر اگرميشوي افسار به دست خودباش.... بذراحساس دراين وادي مشكوك مريز.... قيمت دّر دري درقدم خوك مريز... برحذرباش ازاين طايفه پيمان شكنند ...ميهمانند به سر سفره نمكدان شكنند... دردها سربه هم آورده خدايا چه كنم ...مثنوي واژه كم آورده خدايا چه كنم... هربيابان زده مجنون شده يارب مددي... قاف تا قاف جگرخون شده يارب مددي ....يابزن ازلب اين قوم به دل دهليزي.... يابرانگيز دراين طايفه رستاخيزي..... شايد اين چوب سترون گل اميد شود ........وين شب يائسه آبستن خورشيد شود .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:33 توسط کمند |
|
|
خداحافظ
بايد امشب بروم آره ، هر انساني حق داره كم بياره ، هر آدمي حق داره در برابر بعضي ناملايمت ها ، نامردمي ها ، نامهرباني ها شانه خالي كنه . هر كسي حق داره در برابر هجوم انبوه غم از پا بيفته ... خداحافظ ســطر دهم . سکوت معلَّق . صدای تو هِی داد زد درون خودش مرد ِ نيــمه جان اپیزود اول: برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونه است...
برگ خسته در گذرگاه زمان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:40 توسط کمند |
|
|
این پست تـــــــــــــقدیم به دوست عزیزمون . وبلاگ نویسی که همواره سایه به سایه در کنارم بود .................... عـــــــــــــلی جان همیشه دلتنگ حضورتیم . هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی همراهی همراهان، ...نیمه راه ...مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری ازنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.....شکوفه های انتظارسربرنمی آورند.طاقتم روبه سراشیبی نهاده است .دوری از بهار...سزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود....وامیدم را به دستهای مهربانت دوخته بودم، ...که شاید تنهایی ام را رونق بخشد....و کلبه حقیرزندگی ام را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل سازد.... و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری، چلچراغی ازنام تو برسقف خانه تنهایی ام آویخته ام. که ازمهرتابان نیز افزونتر نور می پراکند.مرا تاب این همه روشنی نیست. چراغ دل به آرزوی دیدار روشن داشته ام.و صبرم را بر دشت سبزامید کاشته ام.. تا مباد خشکسالی ایام نبودنت.... ویرانش سازد... هیچ باورم میداری که بدینسان تو را برمعبد دلتنگی هایم ، پرستشگاه زمزمه های عاشقانه خود کرده باشم؟..... هیچ باورمیداری درنبود تو ، هزارمرتبه کشتی ساخته ام، تا نوح چشمهایت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول امیدم بیفکند؟. هرکسی راه به خیر خویش می برد. جزعاشق که تلاشش خیردیگری و دیگران است.کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم ..... سبدی ازگلهای ُرز برای مزار بی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم....که دیری است کسی برای رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد.... وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.....ازطعنه و نیش دوستانه، گلهای محبت نمی روید.... هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویند....ومی بالند...
باغبانی چون تو باید ، تا درختهای سیب زندگی مان از خطرهای درکمین، درامان باشند . پاییزسرد که ازراه رسید صبورانه تاب آوردم.تا پاسبانی کنم ، نهال تازه کاشته دوستی مان را. چه سرمایی برمن بارید درزمستان بی کسی ام. شباهنگام دراشکهایم غرق می شدم.وصبحگاهان با تپشهای دلهره قلبم از جای برمی خاستم.لرزش دست و پایم را زیر لحاف خیس ازاشکهایم پنهان می کردم. در خود می باریدم ، کوچک می شدم. کوچکترازصدای جیرجیرکی که زیر پای کفش عابری لگد مال شده باشد. اینگونه ،خبرزنده ماندن ُرزها را برای بهار بردم. بهاربوی تو را می داد.بهاریعنی تو ، وقتی که لبخند می زنی. وقتی که سلام می کنی. وقتی که سلامت باد می گویی. زیرسایه نگاه توست که می شود تا همیشه سبز بود. بهار بود. سلامت بود. تو آغاز روئیدن بودی.و باغ را گمان رفتن توهرگزنبود. رفتنت دل جاده های هرازرا که به آمل سرازیرمی شوند به دلهره انداخت . چندی است ،ازهرازکه نه ، ازدماوند سقوط کرده ام. آیا هراز دردی دردل داشت که مرا تاب نیاورد؟. یا درد من بیش ازطاقت سنگهای سرد و یخزده دماوند بود که ازهم فروپاشید؟. یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم. وهرکجای این البرزبلند که باشی، سلام من نثار توست.و خوبان را دل به چنگ آوردن ،جزبه سلام گفتن و سلامت خواستن راه نیست. و آسمان چقدر کوتاه است وقتی می خواهم ازقامت اندیشه های تو ، بوسه های زندگی را بچینم سپاس عالم و آدم نثار سینه های صادق و صمیمی .که عشق را بر سفره خانه دل آدمیان می نشانند، تا آدمی ازنفس کشیدن درمیان زمینیان وآسمانیان خجل نباشد. و آنکه عاشق است همه چیز دارد. و آنکه راه دوستی نمی شناسد ، ازراه آدمی بدور است. موج ايام مرا بسوى غروب زندگى كشانده است برتارك دوستى ها اى اصالت خوبيها .........................علی هر جا باشی بیادتیم ...................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:5 توسط کمند |
|
|
بادِ دیوانه بیرون از معبدِ زمان صفیر می کشد. صدای سوتِ تازیانه ی ترس می دهد بر عریانی زمین. زمین تهی از تو است و بی انتهاست زخم. زمان در باد می پیچد و چونان پیچکی راه بر معبرِ باغ می بندد. باغ دهان می گشاید و مار با فش فشی افیونی نیش به ریشه ی فریب و وسوسه ی افسانه می کشد تا از شکِ خویشتن به درآید. شیطان شولای شعر بر سر می کشد تا واژگان تن از سنگینیِ عبوسِ خدای بتکانند. ریشه های پریشان نشانِ تو می جویند و در بوی تو چنگ می زنند که هر حریم در حریقِ حکایتِ تو قرار می یابد. شاخه های درختان دیوانه وار و بیقرار می رقصند: سماع صرعیِ مستان، گیسوان رها و آشفته، پاها برهنه در کوبشِ دایره و دف بر مسیرِ نقشِ راه شیری، سحابِ دستها در پیچشِ رنگ رنگِ یگانه گی ست؛ سپید در سپید و هر پرده سپید تر از هر سپید. و بر جامه های پاره پاره شان ژاله ی روشن می دمد و دهلیزی به دهلیزی دل می گشاید و از هزار روزنِ تُو در تُوی هر دهلیز، تو ایی که به جلوه اندری و باز هم تکی و شوق بر شوقی...
بیگانه ای در درون من به هق هقی غریب می گرید:« کجا بیابم ات که بیابان با تن ام یکی ست. هر سو؛ سوسوی بی جهتی ست و هر جهت تو ایی، همراه و همدم نیز؛ اگر بیابمت» تشویش و اشکهایش شبیه کابوسهای کهنه ی من است. دیوارهای دلداده به هم نفس می کشند و در گوشِ حوصله از تو می گویند. باغ برهنه است و پرچین ها سوخته اند و آلاچیق های پراکنده در چمبرِ چموشیِ باد خاموشند. آسمانِ سردِ کلبه ام مه آلودست و بر جدارهایش بوران، طبلِ آسیب می کوبد و آشوبِ تراشه هایش، رازِ آوازی سترگ را آشکار می کنند، که تنها در کلامِ کبودپوشان می گنجد. تُندر هزار نقشِ هول می پاشد بر جریده ی جان که هم محنت بُوَد و هم هلاک؛ هم ستیز بُوَد و هم گریز. روی رؤیاهایم برف، سنگین به سانِ سنگ می بارد. زمین و آسمان در هاله ای از زوزه ی گرگ، گرد بر گردِ هم می گردند و طعمه ی نیم جان از حلقومِ هم می ربایند. زورقی در تورِ حیرتِ خویش گیر کرده است و ماهیان نُک به تخته بندِ زورقِ خزه پوش می کوبند و جلبک ها صدای صدفی را در خویش می پوشانند. فریادی از فراخنای خالیِ دریا بر شن شعله می کشد:« اینجا نیز نمی یابم ات که تمامِ تن ام میانِ آب ست و آب از من درگریز و دشنه ی تشنگی رگ و پی می زند به ناگزیر»
من می لرزم و در آینه ی خاطراتم پیر می شوم و خطوطِ سیمایم راه بر حدسِ سالیان می بندند. پنجره هنوز سبز است و قلبِ بیدستان گشوده تا ستاره ی سیال. ستاره ای که تو بر مینا و مینو برنشانده ای. در گُلدانِ گوهری ام گُلِ یخ می روید. تصویری غبارگرفته در قابی کهنه که چیزی را در یادِ کسی فرایاد نمی آورد. رگبارِ شنها تصویرِ مواجِ یک سراب را در خود فرو می برند؛ به سانِ جذبه ی یک فریب، مانند پژواکِ اغفال به گاهی که خامُشان خاک دیگر نمی خوانند و سکوتِ مضحکِ یک فاجعه تکرار می گردد:« در پنجه های جهان جان ات مچاله می شود و جهان دوباره رونق از تو وام می برد اگر دوباره بیایی و بامدادِ بیکران را بگیرانی» کسی چنگ می نوازد، آهنگِ ناگزیرِ پشیمانی است. آنگاه که نمی بایست، از دست دادن چگونه مُیسرگشت! سهمِ من پائیزِ حزن انگیز و زمانِ به یغما رفته است. و شَفَقت در شَفَق به جانبِ بی جانبی راه می سِپُرَد. دروازه ی همیشه بسته و بندری مسخ شده و باراندازی متروک، که در خوابِ جاشوان روشن نمی شود. پلی واژگون میانِ مَجاز و حقیقت است:«گوش کن به ضربه ی تبر و نعره ی سرخِ جنگل از گلوی چکاوک به گاهی که چکامه در گلویش می ماسد! نگاه کن به غرق شدن در ساحلِ بی ماسه و لیسه ی طغیانِ غم و نغمه ی تنهایی، هنگامه ی بیگناهی به گاهواره ی برهوت و رهاشدگی» برگها می ریزند و مرا آشیانه ای آشنا نیست. بالِ خسته بر غروب می سایم و سایبانِ کوچکی به دیده در نمی رسد. راهِ بی مصرف، تافته و تفته در گدارِ بی خویشی، مسافر را از دست داده است و سپیده دم بر سنگچینِ راه نشان نمی نهد. افق در قُرُق رنگِ خاکستر است همسانِ دروغی بزرگ. پیرامونم پُر از پرتگاه است و هر سنگ تابوتی معلق از نفرین. سراسرِ شب صدای شومِ شکستن به گوش می رسد. احساس می کنم با حسِ خوابگردی تب زده و هذیانگو به جستجوی رهایی ام؛ رها در رایحه ی تو تا دل زیِ زنگار نگردد. منظرِ تسکین و آرامشِ تو را گم کرده ام:« ای عشق بگو که پرستوهای گریزان باز گردند و دوباره روی کاج ها آشیان گیرند و گلِ سرخ، روحِ رؤیا را سیراب گرداند؛ در پناهِ عشق و بی حدیثِ مسلخ و صیاد. توایی که یکه و تابناک می تابی و عاشقان رُقعه ی نام ات بر دل نقر می کنند.» جوانیِ من مست و سوت زنان در خیابانهای خالی پرسه می زند. با کلاهِ لحظه اش در دست بازی می کند. باد موهایش را، مانند یالِ دودآلودِ اسبهای هراسان پریشان می کند. به خود می گویم:« قلبم را به جنگلِ با شکوه ببر. کنارِ شقایق ها، آنجا که برگها، دیوانه ی آتش اند و آتش سرشارِ رنگهای جاریست که از سرانگشت های تو نشان و شوکت می یابند» جوانیِ من نفس زنان از من می گریزد و راه، میانِ ما قد می کشد و از حضورِ هم، غایب می شویم. آسیمه سر به خیابان می دَوَم. پاهایم از این خاکجای تا ناکجا کشیده می شود. با بالهای پریشیده ام بر صفحه ی باد ماجرای وجود را می نگارم. میانِ میدان، گردبادِ برگ است و طوفانِ زرد که بساطی سبز را درهم توده می کند و اسیرِ رسن می دارد. خیابان رخِ خواب می خراشد و جز ما کسی نیست. انعکاس صدای پاها و سایه که در هم درنگ می کنند. سایه ی وهم به پروازِ شیفته ی پرنده ی کوچکی به سوی عطرِ قصیده ی دریا می ماند و پاهای تاول زده دُرُشتیِ زمین را به درد، درمی نوردند. جوانیِ من، مرا دلسرد ترک کرد، سایه ای بود نزدیکِ من و من بس دور می رفتم تا با تو بی سایه بمانم. دگرباره خود را می یابم؛ در زندانِ کوچکم رنج می کشم. پرنده نیک می داند که قفس؛ هرچند از فَلَق نَسَب بَرَد و رنگ از بنفشه و میخک و زنبق، زیبا نیست، که لَون از رؤیا می سِتُرَد و دستانِ رؤیا از رنگهای تو گرما می گیرند اگر بیایی و بمانی. نگاه کن! دریا بر بستری از سنگهای سبز غنوده است و تموجِ جان اش تویی. تبسمِ آفتاب بوده ای و بر فرسنگسار می تابیدی و گمشدگان را راه می گشادی، بسا حسرت در بی اشارتیِ تو، که ایشان را اشارتی. از هر طرف بر نهایت عرصه بسته ای؛ تو نهایتی و بی تو نهایتی متصور نیست. و بی تو بر هر طریق، آنچه می یابیم جز یافتنِ نایافته نیست. و تو ای عشق می توانی اسبهای سپیدی را بنگری که در دشتهای خشک؛ شتابان، سرکش، تنها و بی مقصد می تازند. بر پیشانی شان شبنمِ خستگی می درخشد. چه کسی به من گفت:«نفرین به جهنمِ تنهایی! هنگامی که با مدارا و دلیر از زیرِ رگبارها می گذری، خاکسترِ پرندگانِ تبعیدی را بر اقیانوس بپاش، آب، زلالی و تپش از تو می طلبد. برقِ اشتیاقی، که ناگاه در نگاهِ عاشق می درخشد.» چهره ی زمین ملال آور است، ماه پنهان است و چشمه ی آتش خاموش. با دامهای زمینی و بن بست های مسقف، چگونه می توان راه سپرد؟ اگر تنها یک لحظه آسمان از آنِ من می ماند تمامِ رازهایش را آشکار می نمودم. آسمان به سانِ رنجهایم، خاکستری، پُر دلهره و مالامالِ ابر است. من این پرده های پوسیده و پاره را دوست ندارم. آسمانی آبی و کهکشانی روشن می خواهم. این پرده های کهنه و کبود و مرده ملولم می دارند. شعله های درخشان خورشید را، به هنگامی که کاکُلِ گلها را نوازش می کند دوست دارم. اما بیهوده است، درختانِ معجزه و آرزوها خشکیده اند:«تندیسِ پرواز را می بوسم تا پرهای پرپرم توان پریدن بیابند، تا هر پَرم از نو آغاز کند پرواز را، تا جرعه جرعه بنوشم نوشدارویِ عشق را، تویی که دُردِ دانایی در گلوی تشنه می چکانی. مفصل های آسمان و زمین بی تو از هم فرومی گسلند و باز هر ذره از ذاتِ تو حیات می یابد اگر بمانی» روزی عشق به من گفت:«من آفریدگارِ جهانم و هر جان که عاشق است خود نیز جهانی ست، عشق نیازمندِ فراموشی است و فراموشی نیز نیازمندِ فراموشی ست. مرا در خویش بجوی اگر از خویش غافل نه ای که من در تو می زییم» تمامِ ناقوسها نواختند، تنها برای آنکه بگویند عشق آخرین مرحله است. زمان، زمانِ درو بود و آن لحظه من میهمانِ ستارگان بودم. کنارِ درختانِ ستبرِ بلوط و مهتاب، آنجا جای شادی و رنگین کمان بود. جهان شگفت می نمود. ما دو رودخانه ی تُرد بودیم که با طنینِ گامهای مواج و جوانمان خوابِ جهان را آشفته می داشتیم. گیاهانِ نمناک جذاب بودند و رنگ از چهره ی تو می گرفتند و مسافر در مسافتِ تو، حجم و بُعد و جسم را می سِتُرد. لاله ها، مرواریدها، سوسن ها و صنوبرها عروسی می کردند. همه زمزمه می نمودند:« بانوی عشق با سیبِ سرخِ ممنوع در دست! اکنون چیزی خواهد گفت و نور شکوفه می کند، در حلاوتِ بوسه اش» نبضِ زمان عاشقانه و شگرف می زد، زیرا تو خندیده بودی. آتش بازیِ چشمانت حادثه ای مقدس بود گره یافته و بر هم بافته همسنگِ طنین موسیقی، هنگامی که نُت ها دست را می نواختند. و رقص، تن را سبکبار می داشت. تمامِ زندگان بر گامهای تو کُرنش کردند. و ما منزل به منزل صاف می شدیم و به وَرایِ آسایش می رسیدیم. صحیفه ی صافی و پیوسته مستِ تو بوده ایم، نه به چشمِ سَر نه به چشمِ سِر، که به چشمِ دل در تو می نگریسته ایم و نیازمندِ تو بوده ایم. بدن ات مرمرین، پوست ات شفاف، روی مخملِ شب راه می رفتی. نسیمِ الحانت افزون از زیبایی بود و زیبایی حرمت از تو می یافت. زمان هیجان زده و پُر ستاره بود و در دلِ مدارِ خویش می گردید. هنگامِ آشناییِ لحظه ها و جستجوی جوهرِ جان بود تا جنسِ ماجرا دگر کند. روح صعود می کرد و رستاخیزِ زندگی بود. بهار در دلِ انگشتان ات گُل می داد و معرفت، فردا را در باوری یکه چراغان می داشت و همه هرچه بود از لطفِ لطیفِ تو بود. مهر بودی و از نگاه ات نیلوفرها طلوع می کردند و خِرَد، حُسن از تو می ستاند و حُزن را نیز. ناگهان لحظه ی جدایی دررسید. لب برهم نهادی و نهان شدی و رفتی بی آنکه با من وداع کنی. تو سیبِ سرخ را در درخششِ دانایی پرتاب کردی؛ بهای خونینِ تبعید:«درد اندیش بوده ام و میانِ اشباحِ گشته ام بی آنکه آیینه سیمای من را در من بازتاب دهد. چشم می خست و می بست بی آنکه در نگاه هنگامه ای کند به پا» در آن روزِ یگانه، مرکبِ سیاهِ شب در اندامِ زیبایت نفوذ می کرد. از منفذهایم آتش زبانه می کشید و سلول هایم می سوخت و خانه بر استخوان تنگ می نمود. سالِ کبیسه بود و فرجامِ سبزفامی. سیاهیِ هول در سوادِ سپهر دامن می گشود. من بودم و دامهای درد. دلِ رگهایم گشوده می شد. گردباد مرا می برد. تمامِ برگهایم کبود شدند. توفان می غرید و من از همه ی صخره های صاعقه به جستجوی تو بالا می رفتم. شبی پوشیده در وحشت و دور بود و روشنان مرده بودند و کس در کس نظر نمی بست. آهم، راه ات را نمی گرفت:« کاش آهنگِ رفتن گردانده بود و مانده بود و ما اینسان سنگِ استهزا بر آبگینه ی یکدگر نمی کوبیدیم!» گریان و نگران به دنبالِ ردت می دویدم. تردیدِ مِه آلود مرا درهم می شکست. بندِ ناف بریده و از زِهدان کنده شده بودم و زمان در من خیمه می زد و می آمد و چشم در چشمِ من داشت و چیزی ناچیز را بر جان، رج می زد. آن روز در قطبِ تنهایی ام باران باریده بود. گامهایم در زنجیر بودند و یقین، با قامت دوتا و پُر لعنت از من متواری بود. خویش را در صیحه ای از طربناکیِ یادِ تو پرتاب کردم. پیاله ی چشمهایم سرشار از سیلابِ اشک و تجربه های تلخی بود که مرا شکنجه زا و سوزان می جَوید:«باز آی گُلِ همیشه بهارم، باز آی عاطفه ی زخمی، و واژه ی دوست داشتن و جذبه ی عشق را دوباره معنی کن. غزالان و کبوتران از دستانِ تو قطره قطره آبِ جاودانگی می نوشند. قلبِ تو سرزمینِ موعود است. تو آفریدگارِ دل هستی، و نیستی همه از تو هست می شود چنانکه بَدایت و نهایت را، تنها تو به هم برمی آوری.» می خواهم تا آخرین نفس در رکابِ تو باشم. نگاه کن! زاهدی سرگشته و شوریده به شوقِ تماشای تو از اعماقِ غارِ هزاران ساله ی خویش بیرون می آید و سکه ی نامِ تواش در کف، که در چارسوقِ سوخته ی انسانی به پشیزش نمی برند، و چهار عنصر هنوز؛ اوراقِ این روایت از دفترِ فکر نزدوده است. و زود باشد که سوداگران چنان اسمِ تو از میانه بردارند که اسمِ انسان را. تا تاریکی را چنان در پهنه ی پلیدی بگسترانند که زور و ظلمات و زرق را. با سرگیجه ای برای شناختِ آیینِ آشنای تو روی بامهای جهان، می چرخم. در سینه ام کبوترانِ سپیدِ نامه بریست که برای یافتنِ چشمه های روشن و پاکی؛ که تو پیشکشِ همگان کرده ای پرواز می کنند. سپیده روی دستانِ ململی ات بیدار می شود. من اما اکنون سرگردانِ جهانم و عشقِ گمشده را می جویم. تا هنگامی که آسمان اشکهایش را در تاریکی پنهان می کند، من نیز قلب ام را آشکار نخواهم کرد. آسمان هنوز تیره و تار است. چگونه می توانم با این سالخوردگی روی رودخانه های روان پرواز کنم؟ دریا تا بی نهایت گسترده است. هیاهو و بغضِ آب بر روی امواجِ بلند شگفت انگیز می نماید. دستانِ برهنه ی شب مرا در آغوشِ خویش می فشارد. کسی خنجرش را در برکه ی رؤیاهایم پرتاب می کند. فانوسِ دریایی می درخشد و رگبارِ وحشی بر پشتِ دریا شلاق می زند. روحِ من مجروح می ماند و پاهایم بر ردِ پاهای تو در عشق فرو نمی شود و عشق از ما روی می گرداند و ما همدیگر را نمی شناسیم؛ برای آنکه تو دیگر آنجا نیستی... و من اینجایی نیستم... برای آنکه صدفها دیگر آواز نمی خوانند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:58 توسط کمند |
|
|
هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت ..یکدم خیال روی توام از نظر نرفت.. جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد... سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت ...هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت..... هم بیخبر بیامد و هم بیخبر برفت... در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد ...کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت... عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت... کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت... شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند... کو چون کمــــــــند در سر این شور و شر نرفت... « دوستت دارم » خموش و خسته جان تا یاد دارم تمام عمرم مشق عشق میکردم .. هر شامگاه در دفترچه خاطرات از تو مینوشتم . توئی که جز ترسیمی از تندیسی در ذهنم وجودیتی نداشتی .. و هر بار با خود میگفتم که فرداهای نزدیک خواهد آمد.. اینگونه خواهد بود ... و صبحگاهان .. بر آستان آرزوهایم در انتظار ظهورت دیده میگشودم .. هزاران بار از تو گفتم و هزاران بار از تو نوشتم . و هزاران بار عشق را زمزمه کردم .. سینه من مهجور جائی بود برای از تو گفتن ها .. و ذهنم همیشه به عبورت مشغول .. و عمر سپری میشد و من بی آنکه معشوقه ام را دیده و یا لمس کرده باشم .درونم را از عشقش لبریز کرده بودم .آنقدر در دنیای رویائی خودم غرق بودم که حضور رهگذران عاشق رو نادیده میگرفتم .. و فقط به تندیسی که خود برای محبوبم در ذهنم حک کرده بودم می اندیشیدم . محبوبی که شاید هیچ وقت نمی آمد . و همچنان عشق در قالب دل و دل در فضای سینه میتپید . من بی آنکه متوجه گذران عمر باشم . و پاییز عمر را لمس کنم در بهار عشق لحظه هارو سپری میکردم .. تا به خود آمدم که تمام عمر.. من عاشق عشق بودم .. و معشوقه فقط پل ارتباطی بین منو عشق میبود .. دیگه داشتم واقعا از آمدنش نا امید میشدم .. دل رو رها کردم .از زمین کنده شدم . روح معراج گرفت و هر آنچه بود و میدیدم جز عشق نبود . و در این میانه . که روح من سیراب از نوای عشق و سینه من مالامال از اریج معطر عشق .. و کلام و اندیشه ام جوهر عشق رو مشق میکرد .. خود خودی من . تشنه ترین در پی معشوقه عشق میبود .. معشوقه ای که با هاله ی عشق منو احاطه کنه .. فکر کنم اگر روزی با معشوقه ای مقصد عشق رو طی میکردم . هرگز به مقصود و عشق نمیرسیدم اینگونه که بی حضور او .. و اینچنین خالصانه بر عهد عشق نمی ماندم که بی او .. هیچگاه از درگاهت نا امید نبودم . همچون کسانی که تعبیری خاطیء از عشق و معشوقه در ذهن می پرورانند .و اینگونه شعارهای نا امیدانه سر میدهند .کــــــــــــــه: عشق پنهان شده در لابه لای اندوهی هولناک ..پوشیده در پرده ای از ناکامی و شکست ..سراب رنگینی که قلبها را تپش میداد ..و در آخر ............ مرگ . توقفی ناگهانی .استراحتی همیشگی و نابود کننده..هجران را چنان با خود آمیخته است ..که روح سرکش انسان را خموده و خسته به زیر میکشاند . و در پایان با زهر خندی .. چیزی جز خاطرات بر جای نمیگذارد .......... آری من هیچگاه زانوی غم بربغل نگرفتم . و غمگنانه های عاشقانه سر ندادم . چون عشق را مایه شادی روح میدانستم .
تا اینکه ............................ اگر از عاشقی گفتم .همیشه از تو میگفتم ..هنوزم عاشقم اما .. به پای تو نمی افتم .. راستی از قدیم الایام گفتند که : تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی
ما فقط مشق نوشتيم از عشق ما فقط رنج كشيديم آروم عشق فقط با عشق رشد ميكند. عشق محتاج بستري عاشقانه است _ اين را بايد به عنوان مهمترين و بنياديترين اصل به خاطر داشت. عشق, تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتابهاي عاشقانه در محيط, پرورش مييابد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:10 توسط کمند |
|
|
تو با یک نگاه کهنه... من با یک کوله ی پاره هر دو فکر مرگ شعریم.... خالی از شوق دوباره .... من با یک دغدغه ی تلخ ....تو با یک وسوسه ی سرد ... هر دو فکر این و اونیم............. به جای گذشتن از درد ... با تو و بی تو........ ترانه دیگه بسّه با من وبی من........ گلایه دیگه بس وقتشه............... بدم بیاد از منو تو وقتشه.......... رها بشم از این قفس همه ی من... شعر من بود.... قلب شعرمو دریدی.... توی جادّه ی مکافات....... نه رسیدم ، نه رسیدی ..... خوابتو از من بریدی............... از سر آغاز تا میانه از میانه تا به امروز............... تو گلایه ، من بهانه
حالا وقت گفتن دل............ از نگفته ی نگفته س مهلت گذشتن از ما ....با نگاهی شسته رفته س حالا وقتشه جهانو....... اونجوری که هست ببینم با یه کوله بار پاره......................... اولیّن آخرینم
«باید دیگر شد تا به یکدیگر شدن رسید، یکدیگر شد تا به همدیگر شدن رسید و همدیگر شد تا معنی راستین و طعم راستین و رنگ و بو و گرمی و نور راستین عشق را که ودیعه گرانبهای خدا است در گنجینه نهاد آدمی دریافت **(شریعتی ..........)
رابطه عاشقانه، « آتشفشان و حریق هم نیست» . « در غرب نه عمیق است نه داغ، در شرق تنها داغ است و نه عمیق. همه از جنس لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد...ابنها چیست؟ هیچ، فقط جوشش جنون آور و آتشین و دگر هیچ... همینکه ارتفاع پیدا می کند به خدا می رسد، عرفان می شود که چیز دیگری است».
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:36 توسط کمند |
|
|
رفتم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 5:2 توسط کمند |
|
|
گفته بودم که هر وقت دلت در سینه نگنجید .. و پرنده خیالت دو بال پرواز نداشت .. گوشه تختت بنشین و چشم بدوز به پنجره اتاقکت .. و از اون گوشه ی سایه روشنی که نور ماه افتاده بر نیم رخ رنگ پریده ات .. به آسمون نگاه بکن .. و میون اون همه ستاره در دل اون کهکشان دور .. سوسوی نوری که برقی به نگاهت میندازه رو دنبال کن ... تامنو در آستان پنجره ات .. با همان ردای سفید رنگ بلند .. با گیسوانی به رنگ شبق ... بر پرچین دیوارک پنجره ات ببینی .. . و نسیم روحم رو که پوست چهره ات رو نوازش میدهد لمس کنی .. و بعد چشمات رو ببند و باز سوار بر بال خیال به وسعت دلتنگیت .. تمام خاطرات سفرهای رفته و نرفته رو تداعی کن .. و بگــــــــــــــو .. وصف العیــــــــــــــش نصف العـــــــــــــــیش ..
این منم .. بانوئی شرقی .. از شرقی ترین دیار .. شهرزاد بی شهریار شبهای هزار و یک شب تنهائی های تو .. تجسم تلخی از یادواره های قصه های روزگار تو ... تندیسی از عشـــــــــــــق .. تعبیری از فریادهای بی صدای سوگلی های دیار تو .. این منم ... سبوی ننوشیده و شکسته به جرم بد مستی های شبانه تو .. این منم .. ترنم باران در بغض همیشه نشسته در صدای تو .همیشه چکیده بر گونه های تو ... با دلی تاوول خورده از سوزش عشق .. با نگاهی پر از حسرت از بدرقه های گام های رفتن و آمدن های تو .. ..با لبانی تفیده از خواهش های بی جواب مانده از پاسخ های تو .. این منم .. در آستان نگاه تو ..در امتداد خط خیال تو .... هراسان از هراس های بی زوال تو .. چشم براه باز آمدن و باز آمدن های تو .. آغوشم رو به وسعت عشــــــــــق گشوده و بال گسترده..تا تنگا تنگ هرم نفسهای تو ... ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم .... چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .. تکیه کن بر شانه ام ... ای شاخه نیلوفری رنــــــــــــــــگ .. تاغم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم .. همه شب.. از گوشه نیمه باز پنجره اتاقکت.. که فاصله ی ..مرز و حد بین من و تو بوده .. نگاهم تا قلمروی بسترت ترا پاسداری کرده وصدایم زمزمه های لالائی شبانگاهان تو بوده .. و روحم احاطه گر حریم خلوت تو .... با هر نسیم لمست کردم و با هر آوا صدایت .. و .......... و تو .. خدایت را میخوانی ... که خدایم چه خاموشی ... و در پندار خویش مرا معشوقه ای بی خیال .. خفته در خواب ناز به تصویر میکشی .. و فریادت .... که تا فراسوی درونم پژواک کنان .. طنین خواهش های ترو سر میدهد .. ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
![]() آره جانان . من صدای نفس های ترا هم میشنوم .. فریادهای تو که جای خود دارد .... از راه بزن بیرون، ای رندِ خطرپیشه! در ترس چه میجویی؟ ای مدعیِ غیرت! من عاشقِ مطرودم! ..................آوارهگیام! ..................دودم! حرمتشکنِ خویشم، .......................آرامشِ تشویشم! با وحشیِ چشمانش، الهامِ جراحت شد! آتش زد و رقصیدم، با ظلمت گیسویش این شرمِ نجیبانه.............................. در واژه نمیگنجد! طوفانیِ احساسش، خاشاکِ غزل برده
ســــــــــــــــلام ... نبضِ آوازُ گرفتم.............. امااين تمامِ من نيست ............. *********
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:27 توسط کمند |
|
|
عشق تو پشت جنون محــــــــــو شده .. هوشیاریست .. نگــــــــــــو سهــــــــــــــو شده .. رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...
(دکتر علي شريعتي)
دوست .. زیباترین اسطوره تاریخ است .. واژه ای مأنوس روح ..این واژه در عربی صاحب تعبیر میشودو صاحب به زبان فارسی همون مالک میباشد . لذا دوست میتواند مالک و شریک ما یملک تو باشد . محرم خانه و کاشانه تو .. نزدیک تر از برادر به تو .. دوست ..ودیعه ای الهیست که حین مسرات و مضرات تکیه گاهی برای تو باشد .. ما دوستانی داريم، يعنی اينطور تصور می کنيم. اما در حقيقت بسياری از دوستیهای ما یک آشنایی، یک ارتباط ابزاری یا قسمتی از "نت ورک" (Network) ما هستند. دوستیهای واقعی را از روی نشانه های مشخصی می توان شناخت. تجربه نشان می دهد که تنها مثالهای اندکی برای ارتباطهای دوستی پايدار و ارضا کننده وجود دارد. پرستاری کردن از چنين ارتباطی در دنيای امروزی ما تبديل به کاری مشکل شده است، دنیایی که در آن عاملهای خطرناک برای این نوع ارتباط افزایش پیدا کرده است، چه خطرات بیرونی مانند اجبار تحرک و انتقال به مکانهای دورتر، و چه خطرات درونی ، مانند حساسیت افزایش یافته روحیه مدرن ما. به غير از اين، آنجا که اندازه احتياج زياد می شود، به زودی ميزان توقعات هم بالا مي رود. دوستی واقعی که همه در طلبش هستند، تبدیل به ایده آلی پر از خواسته می شود که نسبت به گذشته مجبور به تحمل بار بیشتری است. اغلب این بار بسیار سنگین است و نتیجه آن، که بیشتر ما آنرا تجربه کرده ایم، سرخوردگی از این مساله است که دوستی هم تا حد و مرز معینی قابل بارکشی و پایداری است.
شراکت در نهايت يعنی درک يگديگر در تبادل شخصی. برای اينکه چنين تبادلی بتواند صورت بگیرد ، احتياج به صراحت و راحت بودن در دوستی هست، دومين مشخصه بارز يک دوستی. صراحت ، يعنی داشتن جرات ، و برای اينکه دو نفر بتوانند با يکديگر صريح و راحت باشند، بايد بتوانند به يکديگر اطمينان کنند، به خصوص وقتی که رازی را با يکديگر در ميان می گذارند. تنها کسی که جرات می کند خود را به روی ديگری ، آنگونه که هست باز کند، و شخصيت خود را نشان بدهد، قابليت برقراری رابطه دوستی را دارد. کسی که تنها خبرهای آخرين موفقيتهای خود را می دهد، اما درباره شکستها و ضعفهای خود به خاطر ترس از دست دادن پرستیژ سکوت می کند، در عوض اين توانايی را ندارد.
بلکه از روی خساست،(مثه سعید تو ) بعضی دیگر گمان می کنند چون شخصی را زیاد می بینند، با او رابطه دوستی دارند. اما کمیت دیدار طرفین آنقدر نقش بازی نمی کند که کیفیت آن. آنچه گروهی را که مرتب یکدیگر را در یک کافه ملاقات می کنند کنار هم نگه می دارد، نیاز شخصی هر کدام از آنها برای گپ زدن، گذراندن وقت و تنوع است (که به صورت قرار های مرتب ،شکل اجرای مراسمی را به خود می گیرد) ، و نه الزاما علایق و خواسته ها و خصوصیات مشترک بین آنها، آنگونه که بین دوستان وجود دارد. اینکه شدت و قدرت یک دوستی تا چه حد است ، از اینجا تشخیص داده می شود که هدف آن رابطه تا چه حد وجود شخص مقابل است. البته منظور این نیست که یک دوستی باید مشمول عملهای قهرمانانه باشد، معلوم است که در دوستی هم زمانهایی وجود دارد که در آن تنها نیاز یکدیگر را بر آورده می کنیم. بر طرف کردن احتیاجات یکدیگر، و دوست داشتن وجود طرف مقابل، در یک ارتباط دوستی مخلوط با هم وجود دارند و این کاملا نرمال است. معنی دوستی ، بخشش دائمی و یکطرفه هم نیست، بلکه لذت بخشش و گرفتن با هم توام هستند. اما مشکل آنجاست که بعد از بررسی یک ارتباط این نتیجه گرفته شود که بر آوردن نیازهای روزمره در آن، نقش خیلی وسیعتری داشته است تا اینکه هدف آن ارتباط، وجود خود دیگری بوده باشد. مثلا ارتباطی که در آن به جز زمان اسباب کشی یا نگهداری از فرزندان دیگری ، هیچ شبهای مشترک صحبت و دیداری وجود ندارد. آیا آن دیگری به همان اندازه که من به او و زندگیش توجه نشان می دهم و مایل به شرکت در آن هستم، به زندگی من علاقه و توجه دارد؟معمولا جواب این سوال را با یک نگاه دقیق در یک گفتگو می توان به دست آورد: چه کسی از روی توجه از دیگری در باره اوضاع و احوالش سوال می کند؟ کسی که این تعادل را نمی بیند، کسی که تنها برای این آنجاست که دیگری خود را نشان بدهد( یا تنها خود را نشان می دهد)، کسی که دائم از دیگری سوال میکند ولی هیچوقت از خودش سوالی نمی شود، حق دارد که با دید شک به ارتباط دوستانه خود نگاه کند.
خوب دوست من .. تحقیق کردم . و حد و مرزی که دوستی دارد یا ندارد رو تا اونجائی که ادراکم یاریم دهد فهمیدم .. حالا این من . حالا این تو .. ســـــــــــــــــــــــــــــلام از کدوم روز ، از کدوم شب ، از کدوم قلّه رسیدی ؟
من زمینْخوردهاَم ! اِی عشق ! وقتِ جنگِ تن به تَن نیست ! از کدوم باغ ، از کدوم شهر ، از کدوم جادّه رسیدی ؟
من زمینْخوردهاَم ! اِی عشق ! وقتِ جنگِ تن به تَن نیست ! ............................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:48 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|