تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

مهران  کاظمی , marde_sangi

http://www.semital.com/g.htm?id=4515

 

 

آه ... که چه قدر این چند وقته لال شده ام ...
چه قدر حرف دارم و چه قدر زبان ندارم که از تو و دلتنگی ات بگویم ...
چه قدر این شبها فال حافظ گرفتن کیف می دهد...
چه قدر این  نصف شبها محمد علی بهمنی خواندن با نور کم چراغ قوه جای خالی ات را پر میکند...
      شبانه های مرا می شود سحر باشی ....و می شود که از این نیز خوب تر باشی ....

کاش می فهمیدیم! اما نه ! این راز هرچه سر به مهر تر قشنگ تر...

زیبای من ؛
من هر روز تکرار می شوم با همان حس عجیب و ناب که روز به روز چند  برابر می شود .... فاصله های کیهانی هیچ وقت تو را ازمن نمی گیرند ... تو درون منی ... من هربار که به خودم برمی گردم پیدا می کنم ات ! و تو در درونم  می چرخی و می چرخی تا سماع ات بفهماندم که نه ابتدا داشتی و نه انتها .... که مثل دایره از اول بوده ای !

شعری که دلتنگی ات را به یادم می آرد ...

 

شب از صدای تو لبریز است
بی آنکه لحظه ای فکر کنی
دعای قبل خوابت هم
به گوش شعرهای من می رسد

و هرم نفس هایت
گیرنده های حس لامسه ام را
به آتش کشانده است
با این
فاصله های کیهانی حتا

چه قدر سلول هایم را
به اشباع حس دوری می رسانی
هر شب
وقتی که آمدن ات را
در خواب هم دریغ می کنی از من

نگاه کن
که چگونه حجم حضورت
به انعقاد رگ های نازک من می رسد
وقتی که هر شب
لباس شعرمی پوشی
و پروانه وار
روی دفتر من
به رقص در می آیی ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 4:18  توسط کمند | 

دارم دیروز نامهربان را در مهر دستانت بومی‌کشم. در زوایای ذهنم می‌کاومت. در تمام غزل‌های ناگفته‌ای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد.

 بر فراز کوچه ها پرواز کن .. قصه ای را با خدا آغاز کن

 

 کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دست‌های من غنوده‌ای و سر برنمی‌داری؟؟ از نازنازان بالشت‌هایی که صورتت را در خواب خود نوازش می‌دهند. کی می‌رسی از لن‌ترانی چشمه‌نوش‌ها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن می‌گیرد و شوق هم‌نقسی با تو را تا جاده‌ها می‌کشاند، بر پشت‌بام‌ها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛

 

 من دارم صرف می‌کنم تمام فصل بودنت را در برکه چشم‌هایم که دست از بی‌تابی برداشته‌اند و مرا شرجی می‌کنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمی‌شود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم می‌چکاند.

 

 من چتر آورده‌ام، به گمان بارش استثقای چشم‌هایم. من آمده بودم از چشمان تو دریا بگیرم و صدای خیس این پنجره را، به این باور که اگر در برکه کوچک من جاری شوی تو را زمزمه کند. صدایم کن صدای تو خوبست. وقتی زهره به آغوش ماه برسد پلنگان بر تو چنگ می‌اندازند و زهره می‌چکد از سقف آسمان روی زمین گرم.

 

نیستی و گلوبند بغض، حرفهایم را ناتمام می‌ریزد توی گلویم و می‌شکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته. باید باران باران ترانه شوی ترنم نغمه‌هایی که هی دست می‌برند تا خنکای تنت را چنگ بزنند. نمی‌توانم چشم بکشم از خشکسالی نابهنگامی که بر سراب چشمانم می‌ریزد.

 

یکی دارد مرا جار می‌زند روی نمکهایی که ترک ترک شده‌اند بر زخم کهنه دلم. باور نمی‌کنم که در کویر هم می‌شود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شوره‌زارها به خودت بر بخوری.

 

 من باید بروم حتی اگر دل و پایم نیایند تا مرا از غربت پنجره بیرون بکشند و به خودم برسانند. بر لبهایم خنده‌ای ترک می‌خورد تا شوری چشمانم، زخم زبانش بزند در هلهله‌های شامگاهی که بر تو می‌ریخت و خود را کل می‌زد لابلای بازی‌گویشی دستهای تو.

 

من در باور زمین نمی‌گنجم. حجم آسمان را کم آورده‌ام، باید از آنجا ستاره ستاره فرشته بیاورم برای ادای نذرهای دیروزم، تا لبیک گویم هم‌آغوشی صبح را در بستر برچیده شب.

 

 می‌روم و نمی‌آیی تا آرام کنم خودم را در نی‌نی چشمان بخواب رفته‌ات. بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی. بگو کی برمیگردی نگاهت را کنار پنجره روی جانماز و کنار قرآن پهن کنی.

 

دستهای کودکی من کوتاه است از سجاده‌هایی که تسبیح انگشتانش تو را دل‌دل می‌کند. یکی دارد حاشیه دستان مرا بهم می‌بافد، کنار تمام واژه‌هایی که وامدار دیروزند و تا فردا هی باید خود را به دار قالی‌هایی بکشند که رج به رج بوی پاهای تو را ریشه می‌زنند.


***************************

 

چرا اینقدر فاصله می‌گیری از بودنهای من؟ من چند سالگیم را با تو برخاستم؟ تو در چندمین دهه از سال‌های من گذشتی كه چله نشنیم را می‌خواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در كف دست‌هایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی‌ بكشم ریاضت بی‌تو بودن را.

 

داری می‌روی بی‌من بی خودت بی‌ما. مرا باز به خودم وامی‌گذاری و می‌گذری. تو چیزی شبیه منی. شبیه خودت شبیه میلیون‌ها آدمی كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشی دنیا را سیاحت كنند. من خسته‌ام خسته. خسته از تمام تخت‌های راحتی كه گوشه آرامش دنیا را برای خودشان قصب كرده‌اند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشید می‌دهند.

 

این صبح ها را با خنكای نسیم اردیبهشت روی سر‌شانه‌های تو خستگی می‌گیرم بی‌خوابی‌های شبانه‌ام را. بوی یاس‌های وحشی را برتن كرده‌ای و می‌گریزی از بند بند انگشتهای من كه تو را به خود می‌طلبند. خواب می‌دیدم كه تو را هشیار می‌شوم و باز كابوس‌زده در خودم فرو می‌افتم.

 

این روزها همه‌اش دارند ما را از پل صراط می‌گذرانند كه مبادا پای نرفته‌مان را كج بگذاریم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگیریم. مظلومیت این قوم دارد پشتم را به باركشی تاریخی از تمدن نداشته‌مان تا می‌كند كه مپرس.

 

 

آمدی درست وقتی که باور نمی‌کردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشته‌ها بوی مردگی می‌داد و خنده‌ها در نیشخند کش‌دار هرزگی، رنگ می‌باخت. من با تو اشهد می‌خواندم در سرزمین زنبورها و با تو می‌سرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگی‌هایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینه‌ای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد.

 

 هنوز سر از پیله‌گی‌هایم در نیاورده‌ام و تو به دنبال پروانگی‌هایت می‌پری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت می‌ترسم. گرچه از مرگ و عدم نمی‌هراسم. سکوت تو بی‌تابم می‌کند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت می‌کند!

 

 

می‌دانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم می‌کشاند تا بر سر نیزه‌های جهالت سربدار شوم.

 

 نه تو قانون‌گذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل می‌باخت و ساقی بر سریر دین می‌نشاند:

رضا به داده بده وزین جبین گره بگشا

که بر من و تو در اختیار نگشاده است

من آن دیگرم هرچند تو همان باشی...

******************************************

وصف تو در حریم این،غزل عیان نمی­شود.....

مانده به لب سخن ز تو، ولی بیان نمی­شود....

 

پر شده ظرف شـوق من ، ز بیكران واژه­ها....

گفتن واژه­ای ز تو ، به هر زبان نمی­شــود....

 

نقش ترا كشانده­ام ، میـان حجم این غزل....

لذت درك نقش تو، كشان كشان نمی­شود....

 

از سر شب نشـسته­ام،برای خلق جمله­ای...

منتظرم رســد سحر،ولی اذان نمی­شـود.....

 

هرچه كلام تازه را،كشیده ام به دام شعر......

این دل پیــر منتظر ،چرا جوان نمی­شـود.....

 

گرچه تمام این­غزل،حكایت از وجودتوست.....

حس رضـایتم ولی ،ز عمق جان نمی­شود.....

 

شیشه عمر تو« کمند »،شكسته پای انتظار.....

آخر كار عاشــقی ، جدا ز آْن نمی­شـــود........

 

وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند..16.gif

 هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساسم سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح بره‌گی‌های من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا می‌دهد. مبادا بی بسم‌الله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست.

 بسم‌الله؛ به اسم الله، ا‌له‌‌ام را در ناز نازان نسیم طوبایی می‌آویزم که زبرجد چشم‌هایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفته‌ا‌م. 16.gif

حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمی‌کند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده ‌می‌شوم. چه‌ کرده‌ای با دلم که چنین وام‌خواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور می‌زند در تسلسل‌های باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمی‌خورد..

 حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمی‌رساند. کجاست همایی که بر شانه‌های ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمی‌فهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند..

 و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟ از شانس‌های نرسیده که پخته نمی‌شوند روی ناخامی تجربه‌های این روزهایی که قارقار می‌کنند اطراف مترسک‌هایی که تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها را برای دیدن ما سرک می‌کشند تا من باز گردم به غار تنهاییم که بازهم خالی از تو نیست.

 باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم در ناباوری چشمانم. اما نمی‌توانم...  چطور من اشتیاق این لحظه‌ها را طاقت آورده‌ام

**********************



مائیم همانند قلم، ....................زاده تقدیر
مائیم و قلم ..............................راوی نالایق تصویر
مائیم و قلم ضجه زن غربت آدم
مائیم همآورد صف گریه و ماتم
مائیم و بلامندی انسان بلاخیز
مائیم و بلا، كرببلای هوس انگیز


مائیم و بلا، دشت فراموشی انسان
ناسورترین غده خاموشی انسان


آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
آنجا که زمان خیمه گه شرم بپا کرد
آنجا که تشیع غم غربت به بغل بود
شمشیر زمان یاور یاران جمل بود
آنجا که عزاداری ما رنگ بقا شد
شرمندگی خاک شد و کرببلا شد
کشتند و ربودند و نبودیم و ندیدیم
از کرببلا جز دو-سه جمله نشنیدیم


شمشیر و گلو؛ ظهر عطش؛ خنده آتش
ما سردترین هیزم ته مانده آتش
ما، مزه تسلیم به اسلام چشانده
ما، در حرم آل عبا چشم چرانده


ما از سفر شام به بعدش همه هستیم
در دامن دین مرده گوساله پرستیم
ما گرگ صفت ...............بره نمایان جدیدیم
با نام حسینیم ..................................ولی جنس یزیدیم
ما داعیه دار علم مکتب خونیم
ما نقدترین تاجر بازار جنونیم


ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
ما جیره خور لطف یزیدیم و شما هم
ما جارچی قدرت دربار یزیدیم
-از کرببلا تابلوی گریه کشیدیم-

 


از اشک نقابی به سر و دیده کشاندیم
از خاطرمان رفت نمازی که نخواندیم
مظلوم نمایاندن دین کام من و توست
خون، مظهر بیرونی اسلام من و توست

************************

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 4:46  توسط کمند | 

 

مرا با خودت رو به بالا ببر

به هر جا كه خواهي، از اينجا ببر

 

تو از قله ي شعر بالاتري

به آن قله هاي تماشا ببر

 

شتابان به سمت دلم پر بگير

به چشمان پر اشك دريا ببر

 

دلم از سكوت و سياهي گرفت

به هر جا كه شوري ست برپا ببر

 

به آنجا كه تنها تو باشي فقط

به آنجا كه تنها تو، تنها ... ببر

 

به شكرانه ي هر كه عاشق تر  است

غزلوار تا صبح فردا ببر

 

بزن زخمه بر ساز خاموش من

به يك غمزه تا اوج غم ها ببر

 

 گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سر

 

راهش را داد ..!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ...

ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:43  توسط کمند | 

 

55

صدای تو ...............بیداری بیشه
آواز سبز برگه
صدای تو................. پر وسوسه مثل
شبخونی تگرگه
صدای تو .............آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
تصویری از آواز صریح
قندیل نور و برفه

هیچ کی مثل تو نبود

هیچ کی مثل تو منو باور نکرد
هیچ کی با من مثل تو
توی نقب شب من سفر نکرد
هیچ کی مثل تو نبود
ساده مثل بوی پاک اطلسی
یا بلوغ یه صدا
میون دغدغهء دلواپسی

هیچ کی مثل تو نبود

تو غرورت .....مثل کوه
مهربونیت....... مثل بارون مثل آب
مثل یه جزیره دور
مثل یه دریا پر از وحشت خواب


هیچ کی مثل تو نرفت
هیچ کی مثل تو نموند
شعرای تنهاییمو
هیچ کی مثل تو نخوند

همه حرفام مال تو
همه شعرام مال تو
دنیای من شعرمه
همه دنیام مال تو

xxx


 

با تو ، از نام تو هم........................... آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشــــــــــــــــــــــــق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ،...................... نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ،....................... حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، .....................من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ،.............. کمی شیدا تری

من هم از تو ، ....................اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

******************

 


هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کــــــــــلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

***********

 

پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا!
عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر!
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست!
عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرف های دل بدون گفتگو!
عشق یعنی عاشق بی زحمتی؛ عشق یعنی بوسهء بی شهوتی!
عشق، یار مهربان زندگی؛ بادبان و نردبان زندگی!
عشق یعنی دشت گلکاری شده؛ در کویری چشمه ای جاری شده!
یک شقایق در میان دشت خار؛ باور امکان با یک گل بهار!
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت؛ عشق تاب آخرین برگ درخت!
عشق یعنی روح را آراستن؛ بی شمار افتادن و برخاستن!
عشق یعنی زشتی زیبا شده؛ عشق یعنی گنگی گویا شده!
عشق یعنی مهربانی در عمل؛ خلق کیفیت به زنبور عسل!
عشق یعنی گل به جای خار باش؛ پل به جای این همه دیوار باش!
عشق یعنی یک نگاه آشنا؛ دیدن افتادگان زیر پا!
زیر لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگین تبسم کاشتن!
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛ عشق زیبایی، زلالی، روشنی!
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛ عشق یعنی ماهی راهی شده!
عشق یعنی آهویی آرام و رام؛ عشق صیادی بدون تیر و دام!
عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها!
عشق یعنی از بدیها اجتناب؛ بردن پروانه از لای کتاب!
در میان این همه غوغا و شر؛ عشق یعنی کاهش رنج بشر!
ای توانا، ناتوان عشق باش؛ پهلوانا، پهلوان عشق باش!
ای دلاور، دل به دست آورده باش؛ در دل آزرده منزل کرده باش!
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر؛ واگذاری آب را بر تشنه تر!
عشق یعنی ساقی کوثر شدن؛ بی پر و بی پیکر و بی سر شدن!
عشق یعنی خدمت بی منتی؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی!
گاه بر بی احترامی، احترام؛ بخشش و مردی به جای انتقام!
عشق را دیدی خودت را خاک کن؛ سینه ات را در حضورش چاک کن!
عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیز!
عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ دردی از درمانده ای درمان کنی!
عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛ عشق یعنی خویش را گندم کنی!
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛ در مقام بخشش از آئین مپرس!
هر کسی او را خدایش جان دهد؛ آدمی باید که او را نان دهد!
در تنور عاشقی سردی مکن؛ در مقام عشق نامردی مکن!
لاف مردی میزنی مردانه باش؛ در مسیر عاشقی افسانه باش!
دین نداری مردمی آزاده باش؛ هرچه بالا میروی افتاده باش!
در پناه دین، دکانداری مکن؛ چون به خلوت میروی کاری مکن!
عشق یعنی ظاهر باطن نما؛
عشق یعنی شور هستی در کلام؛ عشق یعنی شعر، مستی، والسلام
******************************


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:16  توسط کمند | 

افسانه چشمان تو  غریب است ..مانند برکه ای نا آرام و در حال گریز ..من التماس نگاهت را با معصومیتی تمام فریاد کردم و هر شب نوشته های عریانم را در کوچه و پس کوچه های شهر به دست نسیم صبحگاهی سپردم .. هر شب از راز چشمانت نوشتم و ترا با قلمم به شهر بـــــــــــُت  رساندم ..و دست آخر از نامه گذشتم .. دلم یک همدرد میخواهد .. قلمم یک همدرد است اما هر چه مینویسم ترا فراتر از نوشته هایم میبینم  ..وای قلمم کم کم میمیرد و من میمانم و بغضی که  در گلو به شیدائیم دامن زده است .. .

****

 modele kote D&G

برای دیوانه نویسی های شبانه ام …بهانه ای جز گلایه از تو ندارم
آیا مگر می شود در این روزها كه مرا به هزاره ای بودن عشق به مسلخ تمسخر می كشند
دلیل عاشق بودنم را كتمان كنم؟


آری به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالی چشمهای خیس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…آنقدر دور شدم كه دیگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعی دوباره و خواندن سرود زندگی را
در همان سالهای جوانی عشق را از دست دادم
می دانم كه كسانی كه این متون سراسر تشویش را می خوانند
به یقین می رسند كه دیوانه ام
اما به خودت نگاه كن
تا این زمان چند بار ته دلت لرزیده است یا دل كسی را لرزانده ای
به تعدادی كه دلت لرزیده حق با تو
و به تعدادی كه لرزانده ای حق با من.
خورجین خاطرات با تمامی سنگینی اش تا آخرین لحظه ی زندگی با توست


ای گل بهانه ی خودكشی های شبانه ام
این گناه بر طوقه ی گردنت خواهد ماند
زیرا فرصت تغییر به گردنبند را به من ندادی
بارها می گوییم كه این كار به نفع او بود
جدایی .......فرصت درك بهتر را به او می دهد
ما كه هر كاری توانستیم كردیم
دیگر از پسش بر نمی آییم
دیوانه بود


اما یك بار نمی گوییم با این حادثه فرصت یك عمر دلدادگی را از او ستاندیم تا در همان كوچه ی منتهی به قتل نفس در دوراهی رنج و خلاصی…سرگردان یك تصمیم بماند
شاید یك آن دیگر و شاید تا پایان عمر.
دعایتان می كنم هیچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسی نگیرید
تا او یك عمر جهان را با جداره ی خاكستریش نبیند.
دعایتان می كنم كه پایدارترین عشق ها نصیبتان شود و كسی كه از من گذشت پایدارتر از پیش زندگی كند.
 
دعایم كنید به سلام عطر آویشن
دعایم كنید به كوچه های دلباختگی های كودكانه ام
دعایم كنید به بازگشت از دو راهی او
دعایم كنید به فكر های طلایی قبل از اتفاق
دعایم كنید به خط نوشته هایی كه هیچ گاه به دستش نرسید
دعایم كنید به اعتبار پاره پاره های دلم
دعایم كنید به پل های برگشت به كودكی
فكر كنم.


دعایم كنید بی اعتبار عشق نمیرم كه در این جهان تنها مانا خاطره ایست كه در یاد دیگران ثبت می كنیم.


 

غم عشق تو از غمها نجاتست............. مرا خاک درت آب حیاتست
نمی‌جویم نجات از بند عشقت. چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
دل و دین می‌بری......... و عهد و قولت چو حال و کار دنیا بی‌ثباتست
چنان ترسد دل از هجر تو گویی............ شب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالت.............. امیر عشق را بر من براتست
***

همین دیروز بود که نگاهم به چشمانش حلقه شد .. تمامی من غرق یک نگاه و تمامی او مست این نگاه .. تازه داشتم به این باور میرسیدم که  عصر یخبندان عشق  رو به زوال است . و گرمای حضورش قندیل های بی احساسی رو در من ذوب میکند ..  ولی هیهات .. او فقط تصویری از عشق بود .. مات و مبهوت ..

اما من . آنقدر غرق او بودم که حتی رفتنش را ندیدم .. جـــــــُرمم این بود که من سرشارم . لبریزم .. و او پاسخگوی این همه احساس نبود ..

****

من پذيرفتم.............. که عشق افسانه است

 اين دل درد آشنا................................ ديوانه است

مي روم................. شايد فراموشت کنم

با فراموشي هم آغوشت کنم

 مي روم................ از رفتن من شاد باش

 از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو.............. تنها تر از ما مي روي

 آرزو دارم ولي ....................عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را................. تلخي بر خوردهاي سرد را

 

دوباره از تو گفتن... نه نباید....بازم اسم تو بردن... نه نباید...شب دلگیر از یاد بردن تو....بازم خواب تو دیدن... نه نباید.....


.رها كن  قلبمو ..............ای رفته از یاد.

بزار............................. عادت كنم به رفتن تو.................تو میشناسی منو......... میدونی ای یار......چقدر سخته برام نخواستن تو.................شب دربدری در كوچه عشق............به من چشمای تو عشقو نشون داد....گله از رفتنت هرگز ندارم.................ولی از موندن یاد تو فریاد........................تو آتش بودی و من تشنه تو........تو رفتی تا نبینی سوختن من...............ندونستی خود مرگه جدایی...............برای اونكه تن داده به سوختن..........ندونستی كه از یاد بردن تو..............برای من مثل انكار ماهه...........از اون روزی كه ماه من نتابید................پلنگ شعر من روزش سیاهه............دوباره از تو گفتن ....نه نباید..............بازم اسم تو بردن ...............نه نباید.........

*****

ای که یاد از یادت عطر آگین شده ....یاد تو بهر دلم آیین شده ....ای رفیق شعر باران های شب ....شاعر بیدار شب پیمای شب.... نیمه شب های غزل یادش به خیر..... خاطره ، طعم عسل...یادش به خیر ... دور از جانت ، کمی بارانی ام... در حصار خاطره زندانی ام .....همدم بــــــــــــُهتم...سر شب تا طلوع ....همره تکرار دردی بی شروع ....گفته بودم شکل اشعارم نی ام.... گاه همرنگ شب و ویرانی ام... من شراب بغض را پیمانه ام..... ناخوشم ، گیجم ، گمم...دیوانه ام.... از تبار عاشقان بی مزار ....آخرین جامانده ام در این دیار ....گاه بهر لیلی ای مجنون شدم... باز دیگر گون و دیگر گون شدم ... تشنه ام ، لب تشنه ی یک جرعه خواب ....آفتاب عشق را بر من متاب.... باش ، اما با لباسی تازه تر... تا نمانم با هراسی تازه تر.... خسته ام ، ناچار از تنهایی ام... ای که از فرسنگ ها می پایی ام... از زبان شعر من دلخور مباش .....حاصل قلبی ست زخمی ، پاش پاش ... گر چه روحم جنس یک دیوار نیست... ... ... (( من چه گویم ؟! یک رگم هشیار نیست ))...

******

ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست ...................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من


از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را........................ به حکایت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  .........اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود


هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود


تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود


در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود16.gif16.gif16.gif


 

یه شب از همین شبا اسم منو
روی بوم خاطره صدا بزن
قدمی تو كوچه باغ قلب من
پشت دروازه ی لحظه ها بزن
*
می دونم كه با كلید خاطره
قفل كهنه ی دلم وا نمی شه
تو خیابون شلوغ زندگی
خونه ی قلب تو پیدا نمی شه
*
كاش می فهمیدی كه اون شبای دور
حالا تنها یادگاره واسه من
كه چقد تنگه دلم برای تو
كه چقد سخته برام بزرگ شدن

****************

 

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود


هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود


تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود


در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود


 

كبوتر زخمی نگاهم.... آن هنگام كه در دشت روشن چشمانت به پرواز در می آید
در آنسوی عمق نگاهت
 به دنبال جفت عشق خویش می گردد
دیر زمانی است كه ضریح دستان اندوهم را به بارگاه چشمانت گره زده ام


كاش یكی بود مرا از این اسارت رها می ساخت
اما نه ....
من عاشق اسیر بودنم
اسیر بند جادویی چشمانت
اگر نباشی ......
باران غصه های چشمان ترم را بر پهندشت مهربانی شانه های كدامین یار ببارم
اگر نباشی
...


هق هق های شكسته بغضم را با نوازش كدامین دست چون بلوری بشكنم
و خالی از همه غصه و دردی شوم

عشق امانت با ارزشیست.. کجا آن را به ودیعه میگذاری ؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:28  توسط کمند | 
... باری:

وقتی «او» با همان وحشتِ خاموش می خوابید

«من» بیدار بود و به جستجوی لولو که می آمد تا بترساند و گریستن برای بیداری را به خواب و سکوت برساند و سکسکه ی ترس بود و در خواب تکان خوردن، پریدن تا شیرِ بریده بریده از نای بیرون ریختن

و «من» به «او» گفت: از سیری ست

و« او» که نه: از اسیری ست. یعنی که هر دو اثیریِ «الف» بودند یا نبودند. مسلخِ مدرسه بود و جنجالِ اجتماع.

«من» دل به افسانه می سپُرد

و «او» سر بر ضریحِ پولاد می کوبید. هر دو در رنجِ عظیم جستجوی منجی با اشتیاقی روشن می سوختیم.

«من» را بیمِ مرگ و فنا

«او» را ذوقِ لِقا و امیدِ بقا گوژ پشت می داشت.

«من» بر حباب می رفتم

و «او» در خلا خوش می خرامید.

«من» نسلِ سنگ می شد

و «او» صرافِ فکر. با طنابِ تاریخی و هوسی سوزان از چاهِ برهوت و هپروت آب برمی کشیدیم و جگرمان بیش از پیش نمکسود می شد. خشنود به خود و از خرابیِ خود بی خبر.

«من» دردآشام می شد

و «او» خون آشام؛ پس یکی سفرساز می گشت و یکی مسافر سوز.

«من» خاموشیِ مشوشی می شد

و «او» آشوبی آشنا که از متن و بطنِ «من» برمی آمد.

«من» از حرفه ای بودن حرافی را می آموخت

و «او» حیله و حماقت را. هر دو سپاهِ افسوسیان بودیم. آب از جویِ «من» می رفت و در جوی «او» جاری می شد و با اینهمه جانِ هر دومان خشک بود.

«من» آشیان بر شاخِ آهو می نهاد

و «او» به شکارِ آهو می آمد. فصل، فصلِ خصومت بود و ما تبارِ تباه شده از پذیرشِ هویت خویش طفره می رفتیم.

«من» شعار می داد

و «او» شهید می شد، «او» هیزمِ حریقِ «من» را با قهقهه تهیه می دید.

«من» در برابرِ جبرِ «او» مقابله می کرد.

«من» می گریست

و «او» تازی وار، تازیانه می زد. نه «من» نه «او» کوچگاهی نیافتیم و باد به دست ماندیم: حلقه به گوشِ حقد و حقارت. پس ما آموختیم که «مِن مِن» و «مَن مَن» کنیم و حرفهایمان را جویده نجویده، پنهان و در پسله و با ایما و اما و اشاره بزنیم تا مقبولیتِ «من»،«او» برقرار بماند.

بعدها او دیگر نمی خوابید

و من می خوابید. او و من یا گزمه ی «ما» شدیم و یا زنبه ی زور و ظلمِ «ایشان»= مایِ کهن- تازه، به بازو کشاندیم و بام و باروشان را با خشت خشتِ خَشیَت ساختیم و بر پلاسِ خسبیدیم و از دردِ خود دانه افشاندیم و ماحصلِ سرماگَزیدگیِ دسترنج خویش، دستاس دستاس کنان به مطبخشان، روانه ی رواق و بارگاه نمودیم و نطعِ تعلق گشادیم و گشاده روی گردن نهادیم. تکریم کردیم و تحقیر دیدیم.

من و او حرفهای تحریف شده ایم محصور و مصادره ی نادانی و ندانم کاری؟ چیزی دردچینِ جُبنِ جبینِ ما نبود و ما دخیل بر خیلِ خیرخواهشان بستیم و گسستیم و نرستیم و خمیازه ی خیال همچنان آهِ در بساطِ بی انبساط بود و بود. تن به تاک تکیه دادیم به آغوشِ دخترِ رز زیرکانه گریستیم و گاه رذیلانه رقصیدیم...

من مترسکِ مستِ او،

او لعبتک و خصمِ من. مرید و مراد، رمال و شیاد و دجال در مزرعه ی محاوره مان روئید و روئید.

من شبانِ او،

او رمه ی من. هان! برهان همان لولویِ سرخرمن و اهمالی که حمایلِ حماقتِ گردن بود، همان داغِ یوغِ غارتِ غیر. بردابرد! برده گانِ بُردبارِ زیرِ بار و کار، اینک ساحران و مظلومیتِ عِذارِ عابدانه شان، آب و دانه شان با شما!

معصومیتِ من، خلاصه ی معصیت او بود... و در همان حال جمعی از من دگمه های فرنج اش را به خشونت و دُگم می بست و گروهی از او به مستمسکِ ایده آل و ماورا باوری روزگارِ بی نفوذ و بغرنج را می سُفت. یکی به انکارِ دیگری به گماشته گی و مزدوری و یکی در تأییدِ دیگری به خودکُشی یا خودکِشی شاد می شد. یا لجاج بود یا تسلیم آن سان که حجت از هر دو می گریخت.

یکی به تام و تمام خواهی، متانت و وقار و مدارا را هبا می دانست و یکی جدال با جلاد را کار و کارزارِ وجدان می پنداشت. و برای هر دو غیر از آن، شروعِ فرسایشِ شرطیِ فکر و فلاکت بود. غافل و بی اعتنا و عنایت به آنکه جباریت، انجمادِ جمعیِ من و او بود.

زره ی ما درازنای تزلزل و زبونیِ ما بود؟ سپس قصه ی حِمار و حمال گفتیم و از خنده گریه اشک به چشم اندر نشست و هاله ی واهمه ما را چنان بیخود نمود که یا به تلنگری گُر می گرفتیم و یا گله گله به کشتارگاهِ دلخواهِ او و به بوی قصیل اش غش و ضعف می کردیم.

من به شوخی و مناقشه او را به استثمار سپرد

و او قیمومیتِ من را به قصاب. من باغِ تک درختی خواست تا آن درخت را دارِ او کند.

« من» از منزلت پرسید: منزل ات کجاست؟

او گفت: به مزبله اندرعیان.

او برای من از دو حس گفت؛ حسِ سیراب شده و حسِ سرکوب شده آنسان که اصالتِ حواسِ انسانِ ما به هم ریخت. من متصل او منفصل و گاه معکوس. یکی نسلِ بحث شد و یکی نسلِ فحص. نسلِ عصیان و نسلِ نسیان. نظمِ نظری، غریزی، ریاضی و... ما نه انسجام که انهدام می جستیم؛ آلاخون والاخون. یکی فتیله ی فاجعه می جست تا ازرق کند رازقی های من را. یکی رجعت به جنت می طلبید و آرزوی دوزخ برای او داشت.

من، ملحد را حمد می گفت

و او تکفیرش می کرد. من و او متضاد و مکمل بودیم و نمی دانستیم و سفر از کثرت به وحدت هرگز ممکن نگشت. چارقِ بیچاره گی و سرگردانی در پای بود. یکی به نه جان باخت و یکی به آری خوان یافت.

ما را همیشه ریسمان و سم مهیا بوده است. از ما بهتران و دوال پایانِ گُرده سوار نیز آماده بوده اند؛ هم شفیق و هم شقی با آن شقشقه ی دهان و شکنجِ رایج. فگار و بیگار رایگان بوده است من را و او را.

من؛ دژبانِ قلعه ی غیر بودن- شدن را به تجربتی همان دژخیم بودن و در فلاخن خرد جز من- نه منِ مألوف به آلاف و علوف- من= دیگر، منِ «رَمبو» که گفت: من؛ دیگریست می دانست. ما دچار جزم اندیشی و جذام بوده ایم آنطور که حزم اندیشی چیزی جز سخره و ریشخند نیست.

ما سگالش را درک مشترک بشری ندانستیم تا آنکه سخن کُشان و بازارگانانِ مرگ مجالِ جلوه و جولان یابند.

«من» واژه ی مصلوبِ وامانده در پسِ حصارِ قدرت

و «او» مسدود کننده ی ما بود و طرد خرد و خردمندی وطراری را طلب می کرد. گاه بادسنجانِ مستعد بسی سختگیرتر از حاکم و والی و داروغه عمل می کنند و کیوان را در آبریزگاهِ خودکامه گان می جویند و زگالِ زورمداران گاز می زنند و دست و دهان سیاه می کنند:

من و او را استسقا یکی ست. ما نگذاشتیم دلمان بازی بازی کنان تا کودکی برود و کابوس از تن بتکاند و پشت به کائنات کند و در کارگاهِ آگاهی- شاید- نشان و اشاره ای از کاشفِ عشق و آن گُلِ گمنام و خاموش در حاشیه ی راهی که به همه ی پنجره های جان و جهانِ انسان گشوده می شود، بیابد. با همان غریزه ی بازی و به وزوزِ زنبورها و حضورِ عسل سرمست شود؛ و با پروانه ها تا انتهای تنهاییِ آفتاب برود و کودکی اش همچنان روئینه تن و معتبر بماند...

و ما در تمامِ آناتِ تنهایی چیزی پاکتر و زلال تر از اشک نشناخته ایم آنگونه که خدای را به- خود آی – و مخمصه ی شک درانداخته ایم.تا قامت قائم کند به ذاتِ انسانی و مشغولِ ذمه ی هیچ، خدایی نمانده و نماند.

زیرِ شبکلاهِ ما کاکلیِ کوچکی ست که به کاکلِ کودکی مان نُک می زند و می خواند: اینان صورتِ بی حقیقت اند، چیزی را به چالش نمی کشند مگر به چاله اش اندر فکنند.

من کنجِ دنجِ دلواره و مغازله ی عزلت و مردم گریزیِ بی شوکتی می جست تا پسندِ او نیز باشد. ما رد بر ردِ هم آمده ایم. از تجربه ی جان و جنگلی در جولان تا آسمانی در کاسه و ماه یی بر درختِ تخیل و تخلخلِ مخملی تا تخریبِ ریب و ریم، و رهروی ماهرِ رهیق و...

«او»، «من» را مومیایی می خواست و از حرکت و تحول باز می داشت و آن « محالِ»، بافته از اندیشه در مجالی دلچسب، گبز و گبرانه و موسیقیِ ستیز و تعارض را کفر می انگاشت.

«من» القصه خانه تکانیِ تن از هر خدای خالی و خواب زده می خواست.@};-

شهروندِ عشق و شعر و شرابِ اندیشه می شد. هرـ نه بودی ـ بود می شود و هر بودی نابود. هر، بودی ـ نه بود ـ تواند شد و هر نابودی بود. بزرگترین توفیقِ ما توقف در نقطه ای بود که تازه تفکر آغاز می شد. چراغی از نفرت و نفرین و کمربندِ کین کشی و شهادت در ما روشن شد تا پیرامون تاریک و خاموش بشود. من توبه و استغفار کرد و برگشت

و او به پیشوازِ من نیامد که اکنون پیشوا او بود. آن من که برنگشته بود برای او که بغل بغل فیلمِ «کیا و مخمل و...» آورده بود هورا کشید.

آن من به «شیرین» پُلوی او عادتِ «عبادت» داشت.

آن من که رنجِ بزرگِ دربدری کشیده بود او را که «گنج» برده بود، به رهبری برگزید. سخنانِ کفرآلود گذشته ی من را اکنون او تطهیر می کرد. دل در گروِ «انصارِ» فصا پیما بستیم تا او «درفشِ وحشت» را بر ماه برافرازد. و باز تهی دست تر از پیش پشیمان نشدیم! و همچنان دست در دیسِ دگردیسی می چرخانیم.

بر حذر باش که این دست و دهن آبکشان خانمانسوزتر از سیل بلا می باشند [صائب]ما به ضیافتِ آزادی دست نیازیدیم. یا در سنگلاخ چرت زدیم و یا بی حوصله چرتکه انداختیم دور خودمان چرخیدیم و هزاربار راهِ رفته را از نو طی کردیم، بلاهت راحتِ جان و درایت رایتِ مردن. بیشترِ کنکاش و تلاش مان صرفِ شناختِ تودرتویی عاقبت و مناقبِ تقیه و خندیدن به روزگارِ دوزخیان شد.

و در غرقابِ حماقت و غفلتِ خویش غوطه زدیم و می زنیم.... و دچارِ محاقِ هولی شده ایم که چنان عرق بر تن می خشکاند که مگو و مپرس...

گاهی همه ی ما ضاربِ ضمیرِ دیگری می گردیم تا ضمانتِ من و او مستدام بماند. شمس: خُنُک آن که چشمش بخُسبد و دلش نخُسبد! وای بر آن که چشمش نخُسبد و دلش بخُسبد. من گفت: خوشا آن کس که چشم و دلش نخُسبد!

و او خندید..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:47  توسط کمند | 

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
 کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
 ز بام و در.. همه جا سنگ فتنه می بارد
 کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
 فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
 خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
 به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
 دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
 به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
 خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
 کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
 بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
 که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

****************

در آستانه عشق
ایستاده ام،
برهنه
رها در باد
دستانم را مشرق به مغرب
گشوده ام:
خورشیدم من
به یقین!

در آستانه عشق
ایستاده ای،
همه چشم!
باران می بارد،
سبز می شوی.
شک نکن!
سرزمین

دارم میام ای دیار عشق***

*******************************

 در آستانه شبی دلگیر ..

***

باز در حجم زمستاني سردي ديگر... سايه گستردشبي ديگرو دردي ديگر... شب نفرين شدهء رآيت يلدا بردوش... شب ننگي علم كشتن فردا بر دوش... شب آشفته شبي شوم شبي سرگشته... شبي از سردترين قطب زمين برگشته.... امشب از مملكت زاغ وزغن مي آيم... از لگدمال ترين سمت چمن مي آيم... گفتني ها همه راز است ولي خواهم گفت... سراين رشته دراز است ولي خواهم گفت ...من فروپاشي اركان وفاراديدم.... خوش نداريد ولي اشك خدا راديدم..... چه چمنها كه نروئيده پريشان كردند ....چه خداها كه فداي دوسه من نان كردند.... چه لطيفان كه به پيران حبش بخشيدند.... چه ظريفان كه به مشتي تن لش بخشيدند ....همه راديدم ودر بسترخون خوابيدم ....اين حكايت تو فقط ميشنوي. من ديدم..... شهررابادهن روزه به دريابردند..... كوزه بردوش به دريوزه به صحرا بردند... آشنا مردي وعصمت به اسارت رفته.... خم نه پيمانه نه ميخانه به غارت رفته... ديده آماج كمان است قدم برداريد.... سينه تاراج خزان است قلم برداريد... تا به كي زخم زبان رخنه كند درتنمان ....وبه جائي نرسد خون جگر خوردنمان ....كم به اين ورطه كشاندند وتحمل كرديم.... كه به ما آب ندادند ولي گل كرديم ...كم پراكنده شديم از دم درهاي بهشت ....به گناهي كه نكرديم وقلم زودنوشت ...كم تورادرملاءعام ملامت كردند.... كم نوشتيم ونخواندند و قضاوت كردند .....ترك اين طايفه كن حلقه به گوش دل باش .....تو سليماني واين ران ملخ ؟؟عاقل باش..... به سر خانهء اجدادي خود برگرديم ....شهررسواست به آبادي خود برگرديم.... حالي از عقل درادشت جنوني هم هست.... وينطرف ورطهء آغشته به خوني هم هست..... فخربازي يله كن روز نگوني هم هست... (يوم لاينفع مالي وبنوني هم هست)... ننگمان است سرازباغ بدر بردن تو.... ازكس وناكسشان سنگ طمع خوردن تو... مرد مگذار تو را رام ونمك گيركنند... برسرسفرهءگستردهء خود سيركنند ....تشنه اي باش بميروسراين كوزه مرو ....كوزه بشكن دهن روزه به دريوزه مرو.... هيچ پرسيده اي ازخود كه جلودارت كيست ....در بيابان عطش قافله سالارت كيست .؟؟...چهره پوشي كه به نام من وتو آدم كشت.... مرگ موشي كه فشانديم وفقط گندم كشت ...اين خوارج همه راغرق ريا ميبينم.... برسر نيزه نه قرآن كه خدا ميبينم.... درشبي تنگ قلم گمشده احساس كه هست ....دركف جنگ علم گم شده عباس كه هست... شعر پيراسته تقديم فلاني نكنيم.... رخنه دردين خود ازبيم فلاني نكنيم... آلت دست فرودست تر ازخودنشويم.... نردبان دوسه تن پست تراز خود نشويم ....اي مسلمان يل ناموس پرست خودباش.... گبر اگرميشوي افسار به دست خودباش.... بذراحساس دراين وادي مشكوك مريز.... قيمت دّر دري درقدم خوك مريز... برحذرباش ازاين طايفه پيمان شكنند ...ميهمانند به سر سفره نمكدان شكنند... دردها سربه هم آورده خدايا چه كنم ...مثنوي واژه كم آورده خدايا چه كنم... هربيابان زده مجنون شده يارب مددي... قاف تا قاف جگرخون شده يارب مددي ....يابزن ازلب اين قوم به دل دهليزي.... يابرانگيز دراين طايفه رستاخيزي..... شايد اين چوب سترون گل اميد شود ........وين شب يائسه آبستن خورشيد شود ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:33  توسط کمند | 
 خداحافظ

closed

بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
بوي هجرت مي آيد ، بالش من پر آواز پر چلچله هاست
بايد امشب برم...

آره ، هر انساني حق داره كم بياره ، هر آدمي حق داره در برابر بعضي ناملايمت ها ، نامردمي ها ، نامهرباني ها شانه خالي كنه . هر كسي حق داره در برابر هجوم انبوه غم از پا بيفته ...
هر كسي حق داره خسته بشه ، حق داره ديگه نتونه ادامه بده ، تحملش تموم بشه ، حتي حق داره از تمام دلبستگي هاش خسته بشه بدش بياد ...
حق داره كوله اي رو كه پر از نيش و كنايه و زخم زبانه بندازه زمين
اما ايمان بياور كه اين كوله نه تنها وجودم را خسته كرده ، حتي شانه هايم را نيز زخمي كرده است.
آري من اين حق را دارم...

خداحافظ
همين حالا
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين...

  سطر دهم ...

ســطر دهم . سکوت معلَّق . صدای تو
پاراگراف ِ گمشــده ی چشــم های تو
کاما ، سه نقطه ، باز دو خط چرخش مداد
آغاز گم شــدن وســـط ِ ماجـــرای تو
اين شعر نيست . متن روايی ی ِ ساده ايست
که ختم می شود به شب و گريه ... های تو
حالا غريبه ايم . ســه خط آنــطرف تَرَک
تَ تَ تَرَک ... ، شکست ، دل ِ آشنای تو
تکثير شد در آينه مردی که چشــم هاش
يک اســتعاره بود برای خـــدای تو
نسبیّت جديد به هم ريخت سطر قبل
- : تصحيح شد معادله : او شد به جای تو

هِی داد زد درون خودش مرد ِ نيــمه جان
هِی مرگ صـــرف کرد برای عـــزای تو
هِی مُرد ، مَرد ، مُرد ، دوباره ، سه باره مُرد
در خواب ديد روح خودش را جــدای تو
او بود و قصّـه ای که به پايان نمی رسيد
خــــط های ناتمام ِ پر از ردّ پای تو
ســطر دهم دوباره به عکس تو زُل زد و ...
سيگار ، دود ، شــعر ، ... دوباره صــدای تو

پاییز ...

اپیزود اول:

برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونه است...

پاییزاپیزود دوم:

برگ خسته
زند‌گی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگ‌ها افتاده زين پايا درخت
باز می‌بينی
درخت بی‌برگ نيست!
وين من‌ام خشكيده برگی بی‌رمق
زردگون رخساره‌ام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزوده‌ای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خش‌خش‌ام آمد پديد
ياد آريد، برگ‌های خسته‌ی مجنونِ بيد ...

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر ،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:40  توسط کمند | 

این پست تـــــــــــــقدیم به دوست عزیزمون . وبلاگ نویسی که همواره سایه به سایه  در کنارم بود .................... عـــــــــــــلی جان  همیشه دلتنگ حضورتیم .

 هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی
نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ
که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد
نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ،.................. هیچ!

همراهی همراهان، ...نیمه راه ...مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری ازنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.....شکوفه های انتظارسربرنمی آورند.طاقتم روبه سراشیبی نهاده است .دوری از بهار...سزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود....وامیدم را به دستهای مهربانت دوخته بودم، ...که شاید تنهایی ام را رونق بخشد....و کلبه حقیرزندگی ام را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل سازد....

و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری، چلچراغی ازنام تو برسقف خانه تنهایی ام آویخته ام. که ازمهرتابان نیز افزونتر نور می پراکند.مرا تاب این همه روشنی نیست. چراغ دل به آرزوی دیدار روشن داشته ام.و صبرم را بر دشت سبزامید کاشته ام.. تا مباد خشکسالی ایام نبودنت.... ویرانش سازد...

هیچ باورم میداری که بدینسان تو را برمعبد دلتنگی هایم ، پرستشگاه زمزمه های عاشقانه خود کرده باشم؟..... هیچ باورمیداری درنبود تو ، هزارمرتبه کشتی ساخته ام، تا نوح چشمهایت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول امیدم بیفکند؟.

هرکسی راه به خیر خویش می برد. جزعاشق که تلاشش خیردیگری و دیگران است.کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم .....

سبدی ازگلهای ُرز برای مزار بی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم....که دیری است کسی برای رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد.... وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.....ازطعنه و نیش دوستانه، گلهای محبت نمی روید.... هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویند....ومی بالند...

 

باغبانی چون تو باید ، تا درختهای سیب زندگی مان از خطرهای درکمین، درامان باشند . پاییزسرد که ازراه رسید صبورانه تاب آوردم.تا پاسبانی کنم ، نهال تازه کاشته دوستی مان را. چه سرمایی برمن بارید درزمستان بی کسی ام. شباهنگام دراشکهایم غرق می شدم.وصبحگاهان با تپشهای دلهره قلبم از جای برمی خاستم.لرزش دست و پایم را زیر لحاف خیس ازاشکهایم پنهان می کردم. در خود می باریدم ، کوچک می شدم. کوچکترازصدای جیرجیرکی که زیر پای کفش عابری لگد مال شده باشد.

اینگونه ،خبرزنده ماندن ُرزها را برای بهار بردم. بهاربوی تو را می داد.بهاریعنی تو ، وقتی که لبخند می زنی. وقتی که سلام می کنی. وقتی که سلامت باد می گویی. زیرسایه نگاه توست که می شود تا همیشه سبز بود. بهار بود. سلامت بود.

تو آغاز روئیدن بودی.و باغ را گمان رفتن توهرگزنبود. رفتنت دل جاده های هرازرا که به آمل سرازیرمی شوند به دلهره انداخت . چندی است ،ازهرازکه نه ، ازدماوند سقوط کرده ام. آیا هراز دردی دردل داشت که مرا تاب نیاورد؟. یا درد من بیش ازطاقت سنگهای سرد و یخزده دماوند بود که ازهم فروپاشید؟.

یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم. وهرکجای این البرزبلند که باشی، سلام من نثار توست.و خوبان را دل به چنگ آوردن ،جزبه سلام گفتن و سلامت خواستن راه نیست.

و آسمان چقدر کوتاه است وقتی می خواهم ازقامت اندیشه های تو ، بوسه های زندگی را بچینم

سپاس عالم و آدم نثار سینه های صادق و صمیمی .که عشق را بر سفره خانه دل آدمیان می نشانند، تا آدمی ازنفس کشیدن درمیان زمینیان وآسمانیان خجل نباشد. و آنکه عاشق است همه چیز دارد. و آنکه راه دوستی نمی شناسد ، ازراه آدمی بدور است.

موج ايام مرا بسوى غروب زندگى كشانده است
اينك با چشمانى ارغوانى
دستانى پر از باران سرخ
نگاهى با زبان التماس
از خورشيد مى خواهم، كه اين بار
مغرب را با رنگ شرقى نقش زند
تا با شرقى ترين احساس به استقبالت بيايم

برتارك دوستى ها
دل نازكى
ظريفتر از بال پروانه
زلال تر از آينه
اشيان دارد
بيا از دستهاى بهم فشرده دوستى
نردبانى سوى قله بزنيم
با سلامى به لطافت دلش
عهد ببنديم كه پاسداريم
حرمت تنديس محبت را
و گلبرگ دلش را
پرپر نكنيم
جغرافياى كوچك
بيا كه نگاهت آشناست
من و تو دردمنديم
تو با انبوهى در به وسعت تاريخ
و من به تنگ آمده در جغرافيايى كوچك

اى اصالت خوبيها
بگذار
شانه هاى غزل
بر دوش تو تكيه كنند
كه جانمايه شعر
با ذكر تو
بوى قنوت مى دهد
بگذار
سجده عشق را
همواره با تو اقتدا كنند
كه بلبلان بوستان عشق
فقط بر سجاده تو حضور مى يابند
بگذار
با تو پرده از آخرين نماد انسان بر دارند
كه نقاش نقش آخر را
فقط با تو به تصوير كشيده است
بگذار قامت ها از نسيم تو
چون گندمزار به ركوع روند
اى اصالت خوبيها
اى اصالت خوبيها
بگذار
شانه هاى غزل
بر دوش تو تكيه كنند
كه جانمايه شعر
با ذكر تو
بوى قنوت مى دهد
بگذار
سجده عشق را
همواره با تو اقتدا كنند
كه بلبلان بوستان عشق
فقط بر سجاده تو حضور مى يابند
بگذار
با تو پرده از آخرين نماد انسان بر دارند
كه نقاش نقش آخر را
فقط با تو به تصوير كشيده است
بگذار قامت ها از نسيم تو
چون گندمزار به ركوع روند
اى اصالت خوبيها

.........................علی هر جا باشی بیادتیم ...................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:5  توسط کمند | 
بادِ دیوانه بیرون از معبدِ زمان صفیر می کشد. صدای سوتِ تازیانه ی ترس می دهد بر عریانی زمین. زمین تهی از تو است و بی انتهاست زخم. زمان در باد می پیچد و چونان پیچکی راه بر معبرِ باغ می بندد. باغ دهان می گشاید و مار با فش فشی افیونی نیش به ریشه ی فریب و وسوسه ی افسانه می کشد تا از شکِ خویشتن به درآید. شیطان شولای شعر بر سر می کشد تا واژگان تن از سنگینیِ عبوسِ خدای بتکانند. ریشه های پریشان نشانِ تو می جویند و در بوی تو چنگ می زنند که هر حریم در حریقِ حکایتِ تو قرار می یابد. شاخه های درختان دیوانه وار و بیقرار می رقصند: سماع صرعیِ مستان، گیسوان رها و آشفته، پاها برهنه در کوبشِ دایره و دف بر مسیرِ نقشِ راه شیری، سحابِ دستها در پیچشِ رنگ رنگِ یگانه گی ست؛ سپید در سپید و هر پرده سپید تر از هر سپید. و بر جامه های پاره پاره شان ژاله ی روشن می دمد و دهلیزی به دهلیزی دل می گشاید و از هزار روزنِ تُو در تُوی هر دهلیز، تو ایی که به جلوه اندری و باز هم تکی و شوق بر شوقی...

بیگانه ای در درون من به هق هقی غریب می گرید:« کجا بیابم ات که بیابان با تن ام یکی ست. هر سو؛ سوسوی بی جهتی ست و هر جهت تو ایی، همراه و همدم نیز؛ اگر بیابمت»

تشویش و اشکهایش شبیه کابوسهای کهنه ی من است. دیوارهای دلداده به هم نفس می کشند و در گوشِ حوصله از تو می گویند. باغ برهنه است و پرچین ها سوخته اند و آلاچیق های پراکنده در چمبرِ چموشیِ باد خاموشند. آسمانِ سردِ کلبه ام مه آلودست و بر جدارهایش بوران، طبلِ آسیب می کوبد و آشوبِ تراشه هایش، رازِ آوازی سترگ را آشکار می کنند، که تنها در کلامِ کبودپوشان می گنجد. تُندر هزار نقشِ هول می پاشد بر جریده ی جان که هم محنت بُوَد و هم هلاک؛ هم ستیز بُوَد و هم گریز. روی رؤیاهایم برف، سنگین به سانِ سنگ می بارد. زمین و آسمان در هاله ای از زوزه ی گرگ، گرد بر گردِ هم می گردند و طعمه ی نیم جان از حلقومِ هم می ربایند. زورقی در تورِ حیرتِ خویش گیر کرده است و ماهیان نُک به تخته بندِ زورقِ خزه پوش می کوبند و جلبک ها صدای صدفی را در خویش می پوشانند. فریادی از فراخنای خالیِ دریا بر شن شعله می کشد:« اینجا نیز نمی یابم ات که تمامِ تن ام میانِ آب ست و آب از من درگریز و دشنه ی تشنگی رگ و پی می زند به ناگزیر»

من می لرزم و در آینه ی خاطراتم پیر می شوم و خطوطِ سیمایم راه بر حدسِ سالیان می بندند. پنجره هنوز سبز است و قلبِ بیدستان گشوده تا ستاره ی سیال. ستاره ای که تو بر مینا و مینو برنشانده ای. در گُلدانِ گوهری ام گُلِ یخ می روید. تصویری غبارگرفته در قابی کهنه که چیزی را در یادِ کسی فرایاد نمی آورد. رگبارِ شنها تصویرِ مواجِ یک سراب را در خود فرو می برند؛ به سانِ جذبه ی یک فریب، مانند پژواکِ اغفال به گاهی که خامُشان خاک دیگر نمی خوانند و سکوتِ مضحکِ یک فاجعه تکرار می گردد:« در پنجه های جهان جان ات مچاله می شود و جهان دوباره رونق از تو وام می برد اگر دوباره بیایی و بامدادِ بیکران را بگیرانی»

کسی چنگ می نوازد، آهنگِ ناگزیرِ پشیمانی است. آنگاه که نمی بایست، از دست دادن چگونه مُیسرگشت! سهمِ من پائیزِ حزن انگیز و زمانِ به یغما رفته است. و شَفَقت در شَفَق به جانبِ بی جانبی راه می سِپُرَد. دروازه ی همیشه بسته و بندری مسخ شده و باراندازی متروک، که در خوابِ جاشوان روشن نمی شود. پلی واژگون میانِ مَجاز و حقیقت است:«گوش کن به ضربه ی تبر و نعره ی سرخِ جنگل از گلوی چکاوک به گاهی که چکامه در گلویش می ماسد! نگاه کن به غرق شدن در ساحلِ بی ماسه و لیسه ی طغیانِ غم و نغمه ی تنهایی، هنگامه ی بیگناهی به گاهواره ی برهوت و رهاشدگی»

برگها می ریزند و مرا آشیانه ای آشنا نیست. بالِ خسته بر غروب می سایم و سایبانِ کوچکی به دیده در نمی رسد. راهِ بی مصرف، تافته و تفته در گدارِ بی خویشی، مسافر را از دست داده است و سپیده دم بر سنگچینِ راه نشان نمی نهد. افق در قُرُق رنگِ خاکستر است همسانِ دروغی بزرگ. پیرامونم پُر از پرتگاه است و هر سنگ تابوتی معلق از نفرین. سراسرِ شب صدای شومِ شکستن به گوش می رسد. احساس می کنم با حسِ خوابگردی تب زده و هذیانگو به جستجوی رهایی ام؛ رها در رایحه ی تو تا دل زیِ زنگار نگردد. منظرِ تسکین و آرامشِ تو را گم کرده ام:« ای عشق بگو که پرستوهای گریزان باز گردند و دوباره روی کاج ها آشیان گیرند و گلِ سرخ، روحِ رؤیا را سیراب گرداند؛ در پناهِ عشق و بی حدیثِ مسلخ و صیاد. توایی که یکه و تابناک می تابی و عاشقان رُقعه ی نام ات بر دل نقر می کنند

جوانیِ من مست و سوت زنان در خیابانهای خالی پرسه می زند. با کلاهِ لحظه اش در دست بازی می کند. باد موهایش را، مانند یالِ دودآلودِ اسبهای هراسان پریشان می کند. به خود می گویم:« قلبم را به جنگلِ با شکوه ببر. کنارِ شقایق ها، آنجا که برگها، دیوانه ی آتش اند و آتش سرشارِ رنگهای جاریست که از سرانگشت های تو نشان و شوکت می یابند»

جوانیِ من نفس زنان از من می گریزد و راه، میانِ ما قد می کشد و از حضورِ هم، غایب می شویم. آسیمه سر به خیابان می دَوَم. پاهایم از این خاکجای تا ناکجا کشیده می شود. با بالهای پریشیده ام بر صفحه ی باد ماجرای وجود را می نگارم. میانِ میدان، گردبادِ برگ است و طوفانِ زرد که بساطی سبز را درهم توده می کند و اسیرِ رسن می دارد. خیابان رخِ خواب می خراشد و جز ما کسی نیست. انعکاس صدای پاها و سایه که در هم درنگ می کنند. سایه ی وهم به پروازِ شیفته ی پرنده ی کوچکی به سوی عطرِ قصیده ی دریا می ماند و پاهای تاول زده دُرُشتیِ زمین را به درد، درمی نوردند. جوانیِ من، مرا دلسرد ترک کرد، سایه ای بود نزدیکِ من و من بس دور می رفتم تا با تو بی سایه بمانم. دگرباره خود را می یابم؛ در زندانِ کوچکم رنج می کشم. پرنده نیک می داند که قفس؛ هرچند از فَلَق نَسَب بَرَد و رنگ از بنفشه و میخک و زنبق، زیبا نیست، که لَون از رؤیا می سِتُرَد و دستانِ رؤیا از رنگهای تو گرما می گیرند اگر بیایی و بمانی. نگاه کن! دریا بر بستری از سنگهای سبز غنوده است و تموجِ جان اش تویی. تبسمِ آفتاب بوده ای و بر فرسنگسار می تابیدی و گمشدگان را راه می گشادی، بسا حسرت در بی اشارتیِ تو، که ایشان را اشارتی. از هر طرف بر نهایت عرصه بسته ای؛ تو نهایتی و بی تو نهایتی متصور نیست. و بی تو بر هر طریق، آنچه می یابیم جز یافتنِ نایافته نیست.

و تو ای عشق می توانی اسبهای سپیدی را بنگری که در دشتهای خشک؛ شتابان، سرکش، تنها و بی مقصد می تازند. بر پیشانی شان شبنمِ خستگی می درخشد. چه کسی به من گفت:«نفرین به جهنمِ تنهایی! هنگامی که با مدارا و دلیر از زیرِ رگبارها می گذری، خاکسترِ پرندگانِ تبعیدی را بر اقیانوس بپاش، آب، زلالی و تپش از تو می طلبد. برقِ اشتیاقی، که ناگاه در نگاهِ عاشق می درخشد

چهره ی زمین ملال آور است، ماه پنهان است و چشمه ی آتش خاموش. با دامهای زمینی و بن بست های مسقف، چگونه می توان راه سپرد؟ اگر تنها یک لحظه آسمان از آنِ من می ماند تمامِ رازهایش را آشکار می نمودم. آسمان به سانِ رنجهایم، خاکستری، پُر دلهره و مالامالِ ابر است. من این پرده های پوسیده و پاره را دوست ندارم. آسمانی آبی و کهکشانی روشن می خواهم. این پرده های کهنه و کبود و مرده ملولم می دارند. شعله های درخشان خورشید را، به هنگامی که کاکُلِ گلها را نوازش می کند دوست دارم. اما بیهوده است، درختانِ معجزه و آرزوها خشکیده اند:«تندیسِ پرواز را می بوسم تا پرهای پرپرم توان پریدن بیابند، تا هر پَرم از نو آغاز کند پرواز را، تا جرعه جرعه بنوشم نوشدارویِ عشق را، تویی که دُردِ دانایی در گلوی تشنه می چکانی. مفصل های آسمان و زمین بی تو از هم فرومی گسلند و باز هر ذره از ذاتِ تو حیات می یابد اگر بمانی»

روزی عشق به من گفت:«من آفریدگارِ جهانم و هر جان که عاشق است خود نیز جهانی ست، عشق نیازمندِ فراموشی است و فراموشی نیز نیازمندِ فراموشی ست. مرا در خویش بجوی اگر از خویش غافل نه ای که من در تو می زییم»

تمامِ ناقوسها نواختند، تنها برای آنکه بگویند عشق آخرین مرحله است. زمان، زمانِ درو بود و آن لحظه من میهمانِ ستارگان بودم. کنارِ درختانِ ستبرِ بلوط و مهتاب، آنجا جای شادی و رنگین کمان بود. جهان شگفت می نمود. ما دو رودخانه ی تُرد بودیم که با طنینِ گامهای مواج و جوانمان خوابِ جهان را آشفته می داشتیم. گیاهانِ نمناک جذاب بودند و رنگ از چهره ی تو می گرفتند و مسافر در مسافتِ تو، حجم و بُعد و جسم را می سِتُرد. لاله ها، مرواریدها، سوسن ها و صنوبرها عروسی می کردند. همه زمزمه می نمودند:« بانوی عشق با سیبِ سرخِ ممنوع در دست! اکنون چیزی خواهد گفت و نور شکوفه می کند، در حلاوتِ بوسه اش»

نبضِ زمان عاشقانه و شگرف می زد، زیرا تو خندیده بودی. آتش بازیِ چشمانت حادثه ای مقدس بود گره یافته و بر هم بافته همسنگِ طنین موسیقی، هنگامی که نُت ها دست را می نواختند. و رقص، تن را سبکبار می داشت. تمامِ زندگان بر گامهای تو کُرنش کردند. و ما منزل به منزل صاف می شدیم و به وَرایِ آسایش می رسیدیم. صحیفه ی صافی و پیوسته مستِ تو بوده ایم، نه به چشمِ سَر نه به چشمِ سِر، که به چشمِ دل در تو می نگریسته ایم و نیازمندِ تو بوده ایم. بدن ات مرمرین، پوست ات شفاف، روی مخملِ شب راه می رفتی. نسیمِ الحانت افزون از زیبایی بود و زیبایی حرمت از تو می یافت. زمان هیجان زده و پُر ستاره بود و در دلِ مدارِ خویش می گردید. هنگامِ آشناییِ لحظه ها و جستجوی جوهرِ جان بود تا جنسِ ماجرا دگر کند. روح صعود می کرد و رستاخیزِ زندگی بود. بهار در دلِ انگشتان ات گُل می داد و معرفت، فردا را در باوری یکه چراغان می داشت و همه هرچه بود از لطفِ لطیفِ تو بود. مهر بودی و از نگاه ات نیلوفرها طلوع می کردند و خِرَد، حُسن از تو می ستاند و حُزن را نیز.

ناگهان لحظه ی جدایی دررسید. لب برهم نهادی و نهان شدی و رفتی بی آنکه با من وداع کنی. تو سیبِ سرخ را در درخششِ دانایی پرتاب کردی؛ بهای خونینِ تبعید:«درد اندیش بوده ام و میانِ اشباحِ گشته ام بی آنکه آیینه سیمای من را در من بازتاب دهد. چشم می خست و می بست بی آنکه در نگاه هنگامه ای کند به پا»

در آن روزِ یگانه، مرکبِ سیاهِ شب در اندامِ زیبایت نفوذ می کرد. از منفذهایم آتش زبانه می کشید و سلول هایم می سوخت و خانه بر استخوان تنگ می نمود. سالِ کبیسه بود و فرجامِ سبزفامی. سیاهیِ هول در سوادِ سپهر دامن می گشود. من بودم و دامهای درد. دلِ رگهایم گشوده می شد. گردباد مرا می برد. تمامِ برگهایم کبود شدند. توفان می غرید و من از همه ی صخره های صاعقه به جستجوی تو بالا می رفتم. شبی پوشیده در وحشت و دور بود و روشنان مرده بودند و کس در کس نظر نمی بست. آهم، راه ات را نمی گرفت:« کاش آهنگِ رفتن گردانده بود و مانده بود و ما اینسان سنگِ استهزا بر آبگینه ی یکدگر نمی کوبیدیم

گریان و نگران به دنبالِ ردت می دویدم. تردیدِ مِه آلود مرا درهم می شکست. بندِ ناف بریده و از زِهدان کنده شده بودم و زمان در من خیمه می زد و می آمد و چشم در چشمِ من داشت و چیزی ناچیز را بر جان، رج می زد.

آن روز در قطبِ تنهایی ام باران باریده بود. گامهایم در زنجیر بودند و یقین، با قامت دوتا و پُر لعنت از من متواری بود. خویش را در صیحه ای از طربناکیِ یادِ تو پرتاب کردم. پیاله ی چشمهایم سرشار از سیلابِ اشک و تجربه های تلخی بود که مرا شکنجه زا و سوزان می جَوید:«باز آی گُلِ همیشه بهارم، باز آی عاطفه ی زخمی، و واژه ی دوست داشتن و جذبه ی عشق را دوباره معنی کن. غزالان و کبوتران از دستانِ تو قطره قطره آبِ جاودانگی می نوشند. قلبِ تو سرزمینِ موعود است. تو آفریدگارِ دل هستی، و نیستی همه از تو هست می شود چنانکه بَدایت و نهایت را، تنها تو به هم برمی آوری

می خواهم تا آخرین نفس در رکابِ تو باشم. نگاه کن! زاهدی سرگشته و شوریده به شوقِ تماشای تو از اعماقِ غارِ هزاران ساله ی خویش بیرون می آید و سکه ی نامِ تواش در کف، که در چارسوقِ سوخته ی انسانی به پشیزش نمی برند، و چهار عنصر هنوز؛ اوراقِ این روایت از دفترِ فکر نزدوده است. و زود باشد که سوداگران چنان اسمِ تو از میانه بردارند که اسمِ انسان را. تا تاریکی را چنان در پهنه ی پلیدی بگسترانند که زور و ظلمات و زرق را.

با سرگیجه ای برای شناختِ آیینِ آشنای تو روی بامهای جهان، می چرخم. در سینه ام کبوترانِ سپیدِ نامه بریست که برای یافتنِ چشمه های روشن و پاکی؛ که تو پیشکشِ همگان کرده ای پرواز می کنند. سپیده روی دستانِ ململی ات بیدار می شود.

من اما اکنون سرگردانِ جهانم و عشقِ گمشده را می جویم. تا هنگامی که آسمان اشکهایش را در تاریکی پنهان می کند، من نیز قلب ام را آشکار نخواهم کرد. آسمان هنوز تیره و تار است. چگونه می توانم با این سالخوردگی روی رودخانه های روان پرواز کنم؟ دریا تا بی نهایت گسترده است. هیاهو و بغضِ آب بر روی امواجِ بلند شگفت انگیز می نماید. دستانِ برهنه ی شب مرا در آغوشِ خویش می فشارد. کسی خنجرش را در برکه ی رؤیاهایم پرتاب می کند. فانوسِ دریایی می درخشد و رگبارِ وحشی بر پشتِ دریا شلاق می زند. روحِ من مجروح می ماند و پاهایم بر ردِ پاهای تو در عشق فرو نمی شود و عشق از ما روی می گرداند و ما همدیگر را نمی شناسیم؛ برای آنکه تو دیگر آنجا نیستی... و من اینجایی نیستم... برای آنکه صدفها دیگر آواز نمی خوانند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط کمند | 

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت ..یکدم خیال روی توام از نظر نرفت.. جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد... سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت ...هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت..... هم بیخبر بیامد و هم بی‌خبر برفت... در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد ...کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت... عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت... کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت... شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند... کو چون کمــــــــند در سر این شور و شر نرفت...

« دوستت دارم » خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لب های من
ليك گوئی در سكوت نيمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من

ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب
بر گل خشكيده ای ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزيد
سايه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوی من
آسمان لغزيد در چشمان او

آه ... كاش آن لحظه پايانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شديم
كاش با خورشيد می آمیختيم
كاش همرنگ افق ها می شديم

تا یاد دارم تمام عمرم مشق عشق میکردم .. هر شامگاه در دفترچه خاطرات   از تو  مینوشتم . توئی که جز ترسیمی از تندیسی در ذهنم وجودیتی نداشتی .. و هر بار با خود میگفتم که فرداهای نزدیک خواهد آمد.. اینگونه خواهد بود ... و صبحگاهان ..  بر آستان آرزوهایم در انتظار ظهورت دیده میگشودم .. هزاران بار از تو گفتم و هزاران بار از تو نوشتم . و هزاران بار عشق را زمزمه کردم ..

 سینه من مهجور جائی بود برای از تو گفتن ها .. و ذهنم همیشه به  عبورت مشغول .. و عمر سپری میشد و من  بی آنکه  معشوقه ام را دیده و یا لمس کرده باشم .درونم را از عشقش لبریز کرده بودم .آنقدر در دنیای رویائی خودم غرق بودم که  حضور رهگذران عاشق رو نادیده میگرفتم .. و فقط به تندیسی که خود برای محبوبم  در ذهنم حک کرده بودم  می اندیشیدم .

محبوبی که  شاید هیچ وقت نمی آمد .   و همچنان عشق در قالب دل و دل در فضای سینه میتپید . من بی آنکه متوجه گذران عمر باشم . و  پاییز عمر را لمس کنم در بهار عشق لحظه هارو سپری  میکردم ..  تا به خود آمدم که تمام عمر.. من عاشق عشق بودم .. و معشوقه فقط پل ارتباطی  بین منو عشق میبود .. دیگه داشتم واقعا از آمدنش نا امید میشدم .. دل رو رها کردم .از زمین کنده شدم . روح معراج گرفت و هر آنچه بود و میدیدم جز عشق نبود .  و در این میانه .  که روح من سیراب از نوای عشق و سینه من مالامال از اریج معطر عشق .. و کلام و اندیشه ام جوهر عشق رو مشق میکرد .. خود خودی من . تشنه ترین  در پی معشوقه عشق میبود ..  معشوقه ای که  با هاله ی  عشق منو احاطه کنه ..

فکر کنم اگر روزی با معشوقه ای مقصد عشق رو  طی میکردم . هرگز به مقصود و عشق نمیرسیدم اینگونه که  بی حضور او ..  و اینچنین خالصانه بر عهد عشق نمی ماندم که بی او ..

هیچگاه از درگاهت نا امید نبودم . همچون کسانی که تعبیری خاطیء از عشق و معشوقه  در ذهن    می پرورانند .و اینگونه شعارهای نا امیدانه سر میدهند .کــــــــــــــه:

عشق پنهان شده در لابه لای اندوهی هولناک ..پوشیده در پرده ای از ناکامی و شکست ..سراب رنگینی که قلبها را تپش میداد ..و در آخر ............ مرگ .

توقفی ناگهانی .استراحتی همیشگی و نابود کننده..هجران را چنان با خود آمیخته است ..که روح سرکش انسان را خموده و خسته به زیر میکشاند .

و در پایان با زهر خندی .. چیزی جز خاطرات بر جای نمیگذارد ..........

 آری من هیچگاه زانوی  غم بربغل نگرفتم . و غمگنانه های عاشقانه سر ندادم .  چون عشق را مایه شادی روح میدانستم .

 

تا اینکه ............................

اگر از عاشقی گفتم .همیشه از تو میگفتم ..هنوزم عاشقم اما .. به پای تو نمی افتم ..

راستی از قدیم الایام گفتند که :

تا که از جانب معشوق نباشد کششی                  کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر ؟
سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور
پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر ؟
ديدگانش همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم
پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد
دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم
ای امید دل ديوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

ما فقط مشق نوشتيم از عشق

ما فقط رنج كشيديم آروم

عشق فقط با عشق رشد مي‌كند. عشق محتاج بستري عاشقانه است _ اين را بايد به عنوان مهم‌ترين و بنيادي‌ترين اصل به خاطر داشت. عشق, تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتاب‌هاي عاشقانه در محيط, پرورش مي‌يابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:10  توسط کمند | 

تو با یک نگاه کهنه... من با یک کوله ی پاره

هر دو فکر مرگ شعریم.... خالی از شوق دوباره ....

من با یک دغدغه ی تلخ ....تو با یک وسوسه ی سرد ...

هر دو فکر این و اونیم............. به جای گذشتن از درد ...

با تو و بی تو........ ترانه دیگه بسّه

با من وبی من........ گلایه دیگه بس

وقتشه............... بدم بیاد از  منو تو

وقتشه.......... رها بشم از این قفس

همه ی من... شعر من بود.... قلب شعرمو دریدی....

توی جادّه ی مکافات....... نه رسیدم ، نه رسیدی .....

خوابتو از من بریدی............... از سر آغاز تا میانه

از میانه تا به امروز............... تو گلایه ، من بهانه

 

حالا وقت گفتن دل............ از نگفته ی نگفته س

مهلت گذشتن از ما ....با نگاهی شسته رفته س

حالا وقتشه جهانو....... اونجوری که هست ببینم

با یه کوله بار پاره......................... اولیّن آخرینم

«باید دیگر شد تا به یکدیگر شدن رسید، یکدیگر شد تا به همدیگر شدن رسید و همدیگر شد تا معنی راستین و طعم راستین و رنگ و بو و گرمی و نور راستین عشق را که ودیعه گرانبهای خدا است در گنجینه نهاد آدمی دریافت **(شریعتی ..........)

رابطه عاشقانه، « آتشفشان و حریق هم نیست» . « در غرب نه عمیق است نه داغ، در شرق تنها داغ است و نه عمیق. همه از جنس لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد...ابنها چیست؟ هیچ، فقط جوشش جنون آور و آتشین و دگر هیچ... همینکه ارتفاع پیدا می کند به خدا می رسد، عرفان می شود که چیز دیگری است».

بعضی جملات غرور رو خدشه دار میکنه .. بعضی جملات  قلب رو خدشه دار میکنه .. ولی وای به زمانی که کلمه ای روح رو بیمار کنه ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:36  توسط کمند | 

رفتم
...
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد

دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی

تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها

صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد

هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد

صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی

با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم

نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر

چقدر زمزمه کردم دیشب
لحظه های عاشقانه دیروز را
و ترانه های فردا را که
جمعه وقت رفتنه ...

راستی
اسمت را صدا زدم
به وسعت نگاهی که به سویت روانه کرده بودم
از پشت ابرهای سراسر پر از خیال

یادت هست ؟
شعرهای قدیم را
که بی ریا می سرودم برایت
از ابر و خیال وخوابی که آرام رفته بودی ؟

...
...
...

باز خواهمت گفت
ترانه های شبانگاهی انتظار را
انتظار
انتظار
انتظار...

" احساس می کنم
که در این مه گرفته شب
در پشت ابرهای سراسر پر از خیال
آرام خفته ای

ای مهربان من
آفتاب را بگو
که چشم مرا
به فراسوی دیوار مه
به آنجا که آنجایی
روشن کند
تا در خیال ... "

...

شاید فرصتی نباشد دیگر
برای زیارت چمن
تو
اگر خواستی
بو بکش
چمن سرد یادگار روزهای خنده و نفس را
به نیت نفسی که
چندی بیش نمی پاید
میهمانی دلگیرغربت آباد را


بازخواهمت یافت
و خواهی دید مرا باز
به قامت پروانه

می دانم

وباز
من می مانم و
ترانه ای نو
برای
چشمانت

کی طلوع می کنی
ای آخرین غروب ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 5:2  توسط کمند | 

گفته بودم که هر وقت دلت در سینه نگنجید .. و پرنده خیالت دو بال پرواز نداشت .. گوشه تختت بنشین و چشم بدوز به پنجره اتاقکت .. و از اون گوشه  ی سایه روشنی که نور ماه افتاده بر نیم رخ رنگ پریده ات .. به آسمون نگاه بکن .. و میون اون همه ستاره در دل اون کهکشان دور .. سوسوی نوری که برقی به نگاهت میندازه رو دنبال کن ... تامنو در آستان پنجره ات .. با همان ردای سفید رنگ بلند ..  با گیسوانی به رنگ شبق ...  بر پرچین دیوارک پنجره ات ببینی .. . و نسیم روحم رو که پوست چهره ات رو نوازش میدهد لمس کنی ..  و بعد چشمات رو  ببند و باز سوار بر بال خیال به وسعت دلتنگیت .. تمام خاطرات سفرهای رفته و نرفته  رو تداعی کن .. و بگــــــــــــــو .. وصف العیــــــــــــــش نصف العـــــــــــــــیش ..

این منم .. بانوئی شرقی .. از شرقی ترین دیار .. شهرزاد  بی شهریار  شبهای هزار و یک شب تنهائی های تو .. تجسم تلخی از یادواره های قصه های روزگار تو ... تندیسی از عشـــــــــــــق .. تعبیری از فریادهای بی صدای سوگلی های دیار تو .. این منم ... سبوی ننوشیده و شکسته به جرم بد مستی های شبانه تو ..  این منم .. ترنم باران در بغض همیشه نشسته در صدای تو .همیشه چکیده  بر گونه های تو ... با دلی تاوول خورده از سوزش عشق .. با نگاهی پر از حسرت از بدرقه های گام های رفتن و آمدن های تو .. ..با  لبانی تفیده از خواهش های بی جواب مانده از پاسخ های تو ..

این منم .. در آستان نگاه تو ..در امتداد  خط خیال تو ....  هراسان از هراس های بی زوال تو ..  چشم براه باز آمدن و باز آمدن های تو .. آغوشم رو به وسعت عشــــــــــق گشوده و بال گسترده..تا تنگا تنگ هرم نفسهای تو ... ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم .... چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .. تکیه کن بر شانه ام ... ای شاخه نیلوفری رنــــــــــــــــگ .. تاغم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم ..

همه شب.. از گوشه نیمه باز پنجره  اتاقکت.. که فاصله ی ..مرز و حد  بین من و تو بوده .. نگاهم تا قلمروی بسترت ترا پاسداری  کرده وصدایم زمزمه های لالائی شبانگاهان تو بوده .. و روحم احاطه گر حریم خلوت تو .... با هر نسیم لمست کردم و با هر آوا صدایت ..  و ..........

 و تو  .. خدایت را میخوانی ... که خدایم چه خاموشی ... و در پندار خویش مرا معشوقه ای بی خیال .. خفته در خواب ناز به تصویر میکشی .. و فریادت .... که تا فراسوی درونم پژواک کنان ..  طنین خواهش های ترو  سر میدهد ..

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
                                             با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
 
 

آره جانان . من صدای نفس های ترا هم میشنوم .. فریادهای تو که جای خود دارد ....

از راه بزن بیرون، ای رندِ خطرپیشه!
از خاکِ سکون بَرکن! ای تیشه بر این ریشه!

در ترس چه می‌جویی؟ ای مدعیِ غیرت!
در شک و یقین خو کن، با لذتِ این حیرت!

من عاشقِ مطرودم! ..................آواره‌گی‌ام! ..................دودم!
اسطوره‌ی هرجایی،............ تاریخیِ نابودم!

حرمت‌شکنِ خویشم، .......................آرامشِ تشویشم!
زندیقِ قسم‌خورده، با فاجعه هم‌کیشم!

با وحشیِ چشمانش، الهامِ جراحت شد!
تا قلبِ پرآشوبم،.......................... ویران شد و راحت شد!

آتش زد و رقصیدم، با ظلمت گیسویش
من نور شدم دیدم در مسلخِ ابرویش

این شرمِ نجیبانه.............................. در واژه نمی‌گنجد!
از شرم گذر کرده، در خانه نمی‌پاید!

طوفانیِ احساسش، خاشاکِ غزل برده
رندانه‌ترین داغش .............................بر قلبِ خدا خورده

 

ســــــــــــــــلام ...

نبض‌ِ آوازُ گرفتم‌.............. امااين‌ تمام‌ِ من‌ نيست‌ .............
دارم‌ از خودم‌ مي‌ترسم‌............. اين‌ ترانه‌ رام‌ِ من‌ نيست‌
...............
دستم‌ُ بگير تو دستت‌............. نذار از نفس‌ بيفتم‌...............

به‌ خدا................. خدانگهدار........................... جواب‌ِ سلام‌ِ من‌ نيست‌ .......

*********

 

من‌............... رو قله‌هاي‌ آواز................... سکوت‌ُ چلّه‌ نشستم‌ ...............
لحظه‌ي‌ شرم‌ِ حقيقت‌................. جاي‌ آينه‌ها شکستم‌
...................
توي‌ زمهريرِ قصه‌................................... از تب‌ِ يه‌ واژه‌ سوختم‌
...............
.................يه‌ دهن‌بندِ طلائي‌................... براي‌ ترانه‌ دوختم‌...................

آخه‌ رسم‌ِ نفسم‌ نيست‌................................................ اول‌ِ حنجره‌ مُردن‌
سَرِ پيچ‌ِ هَر ترانه‌ ،.................... تن‌ به‌ لال‌بازي‌ سپردن‌...........................

********************************

باید سفر کنم ..از پشتِ پنجره.......
شايد نگاهِ تو.......
از ،يادِ من،بره....


حرفي نزن به من....
از موج و از نسيــــــم...آآآآآ
چيزي نمونده بود.......
تا همنفس.....بشيــــم
چيـــــــزي،نمونده بود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:27  توسط کمند | 

 

عشق تو پشت جنون محــــــــــو شده ..

 هوشیاریست .. نگــــــــــــو سهــــــــــــــو شده ..

رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...

(دکتر علي شريعتي)

 

دوست .. زیباترین اسطوره تاریخ است .. واژه ای مأنوس روح ..این واژه در عربی صاحب تعبیر میشودو صاحب به زبان فارسی همون مالک میباشد . لذا دوست میتواند مالک و شریک ما یملک تو باشد . محرم خانه و کاشانه تو .. نزدیک تر از برادر به تو ..  دوست ..ودیعه ای الهیست که حین مسرات و مضرات تکیه گاهی برای تو باشد ..

ما دوستانی داريم، يعنی اينطور تصور می کنيم. اما در حقيقت بسياری از دوستیهای ما یک آشنایی، یک ارتباط ابزاری یا قسمتی از "نت ورک" (Network) ما هستند. دوستیهای واقعی را از روی نشانه های مشخصی می توان شناخت.
هسته اصلی يک دوستي، رابطه ای بدون وجود تسلط يکی بر ديگری و قرار گرفتن چشم در چشم و برابر در مقابل يکديگر است. اين مساله در مقايسه با ارتباط اروتيک و عاشقانه بيشتر مشخص می شود: يک دوست می تواند واقعيتهايی را با صراحت به ما بگويد که شايد از زبان شريک زندگی يا عشقی خود به اين راحتی نمي بخشيم: "خدای من، چقدر چاق شده ای! " يا: " چقدر عينک جديد گرونی که خريدی بي ريخته! " علاوه بر چنین صراحتهای خوش منظورانه ای ، پوئنهای دیگری هم به دوستی اضافه می شود: دوستی بر پایه رابطه ای آزادانه بنا شده است، حتی بسیار آزادانه تر از یک ارتباط عشقی، چراکه وفاداری دوستانه، متعهد انجام وظايفی اجباری نيست.

تجربه نشان می دهد که تنها مثالهای اندکی برای ارتباطهای دوستی پايدار و ارضا کننده وجود دارد. پرستاری کردن از چنين ارتباطی در دنيای امروزی ما تبديل به کاری مشکل شده است، دنیایی که در آن عاملهای خطرناک برای این نوع ارتباط افزایش پیدا کرده است، چه خطرات بیرونی مانند اجبار تحرک و انتقال به مکانهای دورتر، و چه خطرات درونی ، مانند حساسیت افزایش یافته روحیه مدرن ما. به غير از اين، آنجا که اندازه احتياج زياد می شود، به زودی ميزان توقعات هم بالا مي رود. دوستی واقعی که همه در طلبش هستند، تبدیل به ایده آلی پر از خواسته می شود که نسبت به گذشته مجبور به تحمل بار بیشتری است. اغلب این بار بسیار سنگین است و نتیجه آن، که بیشتر ما آنرا تجربه کرده ایم، سرخوردگی از این مساله است که دوستی هم تا حد و مرز معینی قابل بارکشی و پایداری است.

اما یک ارتباط دوستی خوب چیست ؟ ما به هر نوع ارتباطي، از يک آشنايی دو همبازی بولينگ گرفته، تا ارتباطهای عميق از نوعی که فيلسوفهايی(یا فیل سوف هائی )مانند شوپنهاور آنها را توصيف کرده اند، نام "دوستی" می دهيم. اما در واقع، بيشترین رابطه ها، ارتباطهایی شبه دوستی هستند تا رابطه های دوستی واقعی. احتمالا دلیلش این است که یک رابطه دوستی خوب ، ابدا مساله ساده ای نیست. اولين نشانه يک دوستی واقعي، شراکت و همپايی متقابل است. اين به نظر امری ساده مي رسد، ولی اولين نقطه ای نيز هست که بسياري از دوستيها در آن شکست می خورند. متقابل، يعنی ایجاد تعادل کلی در تلاش برای یکدیگر. کسی که هميشه منتظر می نشيند و راهی به سوی ديگری پيدا و باز نمی کند، دوست خوبی نيست. بر عکس : در بين دوستهای خوب، وجود تعادل در به طرف ديگری رفتن و از او پذيرايی کردن کاملا بديهی است. شراکت، يعنی نه تنها در مشکلات يا حالات ديگری سهيم باشيم، بلکه در کل زندگی روحی و حسی و سرنوشت يک شخص. کسی که با او شبی مشکلات مالياتی يا راههای مخفی پيدا کردن جای پارک بهتر را رد و بدل کرده ايم، شايد همپای خوش صحبتی باشد، ولی الزاما يک دوست نيست

 

شراکت در نهايت يعنی درک يگديگر در تبادل شخصی. برای اينکه چنين تبادلی بتواند صورت بگیرد ، احتياج به صراحت و راحت بودن در دوستی هست، دومين مشخصه بارز يک دوستی. صراحت ، يعنی داشتن جرات ، و برای اينکه دو نفر بتوانند با يکديگر صريح و راحت باشند، بايد بتوانند به يکديگر اطمينان کنند، به خصوص وقتی که رازی را با يکديگر در ميان می گذارند. تنها کسی که جرات می کند خود را به روی ديگری ، آنگونه که هست باز کند، و شخصيت خود را نشان بدهد، قابليت برقراری رابطه دوستی را دارد. کسی که تنها خبرهای آخرين موفقيتهای خود را می دهد، اما درباره شکستها و ضعفهای خود به خاطر ترس از دست دادن پرستیژ سکوت می کند، در عوض اين توانايی را ندارد.


بسته بودن، از ایجاد شراکت جلوگیری می کند، همینطور صحبت با کنایه، که بعضی افراد همه چیز را در آن مخفی می کنند. جایی که تنها در آن با شوخی و کنایه صحبت می شود، افرادی با نقاب با یکدیگر رو به رو می شوند. تنها زمانی که صراحت وجود دارد- که البته نباید با نزدیکی بدون حد و مرز اشتباه شود- امکان درک متقابل فراهم می شود: وقتی ما مسائل شخصی خود را با یکدیگر مبادله می کنیم، می توانیم دیگری را تجربه کنیم و از این طریق خودمان را نیز. آن وقت است که دوستی به ما قدرت می بخشدو این اطمینان را می دهد که دوست داشتنی هستیم.

شراکت، صراحت و اعتماد بقیه مشخصه های یک دوستی را به دنبال خود می آورند: نبودن حس حسادت و رقابت، دانستن اینکه می شود روی دیگری حساب کرد، رفتاری قابل پیش بینی ، حس مسئولیت و... همه تبدیل به اموری بدیهی می شوند.


در نهایت یک دوستی احتیاج به لحظه های فعال دارد، یعنی دوستان برای این به کنار هم می آیند که دوستی کنند: ما به مسافرت نمی رویم چون آنجا شهر قشنگی است، بلکه چون ما دوستان خوبی هستیم، با هم چند روزی برای راهپیمایی به شهر دیگری می رویم.


رابطه دوستی احتیاج به دانش بالایی برای بر قراری ارتباط دارد، و یکی از مهمترین درسهای آن این است که در یک ارتباط دوستی ، هدف نه فقط بر طرف کردن احتیاجات، بلکه وجود طرف مقابل است. کسی که تنها در راه بازگشت از سفرهای کاری، شبی را در خانه دیگری مهمان می شود که احتمالا از خرج سفر خود کم کند، از روی دوستی به دیدار نیامده است،

 بلکه از روی خساست،(مثه سعید تو ) و جعبه شیرینی هدیه آورده شده هم روی این واقعیت را نمی پوشاند. اگر این بر طرف کردن احتیاج دو جانبه باشد، البته رابطه ای "ابزاری" بر قرار شده است ( که شاید مفید هم باشد! اینجا بحث بر سر انواع ارتباطهای دیگر نیست!_ اما چنین رابطه ای نیز تنها به شرایط موجود وابسته است و نمی تواند پایدار بماند.

همینطور هم صحبتی نیز اغلب با دوستی اشتباه گرفته می شود. دلیلش این است که هم صحبتی در بین دوستان هم بدون شک از اهمیت بالایی بر خوردار است، و در یک ارتباط دوستی نیز همیشه موضوع بر سر مسائل عمیق و کلی زندگی نیست. صحبت کردن شاد وبا لذت، احتیاج بجایی است که در دوستی هم بر آورده می شود، اما در بسیاری از موارد و به خصوص انسانهای تنها، خیلی زود از شرایطی که در آن کنار دیگری نشسته و گپی می زنند ، وجود یک رابطه دوستی را نتیجه می گیرند.

بعضی دیگر گمان می کنند چون شخصی را زیاد می بینند، با او رابطه دوستی دارند. اما کمیت دیدار طرفین آنقدر نقش بازی نمی کند که کیفیت آن. آنچه گروهی را که مرتب یکدیگر را در یک کافه ملاقات می کنند کنار هم نگه می دارد، نیاز شخصی هر کدام از آنها برای گپ زدن، گذراندن وقت و تنوع است (که به صورت قرار های مرتب ،شکل اجرای مراسمی را به خود می گیرد) ، و نه الزاما علایق و خواسته ها و خصوصیات مشترک بین آنها، آنگونه که بین دوستان وجود دارد.

اینکه دوستی چیست و یک دوستی خوب چه رابطه ای است، سوالی است که در بین اشخاص مرتبط جوابهای مبهم و متفاوتی دارد. رابطه هایی وجود دارند که سالها ادامه پیدا کرده اند و در آنها یکی از طرفین بر این باور بوده است که دیگری بهترین دوست اوست، در حالیکه او برای دیگری اهمیتی جانبی داشته است.

 اینکه شدت و قدرت یک دوستی تا چه حد است ، از اینجا تشخیص داده می شود که هدف آن رابطه تا چه حد وجود شخص مقابل است. البته منظور این نیست که یک دوستی باید مشمول عملهای قهرمانانه باشد، معلوم است که در دوستی هم زمانهایی وجود دارد که در آن تنها نیاز یکدیگر را بر آورده می کنیم. بر طرف کردن احتیاجات یکدیگر، و دوست داشتن وجود طرف مقابل، در یک ارتباط دوستی مخلوط با هم وجود دارند و این کاملا نرمال است.

 معنی دوستی ، بخشش دائمی و یکطرفه هم نیست، بلکه لذت بخشش و گرفتن با هم توام هستند. اما مشکل آنجاست که بعد از بررسی یک ارتباط این نتیجه گرفته شود که بر آوردن نیازهای روزمره در آن، نقش خیلی وسیعتری داشته است تا اینکه هدف آن ارتباط، وجود خود دیگری بوده باشد. مثلا ارتباطی که در آن به جز زمان اسباب کشی یا نگهداری از فرزندان دیگری ، هیچ شبهای مشترک صحبت و دیداری وجود ندارد.

شدت یک دوستی، به تعادل نیز بستگی دارد:(( این تعادل  رو تو یادم دادی )) آیا توجه داشتن به همدیگر، در حال تعادل قرار دارد؟

 آیا آن دیگری به همان اندازه که من به او و زندگیش توجه نشان می دهم و مایل به شرکت در آن هستم، به زندگی من علاقه و توجه دارد؟معمولا جواب این سوال را با یک نگاه دقیق در یک گفتگو می توان به دست آورد: چه کسی از روی توجه از دیگری در باره اوضاع و احوالش سوال می کند؟ کسی که این تعادل را نمی بیند، کسی که تنها برای این آنجاست که دیگری خود را نشان بدهد( یا تنها خود را نشان می دهد)، کسی که دائم از دیگری سوال میکند ولی هیچوقت از خودش سوالی نمی شود، حق دارد که با دید شک به ارتباط دوستانه خود نگاه کند.

کیفیت یک رابطه دوستی گاهی با دوری مشخص می شود. خیلی از مسائل زندگی ، در دوری چهره واقعی خود را نشان می دهند، و این در مورد دوستی نیز صادق است. کسی که از نظر مکانی از دیگری دور می شود، می تواند با توجه به آنچه از دوستیشان باقی مانده است، بهتر به پاسخ این سوال برسد که اصولا در ارتباط آنها چه چیزهایی وجود داشته است. حالا که برقراری ارتباط نسبت به گذشته سختتر شده است، قدرتها و ضعفهای ارتباط خود را بهتر نمایش می دهند. بعضی دوستان واقعی خود را تازه می شناسند ، و بسیاری هم این واقعیت تلخ را تجربه می کنند که قابل جایگزینی بوده اند؛ با رفتن آنها، دیگری جایشان را به راحتی گرفته است.

 

خوب دوست من .. تحقیق کردم . و حد و مرزی که دوستی دارد یا ندارد رو تا اونجائی که ادراکم یاریم دهد  فهمیدم ..

حالا این من . حالا این تو ..

ســـــــــــــــــــــــــــــلام

از کدوم‌ روز ، از کدوم‌ شب‌ ، از کدوم‌ قلّه‌ رسیدی‌ ؟
که‌ با اعجازِ حضورت‌ ، من‌ُ از نو آفریدی‌ !
بی‌تو روشن‌ بودم‌ امّا ، مثل‌ِ فانوس‌ توی‌ آفتاب‌ !
سُست‌ُ خالی‌ مثل‌ِ نقش‌ِ سایه‌یی‌ اُفتاده‌ بَر آب‌ !


تو شروعی‌ تازه‌ بودی‌ ، روزَنی‌ رو به‌ ترانه‌ !
فصل‌ِ آغازِ ظهورِ واژه‌های‌ عاشقانه‌ !

من‌ زمین‌ْخورده‌اَم‌ ! اِی‌ عشق‌ ! وقت‌ِ جنگ‌ِ تن‌ به‌ تَن‌ نیست‌ !
این‌ شکست‌ُ می‌پذیرم‌ ، من‌ِ من‌ شبیه‌ِ من‌ نیست‌ !
فصل‌ِ معراج‌ِ شکوفه‌ ! فصل‌ِ رستاخیزِ جنگل‌ !
من‌ُ از خزون‌ رها کن‌ ! من‌ُ تازه‌ کن‌ از اوّل‌ !

از کدوم‌ باغ‌ ، از کدوم‌ شهر ، از کدوم‌ جادّه‌ رسیدی‌ ؟
که‌ با گوشه‌ی‌ نگاهت‌ ، من‌ُ از نو آفریدی‌ !


برای‌ کشف‌ِ سکوتت‌ ، تا کجا باید سفر کرد ؟
واسه‌ خوندن‌ از تو باید ، چن‌تا حنجره‌ خبر کرد ؟
باید از کدوم‌ پرستو ، راه‌ِ چشم‌ِ تو رُ پُرسید ؟
با کدوم‌ معجزه‌ می‌شه‌ تو رُ از خودِ تو دُزدید ؟

من‌ زمین‌ْخورده‌اَم‌ ! اِی‌ عشق‌ ! وقت‌ِ جنگ‌ِ تن‌ به‌ تَن‌ نیست‌ !
این‌ شکست‌ُ می‌پذیرم‌ ، من‌ِ من‌ شبیه‌ِ من‌ نیست‌ !
فصل‌ِ معراج‌ِ شکوفه‌ ! فصل‌ِ رستاخیزِ جنگل‌ !
من‌ُ از خزون‌ رها کن‌ ! من‌ُ تازه‌ کن‌ از اوّل‌ !

...............................



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:48  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM