تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

 

آخرین ساعات سال کهنه رو سپری میکنی

 تا به  استقبال سالی

با تنپوشی سبز برویم

 دلهایمان همچنان سوگوار در غم ابر مرد دین

 اربعین حسینی را بیکایک عاشقان ولایتش تسلیت عرض میکنم

 

تا کهکشان مهربانی چند ستاره میسوزد

يوسف؛عزيز مصر؛مردم را از قحطي نجات داد....اميد به زندگي و شاد زندگي کردن را به مردم هديه کرد.


خدايا عزيز ما چه کسي ست تا ما را از قحطي عشق و عاشق شدن نجات بخشد...


دلهاي سوخته از بيوفايي را التيام بخشد...از محبت و صداقت بگويد ...
عشق را در چهار چوب قلب معني کند نه در چهار چوب هوس!


هر چه مي گردم به کسي نمي توان اطمينان کرد.


در نگاه کسي؛هيچ چيز را نمي توان خواند...نگاه ها همه ار ني ني بيتفاوتي و پوچي پر است.


انسانها از هيچ چيز خود نمي گذرند الا عشق!!!


ثروت حقيقي مهرباني در فقر خودخواهي غرق شده.


در اغاز سفر به اميد رسيدن ميرانيم تندتر وتندتر ؛غافل از حقيقت هرگز نرسيدن.
ميرانيم به اميد ديرتر رسيدن و ناگهان ميرسيم به اخر خط؛خسته و ارزومند با دلي بي الايش و مالامال از شادمانه زندگي کردن.


اي عزيز ميداني هيچ اتشي هيچ نيستاني را انچنان نسوخت که دوري از تو چشمان هستي را سوخت.


کوير دل سپردن ؛لحظات تلخ و شيرين رويا؛غزل غربت با لبي تشنه از باران عشق همه وهمه در ارزوي وجود مهربانت بي قرارند.


مي گفتي:
دل دادن اسان و دل بريدن چه سخت است اما بيا و ببين دل بريدن ها چه اسان و عشق بر باد دادنها چه اسان تر...


گريه من قلبم را رسوا کرد ...کاش ديده بودي در پس پرده اشکم ؛قلب عاشقم هنوز سو سويي مي زند ...


کاش مي امدي چون تويي که مي داني براي مهرباني هنوز هم دير نيست.

یا ارحم الراحمین ..حول حالنا الی احسن الحال

 خدای مهربانم . عزیز قلب و روانم  

 معشوقه دیرینه ام .. در این سال مرا تنها به حال خویش وا مگذار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 16:7  توسط کمند | 

 

 

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند
در من هزار آهوي تشنه
در خشكسال دشت پريشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه هاي سفر را
 در باغ هاي سوخته مي خوانند
با من كه در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست
با من كه زخم هاي فراواني
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
هر قصه يك ترانه
هر ترانه خاطره اي ديگر
هر عشق يك ترانه ي بيدار است
در خامشي حضورم ، حرف مرا بفهم
يا براي عشق ، زباني تازه پيدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
اين من نه ،‌ آن من ديگر
آنكس كه پنجره ي چشم هاي من او را
 كهنه ترين قاب است
از پشت پنجره ي زندان
حرف مرا بفهم
كه فرياد تمامي زندانيان
در تمامي اعصار است
در گير و دار قتل عام كبوترها
در سوگ شاخه هاي تكه تكه ي زيتون
وقتي كه از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ ماه
بر مسلخ هميشگي انسان
در لحظه ي شكفتن فرياد
باران سرخي از ستاره سرازير است
آن سان كه هر ستاره دليل شرمساري خورشيد هاي بسياري
از برآمدنشان است
تو گريه مي كني
از عمق آشناي جنگل چشمانت
از عمق جنگلي كه در آن پاييز ، در غروب به بغض نشسته
باران بي دريغ اشك تو مي بارد
تا عطر خيس جنگل پاييز
در من هواي گريه برانگيزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعري بسان گريه فرو ريزد
من شعر مي نويسم
 تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق
تو با ترانه هاي تشنه ي من دريا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه مي شوي
تو گريه مي كني
تو لحظه هاي شعر مرا ،‌ در خويش تجربه كرده
يعني مرا در بدترين و بهترين دقايق بودن تكرار مي كني
يا با ترانآهاي من بر لب
به رويا رويي جلادان به مسلخ خويش مي شتابي
يعني كه با مني
ديروز
امروز
تا هنوز و هميشه
آيا زبان متشرك اين نيست ؟
آن زبان تازه كه مي گفتم ؟
آيا زبان مشترك اين نيست ؟

در آسمان آبي اين چشم ناشناس
 چون آسمان خاطره ي من ستاره ايست
 ديدم ترا كه جلوه كنان در نگاه او
 با من چنانكه بود ، هنوزت اشاره ايست
 مي بينمت هنوز درين چشم ناشناس
اين چشم ناشناس كه رفت از برابرم
گويي تويي كه باز چو خورشيد شامگاه
 مي تابي از دريچه ي روزن به خاطرم
 آهنگي از نگاه تو مي آيدم به گوش
چون موج هاي خاطره ، غمگين و دلنواز
 مي سوزدم به مستي و مي تابدم ز شوق
مي خواندم به گرمي و مي راندم به ناز
 در ماهتاب خاطره مي بينمت هنوز
با آن شكنج زلف كه افشانده اي به دوش
گاهي به ناز مي گذري از برابرم
تا از درون سينه برانگيزي ام خروش
مي بينمت كه گام فرا مي نهي به پيش
 در جامه اي سپيد كه پوشانده پيكرت
 پيراهني كه دوخته اي از حرير ابر
 چون آبشار نور ، فروريزد از برت
يك لحظه ، باز مي شنوم نغمه اي ز دور
 آغشته با غبار زراندوز خاطرات
دل مي نهم به ناله ي پنهاني نسيم
تا بشنوم ترانه ي گمگشته ي حيات
مي آيدم به گوش ، صدايي شكسته وار
 كز آن شراب خاطره در جام من بريز
 زان باده ي نگاه كه در جام چشم تست
چون ساقيان ميكده در كام من بريز
بيچاره من ، كه باز به دامان آرزو
 سر مي نهم كه بشنوم آهنگ ديگرت
غافل كه آن نواي فريبنده ، ديرگاه
 افسرده در سياهي چشم فسونگرت
اما هنوز ، در دل اين چشم ناشناس
گويي خيال تست كه مي آيدم به چشم
مي بينمت هنوز ، كه مي خوانيم به ناز
 مي بينمت هنوز ، كه مي راني ام به خشم
 من مانده بر دريچه ي اين چشم ناشناس
 چون دزد آشنا كه بكاود ز روزني
شايد چو نور ماه ، درآيم به خوابگاه
بينم كه در سياهي شب ، خيره بر مني

عید بر همگان مبارک باد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 9:25  توسط کمند | 

سال کهنه رفت
درخیابان های سال نو
چراغ ها روشن اند
برف خفته است
عقربه ها درسکوت می چرخند
این کودکی که با پای خیس از کوچه میگذرد ،

                                                                                                                                         

زمان است
پیری است  که هرسال دوباره زاده میشود
و آوازهایش را
پیراهن  هایش را
ابرها و باران هایش را
فصل هایش را
لانه ها و پرنده هایش را
نو میکند

به خیابان میروم
قلبم را از خنکای برف پرمیکنم
از تلالو چراغ ها و شادی ها

 وقلمم را
از کلماتی نو

از ستاره ها و ابرهایی تازه
از عشق و خشمی دوباره
واندیشه ام را از هوای صبحدمی فراخ

 درچشم انداز افق روشن میشود
اولین سپیده دم
آغازدوباره جهان!

واژه ها را روشن میکنم

به نام اولین پرنده بیدار
اولین آواز
اولین دست پینه بسته کار
به نام ایستادگی
بنام فریاد
به نام هرمرغی  که از قفس میگریزد
بنام اسیری که زندان را ویران میکند
وخود ویران نمی شود
بنام قلبی که برای زیبایی ها می جنگد
و  درخون خو د زیبایی را می پرورد

به نام میهنی که فرزندانش جنگجویان و شجاعان اند
به نام آفتاب و آزادی
و خردمندی  وتلاش

اولین کلمات از سرانگشتانم پرواز میکنند
تا زیباترین تصاویر را بیافرینند:

 

میهن
آزادی
خلق
نبرد
پیروزی

و اینک صبح روئیده است
با شعله های درخشانش از پس ابرها

سال تازه مبارک باد

زشت من! زيباى من! كابوس من ،رؤياى من
ديشب و ديروز و امروز من و فرداى من
از تو خاموشم، ــ اگر سر در گريبان همچو بيدــ
از تو فرياد من و بانگ من و غوغاى من
اختر من، ماه من، خورشيد من، در اين شبان
                                                                                                                                             تا به كى، در جستجويت چشم شب پيماى من
زورق من، موج من،رقص فرود و اوج من
ساحل پيدا و پنهان من ودرياى من
بوسه گاه من به شبهاى وصال و در فراق
تا سحربيدار يادت چشمان خونپالاى من
وه چه شيرينى تو در تلخى!، كه «شيرين» گر چه تلخ
شهد «فرهاد»ست و «مجنون» تو، اى «ليلا»ى من
نيست ماوائى مرا، كاندر جهان آواره ام
با زكن گيسو ! كه  باشد آخرين ماواى من
كاش در گرماى آغوش تو گردد پيكرم ــ
سرد، تا گم در تو گردد واپسين گرماى من
كاش در چشمان تو، چشمان خود بر هم نهم
تا كه در چشم تو باشد بعد مردن جاى من
سوخت در سوداى توهم سود و هم سرمايه ام
سود من  اينك تو!، اى سرمايه ى سوداى من!
كفر من، ايمان من،هم جسم من هم جان من
دانش من، جهل من! ، نادان من، داناى من
نقص من،اكمال من، هم بند من هم بال من
راه من، بيراه من ،هم خستگى هم پاى من
خشكسال من توئى، مردم دگر از تشنگى!
هم توئى رود من و هم ابر باران زاى من
چون خمارم از تو خيزد، مستى من هم زتوست
باده من، رطل من ، خم من و ميناى من
سالها بگذشته، بيرحمانه بر رخسار تو
دوستت دارم هنوز اى پير و اى برناى من
وه !چنين پير و چنين زيبا خدايا كيست كيست؟
آنكه او باشد مثال ماه مهر آساى من
تو نه يك عشقى، كه يك مجموعه عشقى اى نگار!
مادر من،دختر من! همسر و همتاى من
نيست جز نامت نوائى گر بر آيد دمبدم
از لب من، از دل من، از نى و از ناى من
مسجد و ميخانه ى من،اى خدا ـ شيطان من
اوج بى پروائى وهم باعث پرواى من
چيست دين تو؟ كه جويم در تو رسم كفر و دين
مسلم وزرتشتى و نصرانى و ترساى من
نى كليمى ، نى مسيحى ، نى مسلمانم كه اوست
هم «محمد» هم «مسيح» وهم بود «موسا»ى من
يا على! رفتيم ما از خانقاهت، عفو كن
بعد از اين من عبد و او جاى تو شد مولاى من
تا ترا بشناختم، راز نهان بشكافتم
هم «اهورا»ى منى اينك تو هم «مزدا»ى من
آه معشوق من اى «ايران»! بياويز از« وفا»
اين غزل را همچو گل بر گردن، اى زيباى من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 15:36  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM