تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

داستانی از هفت وادی عشق عطار

داستان شیخ صنعاء

منطق الطیر

 

جز عشق نیست

مثل آهو می کشد گردن ولی رم می کند
با رمـــــیدنهای خــــود از عمر من کم کند

می نهد بر شانه های خسته ام بار نگاه
بار سنگینی که پشت کوه را خم می کند

گرچه می ریزد شراب از چشم های مست او
کاسه صــــــبر مـــــرا لـــــبریز از غم می کند

با رقیبان می نشــــیند بـــاده نوشی می کند
چون مرا می بیند از غم چهره در هم می کند

بس که دور از چشم هایش سوگواری کرده ام
هر که می بیند مـــرا یــــــاد از محرم می کند

در عبور از لحظه های زندگی جز عشق نیست
آن که اســــــباب غـــــم ما را فراهم می کند

شیخ صنعا

داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي هفتصد و به روايتي چهارصد  مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است.

از قضا يک شب در خوابي مي بيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده مي کند. پس از اين خواب او پي مي برد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده:

يوسف توفيق در چاه اوفتاد                عقبه اي دشوار در راه اوفتاد

او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم مي شود.

در آن شهر شيخ بر دختري ترسا، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق مي شود.

ناگزير بحکم آنچه در رويا به او نموده بودند عازم روم مي شود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت مي گردد و براي خاطر معشوق ايمان مي دهد و ترسائي مي خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار مي شود که خمر مي خورد و زنـّار  مي بندد و خوک باني پيشه مي کند و دست از اسلام و مسلماني مي شويد. مريدانش سعي مي کنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس مي شوند از او قطع اميد مي کنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا مي خواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم مي شوند و شيخ را که زنـّار بريده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز مي آورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون مي گردد و عاجز و سرگشته ديوانه وار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام مي آورد و جان شيرين را سر ايمان خود مي نهد:

*****************************

باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست
دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست

دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست

صبحــــگاهان که برآرم نفــــــس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست

من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست

کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست

دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست

این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست

چشم از افتاده ترین عاشق خود باز مگیر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:42  توسط کمند | 

هفت وادی عرفان

هفت شهر عشق عطار

هفت وادی عشق

گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم                   شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم

سايه اي بودم  ز اول بر زمين افتاده خوار                   راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم

ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر                       گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم

نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي             در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم

در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي                      لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم  

چون همه تن مي بايست بود و كور گشت                   اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم

خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي                     تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم

چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان                   من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم

.وادی.. در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل؛ يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است

در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است.

در منطق الطير هفت وادي. از اين قرار :

- طلب - عشق- معرفت - استغنا- توحيد -حيرت - فقر و فنا

 

طلب: در لغت بمعني جستن است (( سالکي است که از شهوت طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گردد ..آنرا گويند که شب و روز به ياد خدايتعالي باشد در هر حالي (کشف المحجوب)-

عشق: بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد چنانکه مولانا گويد:

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

معرفت: معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به خدايتعالي عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و نفي اخلاق رذيله و آفات آن نمايد و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند.

استغناء.: تجريد: ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود ..خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند ..

توحيد: در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آنست و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيد

حيرت: يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گردد.

فقر و فنا: حقيقت غنا آنست که مستغني باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست ..فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظمت باري تعالي و مشاهده حق.

***********

سیمرغ پرنده دانش و حکمت((سيمرغ، حقيقت کامله جهان است که مرغان خواستار او پس از طي مراحل سلوک و گذشتن از عقبات و گريوهاي مهلک کوه قاف خود را به او مي رسانند و خويش را در او فاني مي بينند.))

پرندگان منظومه منطق الطیر عطار ::

منطق الطير: مأخوذ است از آيه شريفه: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير واوتينا من کل شي ء ان هذا لهو الفضل المبين» (سوره نمل آيه 16)- در تفاسير قرآن کريم از مرغان مختلفي که با سليمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را براي پيروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند و جهت مزيد اطلاع ر. ک. : تفاسير فخررازي ج 6 ص 556 و بيضاوي ج 2 ص 194 و کشف الاسرار ج 7 ص 189 و ابوالفتوح ج 4ص 153- اين کلمه را شعراي فارسي زبان به همين معني در اشعار خود بسيار آورده اند.                                                                                        

هدهد: در فارسي پويک و شانه سر را گويند.مرغيست بدبو که بر زباله آشيان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهاي فراوان است و کنيه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربيع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعياد است. گويند که از بالاي آسمان آب را در زير زمين ببيند همانطور که آدمي آنرا در شيشه ببيند. گفته اند که هدهد راهنماي سليمان بود بر آب و آن چنان بود که سليمان هرگاه که خواستي نماز گزارد هدهد او را ره نمودي به آب و در بيابان زمين را مي کندند و به آب مي رسيدند تا سليمان با آن غسل مي کرد يا وضو مي ساخت.

بلبل: نمونه مردمان جمال پرست وعاشق پيشه است.

طوطي: حيوانيست ثاقب الفهم ونرم خو که قوه تقليد اصوات و قبول تلقين را بسيار داراست. ارسطا طاليس گويد براي تعليم طوطي او را جلوي آينه نهيد و از پس آن صحبت کنيد تا او خوب تقليد کند ..

در اينجا نمونه آن دسته از مردمان اهل ظاهر و تقليد است که به دنياي باقي و حيات جاويد اعتقاد دارند و به آن سخت پابندند.

طاوس: پرنده ايست عزيز و جميل و عفيف الطبع و اهل ناز و تبختر است و بر خويش سخت معجب است در مثنوي نمونه اي از مردم منافق و دو رنگ است که براي نام و ننگ جلوه گري مي کند و همّ خود را صرف صيد خلق و شکار آنها مي نمايد و از نتيجه عمل خود نيز بي خبر است ..ولي در اين جا نمونه اهل ظاهر است که تکاليف مذهب را به اميد مزد يعني به آرزوي بهشت و رهايي از عذاب دوزخ انجام مي دهد.

بط: مرغابيست و اين کلمه عربي محض نيست ..و در مثنوي کنايه است از حرص و آز که يکي از عوامل شيطان رجيم و نفس عاقبت سوز است..در اينجا نمونه مردمان عابد و زاهد است که همه عمر گرفتار وسواس طهارت و شستشواند..

کبک : نمونه مردم جواهر دوست که همه عمر خود را صرف جمع آوري انواع جواهرات و احجار کريمه و يا اشياء قيمتي و عتيق مي نمايند.

هماي: مرغيست افسانه اي که گويند استخوان خورد و جانوري نيازارد و بر سر هر کس سايه افکند پادشاه شود ..باين صورت که در شهرها و ممالک هنگام انتخاب پادشاه اين مرغ را به پرواز مي آورده اند و بر هر کس که مي نشست او را شاه مي کردند- در اينجا نمونه ايست از مردان جاه طلب که از زهد و عبادت براي جلب حطام دنيوي استفاده مي کنند و از راه عزلت و عبادت ظاهري درصدد بر مي آيند که ارباب مملکت و سياست را بخود جلب نمايند و براي خود دستگاهي داشته باشند...

بوف: پرنده ايست بنحوست مشهور و آن دو قسم مي باشد کوچک و بزرگ؛ کوچک را جغد و بزرگ را بوم خوانند ..طائريست منزوي و منفرد و حرام گوشت ..در اينجا کنايه است از مردم زاهد و منزوي که گنج مقصود را در انزوا و خلوت وانعزال (گوشه گيري و عزلت نشيني) و گوشه گيري و بريدن از خلق و اجتماع مي جويند.

باز: قدما باز را حيواني متکبر و تنگ خُـلق تصور مي کردند ..در اينجا نمونه مردم درباري و اهل قلم است که بعلت نزديکي به شاه هميشه بر ديگران فخر و مباهات مي نمايند و تکبر مي فروشند و از سپهداري و کله داري خويش سوء استفاده مي نمايند

 

بوتيمار: نام مرغيست که بر لب آب نشيند و آب نخورد و گويند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود آنرا مرغ «غم خوراک» گفته اند ... در اينجا نمونه اي از آندسته از مردم خسيس است که مواهب زندگاني را از خود و ديگران دريغ مي دارند، نه خود از آن متمتع مي شوند و نه مي توانند از تمتع ديگران لذت برند.

کوه قاف:

در فرهنگها آمده است: «قاف» نام کوهيست که گرداگرد عالم است و گفته اند که از زمرد است و پانصد فرسنگ بالا دارد و بيشتر آن در ميان آبست و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز نمايد و چون منعکس گردد کبود شود..کوهيست از زبرجد که برگرد زمين است و پانصد فرسنگ بالاي اوست گرد برگرد آب دارد و چون آفتاب بر وي تابد شعاع سبز آن بر آب آيد و منعکس شود و آسمان از آن لاجوردي نمايد و اگر نه آسمان بغايت سپيد است..

و نيز آورده اند که «ذوالقرنين» (اسکندر- پسرخاله حضرت خضر) گرد عالم مي گشت تا بکوه قاف رسيد و گرد کوه قاف کوههاي خرد ديد. رب العالمين کوه را با وي بسخن آورد تا از وي پرسيد که ما انت؟ تو چه باشي و نامت چيست؟ گفت منم قاف گرد عالم در آمده . گفت اين کوههاي خرد چيست گفت اين رگهاي من است و در هر بقعتي و در هر شهري از شهرهاي زمين از من رگي بدو پيوسته. هر آن زمين که بامر حق آنرا زلزله خواهد رسيد مرا فرمايد تا رگي از رگهاي خود بجنبانم که با آن زمين پيوسته تا آنرا زلزله افتد ..

حاصل کلام آنکه «قاف» که ممکن است با کاف البرز مرتبط باشد و اساطير آن از اساطير مربوط به البرز سرچشمه گرفته باشد، اصل و اساس و پايه و مايه همه بلنديهاي جهان و منزلگاه ايزد و مهر و فروغ و روشني و صفا بوده است و در قرآن کريم مظهر قدرت و قدوسيت گرديده و در اساطير با ذوالقرنين که به مطلع و مغرب شمس رسيد سخن گفته است..

"قاف" را سرزمين دل و سر منزل سيمرغ جان و حقيقت و راستي مطلق دانسته اند که همه سعي سالک صرف رسيدن به آن مي شود اما رسيدن باين سرزمين مقصودها بدون زحمت و مشقت و گذشتن از عقبات صعب سلوک ممکن نيست و سالک ناگزير است که براي گذشتن از اين راه بي نهايت که هر شبنمي در آن صد موج آتشين است، همرهي خضر کند و دل و جان به هدهد سليمان سپارد تا او که از مخارف اين طريق هولناک آگاه است او را بقله اين کوه بي زينهار برساند و کيفيت اين منزلگاه عجيب را که قلب و فؤاد و دل از آن اصطلاح مي کنند به او نشان دهد.

                                                                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:37  توسط کمند | 

جدايی و فاصله‌ای كه ممكن است ميان عقل و عشق پيدا شود به اختلاف و تفاوت در مراتب آنها مربوط می‌شود؛ يعنی آن جا كه عقل در يك مرحله و موضع خاص، متوقف گشته و از سير به مراتب بالاتر باز می‌ماند، مورد نكوهش عشق واقع می‌شود. چنان كه عشق نيز وقتی به امور پست و فرومايه تعلق پيدا كند در آن جا وابسته و اسير شود از نكوهش‌های عقل بركنار نخواهد ماند.

منظومه عشق

 منشاء پیدایش عقل و عشق امری واحد و یگانه است و در پایان، سیر و سلوک و سرانجام تطورات و تکامل انسان نیز متحد و همراه خواهندبود. این واقعیت نیز به هیچ وجه قابل انکار نیست که در طی مراحل زندگی و برخی از مراتب هستی انسان، ممکن است عشق و عقل از یکدیگر فاصله بگیرند و حتی به نکوهش شدید از یکدیگر نیز بگشایند.

منظومه عشق

 تنها تفاوت و اختلافی که در میان این دو طریق تحقق دارد این است که طریق عقل و حکمت به شماری از اشخاص ویژه اختصاص پیدا می‌کند در حالی که طریق معرفت دینی عام است و جمهور مردم از آن بهره مند می‌شوند.

 

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 ماه هاي ديگري در آسمان كهنه خواهم كاشت
 نورهاي تازه اي در چشم هاي مات خواهم ريخت
 لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم كرد
خواب ها را در حقيقت روح خواهم داد
ديده ها را از پس ظلمت به سوي ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم كاشت
گوش ها را باز خواهم كرد
آفتاب ديگري در آسمان لحظه خواهم كاشت
لحظه ها را در دو دستم جاي خواهم داد
سوي خورشيدي دگر پرواز خواهم كرد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 18:21  توسط کمند | 

با سلام خدمت عزیزان گرامی .. نوشته های من حاصل خواندن کتابهائی

از قبیل عرفان و شریعت اسلامی است

 بارها ذکر کرده بودم در نهایت که این وبلاگ با منظومه هفت وادی به پایان میرسد . تمامی مراجع

 را ذکر خواهم کرد .. ولی دوستان اسرار دارند که همین الان ذکر شود

یادداشتها:
1. لغتنامه دهخدا.
2. نهایة الحكمه، مرحوم طباطبایی، ص227(مرحله11، فصل10).
3. مقدمه «اسفار» و كتاب «المبدأ و المعاد»، ص278.
4. هرچه با وهم خود، در دقیق‌ترین معنی، تصور كنید، ساخته و پرداخته خود شماست و به خودتان بازمی‌گردد.(وافی فیض كاشانی، ج1، ص88)
5. زبدة‌الحقایق، ص67.
6. گنج نهانی بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدگان را آفریدم تا شناخته شوم.
7. مقدمه یوسف و زلیخا.
8. «صحیح بخاری»، ج4، ص56، و «جامع صغیر»، ج2، ص4.
9. مراجعه شود به اسفار ملاصدرا، چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.
10. سوره 5، آیه54: خدا ایشان را دوست می‌دارد و ایشان نیز خدا را.
11. وافی فیض، ج3، ص70: تو را نه از بیم دوزخ، و نه به طمع بهشت می‌پرستم، بلكه از آن جهت كه
شایسته پرستش هستی می‌پرستمت.
12. تذكرة‌الاولیا، ج1، ص73.
13. اشعة‌اللمعات، ص72.
14. «رساله عشق» ابن‌سینا، فصل1و2.
15. «الاسفارالاربعة» چاپ جدید، ج7، ص158 به بعد.
16. رساله عشق، فصل چهارم.
17. اسفار، ج7، ص152.
18. مدرك پیشین، ص153.
19. مدرك پیشین.
20. رساله عشق ابن‌سینا، فصل 6 و اسفار ملاصدرا، ج7، ص160 به بعد.
21. «احیاء علوم‌الدین»، ج4، ص294 به بعد.
22. اسفار، ج7، ص150.
23. «مشارق‌الدّراری»، شرح تائیه ابن‌فارض، اثر: فرغانی، چاپ انجمن فلسفه، ص107.
24. «اشارات و تنبیهات»، نمط نهم.
25. «نان و حلوا»، اثر شیخ بهایی.
26. مجاز پلی است برای عبور به حقیقت.
27. «تمهیدات»، ص105.
28. سنایی.
29. «تاریخ تصوف»، غنی، ص585.
30. اسفار، ج7، ص171 و احیاء، ج4، ص294.
31. اسفار، ج7، ص172.
32. قرآن كریم، سوره یوسف، آیه3.
33. «عبهرالعاشقین»، ص12-8 و 22-18.
34. «سقتنی حمیا الحب راحة مقلتی»، مشارق‌الدراری، ص81.
35. قرآن كریم، سوره بقره، آیه260.
36. سوره اعراف، آیه143.
37. «فتوحات»، ج2، ص337.

. جلال‌الدین محمد مولوی، «مثنوی معنوی»، تصحیح رینولد الین نیکلسون. انتشارات امیرکبیر، چاپ نهم، 1362، ص246.
2. احمد غزالی، «مجموعه آثار فارسی»، به اهتمام احمد مجاهد. انتشارات دانشگاه تهران، «رساله‌ی سوانح»، ص275.
3. شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری، «منطق‌الطیر»، به اهمتمام سید صادق گوهرین. بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ص180.
4.عطار، «دیوان»، به اهتمام و تصحیح تقی تفضلی. مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ص259.
5.همان کتاب، صص260-261.
6. همان کتاب، ص309.
7. همان کتاب، ص436.
8. عطار، «مصیبت‌نامه»، به اهتمام نورانی وصال. انتشارات زوار، ص195.
9. همان کتاب، صص195-196.
10. عطار، «دیوان»، ص763.
11. همان کتاب، ص196.
12. همان کتاب، ص216.
13. عطار، «منطق‌الطیر»، ص187.
14. عطار نیشابوری، «اسرارنامه»، تصحیح سید صادق گوهرین. انتشارات صفی‌علیشاه، ص35.
15. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص54.
16. همان کتاب، ص55.
17. همان کتاب، همان صفحه.
18. عطار، «دیوان»، ص209.
19. نگاه کنید به: «شهود زیبایی و عشق الهی» در همین کتاب، صص35، 36، 37، 39.
20. نگاه کنید به: - حاج ملا هادی سبزواری، «شرح مثنوی». انتشارات کتابخانه سنایی، ص284.
-Henry Corbin, Avicenna and Visionary Recital, Trans. By W.Trask, New York, p.182-183.
21. عطار، «منطق‌الطیر»، ص235.
22. همان کتاب، ص236.
23. ابوبکر محمد الکلابازی، «التعرف لمذهب اهل التصوف». من منشورات موسسة النصر، تهران، ص63، و با اندکی تغییر در: الدکتر کامل مصطفی الشیبی، «شرح دیوان الحلاج»، ص310.
24. «یوستوس هارت ناک»، وینگنشتاین، ترجمه‌ی منوچهر بزرگمهر. چاپ دوم، انتشارات خوارزمی، ص76.
25. «ارن نانس»، کارناپ، ترجمه‌ی منوچهر بزرگمهر. چاپ دوم، انتشارات خوارزمی، ص71.
26. عین‌القضاة، «تمهیدات»، تصحیح عفیف عسیران. انتشارات منوچهری، مقدمه، ص108.
27. همان کتاب، ص119.
28. همان کتاب، ص116.
29. همان کتاب، ص109.
30. همان کتاب، همان صفحه.
31. همان کتاب، همان صفحه.
32. همان کتاب، صص112 و 113.
33. تقی پورنامداریان، «رمز و داستانهای رمزی در ادب فارسی»، ص357.
34. همان کتاب، صص358 و 359.
35. ابوحامد امام محمد غزالی طوسی، «کیمیای سعادت»، به کوشش حسین خدیوجم. مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ص29.
36. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص57
37. همان کتاب، ص57.
38. عبدالحسین زرین کوب، «جستجو در تصوف ایران». انتشارات امیرکبیر، ص118؛ و با کمی اختلاف: - ترجمه‌ی «رساله‌ی قشیریه»، تصحیح بدیع‌الزمان فروزانفر، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، ص51.
39. جلال‌الدین مولوی، «مثنوی معنوی»، ص717.
40. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص357.
41. نجم‌الدین کبری، «فوائح الجمال و فواتح الجلال»، عنی بالتصحیح، تصدیر، الدکتر فریتز مایر، ص1.
42. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص310.
43. همان کتاب، ص338.
44. همان کتاب، ص338.
45. ابو المجد مجدود بن آدم سنایی، «حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقة»، تصحیح مدرس رضوی. دانشگاه تهران، صص60-64.
46. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص309.
47. همان کتاب، ص340.
48. عطار، «اسرارنامه»، ص49.
49. همان کتاب، صص50-51.
50. همان کتاب، همان صفحات.
51. همان کتاب، ص 159.
52. عطار، «منطق‌الطیر»، ص ص250-251.
53. همان کتاب، همان صفحات.
54. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص346.
55. همان کتاب، ص811.
56. امیرة حلمی مطر، «فی الفلسفة الجماد من افلاطون علی سارتر». قاهره، 1974، ص146 به نقل از:
-The Logical Syntax of Language, p.218.
57. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص354.
58. منوچهر بزرگمهر، «فلسفه‌ی تحلیل منطقی». اتشارات خوارزمی، چاپ دوم، ص164.
59. عطار، «مصیبت‌نامه»، ص363.

‹به نقل از كتاب «ديدار با سيمرغ، شعر و عرفان و انديشه‌های عطار»، دكتر تقی پورنامداريان. ويرايش دوم، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1382.›
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:40  توسط کمند | 

غایب همیشه حاضر تو کجائی ..تو کجائی؟؟

آنچه سالک در راهی که با کوشش خود می‌سازد و پیش می‌رود، در می‌یابد، همان سماع بانگ آب است که از همین رفتن و حرکت حاصل می‌شود. رسیدن به آب اگر امکان‌پذیر باشد، با غرق شدن یکی است. سالک راه حقیقت" تا وقتی بر راه است، هستی دارد و چون رسید، نیست می‌شود. آن وقت از کدام رسیدن و رسیدن کی سخن می‌توان گفت؟

عشق حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب، زیرا که فراق به تحقیق در عشق دُویست، و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر پندار وصالست نه حقیقت وصال

منظومه عشق

عطار عارف است. راه مقصد در همین چشم‌انداز برای او مطرح است. مقصد مرغان در «منطق‌الطیر» جستن پادشاهی است که تنها نام دارد، هیچ نشانی ندارد. این در حقیقت مقصد نیست، فرا مقصد است و مقصودی مجازی. به سبب همین مقصود و مقصدِ نامدارِ ناپیداست که راه هم از پیش پیدا و معین نیست؛ نه از اندازه‌ی آن کس آگاه است، نه کسی که رفته از آن بازگشته است:

گفت ما را هفت وادی در ره است/ چون گذشتی هفت وادی درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس/ نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور/ چون دهندَت آگهی ای ناصبور
چون شدند آن جایگه گم سر به سر/ کی خبر بازت دهد از بی‌خبر

منظومه عشق

این راه طبیعی است که بی‌نشان و ناپیدا باشد. چون، چنانکه گفتیم، با حرکت و رفتن رهرو است که پدید می‌آید و رهرو خود اگر برسد محو می‌شود. پس که خبر می‌آورد؟

چون نیست نهایت ره عشق/ زین ره نه نشان و نه اثر بود
هرکس که ازین رهت خبر داد/ می‌دان به یقین که بی‌خبر بود
زین راه چو یک قدم نشان نیست/ چه لایق هر قدم شمر بود
راهیست که هر که یک قدم زد/ شد محو اگر چه نامور بود
چندان که به غور ره نگه کرد/ نه راه رو و نه راهبر بود
القصه کسی که پیشتر رفت/ سرگشته‌ی راه بیشتر بود
بر گام نخست بود مانده/ آنکو همه عمر در سفر بود
وانکس که بیافت سرّ این راه/ شد کور اگرچه دیده ور بود

منظومه عشق

در چنین راهی، باید پای گذاشت و نباید توقع رسیدن به پایان داشت، چون راه عشق بی‌پایان است و آنچه اهمیت دارد همین راه رفتن و حرکت است و این گونه پای در راه گذاشتن مستلزم درد است، نه خردمندی؛ و عطار هر نفسی را که بی این درد بگذرد تاوانی بر نفس خویش می‌داند:

پای در نه راه را پایان مجوی/ زانکه راه عشق بی‌پایان بود
عشق را دردی بباید بی‌قرار/ آن چنان دردی که بی درمان بود
گر زند عطار بی این سرّ نفس/ آن نفس بر جان او تاوان بود

 تجربه‌ی وصلی شهودی و گذرا، سالک را کفایت است تا از رنج راه دمی بیاساید و شوق ادامه‌ی راه در وی افزونی گیرد. باشد که سرانجام به فنا رسد و لا شود تا به الا الله برسد:

منظومه عشق
خطی از ستاره امشب توی آسمون شكفته
رازی رو میخواد بگه شب که به قلب من نگفته
نمیدونم به خیالم "غرق احتیاجم امشب
گل فریادی شكفته ..رو تن خشكيده لب
حالا میفهمم که هستیم، بی تو بی رنگ و کوره
این دل پر شور و تنها، حالا آبستن کوچه
انگار دیوونه شدم من، قصد برگشتن ندارم
من میخوام بیام به پیشت، دل رو زیر پات بذارم
شاید تو پات رو بذاری تو سرای قلب خسته
تو بدون آهوی وحشی، جز به تو دلی نبسته
خالی از آرزو میشم تا تو برگردی به پیشم
خواسته تو "خواهش من ..از تو من جدا نمیشم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:40  توسط کمند | 

منظومه عشق

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه ویرانه کنی ساخته ای را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمده امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق هارا
حیف از آن روز که بی عشق شب آمد
ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را

جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو میخواستم
مباد آرزویم از این بیشتر

نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم میزند باز پر
نفسگیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر

دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر

منظومه عشق
در دیگران میجوئیم اما بدان ای دوست
اینسان نمیابی ز من . حتی نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا میزن
تا پاسخم را بشنوی . پژواک خوان ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
در آتش تو زاده شد حروف شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست
گفتی بخوان . خواندم . اگر چه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی. پس خود بخوان ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست
من قانعم . آن بخت جانی دار نمیخواهم
گر میتوانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه تو هم . با هر بهانه شانه خالی کن
از من . ولی بر شاخه ها بار گران ای دوست
نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده میکوشی بمانی مهربان ای دوست
آن سان که میخواهد دلت. با من بگو . آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست


 غایت طریقت رسیدن به حقیقت است، اما همانطور که راهها مختلف است، اگر سالک به جایی نرسد که از حرکت بازماند، حقیقتی که هر سالک به آن می‌رسد حقیقت خود اوست. حقیقت در زبان واحد است. در ارتباط با افراد و تفاوت آنان با یکدیگر، نسبی و متعدد و متفاوت است. در عرفان بر راه بودن است که اهمیت دارد. به هدف رسیدن به معنی فنا و از راه افتادن است. تمثیل مولوی درباره‌ی تشنه‌ای که بر دیواری بلند نشسته است تجسم زیبا و ملموسی از همین معنی است:
بر سر جو بود ديواري بلند/ بر سر دیوار تشنه دردمند
مانعش از آب آن دیوار بود/ ازپی آب او چو ماهی زار بود
ناگهان افکند او خشتی در آب/ بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب...
آب گفتا که یعنی هی تو را/ فایده چه زین زدن خشتی مرا
تشنه گفت آبا مرا دو فایده است/ من از این صنعت ندارم هیچ دست
فایده اول سماع بانگ آب/ که بود مر تشنگان را چون رباب
فایده دوم که هرخشتی کزین/ بر کنم آیم سوی ماء معین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:6  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM