![]() |
![]() |
|
|
داستانی از هفت وادی عشق عطار داستان شیخ صنعاء
داستان حکايت عاشق شدن پيري است از پيران صوفيان که در اطراف بيت الحرام به روايتي هفتصد و به روايتي چهارصد مريد داشته است و تمام واجبات ديني و شرعي را انجام داده و عبادات زيادي براي آخرت خود ذخيره داشته است. از قضا يک شب در خوابي مي بيند که از مکه به روم افتاده و بر بتي مدام سجده مي کند. پس از اين خواب او پي مي برد که زمان سختي و دشواري (آزمايش الهي - يکي از عقبات صعب سلوک) فرا رسيده: يوسف توفيق در چاه اوفتاد عقبه اي دشوار در راه اوفتاد او بايد خودش را به آزمايش الهي بسپارد. وي در حالي که به نجات و حفظ دين خود اميد دارد با جمع کثيري از مريدان خود، راهي شهر روم مي شود. در آن شهر شيخ بر دختري ترسا، ساکن يکي از ديارات مسيحي که (اين دير) در روم (بيزانس) عاشق مي شود. ناگزير بحکم آنچه در رويا به او نموده بودند عازم روم مي شود و آنجا گرفتار عشق دختري ترسا و روحاني صفت مي گردد و براي خاطر معشوق ايمان مي دهد و ترسائي مي خرد و چنان در عشق ظاهر گرفتار مي شود که خمر مي خورد و زنـّار مي بندد و خوک باني پيشه مي کند و دست از اسلام و مسلماني مي شويد. مريدانش سعي مي کنند تا با پند و اندرز شيخ گمراه خود را به راه آورند و چون از تغيير وضع شيخ خود مأيوس مي شوند از او قطع اميد مي کنند و به حجاز برمي گردند و گزارش اعمال او را به مريدي که هنگام سفر روم غايب بود مي دهند. او آنها را سرزنش مي کند که چرا شيخ خود را در چنان حالي رها کرده اند و شب هنگام با تضرع و زاري از خدا مي خواهد تا شيخش را از گمراهي نجات بخشد. سرانجام خواجه کائنات (ص) را در خواب مي بيند که به او بشارت رهايي شيخ را مي دهد. روز ديگر او با مريدان عازم روم مي شوند و شيخ را که زنـّار بريده از نو مسلمان شده است با خود به حجاز مي آورند. اما دختري که باعث آن ماجري شده بود پس از مراجعت شيخ احوالش دگرگون مي گردد و عاجز و سرگشته ديوانه وار سر در پي شيخ مي نهد و به دست او اسلام مي آورد و جان شيرين را سر ايمان خود مي نهد: *****************************
باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند صبحــــگاهان که برآرم نفــــــس از سوز جگر من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم چشم از افتاده ترین عاشق خود باز مگیر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:42 توسط کمند |
|
|
هفت وادی عرفان هفت شهر عشق عطار
گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم سايه اي بودم ز اول بر زمين افتاده خوار راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم چون همه تن مي بايست بود و كور گشت اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم .وادی.. در لغت به معني رودخانه و رهگذر آب سيل؛ يعني زمين نشيب هموار کم درخت که جاي گذشتن آب سيل باشد و هيمنطور به معني صحراي مطلق آمده است در اصطلاح شيخ عطار مراحلي است که سالک طريقت بايد طي کند و طي اين مراحل را به بيابانهاي بي زينهاري تشبيه کرده است که منتهي به کوههاي بلند و بي فريادي مي شود که سالک براي رسيدن بمقصود از عبور از اين بيابانهاي مخوف و گردنه هاي مهلک ناگزير است و آنرا به واديها و عقبات سلوک تعبير کرده است .در منطق الطير هفت وادي. از اين قرار :- طلب - عشق- معرفت - استغنا- توحيد -حيرت - فقر و فنا
طلب : در لغت بمعني جستن است (( سالکي است که از شهوت طبيعي و لذات نفساني عبور نمايد و پرده پندار از روي حقيقت براندازد و از کثرت به وحدت رود تا انسان کاملي گردد ..آنرا گويند که شب و روز به ياد خدايتعالي باشد در هر حالي (کشف المحجوب)-عشق : بزرگترين و سهمناک ترين وادي است که صوفي در آن قدم مي گذارد. معيار سنجش و مهمترين رکن طريقت است. عشق در تصوف مقابل عقل در فلسفه است به همين مناسبت تعريف کاملي از آن نمي توان کرد چنانکه مولانا گويد:عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت معرفت : معرفت نزد علما همان علم است و هر عالم به خدايتعالي عارف است و هر عارفي عالم. ولي در نزد اين قوم معرفت صفت کسي است که خداي را به اسماء و صفاتش شناسد و تصديق او در تمام معاملات کند و نفي اخلاق رذيله و آفات آن نمايد و او را در جميع احوال ناظر داند و از هوا جس نفس و آفات آن دوري گزيند و هميشه در سروعلن با خداي باشد و باو رجوع کند.استغناء.: تجريد: ترک اعراض دنيوي است ظاهراً و نفي اعراض اخروي و دنيوي باطناً و تفصيل اين جمله آنست که مجرد حقيقي آن کسي بود که بر تجرد از دنيا طالب عوض نباشد بلکه باعث بر آن تقرب بر حضرت الهي بود ..خالي شدن قلب و سر سالک است از ماسوي الله و بحکم "فاخلع نعليک" بايد آنچه موجب بُعد (دوري) بنده است از حق از خود دور کند ..توحيد : در لغت حکم است بر اينکه چيزي يکي است و علم داشتن به يکي بودن آنست و در اصطلاح اهل حقيقت تجريد ذات الهي است از آنچه در تصور يا فهم يا خيال يا وهم و يا ذهن آيدحيرت : يعني سرگرداني و در اصطلاح اهل الله امريست که وارد مي شود بر قلوب عارفين در موقع تامل و حضور و تفکر آنها را از تامل و تفکر حاجب گردد.فقر و فنا : حقيقت غنا آنست که مستغني باشي از هر که مثل تست و حقيقت فقر آنست که محتاج باشي بهر که مثل تست ..فنا عدم احساس سالک است بعالم ملک و ملکوت و استغراق اوست در عظمت باري تعالي و مشاهده حق.*********** سیمرغ پرنده دانش و حکمت ((سيمرغ، حقيقت کامله جهان است که مرغان خواستار او پس از طي مراحل سلوک و گذشتن از عقبات و گريوهاي مهلک کوه قاف خود را به او مي رسانند و خويش را در او فاني مي بينند.))پرندگان منظومه منطق الطیر عطار ::منطق الطير : مأخوذ است از آيه شريفه: «و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير واوتينا من کل شي ء ان هذا لهو الفضل المبين» (سوره نمل آيه 16)- در تفاسير قرآن کريم از مرغان مختلفي که با سليمان (ع) سخن گفته اند و او گفتار آنان را براي پيروان خود ترجمه فرموده است. اسم برده اند و جهت مزيد اطلاع ر. ک. : تفاسير فخررازي ج 6 ص 556 و بيضاوي ج 2 ص 194 و کشف الاسرار ج 7 ص 189 و ابوالفتوح ج 4ص 153- اين کلمه را شعراي فارسي زبان به همين معني در اشعار خود بسيار آورده اند.هدهد : در فارسي پويک و شانه سر را گويند.مرغيست بدبو که بر زباله آشيان سازد، بر بدنش خطوط و رنگهاي فراوان است و کنيه او ابوالاخبار و ابوثمامه و ابوالربيع و ابوروح و ابوسجاد و ابوعياد است. گويند که از بالاي آسمان آب را در زير زمين ببيند همانطور که آدمي آنرا در شيشه ببيند. گفته اند که هدهد راهنماي سليمان بود بر آب و آن چنان بود که سليمان هرگاه که خواستي نماز گزارد هدهد او را ره نمودي به آب و در بيابان زمين را مي کندند و به آب مي رسيدند تا سليمان با آن غسل مي کرد يا وضو مي ساخت.بلبل : نمونه مردمان جمال پرست وعاشق پيشه است.طوطي : حيوانيست ثاقب الفهم ونرم خو که قوه تقليد اصوات و قبول تلقين را بسيار داراست. ارسطا طاليس گويد براي تعليم طوطي او را جلوي آينه نهيد و از پس آن صحبت کنيد تا او خوب تقليد کند ..در اينجا نمونه آن دسته از مردمان اهل ظاهر و تقليد است که به دنياي باقي و حيات جاويد اعتقاد دارند و به آن سخت پابندند .طاوس : پرنده ايست عزيز و جميل و عفيف الطبع و اهل ناز و تبختر است و بر خويش سخت معجب است در مثنوي نمونه اي از مردم منافق و دو رنگ است که براي نام و ننگ جلوه گري مي کند و همّ خود را صرف صيد خلق و شکار آنها مي نمايد و از نتيجه عمل خود نيز بي خبر است ..ولي در اين جا نمونه اهل ظاهر است که تکاليف مذهب را به اميد مزد يعني به آرزوي بهشت و رهايي از عذاب دوزخ انجام مي دهد.بط : مرغابيست و اين کلمه عربي محض نيست ..و در مثنوي کنايه است از حرص و آز که يکي از عوامل شيطان رجيم و نفس عاقبت سوز است..در اينجا نمونه مردمان عابد و زاهد است که همه عمر گرفتار وسواس طهارت و شستشواند..کبک : نمونه مردم جواهر دوست که همه عمر خود را صرف جمع آوري انواع جواهرات و احجار کريمه و يا اشياء قيمتي و عتيق مي نمايند.هماي : مرغيست افسانه اي که گويند استخوان خورد و جانوري نيازارد و بر سر هر کس سايه افکند پادشاه شود ..باين صورت که در شهرها و ممالک هنگام انتخاب پادشاه اين مرغ را به پرواز مي آورده اند و بر هر کس که مي نشست او را شاه مي کردند- در اينجا نمونه ايست از مردان جاه طلب که از زهد و عبادت براي جلب حطام دنيوي استفاده مي کنند و از راه عزلت و عبادت ظاهري درصدد بر مي آيند که ارباب مملکت و سياست را بخود جلب نمايند و براي خود دستگاهي داشته باشند...بوف : پرنده ايست بنحوست مشهور و آن دو قسم مي باشد کوچک و بزرگ؛ کوچک را جغد و بزرگ را بوم خوانند ..طائريست منزوي و منفرد و حرام گوشت ..در اينجا کنايه است از مردم زاهد و منزوي که گنج مقصود را در انزوا و خلوت وانعزال (گوشه گيري و عزلت نشيني) و گوشه گيري و بريدن از خلق و اجتماع مي جويند.باز : قدما باز را حيواني متکبر و تنگ خُـلق تصور مي کردند ..در اينجا نمونه مردم درباري و اهل قلم است که بعلت نزديکي به شاه هميشه بر ديگران فخر و مباهات مي نمايند و تکبر مي فروشند و از سپهداري و کله داري خويش سوء استفاده مي نمايند
بوتيمار : نام مرغيست که بر لب آب نشيند و آب نخورد و گويند تشنه است و آب نخورد مبادا آب تمام شود آنرا مرغ «غم خوراک» گفته اند ... در اينجا نمونه اي از آندسته از مردم خسيس است که مواهب زندگاني را از خود و ديگران دريغ مي دارند، نه خود از آن متمتع مي شوند و نه مي توانند از تمتع ديگران لذت برند.کوه قاف :در فرهنگها آمده است: «قاف» نام کوهيست که گرداگرد عالم است و گفته اند که از زمرد است و پانصد فرسنگ بالا دارد و بيشتر آن در ميان آبست و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد شعاع آن سبز نمايد و چون منعکس گردد کبود شود..کوهيست از زبرجد که برگرد زمين است و پانصد فرسنگ بالاي اوست گرد برگرد آب دارد و چون آفتاب بر وي تابد شعاع سبز آن بر آب آيد و منعکس شود و آسمان از آن لاجوردي نمايد و اگر نه آسمان بغايت سپيد است ..و نيز آورده اند که «ذوالقرنين» (اسکندر- پسرخاله حضرت خضر) گرد عالم مي گشت تا بکوه قاف رسيد و گرد کوه قاف کوههاي خرد ديد. رب العالمين کوه را با وي بسخن آورد تا از وي پرسيد که ما انت؟ تو چه باشي و نامت چيست؟ گفت منم قاف گرد عالم در آمده . گفت اين کوههاي خرد چيست گفت اين رگهاي من است و در هر بقعتي و در هر شهري از شهرهاي زمين از من رگي بدو پيوسته. هر آن زمين که بامر حق آنرا زلزله خواهد رسيد مرا فرمايد تا رگي از رگهاي خود بجنبانم که با آن زمين پيوسته تا آنرا زلزله افتد ..حاصل کلام آنکه «قاف» که ممکن است با کاف البرز مرتبط باشد و اساطير آن از اساطير مربوط به البرز سرچشمه گرفته باشد، اصل و اساس و پايه و مايه همه بلنديهاي جهان و منزلگاه ايزد و مهر و فروغ و روشني و صفا بوده است و در قرآن کريم مظهر قدرت و قدوسيت گرديده و در اساطير با ذوالقرنين که به مطلع و مغرب شمس رسيد سخن گفته است .." قاف" را سرزمين دل و سر منزل سيمرغ جان و حقيقت و راستي مطلق دانسته اند که همه سعي سالک صرف رسيدن به آن مي شود اما رسيدن باين سرزمين مقصودها بدون زحمت و مشقت و گذشتن از عقبات صعب سلوک ممکن نيست و سالک ناگزير است که براي گذشتن از اين راه بي نهايت که هر شبنمي در آن صد موج آتشين است، همرهي خضر کند و دل و جان به هدهد سليمان سپارد تا او که از مخارف اين طريق هولناک آگاه است او را بقله اين کوه بي زينهار برساند و کيفيت اين منزلگاه عجيب را که قلب و فؤاد و دل از آن اصطلاح مي کنند به او نشان دهد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:37 توسط کمند |
|
|
جدايی و فاصلهای كه ممكن است ميان عقل و عشق پيدا شود به اختلاف و تفاوت در مراتب آنها مربوط میشود؛ يعنی آن جا كه عقل در يك مرحله و موضع خاص، متوقف گشته و از سير به مراتب بالاتر باز میماند، مورد نكوهش عشق واقع میشود. چنان كه عشق نيز وقتی به امور پست و فرومايه تعلق پيدا كند در آن جا وابسته و اسير شود از نكوهشهای عقل بركنار نخواهد ماند.
منشاء پیدایش عقل و عشق امری واحد و یگانه است و در پایان، سیر و سلوک و سرانجام تطورات و تکامل انسان نیز متحد و همراه خواهندبود. این واقعیت نیز به هیچ وجه قابل انکار نیست که در طی مراحل زندگی و برخی از مراتب هستی انسان، ممکن است عشق و عقل از یکدیگر فاصله بگیرند و حتی به نکوهش شدید از یکدیگر نیز بگشایند.
تنها تفاوت و اختلافی که در میان این دو طریق تحقق دارد این است که طریق عقل و حکمت به شماری از اشخاص ویژه اختصاص پیدا میکند در حالی که طریق معرفت دینی عام است و جمهور مردم از آن بهره مند میشوند.
رهروان خسته را احساس خواهم داد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 18:21 توسط کمند |
|
|
با سلام خدمت عزیزان گرامی .. نوشته های من حاصل خواندن کتابهائی از قبیل عرفان و شریعت اسلامی است بارها ذکر کرده بودم در نهایت که این وبلاگ با منظومه هفت وادی به پایان میرسد . تمامی مراجع را ذکر خواهم کرد .. ولی دوستان اسرار دارند که همین الان ذکر شود یادداشتها: . جلالالدین محمد مولوی، «مثنوی معنوی»، تصحیح رینولد الین نیکلسون. انتشارات امیرکبیر، چاپ نهم، 1362، ص246. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 17:40 توسط کمند |
|
|
غایب همیشه حاضر تو کجائی ..تو کجائی؟؟ آنچه سالک در راهی که با کوشش خود میسازد و پیش میرود، در مییابد، همان سماع بانگ آب است که از همین رفتن و حرکت حاصل میشود. رسیدن به آب اگر امکانپذیر باشد، با غرق شدن یکی است. سالک راه حقیقت" تا وقتی بر راه است، هستی دارد و چون رسید، نیست میشود. آن وقت از کدام رسیدن و رسیدن کی سخن میتوان گفت؟ عشق حقیقت بلاست و انس و راحت در او غریب، زیرا که فراق به تحقیق در عشق دُویست، و وصال به تحقیق یکی است. باقی سر به سر پندار وصالست نه حقیقت وصال
عطار عارف است. راه مقصد در همین چشمانداز برای او مطرح است. مقصد مرغان در «منطقالطیر» جستن پادشاهی است که تنها نام دارد، هیچ نشانی ندارد. این در حقیقت مقصد نیست، فرا مقصد است و مقصودی مجازی. به سبب همین مقصود و مقصدِ نامدارِ ناپیداست که راه هم از پیش پیدا و معین نیست؛ نه از اندازهی آن کس آگاه است، نه کسی که رفته از آن بازگشته است: گفت ما را هفت وادی در ره است/ چون گذشتی هفت وادی درگه است
این راه طبیعی است که بینشان و ناپیدا باشد. چون، چنانکه گفتیم، با حرکت و رفتن رهرو است که پدید میآید و رهرو خود اگر برسد محو میشود. پس که خبر میآورد؟ چون نیست نهایت ره عشق/ زین ره نه نشان و نه اثر بود
در چنین راهی، باید پای گذاشت و نباید توقع رسیدن به پایان داشت، چون راه عشق بیپایان است و آنچه اهمیت دارد همین راه رفتن و حرکت است و این گونه پای در راه گذاشتن مستلزم درد است، نه خردمندی؛ و عطار هر نفسی را که بی این درد بگذرد تاوانی بر نفس خویش میداند: تجربهی وصلی شهودی و گذرا، سالک را کفایت است تا از رنج راه دمی بیاساید و شوق ادامهی راه در وی افزونی گیرد. باشد که سرانجام به فنا رسد و لا شود تا به الا الله برسد:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 2:40 توسط کمند |
|
|
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را جواب سوالم تو باشی اگر دلم جراتش قطره ای بیش نیست
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:6 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|