تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

شیدائی

                                                            

اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند.
حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امانتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟
در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است.
عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند. عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند:
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟
کار عشق به شیدایی و جنون می کشد و کار جنون به تغزُّل؛
تغزل ذاتِ هنر است. جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه های بی خودانه » آغاز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی. جنونش را می سراید، و این یعنی تغزل. باباطاهر را ببین! « عریان » است از لباس عقل، و همین جنون برای آنکه شاعر شود کافی است:
مو آن رندُم که عصیان پیشه دیرُم
به دستی جام و دستی شیشه دیرُم
اگر تو بی گناهی، رو مَلک شو
من از حوا و آدم ریشه دیرُم
کار جنون به تغزل می کشد، و چگونه می تواند که نکشد؟ مگر چشمه می تواند که نجوشد؟ و چون می جوشد، مگر می تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمین نمی ماند و از چشمه ها فرامی جوشد؟ و این آب چیست و چرا در عمق زمین خانه دارد؟
دل « خانه جنون » است. پس ریشه شعر و تغزل نیز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روی از خود دورتر شوی؛ دل در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند.
راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. » اینجا چه جای کُره است؟
و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟
حق با توست اگر فریاد اعتراض برداری که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آری، آتش درون است که فوران می کند. و راستی این غم چیست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبی است بر سوز دل و هم بادی است که آتش را دامن می زند؛ یعنی قرار دل عشاق در بی قراری است. آب از چشمه ها می جوشد و تشنگان را سیراب می کند و باز به عمق زمین باز می گردد.
غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است:
چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته پیوست تازه شد جانش
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش


و گاه فریاد هوهوی آتش فشان:
این کیست این، این کیست این،
هذا جنون العاشقین


از آسمان خوش تر شده در نور او روی زمین
بیهوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این
یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین


... تغزل بیان شیدایی و جنون است و ذاتِ هنر نیز جز این نیست: تغزل.
فرمود بیایید که گیاه در جست و جوی نور، سر از خاک بیرون می کشد. فرمود بیایید که آفتابگردان جانب شمس را نگاه می دارد... و خودش را بنگر، شمسی دیگر است طالع شده بر افق جالیز؛ یعنی که عاشق تشبه به معشوق می کند. فرمود بیایید؛ پس دیگر چگونه انسان غزل نسراید؟
می سراید، اما حزین. دل بیت الاحزان است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند.
آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان.


 

 

          

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:46  توسط کمند | 

((اهل  دل )) ای نازنین هایم سلام

سایه تان اینجا همیشه مستدام

با شما قلبم منور میشود

 حال من یک حال دیگر میشود

حرف دل > اینجا پناهم داده است

(( دلبری)) قول نگاهم داده است

بزمتان جان مرا بر باد کرد

حرف دل . ما را چنین معتاد کرد

حرف دل پٌر گشته از یاران عشق

گونه ها تر گشته از باران عشق

عاشقان مبهوت خالش میشوند

مست و شیدای ((وصالش )) میشوند

حرف دل  با گوش دل بشنیده است

او که حق را در درونش دیده است

روح من را میکشاند تا ((خیال))

حرف "آدین " حرف آن نیکو خصال

حرف دل شد محفل دلهای صاف

محفل " بی معرفت "..." سیمرغ قاف "

این " هبوط " آسمانیها ببین

سینه این کهکشانهیا ببین

بیقراران بی قراری میکنند

 حرف دل را لاله کاری میکنند

از خدا خواهم بماند بر قرار

او که گاهی میکند بر ما گذار

از " غریبستان " صدائی میرسد

 این صدا حتما به جائی میرسد


" ناشناسان  " آشنایان دلند

صاحبان مخلص این منزلند

میشناسد  " ناشناسی " را دلم

پر شدست از نام او این محفلم

 میکند چشم انتظاری " سوته دل "

در دیار بیقراری سوته دل

 همرهی در عشق و مستی گم  شدست

او خریدار غم مردم شدست

آتشی افکنده بر این جان ما

" حرف دل  " از جانب یاران ما

بسوی وادی عشق

همرهی دارم که از من دور نیست

نام او بر وزن شعرم جور نیست

او که از غربت روایت میکند

 از جدائیها شکایت میکند

ای تمام اهل دل یاری کنید

 ((  این هدی )) را هم نگهداری کنید

ای خدا حالم چرا اینگونه است

 حال من امشب چرا واروونه است

این دلم امشب کبابم میکند

 مثل شمعی آب آبم میکند

 امشب ای یاران مرا مهمان کنید

 چاره ای بر سینه سوزان کنید

 مست مست باده نابم کنید

 از دعا سیراب سیرابم کنید

 

 *******************

عشق و عقل

 در تعریف  "جام جم " که در اشعار بزرگان اهل ادب و معرفت آمده است

ولی گر جام خواهی تا بدانی/ بمیر از خویشتن در زندگانی
شنیدم جام‌جم ای مرد هوشیار/ که در گیتی نمایی بود بسیار
بدان کان جام‌جم عقل است ای دوست/ که آن مغزست و حست هست چون پوست
هر آن ذره که در هر دو جهانست/ همه در جام عقل تو عیانست
هزاران صنعت و اسرار و تعریف/ هزاران امر و نهی و حکم و تکلیف
بنا بر عقل تست و این تمامست/ از این روشن‌ترت هرگز چه جامست

" جام جم  "همان عقل مدرک بشریست

عقل اگر چه از وجود حق خبر دارد، اما هرگز او را به کنه وی راه نیست، حقیقتی که هم برون جان و هم درون جان است و هرچه درباره‌ی آن بگویند هم آن است و هم نیست؛ همه‌ی عالم به او عیان است و از او خود در عالم نشانی نیست، چگونه ممکن است در "منطق" عقل و خرد بگنجد؟ عقل و خرد سرگشته‌ی درگاه و گمگشته‌ی راه او می‌شود. آنچه وصف‌ناپذیر است در ادراک عقل نمی‌گنجد. در طریقت و سفر به سوی سیمرغ است که پای عشق در میان می‌آید و عقل لنگ و زمین‌گیر می‌شود و ترجیح عشق بر عقل آغاز می‌گردد. در اینجاست که عشق، آتش و عقل، دود است و حضور عشق، غیبت و گریزعقل است. راه طریقت به عشق سپرده می‌شود و در نهایت راه آنان که به حقیقت می‌رسند، چشم دل یا قوه‌ی بصیرتشان گشوده تا دریابند آنچه در جستجوی آن بوده‌اند حقیقت وجود خودشان و یا جانشان بوده است.

چنان‌که گفتیم، سفر دیگری است برای وصول به جان، که همان جانان است، و اوست که قهرمان همه‌ی ماجرای مرغان و هم مرغ و هم سیمرغ و هم طالب و هم مطلوب است. سالک فکرت پس از گشوده شدن چشم درونش، در هیأت مرغی از سی مرغی که با سیمرغ در ضمن تجربه‌ی فنا دیدار می‌کند،

 او در مقام پیری که پس از دیدار با سیمرغ تولدی دیگر یافته است، درباره‌ی عقل، چنان‌که دیدیم، از روی معرفت سخن می‌گوید و مقام عدل او را در برزخ میان حس و خیال و دل و جان معین می‌کند.

 یافتن عیان بی‌نشان کار عقل نیست؛ کار جان، جان بالقوه یا سالک فکرت است. اما جان برای رسیدن به جان بالفعل یا حق باید از دل بگذرد که مظهر عشق است. دل به سالک فکرت می‌گوید:

گفت من عکسی‌ام از خورشید جان/ مست جاوید از می جاوید جان
دل ز اصبع جان ز نفخ خاص خاست/ کی کند ظاهر چو باطن کار راست
دایماً بی باده مست افتاده‌ام/ کز چنان باطن بدست افتاده ام

و پیر درباره‌ی دل به سالک می‌گوید:

پیر گفتش هست دل دریای عشق/ موج او پر گوهر سودای عشق
درد عشق آمد دوای هر دلی/ حل نشد بی‌عشق هرگز مشکلی
عشق در دل بین و دل در جان نهان/ صدجهان در صدجهان در صدجهان
مصلحت‌اندیش نبود مرد عشق/ بی‌قراری خواهد از تو درد عشق

مصلحت‌اندیشی کار عقل است. گذشتن از عقل و رسیدن به دل، پا گذاشتن در عالم عشق و بی‌قراری و جنون است. این عالمی است که در آن عقل را راه نیست. غزلهای عطار تعبیر و تصویری از این عالم است. به همین سبب، در آنجا عقل در مقابل عشق همه‌جا تحقیر می‌شود.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:49  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM