![]() |
![]() |
|
|
شیدائی
اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند. این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین
|
||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 18:46 توسط کمند |
|
|
((اهل دل )) ای نازنین هایم سلام سایه تان اینجا همیشه مستدام با شما قلبم منور میشود حال من یک حال دیگر میشود حرف دل > اینجا پناهم داده است (( دلبری)) قول نگاهم داده است بزمتان جان مرا بر باد کرد حرف دل . ما را چنین معتاد کرد حرف دل پٌر گشته از یاران عشق گونه ها تر گشته از باران عشق عاشقان مبهوت خالش میشوند مست و شیدای ((وصالش )) میشوند حرف دل با گوش دل بشنیده است او که حق را در درونش دیده است روح من را میکشاند تا ((خیال)) حرف "آدین " حرف آن نیکو خصال حرف دل شد محفل دلهای صاف محفل " بی معرفت "..." سیمرغ قاف " این " هبوط " آسمانیها ببین سینه این کهکشانهیا ببین بیقراران بی قراری میکنند حرف دل را لاله کاری میکنند از خدا خواهم بماند بر قرار او که گاهی میکند بر ما گذار از " غریبستان " صدائی میرسد این صدا حتما به جائی میرسد
صاحبان مخلص این منزلند میشناسد " ناشناسی " را دلم پر شدست از نام او این محفلم میکند چشم انتظاری " سوته دل " در دیار بیقراری سوته دل همرهی در عشق و مستی گم شدست او خریدار غم مردم شدست آتشی افکنده بر این جان ما " حرف دل " از جانب یاران ما
همرهی دارم که از من دور نیست نام او بر وزن شعرم جور نیست او که از غربت روایت میکند از جدائیها شکایت میکند ای تمام اهل دل یاری کنید (( این هدی )) را هم نگهداری کنید ای خدا حالم چرا اینگونه است حال من امشب چرا واروونه است این دلم امشب کبابم میکند مثل شمعی آب آبم میکند امشب ای یاران مرا مهمان کنید چاره ای بر سینه سوزان کنید مست مست باده نابم کنید از دعا سیراب سیرابم کنید
*******************
در تعریف "جام جم " که در اشعار بزرگان اهل ادب و معرفت آمده است ولی گر جام خواهی تا بدانی/ بمیر از خویشتن در زندگانی " جام جم "همان عقل مدرک بشریست عقل اگر چه از وجود حق خبر دارد، اما هرگز او را به کنه وی راه نیست، حقیقتی که هم برون جان و هم درون جان است و هرچه دربارهی آن بگویند هم آن است و هم نیست؛ همهی عالم به او عیان است و از او خود در عالم نشانی نیست، چگونه ممکن است در "منطق" عقل و خرد بگنجد؟ عقل و خرد سرگشتهی درگاه و گمگشتهی راه او میشود. آنچه وصفناپذیر است در ادراک عقل نمیگنجد. در طریقت و سفر به سوی سیمرغ است که پای عشق در میان میآید و عقل لنگ و زمینگیر میشود و ترجیح عشق بر عقل آغاز میگردد. در اینجاست که عشق، آتش و عقل، دود است و حضور عشق، غیبت و گریزعقل است. راه طریقت به عشق سپرده میشود و در نهایت راه آنان که به حقیقت میرسند، چشم دل یا قوهی بصیرتشان گشوده تا دریابند آنچه در جستجوی آن بودهاند حقیقت وجود خودشان و یا جانشان بوده است. چنانکه گفتیم، سفر دیگری است برای وصول به جان، که همان جانان است، و اوست که قهرمان همهی ماجرای مرغان و هم مرغ و هم سیمرغ و هم طالب و هم مطلوب است. سالک فکرت پس از گشوده شدن چشم درونش، در هیأت مرغی از سی مرغی که با سیمرغ در ضمن تجربهی فنا دیدار میکند، او در مقام پیری که پس از دیدار با سیمرغ تولدی دیگر یافته است، دربارهی عقل، چنانکه دیدیم، از روی معرفت سخن میگوید و مقام عدل او را در برزخ میان حس و خیال و دل و جان معین میکند. یافتن عیان بینشان کار عقل نیست؛ کار جان، جان بالقوه یا سالک فکرت است. اما جان برای رسیدن به جان بالفعل یا حق باید از دل بگذرد که مظهر عشق است. دل به سالک فکرت میگوید: گفت من عکسیام از خورشید جان/ مست جاوید از می جاوید جان و پیر دربارهی دل به سالک میگوید: پیر گفتش هست دل دریای عشق/ موج او پر گوهر سودای عشق مصلحتاندیشی کار عقل است. گذشتن از عقل و رسیدن به دل، پا گذاشتن در عالم عشق و بیقراری و جنون است. این عالمی است که در آن عقل را راه نیست. غزلهای عطار تعبیر و تصویری از این عالم است. به همین سبب، در آنجا عقل در مقابل عشق همهجا تحقیر میشود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:49 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|