تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

تمام لحظه هاى من امروز
از تو خالى بود
و حجم ساكت انديشه هاى تب دارم
پر از صداى نفس هاى غربتى مأنوس
پر از صداى رويش آرام يك غم مشكوك
به ناشناس ترين جاى خاك هاى دلم بود...
شبيه معجزه هستى
كمى دروغ، كمى راست
شبيه يك شب غمگين
كه فارغ از غم فرداست
درست مثل دعايى كه زيرلب خواندم
شبيه معجزه هستى
شبيه آنچه دلم خواست...!
كدام بغض پس از تو
مرا به سوگ دست هاى تو خواهد نشاند
مى دانى؟!
مرا، هجوم ثانيه هايى كه خالى از توست
به بستر كدام گريه ى تنها و تلخ خواهد برد؟!
عداوت دل اين روزگار نفرينى
دل مرا به دست كه خواهد سپرد بعد از تو؟!...
تمام لحظه هاى من امروز
از تو خالى بود
براى ساده لوحى اين روزها دلم مى سوخت
تمام روز به چيزى شبيه يك اندوه
به نفى معجزه اى ساده
و نفى ساده ى اعجاز چشم هاى تو
به روزهاى تلخ پس از تو
فكر مى كردم...

 

مي‌شود در انحناي ماهتاب، آسماني غرق حيراني شود
ابر حيرت در جمال‌آباد عشق، باني يك صبح باراني شود
يك پرستو بال در بال نسيم، سرمه‌باران مي‌كند آيينه را
مي‌شود در كوچه‌باغ زندگي، روح شبنم گرده‌افشاني شود
مي‌شود نيلوفري سرمست‌وار، از عبور كوچه‌هامان بگذرد
باز عشق است و فضايي آشنا، آنچه مي‌دانم و مي‌داني شود
مي‌رسد مردي ز ايل پاك نور، ترجمان واژة دلدادگي
تا كنار آخرين آواز باغ، حامي مفهوم انساني شود
مي‌تراود از لب گل اشعار ناب، باز هم تقديرِ قمصر، شد گلاب
بي‌گمان در اين خمارآلودگي، يك غزل صد بار طولاني شود

صد بار به سنگ كينه بستند مرا
از خويش، غريبانه گسستند مرا
گفتند هميشه بي‌ريا بايد زيست
آيينه شدم، باز شكستند مرا


در عشق، اگر عذابِ دنيا بكشي
با اشك، به ديده طرح دريا بكشي
تا خلوتِ من هزار غربت باقي است
تنها ن‍َشدي ك‍َه دردِ تنها بكشي

 

تا عشق تو داغ بر جبين مي‌ريزد
چشمم همه اشك آتشين مي‌ريزد
هجران تو را اگر شبي آه كشم
خاكستر ماه بر زمين مي‌ريزد

زمان عاشق شدن نيست
هواى عاشق شدن هست
فغان كه اين شورِ مستى
نمى كشد از سرم دست
جهان پر از ديدنى هاست
فغان كه چشم حريصم
زِهَرچه زيبا كه بيند
به خاطرم خواهشى هست
شب و نسيم بهارى
گل و مِى و شادخوارى
بِدان معاشر كه دارى
مگر توانى نپيوست؟
خوشا زمانِ جوانى
كه بازوان ظريفم
سرشته از مهربانى
به شانه اى حلقه مى بست.

هنوز اين دل جوان است
هنوز جان مهربان است
هنوز تن شوخ و شيدا
هنوز من عاشق و مست:
شبى به دل وعده دادم
كه يارى از در درآيد
عروس شد در خيالم
سپيد پوشيد و بنشت
به خويش گفتم كه: عالى!
نظر در آيينه كردم
زشرمِ آن خوش خيالى
زدستم افتاد و بشكست...


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:21  توسط کمند | 

دوستت دارم با صدای آهسته .....

شايد بتوان رفت ، شايد بتوان تاب آورد ، شايد بتوان خنديد ، باور را بلعيدن و سكوت را بالا آوردن آسان نيست ، يكي دو متر دل آرام لازم است تا ... پاهاي خورشيد را بايد پاشويه كرد . او تب دارد . تب عشق يا مرگ ؟ از دلهايتان بپرسيد.

نگاه کن مثل قدیما ..میباره نم نم باروون

اما توی ساحل عشق ..حتی نیست یه رد پامون

من و تو غرق سکوتیم مثه شبهای زمستون

مثه مرداب پر حسرت که اسیره تو بیابون

دلتو بده به خورشید ..باید از غمها نترسید

عاشق نور و یقین شو .. بگذر از شبهای تردید

عاشقی پر از یقینه .. رسم عاشقی همینه

نذار جون بگیره کم کم .. تو دلامون بذر کینه

دستاتو بزار تو دستام تا بهار زنده بمونه

بزار توی ساحل عشق ..از ما هم ردی بمونه

*************************************

عشق سنگی تراشیده  به اکلیل ..آغشته "برجسته " فرو نشسته"

تصویر وحشی ترین غرورها "تندیس کولی ترین بیگانگی ها

از پیکر تو حرف میزنم ..ای عشق

مذاب غمگین ترین غروب " مرجان سوخته رویائی ترین اعماق

شکوفه درشت غریب ترین درخت

یک ستاره" یک بوته عمیق"

 سخن از لبهای سرد توست

دو موج سرد کوچک .. دو پرنده معصوم

دو آرامش شیر گونه " دو بادبان دور

دو پناهگاه ابدی

دست های تو آرام ترین باران

نرم ترین فواره "ساکت ترین ابهام " کبودترین گرداب مفقود

رباینده ترین وزش مرموز

توفان مرگ نگاه تو

من ترا سرود کرده ام " من ابدیتی را سرود کرده ام

 من از ابدیتی " ابدیتی پرداخته ام

فرشتگانی سپید پوش در طواف جاودانه ی شبی مدور

چشمان ترا میگویم ///

***************************

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:4  توسط کمند | 

در اين نوشتار پس از اشاره به نگاه شاعران متقدم به زن به عنوان معشوق، ساقى ، خنياگر و . . . به موضوع "زن و عشق" پرداخته و در ادامه با تقسيم‏بندى مراتب عشق و پيامدهاى آن نگرش شاعران معاصر را به عشق و زن مورد بررسى قرار داده است.

با ذكر نمونه‏هايى از شعر شاعران انقلاب، تصويرى روشن از چهره زنان، دختران، مادران و همسران حماسه ساز در شعر انقلاب ارائه گردد و زوايايى از شعر اين دوره را كه به نقش زنان در انقلاب اسلامى و دفاع مقدس پرداخته و از صبر و سكوت و اندوه آنان سخن به ميان آورده، مورد كاوش قرار گيرد

شعر پس از انقلاب اسلامى شعرى است‏با ويژگيهاى خاص خود. از جمله اين ويژگيها، نگاه خاص شاعران اين دوره به "زن" است. نگاهى كه در طول تاريخ ادبيات ايران، بى‏نظير و يا كم نظير است. اين نوشتار سعى دارد به اين جنبه از شعر انقلاب پرداخته و تصويرى روشن از چهره زنان، دختران، مادران و همسران حماسه‏ساز در شعر انقلاب ارائه نمايد و زوايايى از شعر انقلاب را كه به نقش زنان در انقلاب و دفاع مقدس پرداخته و از صبر و سكوت و اندوه آنان سخن به ميان آورده، مورد كاوش قرار دهد

 

عموما زن در ادبيات كهن ما به عنوان معشوق يا ساقى و خنياگر مطرح است و كمتر از جنبه‏هاى گوناگون وجود و نقش او در اجتماع سخن گفته شده است. اما زن عصر ما با حضور فعال خود در انقلاب و جنگ، توانست هويت انسانى خود را به نمايش گذاشته و داد سكوت و مظلوميت‏خود را از تاريخ بگيرد. همين ويژگى موجب شد كه زن در ادبيات انقلاب، چهره‏اى پويا و فعال داشته باشد.

**********************

فصل اول: زن و عشق

يكى از عالى‏ترين جلوه‏هاى زن، معشوقى است. خدا زيباست و معشوق و زن نيز زيباست و معشوق. خدا در پس حجابهاى گوناگون است، زن نيز در حجابها از ديد غير مخفى است. خداوند زن را شبيه‏ترين موجودات به خود آفريد، از آن روست كه در ادبيات، زن نمادى از عشق مى‏شود. حتى نمادى از خدا.

صدرالمتالهين: عشق انسانى را به دو قسم حقيقى و مجازى تقسيم نموده و عشق حقيقى را به محبت‏خدا و صفات و افعال او اختصاص داده. عشق مجازى را نيز به دو قسم تقسيم كرده كه عبارتنداز: عشق حيوانى و عشق نفسانى.

عشق حيوانى عبارت است از عشقى كه مبدا آن را شهوت بدنى و لذت بهيمى تشكيل مى‏دهد. عاشق در اينجا تنها به ظاهر معشوق توجه دارد.

عشق نفسانى عشقى است كه از مشابهت و مشاكلت جوهرى ميان نفس عاشق و معشوق ناشى مى‏گردد. در اين عشق، استحسان عاشق از شمايل معشوق به ظاهر اين است كه آنها را ناشى از نفس دانسته و در نفس نيز مشاهده مى‏نمايد.

در ادبيات كهن فارسى نيز عشق، دو جلوه بزرگ دارد. نخست عشق انسانى كه با مثنويهاى رودكى و عنصرى آغاز مى‏شود و در مثنويهاى نظامى به اوج خود رسيده و عاشقان و معشوقان بزرگى چون خسرو و شيرين و فرهاد، ليلى و مجنون و نظاير آنها پرورده مى‏شود.

جلوه بزرگ ديگر عشق، عشق الهى يا عرفانى است كه ابتدا در مثنويهاى سنايى و عطار چهره نماياند و با مثنوى و غزليات مولانا به اوج رسيد.

و آنچه در شعر حافظ مى‏بينيم تركيبى از اين دو ويژگى است; يعنى آميزه‏اى از عشق انسانى و الهى.

******************************** 

مراتب عشق و پیامدهای آن

۱- عشق ظرفا به خوبرویان

صدرالمتالهين :به عنوان يك حكيم الهى، عشق ظرفا را به خوبرويان جهان، از جمله امور ممدوح و نيكو به شمار آورده است. به نظر او اين نوع علاقه داراى غايت و فوايد بسيار مى‏باشد. در واقع مى‏توان گفت عشق ظرفا به خوبرويان اگر از شهوت حيوانى ناشى شده باشد، چيزى جز اشتياق و علاقه به رويت جمال انسانيت نمى‏باشد. جمال انسانيت نيز چيزى است كه بسيارى از آثار جمال و جلال خداوند در آن ظاهر است.

عشق نفسانى از لطافت نفس و پاكيزگى آن ناشى مى‏گردد، ولى عشق حيوانى مقتضاى نفس اماره بوده است. كسى كه از عشق نفسانى برخوردار است داراى رقت قلب و علو انديشه بوده و گويا همواره چيزى را جستجو مى‏نمايد كه از حواس ظاهرى پنهان مى‏باشد. به همين جهت از هر چيزى كه او را مشغول مى‏دارد بريده گشته و از آنچه غير معشوق است دورى مى‏جويد. روى آوردن به معشوق حقيقى بدان گونه كه براى اين اشخاص آسان و ميسر است، براى ساير اشخاص ميسر نمى‏باشد. زيرا كسى كه از عشق نفسانى برخوردار است در روى آوردن به معشوق حقيقى خود را نيازمند ترك علاقه و قطع رابطه با بسيارى اشيا نمى‏بيند بلكه تنها از يك معشوق روى گردانده و به معشوق ديگر روى مى‏آورد.

عزيزالله زيادى: رسيدن از عشق نفسانى به الهى را چنين بيان كرده است:

غلغل هرچشمه قيل و قال تست

خال ليلى نقطه‏اى از خال توست

اعتبار عشق درگيسوى توست

قيس مجنون نگار كوى توست

*******************

عشق در همه مراتب هستی

سهروردى: براساس اصول فلسفى خود، لذتهاى حسى را صنم و سايه‏اى از لذتهاى عقلى دانسته و با تمسك به اشراقات انوار و عقول، نظام آفرينش را تفسير كرده است. صدرالمتالهين نيز به اين نتيجه رسيده است كه عشق در همه مراتب هستى سارى مى‏باشد

حسين اسرافيلى: نيز چنين معتقد است:

دوباره عشق مگر خيمه جنون زده است

كه حجم دشت پر از بوى محمل ليلاست

نزار قبانى: شاعر معاصر عرب مى‏گويد: "عشقى كه مرا بدان مربوط مى‏دانند، عشقى است كه جغرافياى پيكر زن محدودش سازد. . . عشقى كه مدنظر من است‏با تمام هستى معانقه مى‏كند. اين عشق در خاك، آب، شب، زخمهاى رزمندگان انقلابى، چشمان كودكان، اعتصابات دانشجويان و خشم خشمگينان وجود دارد. "

قيصر امين پور: نيز عشقى را كه به آن اعتقاد دارد چنين مى‏نامد:

يوسف، برادرم. . .

تنها به جرم نام تو

چندين هزار سال

زندانى عزيز زليخا بود

. . . نام تو نام مجنون

نام تو بيستون

نام تو نام ديگر شيرين

نام تو نام ديگر ليلا

نام تو نام ديگر سلمان است. .

******************

 روح عشق

نزار قبانى :در جايى ديگر مى‏گويد: "حتى در حالات عاشقانه شخصى هم خودم را بيشتر جهانى مى‏دانم و آن يگانه زنى كه دوستش دارم. . . همه زنان يعنى عنصر زن است

مفهوم اين مطلب را كه در واقع بيان روح عشق است از زبان ويل دورانت مى‏خوانيم: " كسانى كه عشق را فقط ميل و رغبت مى‏دانند فقط به ريشه و ظاهر آن مى‏نگرند، روح عشق حتى هنگامى كه اثرى از جسم به جا نمانده باشد باقى خواهد بود. "

"همه بايد بميرند و تنها چيزى كه مرگ را مى‏داند عشق است. عشق از روى گورستانها مى‏جهد و با توالد و تناسل و بر گودال مرگ، پل مى‏بندد. آنجا كه انسان مرارت از دست دادن خيالات شيرين را حس مى‏كند، عشق بسى كوتاه ديده مى‏شود ولى در دورنماى مردمى، جاودان مى‏نمايد و بالاخره قسمتى از ما را از انحطاط نجات مى‏دهد و زندگى ما را در نيرو و جوانى كودكان ما تجديد مى‏كند، ثروت، خستگى‏آور است و عقل و حكمت، نور ضعيف سردى است اما عشق است كه با دلدارى خارج از حد بيان، دلها را گرم مى‏كند. اين گرمى در عاشقى بيشتر از معشوقى است.

دكتر شريعتى: عشق را بيتابى يك روح تشنه، نيازمند، نيمه تمام ، مجهول، تنها و بيگانه براى يافتن خويشاوندش، آشنايش، همجنسش; نيمه ديگرش، چشمه گوارايش، وطنش و . . . مى‏داند. وى، عشق را متعالى‏ترين احساس و نياز انسان معرفى مى‏كند.

حسين اسرافيلى: نيز تصورى از عشق دارد كه مى‏گويد:

چو برده بر سر بازار تا به كى؟ يارب

كجاست چشم زليخا كه برستاندمان

احمد عزيزى، شاعر عاشق روزگار ما چنين مى‏گويد:

صد قافله دل اينجا مجنون تو مى‏گردند

پس منزل ليلى كواى آهوى صحرايى

و باز هم او در جايى ديگر:

بيستونا به سرت باز چه بيداد آمد

جان شيرين مگرت بر لب فرهاد آمد

مكتب عشق برو، ليلى و مجنون بنگر

طفل دل را كه درين درس چه استاد آمد

استاد مرتضى مطهرى (ره) كه خود جان در راه عشق نهاد، از جانبازى خواستار چنين مى‏گويد: "وقتى كه عشق به وجود آمد موضوع دلخواه آنچنان اصالت پيدا مى‏كند كه حتى از جان خواستار، عزيزتر و گرانبهاتر مى‏گردد و خواستار، فدايى موضوع دلخواه خود مى‏شود. يعنى شخص خواستار از "خودى" بيرون مى‏رود و لااقل خودى او، خودى طرف را نيز در برمى‏گيرد. "

***************

 عشق و نرسیدن به مراد

شيخ شهاب الدين سهروردى مى‏گويد: "عشق عبارت است از محبتى كه از حدبيرون رفته باشد و عشق با يافتن مراد نماند و شوق نماند، پس هر مشتاقى به ضرورت چيزى يافته است و چيزى نايافته، كه اگر از جمال معشوق هم يافته بودى آرزوش نماندى، و اگر هيچ نيافته بودى و ادراك نكرده، هم آرزوش متصور نشدى پس هر مشتاقى يابنده‏اى، نايابنده باشد و در شوق نقص است زيرا كه نايافتن در وى ضرورى است.

********************

 عشق و تحولات روحی

"حالت روحى عشق حالت پرشور و پرگدازى است كه در نتيجه دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوق‏العاده روح و تمركز قواى فكرى در نقطه واحد از يك طرف و حكومت عفاف و تقوى به روح عاشق از طرف ديگر، تحولات شگرفى در روح ايجاد مى‏كند و احيانا بلوغ مى‏آفريند. البته هجران و فراق شرط اصلى پيدايش چنين حالتى است و وصال مدفن آن است و لااقل مانع است كه به اوج شدت برسد و آن تحولات شگرفى كه مورد نظر فيلسوفان است‏به وجود آورد. "

صد دشت پر خون مى‏شود، صد بحر مجنون مى‏شود

گر يك نگاه پرفسون، ليلى به عمارى كند

اينگونه عشقها بيشتر جنبه درونى دارد، يعنى موضوع خارجى بهانه‏اى است كه روح از باطن خود بجوشد و براى خود معشوقى آنچنان‏كه دوست دارد بسازد و از ديدگاه خود آنطور كه ساخته - نه آنطور كه هست - ببيند. كم كم كار به جايى مى‏رسد كه به خود آن ساخته ذهنى خومى‏گيرد و آن خيال را بر وجود واقعى و خارجى محبوب ترجيح مى‏دهد.

****************************

 یاس عاشقانه

اريك فروم: گفته است عشق نيز همچون ديگر هنرها و نبوغها استعداد ويژه‏اى است و كمند دلهايى كه استعداد خلق عشقهايى بزرگ، زيبا و متعالى داشته باشند. يا شايد هم زيباى‏اى كه به كار دل او بيايد و مخاطب شايسته و راستين حال و درد و خواست او باشد، درسر راهش سبز نشده و همچنان‏كه بسيار نبوغهايى كه شرايط رشدى نمى‏بينند و روحهايى كه استاد روح پرورى نمى‏يابند و ناشكفته و نارسته در دل خاك، اندامشان مدفون مى‏ماند. بسيار دلهايى نيز هستند كه صيادان هوشيار و زبردست عشقهاى زيبا و نيرومند و بلندپروازى مى‏توانند بود و در نخجيرگاه زندگى‏شان گشته‏اند و جسته‏اند و كمين كرده‏اند و انتظار كشيده‏اند و. . . صيدشان را نيافته‏اند و به صيد چهارپايان و مرغان تلخ گوشت و زشت پر و بد پرواز هم دل نبسته‏اند و تن در نداده‏اند و دامشان همچنان خالى مانده و از اين شكارگاه حيات با دستى خالى باز گشته‏اند و در آغوش مرگ سرد و بى‏اميدى خفته‏اند كه: روحهاى زيبا، كبكان خوش خرام ولايت عشقند و همواره در آرزو و جستجوى بازى كه از آسمان فرود آيد و برسرشان چنگ زند و قلب كوچك و گرمشان را بشكافد و به بال و منقار و چنگال جذبه‏شان بگيرد و صيدشان كند و به آسمانشان بردارد

تنها ترم از عشق بعد از مرگ فرهاد

تنهاتر از اشكى كه از چشم تو افتاد

در اين وادى كه جز حيرت سرى بيرون نخواهد شد بجز با محمل ليلى، كسى مجنون نخواهد شد

در مجلسى كه شوق زليخا مراد شد

يوسف نبود ورنه كه ما مى‏فروختيم

************************

 بی نیازی از عشق نفسانی

صدرالمتالهين: عشق نفسانى را در انسان از جمله فضايل به شمار آورده ولى در عين حال، اين فضيلت را به‏طور مطلق در همه حالات و براى همه اشخاص ممدوح و نيكو ندانسته است. وى بر اين عقيده است كه اين نوع محبت در اواسط سلوك عرفانى، براى بيرون كشيدن انسان از درياى شهوتهاى حيوانى مفيد و مؤثر مى‏باشد ولى پس از استكمال به اينگونه امور، دون شان انسان بوده و شايسته مقام رفيع وى نمى‏باشد.

نه محمل مى‏برم در خود، نه ليلى در نفس دارم

بيابان جنونم تا قيامت اين جرس دارم

****************

 عشق مجازی

عشق مجازى نيز از مواردى است كه در سالهاى آغازين انقلاب و سالهاى جنگ، مجالى در شعر معاصر ما نيافته بود اما با فروكش كردن شعله جنگ، گاه جرقه‏هايى از عشق مجازى در ورطه شعر جهيدن گرفت.

خورشيد خون در شب التماس

هوس ريخت‏بر دختران هراس

همه بانوان اسارت شدند

كنيزان كوى تجارت شدند

از آن شب ادب سر به دامن كشيد

هنر هركجا رفت‏شيون كشيد

***********************

 قسمت بعد زن و حماسه میباشد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:45  توسط کمند | 

طلب – عشق – معرفت – استغناء – توحيد- حيرت و فنا يعني بقاء در ذات او يا فناء في الله.

گفت ما را هفت وادي در ره است      چون گذشتي هفت وادي درگه است

  اول مرحله طلب: در اين مرحله سالك راه حقيقت بايد مردانه گام در راه نهد و از خود بگذرد و همت قوي دارد و در همه حال و همه جا يار را بجويد و به دنبال او كه در درون وي است، كند و كاو و جستجو نمايد. اين وادي وادي پر خطري است ولي سالك نبايد وحشتي به دل راه دهد؛ سر تا پا تسليم رضاي او باشد و بكوشد تا بيابد كه عاقبت جوينده يابنده بود:

چون فرود آيي به وادي طلب      پيشت آيد هر زماني صد تعب

                           جد و جهد آنجات بايد سالها      زانكه آنجا قلب گردد حالها

دوم مرحله عشق: درين وادي وجود طالب و سالك مالامال از عشق و شوق و مستي مي گردد و چون صراحي لبريز مي شود. عشق وجودش را چنان پر مي سازد كه يكسره آتش سوزان مي شود و در تب و تاب مي افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستي كه جلوه رخ دوست هستند، نمودار مي گردد و در عين سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبي و صفا و صلح و آشتي مي گردد. مي سوزد و به ياد دوست، همه كس و همه چيز را دوست مي دارد:

زنده دل بايد درين ره مردكار      تا كند در هر نفس صد جان نثار

     درين حال سالك خود را در مسير و جريان كل كاينات مي بيند و با تمام ذرات هستي همراه و همراز   مي گردد؛

سوم مرحله معرفت: كه عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجويري كه در كشف المحجوب مي فرمايد: «معرفت حيات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر كس به معرفت بود و هر كه را معرفت نبود بي قيمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقيقت شناخت پيدا مي كند و چشم دل و جان وي، چشم سر و چشم دروني وي باز مي شود و بنا به تعبيري در اينجاست كه عارف پاكدل چشم جانش به حقايق و رموز دستورهاي دين و هدف انبياء باز مي گردد:

جان ما را تا به حق شد چشم باز      بس كه گفت و بس گل معني كه رفت

                    پاك رو داند كه در اسرار عشق      بهتر از ما راهبر نتوان گرفت

چهارم مرحله  استغنا: درين مرحله صوفي و سالك چنان به «او» متكي مي گردد كه از همه چيز و همه كس جز او بي نياز مي گردد: و خود را در كوي امن و رجا مستغني مي يابد و از همه مال و مقام و جلوه هاي وسوسه انگيز زندگي بيكباره دل مي كند و طمع مي برد:

اي بس كه چو پروانه پر سوخته زان شمع      در كوي رجا دامن پندار گرفتيم

و اين مرحله رسيدن به فقر سلوكي است كه استغناي كامل و بي نيازي به همه چيز است و اين همان است كه پيامبر اكرم مي فرمود: الفقر فخري. كه رسيدن به اين مرحله و پشت پا زدن به هوس ها و جلوه هاي دنيايي، پا گذاردن بر سر افلاك و نه گنبد ميناست و اينجاست كه سالك مي تواند با افتخار خود را بالاتر و برتر از حطام دنيا و زخارف خاكي مشاهده كند و صفات خداوندي را در وجودش متجلي ببيند

پنجم مرحله توحيد: اكنون عارف به مرحله توحيد مي رسد «چشم دل باز مي كند كه جان بيند» در اين حال مشاهده مي كند كه در جهان «يكي هست و هيچ نيست جز او» و بر هر چه بنگرد او را در وي مي بيند. حضرت علي عليه السلام مي فرمايد:

ما نظرت في شيء الا و ما رأيت الله فيه

در اين حال عارف همه چيز و همه جا را مظهر و آفريده اويند زيبا مي بيند و مي ستايد

به دريا بنگرم دريا ته بينم      به صحرا بنگرم صحرا ته بينم

                              به هر جا بنگرم كوه و در و دشت      نشان از قامت رعنا ته بينم

عارف مي بيند كه همه چيز مظهر زيبايي اوست:

اي گرفته حسن تو هر دو جهان      در جهالت خيره چشم عقل و جان

جان تن جانست و جان جان تويي      در جهان جاني و در جاني جهان

وي حتي جدا دانستن حق را از خود و از عالم هستي كه جلوه رخ دوست است دوگانگي مي داند، به مصداق كنت كنزا مخفيا، معتقد است كه جهان هستي تجلي و جلوه رخ دوست است و هر چه هست اوست و جز او هيچ نيست

ششم مرحله حيرت: در اين مرحله در دل عاشق و اهل الله در وقت تامل و تفكر و حضور، حيرت و سرگرداني وارد مي شود و آنگاه او را متحير مي سازد و در طوفان فكرت و معرفت سرگردان مي شود و هيچ باز نداند.

اگر عيان كني زنديقي، اگر شاهد شوي متحير گردي، ليكن حيرت در حيرت و بيابان در بيابانرسدي به عالم عدم در عدم و در آن متحير شدي تا نداني كه تو كيستي. آنگه در تو انوار قدم پيدا شود و تو را در خود باقي گرداند. به او بماني و به نعت تحير و عجز از ادراك آن و حقيقت آن

در رهت حيران شدم اي جان من      بي سرو سامان شدم اي جان من

مرحله آخر ياوادي فنا: اين مرحله مرحله نيستي و محو شدن سالك است از خود و بقاي اوست در حق. در اين حال منيت و خود خواهي وي به همراه همه صفات مذموم و ناپسند نابود مي شود و وجودش زنده      مي گردد به صفات پسنديده و محمود الهي

درين مرحله است كه انسان به آزادگي مطلق مي رسد .

فنا پايان راه سير الي الله است و شروع بقاء بالله و يا شروع سير في الله. در اين حال است كه انسان متخلق به اخلاق الله مي گردد و لياقت جانشيني خدا را و جايگاه خليفة الهي را پيدا مي كند و چنان غرق درياي افعال الهي مي شود كه نه خود را و نه غير را اراده اي نبيند جز فعل و اراده و اختيار مطلقه حق تعالي. در اينجا سالك به ايمان كامل مي رسد و تسليم محض است. يعني مسلمان واقعي كه هدف غائي و نهائي اسلام و هر دين توحيدي ديگر تسليم محض بنده است به اراده و مشيت او.

در سوره شريفه حجرات آيه 14 مي خوانيم كه: «باديه نشينان گفتند ايمان آورديم. بگو ايمان نياورديد و لكن بگوييد اسلام آورديم و هنوز ايمان به دلهاي شما وارد نشده است».

عطار مي فرمايد:

چونكه گردي فاني مطلق ز خويش      هست مطلق گردي اندر لامكان

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:58  توسط کمند | 

هفت شهر عشق را عطار گشت .........ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی

خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی

 

 مرد عارف طبق نص صريح قرآن حق را در وجود هر انساني مي جويد كه متقي تر است، در مسلمان، در زرتشتي، در ارمني و مسيحيان ديگر، در يهودي راستين، در هندو و بودايي و سرخ و سفيد و زرد و سياه كه همه آفريده اويند چرا كه فرمود ما شما را آفريديم (خطاب به همه انسانهاست، مگر آنكه انسان يا فرقه و گروهي را بشناسيم كه آفريده او نباشد !) و شمار را به فرقه ها و شعبه ها و قبيله هايي تقسيم كرديم براي شناخت، «ان اكرمكم عندالله اتقاكم» هر كس از شما كه متقي تر و صالح تر و پاك تر باشد. عزيزترين شما در نزد ماست. براي مرد عارف اهل دلي كه حاضر نيست موري را بيازارد كه «جان دارد و جان شيرين خوش است» چگونه مي تواند مردمي را كه خداوند آفريده بيازارد و يا تعصبات نژادي و فرقه اي داشته باشد؟ او  مي داند:

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

در ذکر تو هر ذره زبانی دارد

هر ذره به تو راز نهانی دارد

ذکر تو بود صیقل آیینه جان

بی ذکر تو نیست هر که جانی دارد

او مي داند همه انسانها به دنبال خير و بركت و سعادت و آزادي خود و ديگران گامي بر مي دارند و همه انسانها خواهان نيكي، يگانگي و دوستي و صفا و صميميت اند و از جنگ و خونريزي و اجحاف و ظلم بيزارند (اگر اينگونه نباشد انسان نيستند). حال، اهل مذاهب و اديان مختلف و افراد گوناگون بسته به ميزان فهم و درك و معلومات و سواد و مشرب و ذوق و سليقه خود و تاثيرات محيطي كه در آن بزرگ شده اند و تاثير افراد و افكاري كه با آن برخورد داشته اند، هر يك راهي را انتخاب مي كنند كه معتقدند آنان را به سر منزل مقصود مي رساند. هر كدام به طريق خود مي كوشند «در دل يار به هر شيوه رهي باز كنند» و درد سرگشتگي و بي ساماني خود را تسكين دهند 

     اينجاست هر كس به قدر درك خود و به ميل خود، به طريقي كه او را تسكين مي دهد و آرامش         مي بخشد و مي پندارد كه به وصال معشوق و ديدار و لطف دوست خواهد رساند و او را به خدا (يعني خير و بركت و نيكي مطلق) نزديك خواهد كرد، كوبه اي را مي گيرد و به روش خود به صدا در مي آورد. فرقي هم  نمي كند، اگر اخلاص و صميميت در كار باشد، دريچه اي به رويش باز خواهد شد. ولي اگر رنگ و ريايي در ميان باشد و اگر تظاهر و فخر فروشي و خودنمايي و كاسبي در كار باشد و به فكر درآمد و عوام فريبي باشد كه كفر است و الحاد. حتي عبادت ريايي نيز چنين باشد.

اما حقيقت و جوهر عرفان عبارت است از جهاد اكبر (جهاد با نفس) و رسيدن به آگاهي و بصيرت دروني كه در آن صورت همه مسائل و كليه مشكلات بشر حل مي گردد. ديگر او و من و تويي باقي نمي ماند كه اختلافي باقي بماند، همه «ما» مي شود عليرغم تفاوتهاي ظاهري در دين و در باورهاي گوناگون. چشم به مغز و درون اديان روشن مي گردد كه همه اديان يكي است و به اسلام قرآني و دين خاتم يعني مكمل همه اديان قبلي ختم مي گردد.

     هدف عرفان بينايي و بصيرت دروني است و اگر آدم به اين مرحله برسد خواهد توانست چشم برهم نهاده همه آفاق و انفس را سير كند. فرسنگها دورتر را بنگرد و همه چيز را ببيند و رابطه اي همچون  رابطه ميان پيامبر اكرم «ص» با اويس قرني برقرار سازد كه هرگز يكديگر را نديده بودند ولي از كوچكترين حركات و سكنات يكديگر باخبر بودند

براي اين كار لازم است انسان به نفس مطمئنه برسد. يعني چشمه دل وي از جوش و خروش هاي مادي و دنيوي آرام گيرد تا بتواند در سطح زلال و آيينه مانندش نقش همه چيز و همه جا و همه كس را بوضوح ملاحظه كند.

(( در پست های ذیل من شهر حال نفس رو کامل نوشتم تا به نفس مطمئنه برسید ))

سالكان طريق، ذكر دايم را وسيله اين آرامش و آسايش روح و جسم و جان مي دانند كه: «الا بذكر الله تطمئن القلوب» توضيح لازم در اينجا اين است كه منظور از چشم پوشيدن از لذات دنيوي و كشتن نفس اماره، گوشه نشيني و عزلت اختيار كردن و پشت پا زدن به انجام مسئوليت ها و شانه خالي كردن از زير بار انجام وظايف ملي و اجتماعي نيست بلكه منظور از ميان بردن حرص مسائل دنيوي و حب و بغض هاي جاهلانه است.

به هر صورت سالك حقيقي مرد راه و عارف و صوفي راستين كامل كسي است چون علي عليه اسلام كه وظايف اجتماعي و ديني خود را به بهترين نحو انجام دهد، به هنگام عبادت چنان حضور قلب داشته باشد كه اگر تير از پاي مجروحش بيرون آورند حس نكند و با در دست داشتن بيت المال و هستي ديگران در دست خود براي قوت زندگي كار كند و از دستمزد و دسترنج خود گذران نمايد، از نعمات و خوبي هاي زندگي به نحو احسن استفاده كند و درون خود را پاكيزه و منزه سازد و نيروهاي شگرف باطن را فعال ساخته و به كار گيرد و به خلق خدا و همه موجودات عشق بورزد و وجودش براي اجتماع بشري منشا خير و بركات باشد و به گونه اي زندگي كند كه چون در گذرد: مسلمانش به زمزم شويد و كافر بسوزاند.

و به قول حضرت راز:

طريقت چو ز اسرار دين خداست      شريعت ازين سر قويم و بپاست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:6  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM