![]() |
![]() |
|
|
تمام لحظه هاى من امروز
ميشود در انحناي ماهتاب، آسماني غرق حيراني شود
صد بار به سنگ كينه بستند مرا
تا عشق تو داغ بر جبين ميريزد زمان عاشق شدن نيست هنوز اين دل جوان است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:21 توسط کمند |
|
|
دوستت دارم با صدای آهسته ..... شايد بتوان رفت ، شايد بتوان تاب آورد ، شايد بتوان خنديد ، باور را بلعيدن و سكوت را بالا آوردن آسان نيست ، يكي دو متر دل آرام لازم است تا ... پاهاي خورشيد را بايد پاشويه كرد . او تب دارد . تب عشق يا مرگ ؟ از دلهايتان بپرسيد. نگاه کن مثل قدیما ..میباره نم نم باروون اما توی ساحل عشق ..حتی نیست یه رد پامون من و تو غرق سکوتیم مثه شبهای زمستون مثه مرداب پر حسرت که اسیره تو بیابون دلتو بده به خورشید ..باید از غمها نترسید عاشق نور و یقین شو .. بگذر از شبهای تردید عاشقی پر از یقینه .. رسم عاشقی همینه نذار جون بگیره کم کم .. تو دلامون بذر کینه دستاتو بزار تو دستام تا بهار زنده بمونه بزار توی ساحل عشق ..از ما هم ردی بمونه ************************************* عشق سنگی تراشیده به اکلیل ..آغشته "برجسته " فرو نشسته" تصویر وحشی ترین غرورها "تندیس کولی ترین بیگانگی ها از پیکر تو حرف میزنم ..ای عشق مذاب غمگین ترین غروب " مرجان سوخته رویائی ترین اعماق شکوفه درشت غریب ترین درخت یک ستاره" یک بوته عمیق" سخن از لبهای سرد توست دو موج سرد کوچک .. دو پرنده معصوم دو آرامش شیر گونه " دو بادبان دور دو پناهگاه ابدی دست های تو آرام ترین باران نرم ترین فواره "ساکت ترین ابهام " کبودترین گرداب مفقود رباینده ترین وزش مرموز توفان مرگ نگاه تو من ترا سرود کرده ام " من ابدیتی را سرود کرده ام من از ابدیتی " ابدیتی پرداخته ام فرشتگانی سپید پوش در طواف جاودانه ی شبی مدور چشمان ترا میگویم /// ***************************
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:4 توسط کمند |
|
|
در اين نوشتار پس از اشاره به نگاه شاعران متقدم به زن به عنوان معشوق، ساقى ، خنياگر و . . . به موضوع "زن و عشق" پرداخته و در ادامه با تقسيمبندى مراتب عشق و پيامدهاى آن نگرش شاعران معاصر را به عشق و زن مورد بررسى قرار داده است.
عموما زن در ادبيات كهن ما به عنوان معشوق يا ساقى و خنياگر مطرح است و كمتر از جنبههاى گوناگون وجود و نقش او در اجتماع سخن گفته شده است. اما زن عصر ما با حضور فعال خود در انقلاب و جنگ، توانست هويت انسانى خود را به نمايش گذاشته و داد سكوت و مظلوميتخود را از تاريخ بگيرد. همين ويژگى موجب شد كه زن در ادبيات انقلاب، چهرهاى پويا و فعال داشته باشد. **********************
فصل اول: زن و عشق يكى از عالىترين جلوههاى زن، معشوقى است. خدا زيباست و معشوق و زن نيز زيباست و معشوق. خدا در پس حجابهاى گوناگون است، زن نيز در حجابها از ديد غير مخفى است. خداوند زن را شبيهترين موجودات به خود آفريد، از آن روست كه در ادبيات، زن نمادى از عشق مىشود. حتى نمادى از خدا. صدرالمتالهين: عشق انسانى را به دو قسم حقيقى و مجازى تقسيم نموده و عشق حقيقى را به محبتخدا و صفات و افعال او اختصاص داده. عشق مجازى را نيز به دو قسم تقسيم كرده كه عبارتنداز: عشق حيوانى و عشق نفسانى. عشق حيوانى عبارت است از عشقى كه مبدا آن را شهوت بدنى و لذت بهيمى تشكيل مىدهد. عاشق در اينجا تنها به ظاهر معشوق توجه دارد. عشق نفسانى عشقى است كه از مشابهت و مشاكلت جوهرى ميان نفس عاشق و معشوق ناشى مىگردد. در اين عشق، استحسان عاشق از شمايل معشوق به ظاهر اين است كه آنها را ناشى از نفس دانسته و در نفس نيز مشاهده مىنمايد. در ادبيات كهن فارسى نيز عشق، دو جلوه بزرگ دارد. نخست عشق انسانى كه با مثنويهاى رودكى و عنصرى آغاز مىشود و در مثنويهاى نظامى به اوج خود رسيده و عاشقان و معشوقان بزرگى چون خسرو و شيرين و فرهاد، ليلى و مجنون و نظاير آنها پرورده مىشود. جلوه بزرگ ديگر عشق، عشق الهى يا عرفانى است كه ابتدا در مثنويهاى سنايى و عطار چهره نماياند و با مثنوى و غزليات مولانا به اوج رسيد. و آنچه در شعر حافظ مىبينيم تركيبى از اين دو ويژگى است; يعنى آميزهاى از عشق انسانى و الهى. ******************************** مراتب عشق و پیامدهای آن
۱- عشق ظرفا به خوبرویان صدرالمتالهين :به عنوان يك حكيم الهى، عشق ظرفا را به خوبرويان جهان، از جمله امور ممدوح و نيكو به شمار آورده است. به نظر او اين نوع علاقه داراى غايت و فوايد بسيار مىباشد. در واقع مىتوان گفت عشق ظرفا به خوبرويان اگر از شهوت حيوانى ناشى شده باشد، چيزى جز اشتياق و علاقه به رويت جمال انسانيت نمىباشد. جمال انسانيت نيز چيزى است كه بسيارى از آثار جمال و جلال خداوند در آن ظاهر است. عشق نفسانى از لطافت نفس و پاكيزگى آن ناشى مىگردد، ولى عشق حيوانى مقتضاى نفس اماره بوده است. كسى كه از عشق نفسانى برخوردار است داراى رقت قلب و علو انديشه بوده و گويا همواره چيزى را جستجو مىنمايد كه از حواس ظاهرى پنهان مىباشد. به همين جهت از هر چيزى كه او را مشغول مىدارد بريده گشته و از آنچه غير معشوق است دورى مىجويد. روى آوردن به معشوق حقيقى بدان گونه كه براى اين اشخاص آسان و ميسر است، براى ساير اشخاص ميسر نمىباشد. زيرا كسى كه از عشق نفسانى برخوردار است در روى آوردن به معشوق حقيقى خود را نيازمند ترك علاقه و قطع رابطه با بسيارى اشيا نمىبيند بلكه تنها از يك معشوق روى گردانده و به معشوق ديگر روى مىآورد. غلغل هرچشمه قيل و قال تست خال ليلى نقطهاى از خال توست اعتبار عشق درگيسوى توست قيس مجنون نگار كوى توست ******************* عشق در همه مراتب هستی سهروردى: براساس اصول فلسفى خود، لذتهاى حسى را صنم و سايهاى از لذتهاى عقلى دانسته و با تمسك به اشراقات انوار و عقول، نظام آفرينش را تفسير كرده است. صدرالمتالهين نيز به اين نتيجه رسيده است كه عشق در همه مراتب هستى سارى مىباشد حسين اسرافيلى: نيز چنين معتقد است: دوباره عشق مگر خيمه جنون زده است كه حجم دشت پر از بوى محمل ليلاست نزار قبانى: شاعر معاصر عرب مىگويد: "عشقى كه مرا بدان مربوط مىدانند، عشقى است كه جغرافياى پيكر زن محدودش سازد. . . عشقى كه مدنظر من استبا تمام هستى معانقه مىكند. اين عشق در خاك، آب، شب، زخمهاى رزمندگان انقلابى، چشمان كودكان، اعتصابات دانشجويان و خشم خشمگينان وجود دارد. " قيصر امين پور: نيز عشقى را كه به آن اعتقاد دارد چنين مىنامد: يوسف، برادرم. . . تنها به جرم نام تو چندين هزار سال زندانى عزيز زليخا بود . . . نام تو نام مجنون نام تو بيستون نام تو نام ديگر شيرين نام تو نام ديگر ليلا نام تو نام ديگر سلمان است. . ******************
روح عشق نزار قبانى :در جايى ديگر مىگويد: "حتى در حالات عاشقانه شخصى هم خودم را بيشتر جهانى مىدانم و آن يگانه زنى كه دوستش دارم. . . همه زنان يعنى عنصر زن است مفهوم اين مطلب را كه در واقع بيان روح عشق است از زبان ويل دورانت مىخوانيم: " كسانى كه عشق را فقط ميل و رغبت مىدانند فقط به ريشه و ظاهر آن مىنگرند، روح عشق حتى هنگامى كه اثرى از جسم به جا نمانده باشد باقى خواهد بود. " "همه بايد بميرند و تنها چيزى كه مرگ را مىداند عشق است. عشق از روى گورستانها مىجهد و با توالد و تناسل و بر گودال مرگ، پل مىبندد. آنجا كه انسان مرارت از دست دادن خيالات شيرين را حس مىكند، عشق بسى كوتاه ديده مىشود ولى در دورنماى مردمى، جاودان مىنمايد و بالاخره قسمتى از ما را از انحطاط نجات مىدهد و زندگى ما را در نيرو و جوانى كودكان ما تجديد مىكند، ثروت، خستگىآور است و عقل و حكمت، نور ضعيف سردى است اما عشق است كه با دلدارى خارج از حد بيان، دلها را گرم مىكند. اين گرمى در عاشقى بيشتر از معشوقى است. دكتر شريعتى: عشق را بيتابى يك روح تشنه، نيازمند، نيمه تمام ، مجهول، تنها و بيگانه براى يافتن خويشاوندش، آشنايش، همجنسش; نيمه ديگرش، چشمه گوارايش، وطنش و . . . مىداند. وى، عشق را متعالىترين احساس و نياز انسان معرفى مىكند. حسين اسرافيلى: نيز تصورى از عشق دارد كه مىگويد: چو برده بر سر بازار تا به كى؟ يارب كجاست چشم زليخا كه برستاندمان احمد عزيزى، شاعر عاشق روزگار ما چنين مىگويد: صد قافله دل اينجا مجنون تو مىگردند پس منزل ليلى كواى آهوى صحرايى و باز هم او در جايى ديگر: بيستونا به سرت باز چه بيداد آمد جان شيرين مگرت بر لب فرهاد آمد مكتب عشق برو، ليلى و مجنون بنگر طفل دل را كه درين درس چه استاد آمد استاد مرتضى مطهرى (ره) كه خود جان در راه عشق نهاد، از جانبازى خواستار چنين مىگويد: "وقتى كه عشق به وجود آمد موضوع دلخواه آنچنان اصالت پيدا مىكند كه حتى از جان خواستار، عزيزتر و گرانبهاتر مىگردد و خواستار، فدايى موضوع دلخواه خود مىشود. يعنى شخص خواستار از "خودى" بيرون مىرود و لااقل خودى او، خودى طرف را نيز در برمىگيرد. " *************** عشق و نرسیدن به مراد شيخ شهاب الدين سهروردى مىگويد: "عشق عبارت است از محبتى كه از حدبيرون رفته باشد و عشق با يافتن مراد نماند و شوق نماند، پس هر مشتاقى به ضرورت چيزى يافته است و چيزى نايافته، كه اگر از جمال معشوق هم يافته بودى آرزوش نماندى، و اگر هيچ نيافته بودى و ادراك نكرده، هم آرزوش متصور نشدى پس هر مشتاقى يابندهاى، نايابنده باشد و در شوق نقص است زيرا كه نايافتن در وى ضرورى است. ******************** عشق و تحولات روحی "حالت روحى عشق حالت پرشور و پرگدازى است كه در نتيجه دور از دسترس بودن محبوب و هيجان فوقالعاده روح و تمركز قواى فكرى در نقطه واحد از يك طرف و حكومت عفاف و تقوى به روح عاشق از طرف ديگر، تحولات شگرفى در روح ايجاد مىكند و احيانا بلوغ مىآفريند. البته هجران و فراق شرط اصلى پيدايش چنين حالتى است و وصال مدفن آن است و لااقل مانع است كه به اوج شدت برسد و آن تحولات شگرفى كه مورد نظر فيلسوفان استبه وجود آورد. " صد دشت پر خون مىشود، صد بحر مجنون مىشود گر يك نگاه پرفسون، ليلى به عمارى كند اينگونه عشقها بيشتر جنبه درونى دارد، يعنى موضوع خارجى بهانهاى است كه روح از باطن خود بجوشد و براى خود معشوقى آنچنانكه دوست دارد بسازد و از ديدگاه خود آنطور كه ساخته - نه آنطور كه هست - ببيند. كم كم كار به جايى مىرسد كه به خود آن ساخته ذهنى خومىگيرد و آن خيال را بر وجود واقعى و خارجى محبوب ترجيح مىدهد. **************************** یاس عاشقانه اريك فروم: گفته است عشق نيز همچون ديگر هنرها و نبوغها استعداد ويژهاى است و كمند دلهايى كه استعداد خلق عشقهايى بزرگ، زيبا و متعالى داشته باشند. يا شايد هم زيباىاى كه به كار دل او بيايد و مخاطب شايسته و راستين حال و درد و خواست او باشد، درسر راهش سبز نشده و همچنانكه بسيار نبوغهايى كه شرايط رشدى نمىبينند و روحهايى كه استاد روح پرورى نمىيابند و ناشكفته و نارسته در دل خاك، اندامشان مدفون مىماند. بسيار دلهايى نيز هستند كه صيادان هوشيار و زبردست عشقهاى زيبا و نيرومند و بلندپروازى مىتوانند بود و در نخجيرگاه زندگىشان گشتهاند و جستهاند و كمين كردهاند و انتظار كشيدهاند و. . . صيدشان را نيافتهاند و به صيد چهارپايان و مرغان تلخ گوشت و زشت پر و بد پرواز هم دل نبستهاند و تن در ندادهاند و دامشان همچنان خالى مانده و از اين شكارگاه حيات با دستى خالى باز گشتهاند و در آغوش مرگ سرد و بىاميدى خفتهاند كه: روحهاى زيبا، كبكان خوش خرام ولايت عشقند و همواره در آرزو و جستجوى بازى كه از آسمان فرود آيد و برسرشان چنگ زند و قلب كوچك و گرمشان را بشكافد و به بال و منقار و چنگال جذبهشان بگيرد و صيدشان كند و به آسمانشان بردارد تنها ترم از عشق بعد از مرگ فرهاد تنهاتر از اشكى كه از چشم تو افتاد در اين وادى كه جز حيرت سرى بيرون نخواهد شد بجز با محمل ليلى، كسى مجنون نخواهد شد در مجلسى كه شوق زليخا مراد شد يوسف نبود ورنه كه ما مىفروختيم ************************ بی نیازی از عشق نفسانی صدرالمتالهين: عشق نفسانى را در انسان از جمله فضايل به شمار آورده ولى در عين حال، اين فضيلت را بهطور مطلق در همه حالات و براى همه اشخاص ممدوح و نيكو ندانسته است. وى بر اين عقيده است كه اين نوع محبت در اواسط سلوك عرفانى، براى بيرون كشيدن انسان از درياى شهوتهاى حيوانى مفيد و مؤثر مىباشد ولى پس از استكمال به اينگونه امور، دون شان انسان بوده و شايسته مقام رفيع وى نمىباشد. نه محمل مىبرم در خود، نه ليلى در نفس دارم بيابان جنونم تا قيامت اين جرس دارم ****************
عشق مجازی عشق مجازى نيز از مواردى است كه در سالهاى آغازين انقلاب و سالهاى جنگ، مجالى در شعر معاصر ما نيافته بود اما با فروكش كردن شعله جنگ، گاه جرقههايى از عشق مجازى در ورطه شعر جهيدن گرفت. خورشيد خون در شب التماس هوس ريختبر دختران هراس همه بانوان اسارت شدند كنيزان كوى تجارت شدند از آن شب ادب سر به دامن كشيد هنر هركجا رفتشيون كشيد *********************** قسمت بعد زن و حماسه میباشد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:45 توسط کمند |
|
|
طلب – عشق – معرفت – استغناء – توحيد- حيرت و فنا يعني بقاء در ذات او يا فناء في الله.
گفت ما را هفت وادي در ره است چون گذشتي هفت وادي درگه است چون فرود آيي به وادي طلب پيشت آيد هر زماني صد تعب
جد و جهد آنجات بايد سالها زانكه آنجا قلب گردد حالهادوم مرحله عشق: درين وادي وجود طالب و سالك مالامال از عشق و شوق و مستي مي گردد و چون صراحي لبريز مي شود. عشق وجودش را چنان پر مي سازد كه يكسره آتش سوزان مي شود و در تب و تاب مي افتد. عشق به پروردگار به صورت عشق به همه مظاهر هستي كه جلوه رخ دوست هستند، نمودار مي گردد و در عين سوز و گداز و اشتعال درون سر تا پا خوبي و صفا و صلح و آشتي مي گردد. مي سوزد و به ياد دوست، همه كس و همه چيز را دوست مي دارد:
زنده دل بايد درين ره مردكار تا كند در هر نفس صد جان نثار
درين حال سالك خود را در مسير و جريان كل كاينات مي بيند و با تمام ذرات هستي همراه و همراز مي گردد؛سوم مرحله معرفت: كه عبارت است از شناخت و به نظر عرفا اصل معرفت شناخت خداوند و به قول هجويري كه در كشف المحجوب مي فرمايد: «معرفت حيات دل بود به حق، و اعراض سر جز از حق، و ارزش هر كس به معرفت بود و هر كه را معرفت نبود بي قيمت بود. نسبت به نفس خود و ذات حقيقت شناخت پيدا مي كند و چشم دل و جان وي، چشم سر و چشم دروني وي باز مي شود و بنا به تعبيري در اينجاست كه عارف پاكدل چشم جانش به حقايق و رموز دستورهاي دين و هدف انبياء باز مي گردد:
جان ما را تا به حق شد چشم باز بس كه گفت و بس گل معني كه رفت
پاك رو داند كه در اسرار عشق بهتر از ما راهبر نتوان گرفت
چهارم مرحله استغنا: درين مرحله صوفي و سالك چنان به «او» متكي مي گردد كه از همه چيز و همه كس جز او بي نياز مي گردد: و خود را در كوي امن و رجا مستغني مي يابد و از همه مال و مقام و جلوه هاي وسوسه انگيز زندگي بيكباره دل مي كند و طمع مي برد:
اي بس كه چو پروانه پر سوخته زان شمع در كوي رجا دامن پندار گرفتيم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:58 توسط کمند |
|
|
هفت شهر عشق را عطار گشت .........ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم برون از شرع هر راهی که خواهی رفت گمراهی خلاف دین هر آن علمی که خواهی خواند شیطانی
مرد عارف طبق نص صريح قرآن حق را در وجود هر انساني مي جويد كه متقي تر است، در مسلمان، در زرتشتي، در ارمني و مسيحيان ديگر، در يهودي راستين، در هندو و بودايي و سرخ و سفيد و زرد و سياه كه همه آفريده اويند چرا كه فرمود ما شما را آفريديم (خطاب به همه انسانهاست، مگر آنكه انسان يا فرقه و گروهي را بشناسيم كه آفريده او نباشد !) و شمار را به فرقه ها و شعبه ها و قبيله هايي تقسيم كرديم براي شناخت، «ان اكرمكم عندالله اتقاكم» هر كس از شما كه متقي تر و صالح تر و پاك تر باشد. عزيزترين شما در نزد ماست. براي مرد عارف اهل دلي كه حاضر نيست موري را بيازارد كه «جان دارد و جان شيرين خوش است» چگونه مي تواند مردمي را كه خداوند آفريده بيازارد و يا تعصبات نژادي و فرقه اي داشته باشد؟ او مي داند: هدف عرفان بينايي و بصيرت دروني است و اگر آدم به اين مرحله برسد خواهد توانست چشم برهم نهاده همه آفاق و انفس را سير كند. فرسنگها دورتر را بنگرد و همه چيز را ببيند و رابطه اي همچون رابطه ميان پيامبر اكرم «ص» با اويس قرني برقرار سازد كه هرگز يكديگر را نديده بودند ولي از كوچكترين حركات و سكنات يكديگر باخبر بودند و به قول حضرت راز: طريقت چو ز اسرار دين خداست شريعت ازين سر قويم و بپاست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:6 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|