تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

انسانها براي رسيدن به قله معرفت و كرامت هاي انساني به موعظه و نصيحت نيازمندند. موعظه يا بازدارنده است. يا مشوق. براي آناني كه به تازگي اهل گناه نيستند مشوقي است براي انجام كارهاي نيك بيشتر.

            انبياء به موعظه نيازمندند:

خداوند تبارك و تعالي به حضرت عيسي مي فرمايد: با حكمت و گفتار من نفست را موعظه كن، اگر از آن نفعي عايد تو شد مردم را نصيحت كن والا از من حيا كن.

اهميت موعظه:

موعظه آثار بسيار دارد و با موعظه صحيح و سالم مي شود بستر نارام و زشت يك جامعه را تغيير داد . امام علي (ع) مي فرمايد: (( موعظه باعث زنده كردن دل است موعظه صيقل دهنده نفس و نورانيت دلهاست))همانگونه كه اگر آئينه غباري بر دامانش بنشيند روئيت تصوير غير ممكن يا مكدر مي شود، غبار ماديات و شهوات نفساني بر دل اثر مي گذارد و لطافت روح آدمي را مي گيرد.او را بي انگيزه مي كند عشق به كمال را از او مي گيرد و در مسير سيرالي ا… با مشكل مواجه مي شود. اما موعظه مي تواند آن غبار و گرد را بزدايد

اسباب موعظه :

غفلت از ياد مرگ.. و معاد ريشه بسياري از ظلمها و جنايتهاست. زيرا آنان كه دائم به ياد مرگ و حساب و كتاب روز قيامت اند سعي دارند تا همه مشكلات زندگي و كمبودها را از راه صحيح و حلال برطرف كنند اما غفلت از معاد انسان را به هر راهي مي كشاند .

اهل معرفت و درك نسبت به جهان پيرامون خود حساس است. و از سرگذشتها و عبرتها درس مي گيرد ... و از آنچه اثرات منفي و مخرب بر جاي مي گذارد گريزان است .

عدم تاثير موعظه

دلهاي مريض قابليت درك موعظه را ندارند. دلهاي غفلت زده .. و شيفته دنيا و شهوات نصيحت پذير نيستند. در انسانهاي مغرور هم موعظه كارگر نيست. زيرا چشم ، گوش و سراسر وجود آنان را باطل پر كرده كه جايي براي حق و نصيحت باقي نمانده است

كيفيت موعظه :

قطعا موعظه جايگاه و شرائطي دارد كه از جمله آن : در خلوت و به تنهائي در مورد خاصي موعظه شود زيرا نصيحت و موعظه يك شخص در بين افراد مختلف تاثيرگذار نبوده و اثرات بدي نيز ممكن است بر جاي بگذارد

تدبیر صواب از دل خوش باید جست .. سرمایه‌ی عافیت کفافست نخست
شمشیر قوی نیاید از بازوی سست ..

یعنی ز دل شکسته تدبیر درست

 

 

 

                                           بايد از عطر اقاقي تو رو آغاز كنم
با صداي خيس بارون تو رو آواز كنم
از تماشاي قناري به تو پرواز كنم
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست


به تو من ميرسم از اين شب نيلوفری
به تو ميرسم من از اين راه خاكستری
به تو كه خاطره هامو به هميشه ميبری
به تو پل ميزنم از بهانه ها مو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوی عطر تو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:26  توسط کمند | 

مکاتب عشق :

نخست مقایسه‌ای از دو مکتب کلاسیک و رومانتیسم به عمل می‌‌آوریم:

۱-کلاسیک‌ها بیشتر آرمانی‌نگر هستند و حال آنکه رومانتیک‌ها می‌‌کوشند گذشته از بیان زیبایی‌ها و خوبی‌ها که هدف کلاسیک هاست زشتی و بدی را هم نشان بدهند.

2_ کلاسیک‌ها خرد را اساس شعر کلاسیک می‌‌دانند و حال آنکه رومانتیک‌ها بیشتر پابند احساس و خیال پردازی هستند.

3_ کلاسیک‌ها تیپ‌ها و الهام آثار خویش را از هنرمندان یونان و روم قدیم می‌‌گیرند و حال آنکه رومانتیک‌ها از ادبیات مسیحی و رنسانس و افسانه‌های ملی کشورهای خویش ملهم می‌شوند و همچنین از ادبیات معاصر ملل دیگر تقلید می‌کنند. در دوره رمانتیسم ارسطو جای خود را به شکسپیر داده است.

4_ کلاسیک‌ها بیشتر طرفدار وضوح و قاطعیت هستند و رومانتیک‌ها به رنگ و جلال و منظره اهمیت می‌‌دهند. آنها ترجیح می‌‌دهند که به جای سرودن اشعار منظم و یکنواخت با شعاری بپردازند که بیشتر شبیه نثر (چه از لحاظ آهنگ و چه از لحاظ مضمون، تصویری و متنوع باشد.

این مکتب به آزادی، شخصیت (فرمانروایی من)، هیجان و احساس ها، گریز و سیاحت و سفرهای جغرافیایی در آثار خود بسیار اهمیت قائل است. هنرمند در آن به کشف و شهود می‌‌پردازد و به افسون سخن و به اهمیت واژه بی اندازه آگاه است. خلاصه اینکه رومانتیک ذهنی‌مدار است یعنی نویسنده خود در جریان نوشته اش مداخله می‌کند و به اثر خود جنبه شخصی و خصوصی می‌‌دهد.

سلطنت ارديبهشت
-----------------


تو را بخير و ما را
بال سنجاقک.
تو را به خير و ما را تشنگي ديدار.
تو را بخير و
ما را
ارديبهشت منهاي پنجاه.
تو را بخير و
ما را
کوچه هاي باريک آدم.
هواي بهار
باران
بار
آن
که زير سيب له ميشوم.
پابپاي دلچکه هايت
از آسمان هفتم که افتاديم،
نگاهم مي کني
هشتي ابرو بالا مي اندازي
خنده خنده
حباب ها ميترکند،
دوره ميکنم :

تورا بخير و ما را بال سنجاقک.
تورا بخير و ما را تشنگي ديدار.
تو را بخير و ما را تنهائي آدم.
تو را بخير و ما را سلطنت ارديبهشت.
تورا بخير و مارا کوچه هاي باريک ....
تو را بخير و ما را
تنها -
فريب عاشقانه ي حوا.


مجید ضرغامی

 

غم دريا دلان را با که گويم !؟
کجا غمخوار دريا دل بجويم ؟

دلم دريای خون شد در غم دوست
چگونه دل از اين دريا بشويم !؟

تا تو دوباره باز آئي
منهم دوباره عاشق خواهم شد !


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:58  توسط کمند | 
 

چو دل را محرم اسرار کردند خموشی را امانت دار کردند

مسئله ى نفس در مباحث عرفانى از مباحث محورى است ، چرا كه در تمام مسائلى كه عرفان مطرح مى كند ، تزكيه و تصفيه ى نفس مورد توجّه قرار گرفته است .

كسى كه نفس سركش را رام نكرده و غرايز و شهواتش را با برنامه هاى الهى مقيّد ننموده و از خود نگذشته و روى دل به سوى قبله ى حقيقى نكرده باشد ، هرگز نمى تواند در جمع عارفان الهى قرار گيرد .

بى ترديد تهذيب و تزكيه ى نفس از اهداف مهم و اساسى انبياى الهى بوده است .

تمام بدبختى هايى كه در دوره ى حيات ، گريبانگير بشر است ، علّت ومنشأيى جز پيروى از هواى نفس نداشته و ندارد .

از صاحب نفس شريره نمى توان توقّع خير داشت و اگر خيرى هم از او صادر شود به دايره ى حبط كشيده مى شود .

نفس مهذّب و تزكيه شده ، در آخرت آراسته به چهار سرمايه ى عظيم و ابدى مى شود :

1 ـ علم بدون جهل .

2 ـ ثروت بدون فقر .

3 ـ عزّت بى ذلّت .

4 ـ حيات بى موت .

آراستگى نفس به اين چهار ويژه گى ارزشمند از ماده ى فلاح ، كه براى تزكيه ى نفس ، در قرآن به كار رفته است استفاده مى شود . چنانكه راغب اصفهانى در المفردات متذكّر شده است .

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا * قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ) .

« نفوس آلوده كه نفوس ناقصه اند ، از خير و رحمت محروم ، و از رسيدن به عنايت حضرت محبوب ممنوعند » .

از اهمّ وظايف انسان كه در رأس وظايف اوست ، مخالفت با خواسته هاى غير مشروع نفس است . در آثار اسلامى از اين مخالفت تعبير به جهاد اكبر تعبير شده است .

عاشقان حق و ارادتمندان يار و سالكان طريق عشق ، تا زنده بودند از شرّ نفس در وحشت بودند ، تا جايى كه بزرگمردى مانند رسول اسلام در دعاهاى خود به پيشگاه محبوب عرضه مى داشت :

أَعُوذُ بِاللهِ مِنْ شُروُرِ أَنْفُسِنا .

راستى در صورت آلوده بودن نفس به رذايل ، و اسير بودن به دست انواع گناهان آيا مى توان دعوى محبّت حضرت او را اعلام داشت ؟! و آيا مى توان خرد را بنده و مؤمن به او معرّفى كرد ؟!

مراحل نفس

عارفانِ عاشق ، براى نفس هفت منزل برشمرده اند كه بايد براى رسيدن به مقصود ، به درجه ى نهايى آن ، كه حالت مرضيّه بودن است رسيد .

1 . نفس امّاره

در اين مرحله ـ چنانكه در سوره ى يوسف آيه ى 53 به آن اشاره شده است ـ نفس حيوانى در زندگى انسان غلبه ى كامل و سلطه ى شديد دارد . با بودن حالت امّارة بالسّوء ، نفس ناطقه به هيچ وجه نمى تواند رخسارهِ ملكوتى خود را تجلّى دهد .

از نفس امّاره جز آثار حيوانيّت و بهميّت سر نمى زند . همه ى كارها و حركات و سكنات انسان در اين مرتبه ، نشانى از طبيعت حيوانى است و نفس او هميشه به شرارت و بدى امر مى كند .

انسان آلوده به گناه نبايد فراموش كند كه رغبت ، ميل و اشتهاى به گناه ، از نشانه هاى مهم اسارت نفس امّاره است ، و اجابتِ دعوت نفسى كه همواره انسان را به نافرمانى فرا مى خواند ، خسارتِ جبران ناپذيرى را به دنبال خواهد داشت .

از نظر قرآن كريم و روايات معصومان (عليهم السلام) انسان در اين حال ، فرق چندانى با حيوان ندارد و بلكه در پاره اى خصوصيّاتِ حيوانى از حيوان نيز بدتر است .

.

انسان سالك در اين مرحله ، با غلبه كردن بر قوّه هاى حيوانى و مادّىِ جسم كه رابطه ى مستقيمى با نفس امّاره دارند سر و كار دارد و بايد آنها را براساس فرامين و دستورهاى شرعى رام نمايد .

2 . نفس لوّامه

در اين مرحله كه آيه ى دوم سوره ى قيامت به آن اشاره دارد ، قواى عقلى كم كم شروع به نشو و نما مى كند و انسان بيدار شده و ميان كارهاى نيك و بد تميز مى دهد .در اين حال يك حسّ درونى او را از ارتكاب بدى باز مى دارد ، ولى اين امر درونى هنوز ضعيف است و تأثير چندانى ندارد ، پس از ارتكاب هركار بدى انسان را دچار يك نوع پشيمانى مى كند .

اين توبيخ و ملامت از نفس حيوانى سر نمى زند ; و بطور قطع اين ندا ، صداى نفس ناطقه و يا روح ملكوتى است كه انسان را به كسب فضيلت دعوت مى نمايد .

اينكه بيشتر بزرگان دين و اولياى مبين و عرفاى آگاه ، گوشه نشينى و اشتغال به مناجات و نماز و روزه و دورى از زندگى روزانه را براى چند ساعت توصيه نموده اند ، فقط براى اين است كه انسان لحظاتى به خود آيد و از وسوسه هاى نفس حيوانى آزاد و فارغ شود و تحريك هاى خارجى را فراموش نمايد و آتش حرص ها و شهوت هاى خود را مدّتى خاموش سازد ، تا بتواند نداى آسمانى روح را از درون خود بشنود .

سالك در اين مرحله نيز بايد به رام كردن ومطيع نمودن همان نيروهاى مرموز نفس مشغول شود .

3 . نفس ناطقه يا متفكّره

در اين مرحله قوّه ى تفكّر و تميز در نفس انسانى به خوبى ظهور كرده و نشو و نماى محسوسى پيدا مى كند .

قدرت نفس در اين مرحله ، نتيجه و محصول كوششى است كه انسان نسبت به تربيت نفس و تهذيب و تزكيه آن داشته است :

( وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ ) .

« هركس بكوشد ، بطورقطع به نفع خود كوشيده است » .

سه مرحله ى فوق براى سالك ، دوره ى غلبه و تسلّط بر نفس است و وظيفه ى او مراقبت و هدايت و گاهى جنگ با نفس مى باشد .

بايد سينه را به سختى ها و زحمت ها و رنج هاى فراوان سپر ساخت ، و به اين معنا يقين داشت كه هيچ رنج و دردى بى سود و بدون مزد نمى ماند .

در اين رنج ها و كوشش ها مقصود كشتن نفس نيست ; بلكه رام كردن او و انداختن قوايش در مجراهاى جديد صالح سودمند و علوى است ، بطورى كه همه ى هوس ها و حس ها با الهام گرفتن از وحى ، خادم قلب پاك و اراده ى عقلى و الهى نفس ناطقه شوند .

4 . نفس عاقله يا ملهمه

در اين مرحله قوّه ى تعقّل نشو و نماى كامل ، و با قوه ى اراده ى عقلى تجلّى و ظهور مى كند .

در اين مرحله حاكم اصلى عقل است و به وسيله ى اراده ى عقلى ، احكام و اوامر عقل در همه ى شئون زندگى جارى خواهد گشت .

( وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا * فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ) .

اين دوره را بنابر آيات فوق از اين رو مرحله ى نفس ملهمه مى توان ناميد كه در نفس سالك ، نخستين بار پرتو الهام ربّانى افكنده مى شود .

مرحله ى چهارم از آنجا كه در ميان سه مرحله ى اول و سه مرحله ى بعد برزخى است ، از اين رو به موجب قانون تكامل و برزخيّت ، داراى اشكال و صور و قواى هر دو طرف ( مراحل ذكر شده و آنچه ذكر خواهد شد ) مى باشد .

در اين مرحله قواى پست و حيوانى ، آخرين درجات قوّت و توان خود را به كار خواهند برد تا موقعيّت خود را نگاهدارى كنند ، و از اين حيث هم در دل سالك كه مشغول تزكيه ى نفس است ، انقلاب ها و طوفان هاى بسيار قوى و بلكه خونين سر مى زند ، ولى سرانجام قواى پست حيوانى و آمال و هوس هاى خود پرستانه ى نفسانى ، مغلوب انوار قاهره ى قواى برتر معنوى گشته ، ظلمت ، جهالت و غفلت مغلوب نور معرفت و فضيلت خواهد شد .

چون اين حقيقت در دل عارف ظهور كرد ، سكوت و آرامش ، با نور الهام ، مشام جان او از فيض آسايش درونى و استراحت وجدانى كه نتيجه ى پيروزى بر نفس حيوانى است ، برخوردار خواهد گشت و لذّت غلبه ى بر نفس را خواهد چشيد .

سالك در اين مرحله ى از تزكيه ى نفس ، كم كم شروع به چيدن ميوه ى شيرين زحمت ها ، كوشش ها ، ناكامى ها ، رياضت ها و مقاومت هايى كه با متانت و توكّل و ايمان تحمّل نموده مى كند .

( وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ) .

« كسانى كه در راه ما بكوشند آنان را به راههاى خود راهنمائى مى كنيم » .

از اين زمان است كه سالك عملاً وارد مراحل بالاتر شده ، واقعيّت آن همه حقايق را كه درباره ى مقام و حالات گوناگون تزكيه ى نفس ، مانند مكاشفات و الهام و جذبه و ذوق و اشتياق شنيده بود ، حالا از روى يقين احساس مى نمايد ، و قوّت قلب و قوّه ى توكّل و ايمان و اعتمادش بر الطاف و فيوضات و هدايتِ پروردگار ، روز به روز قوى تر مى گردد .

5 .نفس مطمئنّه

در مرحله ى چهارم كه شرح آن گذشت ، با وجود تكامل يافتن قوّه ى تعقّل و اراده ى عقلى ، باز زندگى انسان خواه فردى يا اجتماعى ، به كلّى از خطا و گناه محفوظ نخواهد ماند ، چرا كه قواى نفسانى و حيوانى به كلّى ريشه كن نشده و به عبارت درست تر تبديل به قواى روحانى نگشته و هنوز خام و نرسيده اند .

از اين رو در بيشتر اوقات ، همان قواى حيوانى بروز كرده و اظهار حيات و توان و قدرت خواهند نمود .

اين حال در مسير زندگىِ سالك بارها پيش مى آيد ، و گاهى او را گرفتار وحشت و حيرت و نوميدى مى سازد . ولى عارفان بينادلى كه اين مراحل را پشت سر گذاشته اند ، از پيدايش اين احوال ما را آگاهى و دلدارى داده اند . پس در اين حال و در اين حال برگشتها و تنزّلهاى ناگهانى ، نبايد دل از دست داد ، و نوميد و مضطرب گرديد ; بلكه بايد به مراقبت افزود و با جان و دل آن حوادث ناگوار و حالهاى پر اضطرار را پذيرفت و به رفع آنها كوشيد . چرا كه شرط سلوك و مقتضيّات تزكيه ى نفس همين است .

ولى در اين مرحله ى پنجم كه نفس عنوان صفت مطمئنّه به خود مى گيرد ، طورى در مقام خويش استوار و برقرار خواهد بود كه ديگر ترس لغزيدن ، سقوط ، مغلوب هوس ها ، فريب هاى نفس حيوانى و گرفتار وسوسه هاى شيطانى شدن باقى نخواهد ماند .

آيينه ى غيب نماى دل عارف و آسمان زندگى اش از ابرهاى سياهِ درياى هوى و هوس ها پاك شده و ماهِ دلرباىِ روحِ ملكوتى و با شكوه خود را در آن آسمان پاك تجلّى خواهد داد و نمونه هاى جلوه هاى روح سبحانى خواهد شد .

در اين مقام است كه جنگ با نفس ، با پيروزى كامل عقل خاتمه مى يابد ، و نفس حيوانى رام و فرمانبر سالك مى شود و عارف از زنجير هوس ها و تحريك ها و هيجان هاى شديد نفسانى آزاد مى شود ، و حتى بدن هم پيرو اراده ى الهى او شده و يك راهوار باربردارى مى گردد .

6 . نفس راضيه

اين مرحله مقام عشق و وادى هيجان انگيز رضا و تسليم است . در اين مرحله نفس انسانى به محك امتحان سنجيده مى شود ، و در بوته ى مصايب درونى و روحى ، در آتش شك و شبهه و تزلزل و بيم و اميد كه آنها را مغلوب كرده بود يك بار ديگر گداخته خواهد شد ; تا به كلّى صافى و خلوص خود را به دست آورد و پايدار شود .

بنابراين ، اين مرحله مقام فداى نفس و ميدان جانبازى است ، نفس ناطقه ى انسانى بايد شايستگى درك لطف ، محبّت ، عنايت ، فيض جبروتى و لاهوتى را به نمايش بگذارد . و در راه عشق خدايى براى فدا كردن خود نيز حاضر و بلكه مشتاق قد باشد .

اين مقام عرصه ى عشق بازى مجازى نيست ; بلكه در اين جا با جان بايد به طور حقيقى بازى كرد ، و حتّى هزاران جان را فداى نام و عشق محبوب نمود ، و پاى كوبان و رقصان به پاى دار وصل شتافت .

در اينجاست كه ديگر فرقى بين مشيّت آفريدگار و اراده ى بنده ى او نخواهد ماند ، و انسان از روى معرفت حقيقى اجرا كننده ى اراده ، بلكه يارى دهنده ى اجراى نقشه ى آفرينش و تكامل جهان خواهد گشت .

اين مرحله از يك طرف مقام فداى نفس و تسليم و رضاى محض است ، و از طرف ديگر هنگام تجلّى انوار كشف ، و الهام ، و وصال است . در اين مقام ديگر سايه ى جدايى و پرده ى ناتوانى وجود ندارد ، زيرا نور عشق و معرفت سرتاسر زندگى باطنى و ظاهرى عارف را فرامى گيرد و او خطى جز در رضاى حق و تسليم شدن به اوامر و اراده ى او نمى بيند و نمى شناسد .

در اين مقام انتظار وصل با شعله ى آتش جانسوز عشق ، همه ى نيروهاى مخالف و اضداد طبيعت گداخته و با هم درآميخته مى شود و به قوّه هاى حيات بخش بندگى مى گردند .

7 . نفس مرضيّه

اين مرحله بالاترين و آخرين مقام كمال نفس انسانى است ، اين مقام ، مقامِ وصل و يگانگى نفس ناطقه با روح است .

در مرحله ى ششم ، رضا و خرسندى از طرف عاشق بود ، ولى عاشق از رضاى معشوق به طور كامل مطمئن نبود و فقط آثارى از خرسندى محبوب را گاهى احساس مى نمود ; ولى در مقام هفتم اطمينان قلبى براى نفس ناطقه حاصل مى شود ، بدين جهت نفس در اين مرتبه ، مرضيّه خوانده شده است ، به اين معنى كه خداى متعال نيز رضاى خود را از نفس ناسوتى اظهار و عشق خود را به وى اثبات و اعلام مى نمايد .

در اين مقام ، نفس ناطقه با يقين عينى و بلكه با حقّ اليقين مى داند و مى فهمد كه عشق دو طرفى است ; يعنى محبوب نيز پا بسته ى مهر او بوده است ; بلكه او شوريده تر از اين مجنون ناسوتى است، چنانكه در حديث قدسى آمده است : اى فرزند آدم ! من دلباخته ى توأم و اين براى تو پنهان است ، پس تو هم دلباخته ى من باش .

آرى ! در اين مقام ، پرده از روى آن سرّ خفّى ، كه آفريدگار شيفته ى آفريده ى خويش است ، از پيش چشم عارف برداشته مى شود ، چنانكه از يكى از عارفان عاشق نقل شده كه گفته بود : سى سال خدا را مى طلبيدم ، سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه او طالب بود و من مطلوب .

احساس و ادراك رسيدن نفس به مقام رضا ، هر روز و هر ساعت و بلكه هر دم كه سالك در دل خود ذوق آن را خواهد چشيد ، خود بزرگترين حظّ روحانى و فيض آسمانى و سرور جاودانى است .

در اين مقام است كه نفس ناسوتى نه تنها نداى «أنت الحبيب وأنت المحبوب» را مى شنود ; بلكه در صفات محبوب شركت مى كند ، زيرا در اين مقام اراده و آرزوى عاشق و معشوق ، يعنى نفس ناطقه و حق ، يكى شده است .

البتّه براى رسيدن به مرحله ى نهايى كه مقام رضا است بايد اراده و عمل را بعنوان سلاح برداشت . اراده و عمل به قواعدى كه تنها از طريق انبيا و امامان به ما رسيده است .

در اين سير و سفر پيروى كردن از دستورهاى غير خدا و مكتب هاى به اصطلاح عرفانىِ بشر ، عين گمراهى است و نه تنها آدمى را به جايى نمى رساند ; بلكه در وادى هلاكت انداخته و عمر او را ضايع مى كند .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:57  توسط کمند | 

سیـنه خواهــد شرحـه شرحـه از فـراق

تـا بـگـویـم شـرح دردِ اشــتـیاق

 

این حقـیقـت را شـنو از گوش دل

تا برون آئی بکلی زآب و گل *

فهم اگر دارید جانرا ره دهـیـد

بعـد از آن از شـوق پا در ره نهـیـد *‏

 

شـهر خاموش اسـت و درها نيسـت باز
(( مـردِ شـب ))، می
خـواند اين آواز باز:

- « ای که چشـمت باغ سـبزِِ يادها
رودِ جوشـانِ بسـی فـريادها

 ای به من نزديک تر، از من به من
خونِ جاریِّ فـراســوهایِ تن

 ای که دسـتت سـاقهء سـبز نياز
سـاقهء غـمگينِ دسـتم را بيآز

 ای که چشـمت با دو چشـمم آشـناسـت
((شـهر صـبحِ مـهربانی
ها کجـاسـت؟))

 ای تو باران ِدل انگـيـز بهار
بر کويـر تـفـتهء جانم ببار

 ای که اندوهـت غـروبی دردخـيـز
از درون ِبسـتر غـم خـيـز، خـيـز

 بر دلـم از مـهر امشـب پا گـذار
کار غـم
ها را به غـم ها وا گذار ...»

مـرد، در انديشـه های دور و دور
در ميان ِ کوچـه
های سـوت و کور

خسـته تن، با دودِ آهِ سـردِ خويـش
باز می
خـواند سـرودِ دردِ خويش:

- « ای ز جام آرزوها مسـتِ مسـت
مسـتی ما راهِ غـم ها را نبسـت

عـيسیِ رنج قـرونم من، غـريب
مانده بر روی چليـپایِ فـريب

کـوچه های شـهر، شـهر ِياد بود
روی لـب
ها هـر سـخن، فـرياد بود

شـعله های آتش مسـموم باد
سـاقه
هایِ سـبز را بر باد داد

زندگی، امـيد در رگ ها فِـسُـرد
خـنده
ها، در زير سـنگِ لب بمـُرد

راهِ خوبِ آرزوها بســته بود
صبح روشـن، شـيشـه
ای بشـکسـته بود

آب رویِ آتـشِ دل ريختـند
صبح را بر دار شـب آويختـند

شـعله هایِ پاک، خاموشی گرفت
قصه
ها رنگِ فـراموشی گرفـت

شـمعِ گرم آشـنايی سـرد ماند
روی مرز مـردمی، نامـرد ماند

اضطرابِ سـال های سـختِ درد
روح ايمان را ز دل تبعـيد کرد

کوره راهِ مانده ای اينک به جاسـت
از سـواری ليک، گردی برنخاسـت

ای که شـولای غـمم را دوختی
ريشــهء جان و تنـم را سـوختی

ای تو پيـغام آورِ صبح سـپـيد
تک سـوار راهِ فردایِ امـيد

 ای شـبِ يلدای غـم ها را سـحر
پردهء تاريک شـب
ها را بـِدَر

قلعه های شـومِ شـب را باز کن
قـصهء پايان غـم، آغاز کن ...»

مـردِ شـب، آوایِ دردش را بـُريد
قطرهء اشـکی ز چشـمانـش چکـيد

خسـته دل، تـنهای تـنها، مـستِ مـسـت
با سـرودِ خود دلِ شـب را شـکسـت

مـرغ شـب، از درد ناليد و گذشـت
مـردِ شـب، با سـايهء خود دور گشـت
...

هر کدام از شما یکی از این مردان شب هستید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:3  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM