![]() |
![]() |
|
|
آنسوی دستانت کلامی بهخطا میرود....................... در غربت.
اينسوی چشمانت...... هر کلام من بازخواهد گشت بر لبان تو..............
من ذره و خورشيد لقايى تو مرا..... بيمار غمم.... عين دوايى تو مرا..... بى بال و پر اندر پى تو مىپرم...... من كاه شدم.. چو كهربايى تو مرا...... روزگاری پيش مرا داستانی بود ...که ديگر نيست. قصه ای دارم پنهان در دل.دلی که نميدانم کجا جا مانده است...ديگر توانی نمانده برای يافتنش.خستگی مداوم شده ...و من زود گذر.در ها دست نيافتنی هستند.هوا بوی سنگ گرفته و او هنوز تنهاست....ستاره ها را خورشيد بلعيده است و(( ماه ))هم فراموشکار شده.... چشم هايم را سال هاست كه بسته ام، اما اي كاش مي شد دست هايم روي هوا رد چيزي را دوره مي كرد و مي دانستم به تبرك نام تو بال گشوده اند: «نازي!»
باورهای قدیمی بر این اصل اند که کابوس ها از پنجره های باز به ذهن می رسند. و زندگی من شبیه کابوسی بیش نیست .. این یعنی دریچه ذهن من همیشه باز است ؟؟؟ گفته بودم که میمیرم وقتی که نباشی..نماز وحشت را فراموش نکن .. ولی تو هر شب نماز شهوت را در بستر او میخواندی .. نمیخواندی ؟؟؟
سر سجاده عشقم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:50 توسط کمند |
|
|
دیر زمانیست که چشمی امتداد نگاهم رو طی نکرده سالهاست سرم شانه های مردانه ای را لمس نکرده .. و دستهای نوازشگری موهایم را .. سینه کسی تکیه گاه هق هق های شبانه ام نبوده . ظلمتم را سوسوی شمعی شاعرانه روشن نکرده بستر خیالم عریان از سایه ی تنومند معشوقه ای .. و دستانم به بدرقه نوازش های هیچ دستی نرفته حتی تنهائیم را کسی قسمت نکرده در لحظه های حبابی هوس شکوه بر لب نبردم . بغض را در گلو شکستم .. حسرت را بلعیدم و تنهائی را به خلوت شبانه ام بردم که مغرورانه بگویم من عاری از هر هوای و هوسی هستم اما ..من هم یک زنم .. زنی از جنس بلورین احساس . از دیار شهریار ها تا شبهای هزار و یک شب قصه ها سفر کردم . تا جلوه عاشقانه ای از بانوئی شرقی را به تصویر کشانم چه مجنون هائی را که راهی برهوت های بی آب و علف "و فرهاد ها را تیشه بر دست در سوگ بیستون نمودم که سلطنت شهرزادی خویش را ثبت در دفاتر زن بودنم کنم اما هنوز تنهاترینم .. هنوز عاشقترین بانوی بی معشوقه این دیارم هنوز م گیسوانم در سر انگشت باد به رهائی کشیده میشود . نه انگشت های تو . عشق ..آه .......... عشق... چه گویمت از عشق . از این اهریمن شعله زا از این دیو فرشته نمای سفید پوش سیاه دل کاش که رسمش بر افتد .. کاش که جوانه نزند . و همچون کویر پهناوری خشک که در آن نه روید علفی گلی . گیاهی ... و بر آن نبارد قطره ای. بی ثمر بماند .. ای عشق بر افتی . ترا چه سود است ما را . ترا چه لطف است ما را همچون خوره ای به جان دل افتی و نابود گردانی همه چیز و همه کس را نفرین زمان بر تو . چه آه ها .. چه ناله ها.. که بر خیزد ز سینه ها .. چه اشک ها که ریزد ز مردمک های خونین ما چگونه ما را به اسارت میکشانی . کاش ترا بنیادی نبود .. تو آنچنان آسان و گرم و دل نشین می آئی و چنان بی رحمانه رخنه میکنی و آنگاه که دل و دیده و تارپود را تسخیر کردی چه بی منصفانه بار گرانت را بر جای میگذاری و خود کوچ میکنی .. نفرین بر تو ای دیو فرشته نمای سفید پوش سیاه دل ای عشق نفرین مجنون ها . نفرین عاشقها . نفرین سوخته دلها و سوته دلان چه شبها که سحر شود و ( روز ) بار بیمار تنان را بر خود تحمل نماید از برای تو چه گل گونه ها ی خوش رنگی به زردی گراید و پژمرده شود از برای تو و کاش ترا عدلی بود . کاش ترا انصافی بود .. کاش ترا حرمتی بر این خانه دل بود کاش ترا رحمی بر این عاشق افسرده دل بود آمدنت از بهر چه بود و رفتنت از بهر چه ؟ که هم عاشق بسوزانی و هم معشوق را به گمراهی کشانی به چه بلائی نفرینت کنم ای عشق که دامن گیرت شود من که دست دل از تو شسته ام . و چنان به بازیت گیرم ای عشق که رسوایت کنم و از خود بیزارت نمایم .. چنان کنم که بنده ای ترا نباشد همه را از تو بگریزانم .. چنان کنم که دلی ترا صاحب نشود و یوسفت را به کلافی نخرد شعله ات را خاکستر نمایم و بی فروغ و بازارت را کساد کنم از چه باید همگی ترا بنده باشیم .. از چه باید پروانه وار در تب جانسوزت بیمار شویم برو ای عشق . برو ای عشق .. که ترا خریداری نیست و در این سینه ترا گرمی بازاری نیست این نباشد که مدام سرگرانی کنی .. ارزانیت باد آن کوتاه لحظات وصالت ارزانیت باد مستی نرگس معشوقه و ذلت عاشق دیگر نخرم بار گران شبهای هجرانت را به وصالی .. دیگر نخرم پیمانه های پر از اشک از پی لبخندی نا بقا نفرین بر تو باد که از قدر و منزلت هم عاشق و هم معشوق کاسته ای ترا با ما سر یاری نباشد مرا بر تو دگر خاری نباشد حال که دست دل از تو شسته ام و غبار هجرانت را تکانده ام چیزی والاتر از شأن تو در این خانه دل میگزینم که مهرش افزونتر از خیال ناباور توست دوست .. این خانه دگر خانه دوست است و مارا با تو کاری نیست ای عشق
تو معصومي مثل تنهايي من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 2:19 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|