![]() |
![]() |
|
|
عشقبازی به همین آسانی ست...
در گذرگاه زمان خسته از تلنگر باد عشقتو کجا گذاشتی؟
چمدون و پر کن از نور در یک آفتاب گرم نیمروز،
کویری که
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:14 توسط کمند |
|
|
ببوسم خاک پاي هر چه عاشق
به تو اندیشیدن ..لحظه ای ..همبستری تشنه لبی با آب است ..لحظه ای چشم بی خواب که از وحشت کابوسی ..خوف خفتن را ساعتها می نگرد به تو اندیشیدن.. حس گرمی ست که در منجمد بطن زمین می جوشد ...تابش خورشید است بر قله پر برف تمناها .. به تو اندیشیدن ...صفحه صیقلی چشم نوازی ست در گسترده ی داغ کویر ... خط باریکی در فاصله یأس و امید ..شاید آب ..شاید سراب ..اما راه گم کرده در این صحرا را ...به جز از پوئیدن چه جواب ؟؟؟؟ پشت دیواری که نامش زندگیست مآوی دارم ...هر صبح در جستجوی یک در یک روزنه حتی ...از شرق تا میانه راه غرب میروم اما غروب میرسد و افسون گمشدن خورشید در پشت تیغه ی دیوار ... پاها ..چشم ها .. و آرزو هایم را در ذره زمان محصور میکند .. تا فردا با تابش دوباره خورشید ...به پا خیزم در جستجوی دری دیگر ... خوشا خورشید که در لحظه طلوع بر پوست دیوار جاری میشود .. ودر اوج... بی خبر از غروب .. بی اعتنا به شب ... به آنسویش می غلتد ...آنسوی دیوار چه خیال انگیز است ..
منم آن سالک آن وادی عشق
به سرزمین عشق ما کجا شد آن ترانه ها ، مرد کتاب را باز کرد. از وادی اول وادی طلب گذشت. به دومین وادی رسید؛ وادی عشق، دل نمی کند از آن، پرسش اما در سرش می لولید. به وادی معرفت رسید، جوابی اما نیافت. از وادی استغنا گذشت و در وادی توحید سرگشته ماند. پرسش اما پررنگ تر شده بود و بی جواب. در وادی حیرت، حیرت زده با خود گفت: - جواب شاید این است!؟ در وادی هفتم وادی فقر و فنا دریافت که در این هفت وادی جای پرسش نیست. هیچ کس از خود نمی پرسد، از خود بدر می شود. ازخود بدر شد. بی نیاز نبود اما، پرسش هم چنان پابرجا ولی بی جواب بود. کتاب را بست.
مرد ناآرام بود. پرسش در مغزش می لولید. پنجره را باز کرد، به آسمان نگاه کرد، به کوچه و به رفت و آمد ماشین وار و لولیدن مردم درهم. درویشی از کنار پنجره گذشت، کشکولش را به طرف مرد دراز کرد. مرد به کشکول درویش نگریست و به صورتش و پرسش را مطرح کرد. درویش به آسمان نگاه کرد، نشست، چشم هایش را بست و از خدای خود استخبار کرد و از خود بدر شد. مرد نومید پنجره را بست. دستش از گل، چشمش از خورشيد سنگين خواهد آمد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 3:3 توسط کمند |
|
|
به نام تنها پناه آشفتگان ديار سرنوشت
********************
زندگي وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم
عشق
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:55 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|