تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

عشقبازی به همین آسانی ست...
که گلی.. با چشمی
بلبلی.. با گوشی
رنگ زیبای خزان ..با روحی
نیش زنبورعسل.. با نوشی
کار همواره باران ..با دشت
برف بر...قله کوه
رود.. با ریشه بید
باد ..با شاخه و برگ
ابر عابر.. با ماه
چشمه ای.. با آهو
برکه ای... با مهتاب
و نسیمی ..با زلف
دو کبوتر.. با هم
و شب و روز و طبیعت... با ما

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها.. می میرند
رنگها.. رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جای می ماند

خسته از تلنگر باد
خسته از هوای پاییز
همچو کاغذای کاهی
توی کوچه های پاییز
یکی نیست بگه که ای زن

عشقتو کجا گذاشتی؟

 

چمدون و پر کن از نور
شب دلتنگی درازه

یه سبد ستاره بردار
که سياهي یکه تازه

از توی دفتر حافظ
دو سه تا غزل سوا کن

تمومه چلچله ها رو
توی آسمون رها کن

تو هجوم بی قراری
شونه هاتو سپرم کن

لای موهای سیاهت
بشکن و در به درم کن

رخت گریه برنداری
توی راه گریه حراجه

در یک آفتاب گرم نیمروز،
از پس دیوار خدا، در روزی که باغستانها از گریه خستگان شکوفایند و زمینها از اشکهای دلشکستگان سیراب،
فرشته زیبایی خواهد آمد؛ آن هم نه تنها، با چهل کالسکه و سیصد و سیزده سرنشین نور که گرداگرد او را گرفته و او در میان هاله ای از سبد گل اصلاح، در یک دست جام جهان نما،( مصحف )و در دست دیگر تیغ انتقام، (ذو الفقار جدش)

 

کویری که
رنگ آب ندیده
دلتنگ آب نیست
تا نورهست
تا هوا هست
بی­آغوش مرد
و
نوازش یارهم
می­شود ......................؟

تمام هراسم
از
شکستن قلم و
قحطی کاغذ است


 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:14  توسط کمند | 
 

ببوسم خاک پاي هر چه عاشق
بيا تا بشنويم از دل حقايق
نگهداريم با خود روح سرکش
مکن با ناکسان هرگز تو سازش

به تو اندیشیدن ..لحظه ای ..همبستری تشنه لبی با آب است ..لحظه ای چشم بی خواب که از وحشت کابوسی ..خوف خفتن را ساعتها می نگرد

به تو اندیشیدن.. حس گرمی ست که در منجمد بطن زمین می جوشد ...تابش خورشید است بر قله پر برف تمناها ..

به تو اندیشیدن ...صفحه صیقلی چشم نوازی ست در گسترده ی داغ کویر ...

خط باریکی در فاصله یأس و امید ..شاید آب ..شاید سراب ..اما راه گم کرده در این صحرا را ...به جز از پوئیدن چه جواب ؟؟؟؟

پشت دیواری که نامش زندگیست مآوی دارم ...هر صبح در جستجوی یک در یک روزنه حتی ...از شرق تا میانه راه غرب میروم

اما غروب میرسد و افسون گمشدن خورشید در پشت تیغه ی دیوار ... پاها ..چشم ها .. و آرزو هایم را در ذره زمان محصور میکند ..

تا فردا با تابش دوباره خورشید ...به پا خیزم در جستجوی دری دیگر ...

خوشا خورشید که در لحظه طلوع بر پوست دیوار جاری میشود .. ودر اوج... بی خبر از غروب ..

بی اعتنا به شب ... به آنسویش می غلتد ...آنسوی دیوار چه خیال انگیز است ..

منم آن سالک آن وادی عشق
که باشد مقصدم آبادی عشق
ندارم وحشتی از گم شدن ها
که باشد رهنمایم هادی عشق

خدايا جمله اسباب جنون هست
دلم مجنون از عالم برون هست
از آن ابرو اشارت ها هم اکنون
که بنمايم دل ديوانه چون هست

سفر کردم به روی مرکب درد
گلاب گريه ام تنها ره آورد
به یک عالم نبخشم ذره اش را
عجب درد و عجب درد و عجب درد

تمام عاشقان در خانه یار
من و دل ..دو گدای پشت دیوار
سرا پایم دل... و.... قابل نباشم
عجب یار و عجب یار و عجب یار

سراپا آتش و احساس سردی ست .فقط بیمار عشق داند چه دردیست. شفق سرخی گرفته از دل من
اگر چه گونه هایم رو به زردی ست

به سرزمین عشق ما کجا شد آن ترانه ها ،
چرا شکست نشانه ها ، هوای یاد یار کو ؟

در این شب گلایه ها ، من و تو مانده ایم جدا ،
به چشم انتظار ما ، شقایق بهار کو ؟

بگو بگو که چاره چیست ، از عاشقی نشانه نیست ،
خانه اگرچه خانه نیست ، مرا به خانه ام ببر

* * * * * * * * * *


در این غروب لحظه ها ، که می رود ز دست ما
ز رهگذار عمر چرا ، سپیده ای سفر نکرد !

به چاوشان ره بگو ، ز سرزمین آرزو ،
نسیم عاشقانه ای ، چرا دمی گذر نکرد !

بگو بگو که چاره چیست ، از عاشقی نشانه نیست ،
خانه اگرچه خانه نیست ، مرا به خانه ام ببر

مرد کتاب را باز کرد. از وادی اول وادی طلب گذشت. به دومین وادی رسید؛ وادی عشق، دل نمی کند از آن، پرسش اما در سرش می لولید. به وادی معرفت رسید، جوابی اما نیافت. از وادی استغنا گذشت و در وادی توحید سرگشته ماند. پرسش اما پررنگ تر شده بود و بی جواب. در وادی حیرت، حیرت زده با خود گفت: - جواب شاید این است!؟

در وادی هفتم وادی فقر و فنا دریافت که در این هفت وادی جای پرسش نیست. هیچ کس از خود نمی پرسد، از خود بدر می شود. ازخود بدر شد. بی نیاز نبود اما، پرسش هم چنان پابرجا ولی بی جواب بود. کتاب را بست.

 

مرد ناآرام بود. پرسش در مغزش می لولید. پنجره را باز کرد، به آسمان نگاه کرد، به کوچه و به رفت و آمد ماشین وار و لولیدن مردم درهم. درویشی از کنار پنجره گذشت، کشکولش را به طرف مرد دراز کرد. مرد به کشکول درویش نگریست و به صورتش و پرسش را مطرح کرد. درویش به آسمان نگاه کرد، نشست، چشم هایش را بست و از خدای خود استخبار کرد و از خود بدر شد. مرد نومید پنجره را بست.

دستش از گل، چشمش از خورشيد سنگين خواهد آمد
بسته بار گيسوان از نافه چين خواهد آمد
از تبار دلستان لوليان بيستوني
شنگ و شيطان با همان رفتار شيرين خواهد آمد
با شگرد سامري را ساحر آموز نازش
تا دوباره از که بستاند دل و دين خواهد آمد
با همان "آن" ي که پنداري خود از روز نخستين
شعر گفتن را به "حافظ" داده تلقين، خواهد آمد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 3:3  توسط کمند | 

به نام تنها پناه آشفتگان ديار سرنوشت


تقديم به تمامي
آناني كه هنوز هم تكه اي ازآسمان در چشمانشان
جرعه اي ازدريا در دستانشان
وتجسمي زيبا ازخاطره ي ايثار گل سرخ
در ((معبود ارغواني دل هايشان)) به يادگار مانده است.
نخستين چكه ناودان بلند يك احساس را
در قالب كلامي از جنس تنفس با غنچه هاي ((معصوم)) ياس
به روي حجم سپيد يك برگه ميريزم
وآنرا با لهجه ي همه ي پروانه صفت هاي اين گيتي بي انتها
به آستان نيلوفري تمامي دل هاي زلال هديه مي كنم.
در پناه خالق نيلوفرها مهربان وشكيبا بمانيد.

********************


سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي
تو نميدانستي
تو نمي فهميدي
كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن
رفتي و از دل من روشنايي ها رفت
ليك بعد از ان شب
هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد
بر غمم مي افزود
جاي خالي تو را ميديدم
مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم
به وفاي دل تو
و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم
باز مي لرزيدم
گريه سر مي دادم
خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي
تا سر انجام شبي سرد و بلند
اشك چشمان سياهم خشكيد
آتش عشق تو خا كستر شد
ياد تو در دل من پرپر شد
اندكي بعد گذشت
اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است
قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را مي جويم
حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد
تو چه آسان گفتي دوستت دارم را
و چه آسان رفتي...
كاش مي فهميدي وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه اي بود و نبود

 



زندگي وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم   
ولي حالا در بيابان تنهايي ام
در دشت احساسم
در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده
در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره. روبروی چشم خود احساس كردم


ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده
زمان را خواستم در دست خود گيرم كه شايد در قبال ساعتي با من بودن.. براي من ..براي قلب من ..نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور سازد
ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش
سر سازگاري ندارد

عشق


همه انسانها در طول حیات خودنسبت به افرادی احساس محبت ودوستی پیدا میکنند.دوستی انسانها را با توجه به شدت و ضعف وکیفیت آن میتوان به این صورت طبقه بندی کرد

اول

دوستی که مبتنی بر روابط اجتماعی است و دو انسان در برخورد با یکدیگراصلی قراردادی را اعمال میکنندکه مفهوم آن چنین است
من برای خودم زندگی میکنم وتوزندگی خودت را داری ولی با هم دوستیم و در عین حال هیچ گونه توقع و انتظاری از یکدیگر نداریم

دوم

دوستی که زیربنای مستحکم تری دارد
من برای تو زنده ام و تو برای من زندگی میکنی ودرمقام دوستی وپیوستگی از هم انتظار محبت و پیوستگی داریم

سوم

دوستی عاشقانه که بر کنار از همه اصول و قراردادهای دو طرفه بر این پایه استوار است
من برای تو زنده ام وبدون چشم داشتی هر چه خواهی فرمانبردارم ومن راضی به رضای تو هستم وبدون آنکه هیچگونه توقعی داشته باشم از روی محبت به تو عشق میورزم ودراندیشه پاداشی نیستم

این عشق" عشق "به حق میباشد

جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای


نازنین دل من، ناز غزلهای سپید
دیرگاهیست نگاهت به جان من دل خسته شرر افکنده است.
نازنینم ..ناز ابریشمی چشم ترا ماه نبیند هرگز
غم مژگان ترا خواب نبیند هرگز
نازنین دل من،
امیدم،ای همه هستی من،
دیر گاهیست سکوتت غمی می بخشد،
به بلندای دماوند سپید و به سنگینی یک برف زمستانی سرخ،
لب تو مهر زده بر خود و با سنگ سکوت،
قلب این خسته ترین عابر شب گرد ترا
بخراشیده ز انبوهی و اندوه و سکوت
نازنینم ..خوب من ای همه باور من،ای رویا،
من که آواره ی.. این بی کسی ام
ناز نکن درد مپاش
تو خودت می دانی ای برایم همه کس
زخم نزن با سکوتت ..به من خسته چنین سنگ نزن
رحم کن
تو که دستان نوازش گرت از عشق تهی نیست هنوز؟
پس چرا با تن این خسته ترین، با غم بی کسی این تن تب دار و غمین، با من ساده دل ساده به تو باخته خویش،این قدر تلخ رفاقت داری؟
من که آواره این بی کسی ام تو دگر زخم نزن، ناز نپاش به دل سوخته ام از غم و درد، این قدر سوز نپاش
لحظه ای با من باش.
ای سرا پایت خوب
ای کلامت دریا
ای نگاهت باران
با من از عشق بگو
محتاجم به نوازش گری لبهایت
با من از نقطه آغاز بگو
از سکوتت فریاد.. این چنین می جوشد
و تو خاموشی باز
کاش می شد به تو نزدیک شوم
از سکوتت گذرم به کلامی برسم
آن طرف خاموشی
نازنین دل من
حرف بزن مشتاقم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:55  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM