![]() |
![]() |
|
|
سینه خالیست .....ولی نه ...... عشق جاریست
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقایق شد
گل هميشه عاشق شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 22:14 توسط کمند |
|
|
فقط یکبار با دقت تمامی این ابیات را قرائت فرمائید .. فقط یکبار *********************************************** از اینجا قصه شروع میشود ... واصل حکایت این است
خواهم ای دل محو دیدارت کنم .... جلوه گاه روی دلدارت کنم واله آن ماه رخسارت کنم ...... بسته آن زلف طّرارت کنم .... در بلای عشق دلدارت کنم تا شوی آواره از شهر و دیار .... تا شوی بیگانه از خویش و تبار بگسلی زنجیر عقل و اختیار .... سر به صحرا پس نهی دیوانه وار پای بند طّره یارت کنم دوش کز من گشت خالی جای من .... آمد آن یکتا بت رعنای من شد ز بعد لای من ..الاّی من .... گفت: کئی.. در عاشقی رسوای من خواهم از هستی سبکبارت کنم گر تو خواهی کز طریقت دم زنی ..... ؟ پای باید بر سرعالم زنی نی که عالم از طمع بر هم زنی ..... چون دم از آمال دنیا کم زنی مورد الطاف بسیارت کنم ساعتی در خود نگر تا کیستی؟ ..... از کجائی ؟ چه جائی؟ چیستی ... در جهان بهر چه عمری زیستی ... جمع هستی را بزن بر نیستی از حسابت تا خبر دارت کنم هیچ بودی در ازل ای بی شهود ..... خواستم تا هیچ را بخشم وجود پس جمادت ساختم اول زجود ..... گر شوی خودبین. همانستی که بود بر خودی خود گرفتارت کنم
از جمادی بردمت پس در نبات ..... وندر آنجا دادمت رزق و حیات خُرّمت کردم زباد التفات ...... چون ز خارستان تن یابی نجات؟ باز راجع سوی گلزارت کنم در نباتی چون رسیدی بر کمال ..... دادمت نفس بهیمی در مثال پس تو با آن نفس داری اتصال ... گر نمائی دعوی عقل و کمال ؟ خیره ..خیره.. نفس غدارت کنم خواستم در خویش چون فانی ترا ..... بر دمیدم روح انسانی ترا یاد دادم معرفت دانی ترا ...... کردم آن تکلیف جبرانی ترا تا چو خود ..در فعل مختارت کنم باز خواهم در بدر گردانمت ..... از حقیقت با خبر گردانمت مطلق از جنس بشر گردانمت ...... ثابت از دور دگر گردانمت پس در آن ..چون نقطه سیارت کنم
از دمم لاشیء بودی ..شیء شدی ..... مرده بودی .یافتی دم حّی شدی واقف از موت ارادی کی شدی؟...... چون ز هست خود بکلی طی شدی ؟ از بقای جان خبر دارت کنم گر تو خواهی بر امان الله رسی ..... آن امان من بُوَد در مفلسی باش مفلس در مقام بیکسی ...... گر چه زرّی بازجو طبع مسیّ تا به جانها کیمیا کارت کنم زانکه کردی یکنفس یادم یقین ..... باب معنی بر تو بگشادم یقین من خط آزادیت دادم یقین ...... گر بعُجب افتی که آزادم یقین ؟ بی گمان بر خود گرفتارت کنم چونکه دادم از صراطت آگهی ... خود نمودم در سلوکت همرهی تا که شد راهت به مقصد منتهی .... گر تو پنداری که خود مرد رهی ؟ در چه غفلت. من نگون سارت کنم چون ز من خواهی (دم عشق ) ای پسر .... بدهَمت دم. تا شوی آدم پسر پس چو شاهانت .نهم افسر بسر .... ور شوی مغرور باز از یک نظر؟ افسرت را گیرم. افسارت کنم می تنی تا کی. همی بر دور خود ...... همچو کرم پیله دایم ای ولد ... یا ندانی اینکه قرنی .بی رشد ..... در ره دین. ار دوی باری بجد من بیکدم گاو عصارت کنم من ترا خواهم ز قید تن بریّ...... تو نداری جز سر تن پروری پس کنم تا این سرت را آن سری .... سازمت هر دم به دردی بستری جبریانه محتضروارت کنم
تا شوی تسلیم تو. در امر پیر ..... همچو صید مرده در چنگال شیر گردی از موت ارادی ناگزیر ...... گه به بالایت برم. گاهی بزیر گاه بی نان . گاه بیمارت کنم تا بُوَد خام این وجود سرکشت ...... باز بکشم ز آتش اندر آتشت خوش بسوزم این دماغ ناخوشت...... پخته بیرون آرم از غل و غشت زان می مستانه..هشیارت کنم گاه بر دار فنا آویزمت ..... گه به خاک و گه به خون آمیزمت گه بسر خاک مذّلت ریزمت .... گاه در غربال محنت بیزمت تا زعمر خویش بیزارت کنم تا نفس داری رسانم ای عجب ...... هر نفس صد بار جانت را به لب هر زمان اندازمت در تاب و تب ..... فارغت یکدم نسازم از تَعَب تا زخواب مرگ بیدارت کنم بر تنت تا هست از هستی رمق ..... گیرم و سازم به هیچت مستحق هر چه بگشائی تو زین دفتر ورق ..... من بهم بر پیچمش باز از نسق تا بخود پیچان چو طومارت کنم گر حدیث از روح گوئی .گر زتن ...... جز من و ما نیست. هیچت در سخن تا نبینی هیچ دیگر ما و من ..... سازمت گنگ و کر و کور از محن در تکّلم نقش دیوارت کنم آفتاب ای (مه ) نهم پالان تو ..... بر زنم بر هم .. سرو سامان تو جان تو بسته است چون بر نان تو ...... نانت گیرم تا بر آید جان تو مستحق لحم مُردارت کنم
تا بگردانی ز من روی. سوی خلق ....... باز گردانم ز رویت .روی خلق بد کنم . بد.. با تو . خُلق و خوی خَلق ...... نادمت سازم ز گفتگوی خلق نا امید از یار و اغیارت کنم گر هزارت سر بُوَد در تن ... هّلا ....... کوبم آن یکجا.. بسنگ ابتلا ماندت چون زان همه .یکسر بجا ..... همچو منصور آنسرت را زیر پا آرم و تن بر سر دارت کنم تا زنم آتش ترا بر جسم و جان ...سوزم از نار جلالت خانمان سازمت .جاری انا الحق بر زبان ........ سنگ باران بر سر دار آنزمان همچو آن حلاج اسرارت کنم گر براه عشق پا افشرده ای ؟..... ور به سِّر صوفیان پی برده ای سر همانجا نِه .که باده خورده ای........ آنچنان یعنی که از خود مرده ای تا بهر دل زنده سردارت کنم گر کنی از بهر دنیا طاعتی ؟...... خود نماند بر تو غیر از رحمتی زانکه تو ..مرزوق بعد از قسمتی ...... ور ز طاعتها مُرید جنّتی /؟ سر نگون بر عکس در نارت کنم در تذکر خواهی ار. اشراق من ؟......... عاشق نوری تو ... نی مشتاق من خارجی از زُمره عشاق من ...... در حقیقت گر شوی اوراق من ؟...... مصدر انوار و اطوارت کنم گه حدیث از شر کنی ..گاهی ز خیر ....... گه سخن از کعبه گوئی ..گه ز دیر گاه دل بر ذکر بندی .گه به سیر ...... گر نپردازی ز من یکدم به غیر ؟.. واحد اندر ملک قهارت کنم
گه به تن .گاهی به جان داری نظر ..... گه به چشم شاهدان داری نظر چون برهمَن بر بُتان داری نظر ........ تا بر این و تا بر آن داری نظر ؟ در نظرها جملگی خوارت کنم گاه بر گل . گه به نرگس عاشقی ..... گه به قاق ..گه به اطلس عاشقی بر درم گاهی چو مفلس عاشقی .. فارغ از من تا بهر کس عاشقی ؟... سُخره هر شهر و بازارت کنم گه به کسب و جاه و مالستت هوس ...... گه به عمر بی زوالستت هوس گه بر امکان و محالستت هوس ...... هر دمی بر یک خیالستت هوس زان به فکر هیچ غمخوارت کنم آخر .. از خود یک قدم برتر گذار ...... این خیالات هّبا از سر گذار کام دنیا را به گاو خر گذار .... یک نماز .. یک نماز .. از شوق چون جعفر گذار تا به خُلد عشق ..طیاّرت کنم کاهلی تا کی ؟ دمی در کار شو ..... وقت مستی نیست هین .هشیار شو خواب مرگستت هلا .بیدار شو ....... کاروان رفتند دست اندر کار شو تا بهمراهان خود یارت کنم بار کِش. زین منزل ای جان پدر ..... کاین بیابان جمله خوفست و خطر مانی ار تنها شوی ؟ خونت هدر ....... دست غم زین بعد خواهی زد بسر کار من این بود که اخبارت کنم گوش دل دار. ای جوان بر پند پیر ...... شو در این بحر بلا هم بند پیر کرده کی؟ کس را زیان پیوند پیر .........گر شوی از جان .تو حاجتمند پیر ؟ بی نیاز از خلق یکبارت کنم جان بابا از حوادث وز خطر ...... جز بسوی من ترا نَبوَد مفر هین مرو از کشتی عونم به در ..... تا چو ابراهیم و یونس ای پسر آب و آتش را نگهدارت کنم با وجود آنکه در جُرم و گناه ..... عمر خود در کار خود کردی تباه گر بکوی رحمتم آری پناه ..... سازمت خوش مورد عفو اله پس به جُرم خلق غفارت کنم گر چه در بزم حضوری ای فقیر ...... گر چه مرآت ظهوری ای فقیر گر چه غرق بحر نوری ای فقیر ...... باز از من دان که دوری .ای فقیر ورنه دور از فیض دیدارت کنم قصه کوته .. بنده شو در کوی من ..... تا بدل بینی چو موسی روی من زنده گردی چون مسیح از بوی من ..... عاشقانه چون کنی روی سوی من ؟. در مقام قُرب احضارت کنم دم غنیمت دان. که عالم یک دم است ...... آنکه با دم همدم است .او آدم است دم زمن جو . کآدم زین دم است ...... فیض این دم.. عالم اندر عالم است دم بدم .. دم تا بدم . یارت کنم صاحب دم اندرین دوران منم .... بلکه در هر دوره شاه جان منم باب علم و نقطه عرفان منم ..... آنچه کاندر وهم نآید آن منم من به معنی بحر زُخارت کنم گر چه از معنی و صورت بالوصول ...... مطلقم در نزد ارباب عقول لیک بر ارشاد خلق اندر نزول ........ هر زمان ذاتم کند .صورت قبول تا بصورت معنی آثارت کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 4:15 توسط کمند |
|
|
ترا نوشتم از بلور .. ترا سرودم از نفس ... نخواندمت غزل شکن .. میون آوار قفس .. نوشتمت ..نوشتمت به خط درد ..میون سطر خواب و نور ........رساندمت ..رساندمت .. به شهر بغض ..میون گریه های دور ..... کشیدمت .. کشیدمت ... نفس ..نفس ...............................................به یک نگاه................................................. .گذشتم از فلات آه ..................................خریدمت بیک گناه ....... ...... نوشتمت ...نوشتمت .... ترانه خوان شعر من ............. به خط خوب خاطره ...میون پاره های تن ........ مرا بخوان ... مرا بخوان و گریه کن .. که شعر من به گِل نشست ... مرا همین ترانه بس ...که عشق تو بدل نشست ............
فرق بین من و تو .. من از دوری راه انتظار گفتم...
الهي نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ
کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب
مولای عشق
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 2:5 توسط کمند |
|
|
. دیگه هیچ نگاهی با نگاهم آشنا نیست . هیچ تبسمی قلبم رو به تپیدن وا نمیداره .. همه میخوان از عشق بگن . از عشق بنویسند ..ولی یکی هم بیاد از یه معشوقه بگه . نه خیالی .. نه اسطوره ای . نه اونی که تو قصه ها بدنبالشیم ..یکی از یه معشوقه حقیقی بگه . از اونی که نگاهش تیری باشه به زنخدان قلب ..از اونی که شرم رو سنگین کنه روی پلک هامو ..تاب نگاهشو نداشته باشم . یکی بیاد از یه معشوقه واقعی بگه از یه مرد .. مردی که نه تنها توی داستان های هزارو یک شب شهرزادی باشه . مردی که نه توی بیستون کیخسرو تیشه رو تیز کنه به یاد شیرین .بلکه بیاد من . برای من .. یه مرد که هنوز بوی تنش مستی عشق رو شرر آمیز به سبوی احساسم واریز کنه .. یکی بیاد از این دنیای امروزی . از این عصر یخبندان احساسات به فتح قلعه حصارین قلب من . نمیخوام مثه رومئو گیتار بدست زیر تراس خونمون لالائی های عاشقونه رو زمزمه کنه .. نمیخوام مثه وامق پاک پاک باشه . و نه مثه قیس راهی دیار برهوت صحراها . نمیخوام ادای عاشقا رو در بیاره و برام از عشق های نوشتاری بگه ..یکی باشه مثه خود من . همرنگ نیگاه من .. هم احساس با اندیشه من . پس کو ؟ کجاست ؟ که صد یوسف دل رو به کلافی هم نخرند . و ما هنوز در این مکاره بازار قلب رو حراج نهادیم . دلم برای یه مرد تنگ است .. مردی از جنس نور . واضح و ساده .. کسی که وسعت آغوشش تکیه گاه خستگیهام باشه . کسی که امتداد نگاهش شرم دلواپسیهام باشه .. کسی که با اولین جمله عاشقانه اش توی تنگنای نفس ..توی سینه.. تو قفس ..این دل به جدار دیوارک های سینه بخوره و بی تابی کنه .. کیست اون مرد ؟ پس کی میاد ..؟؟؟//
ای تو جاری توی رگهام
اقتدار دل شکسته به اندوهي است که سروده نمي شود. در ميان ميليونها ديروز و هزاران فردا , فقط يک امروز وجود دارد . پس امروز را از دست ندهيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 4:4 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|