تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 21:10  توسط کمند | 

دست و دل بازترين شاعر شبهاي كوير
خسته ام. جا زده ام. بي كسي ام را بپذير
باز يك كاسه غزل. كوزه لبريز جنون
و حصاري كه تو باشي و همان كلبه متروك و حصير
چيني نازك تنهايي من را با شعر
امشب از بازترين پنجره ها قرض بگير
كاش امشب غم طوفان زده ام سر مي رفت
دل به دريا بزنم. خواب تو مي شد تعبير
صبر كن فرصت يك جام دگر ندبه بخوان
پشت بام غزل خرد مرا كن تعمير
راستي دير شده تيشه فرهاد كجاست؟
نكند دير بجنبم. برسم با تاخير؟؟

به بالهای خیال... امید می بندم..

سوار بر پشت رویاها............

به بالای بلندای بلند آرزوهایم.....

به آنجا که سپیدی سفره گستردست..

سیاهی رنگ بازیدست..........

به اوج آسمان... آنجا.. که جز دستان گرم مهربانی هیچ حاکم نیست...

سوار بر پشت رویا... پرکشان در آسمان دور از دستان آلوده, میچرخم...

از آن بالا به کوچک بودن دنیا میخندم..

به انسانهای بیماری که در پندار خود هفت آسمان را در قفس کردند..

به آن بیچارگانی که به توپها شان ,به تانکهاشان مغرورند و میبالند... , میخندم...

ولی اما به مرگ کودکان از فقر و نارنجک.......... نمیخندم..

به انسانهای دربندی که تنها جرمشان آزادی گفتار وپندارست...

به زندانهای اندیشه... ................نمیخندم.........

به آنهائی که از آزادی اندیشه در رنجند............... میخندم..

به دلهای سیاهی که در آن , انسانیت مرده است .........میخندم..

حقارت را از این بالا... در این دنیای کوچک خوب........... می بینم..

 

به اشکهای شبانه از نگاه مادری تنها و بی یاور ...

کنار بستر کودک..

و یا سر در گمی,... تنهائیش هرگز ....نمیخندم...

به رنگ حسرت و افسوس مردی خیره در زیبائی اجناس پشت شیشه ها ..هر جا و هر گوشه...

در این بازار آشفته...

که باید هدیه ای هر چند هم... ناچیز...

برای همسر و فرزند شاید میخرید, اما............

هنوز یک نیمه ماه ماندست...

و او اندوخته اش جز آه و افسوس و حسرت نیست...

به اشک در خفای این پدر, همسر..

قسم بر پاکیش هرگز............................. نمیخندم...

 

در این بالا سوار بر پشت رویاء... من به بالهای خیال... امید می بندم..

در این پرواز نزدیک و کنار ایزد یکتا ...

به بارگاهش پناه میاورم , اشک میریزم...

ازو میخواهم و میپرسم .......ای یکتای بی همتا..

چگونست عدل تو گسترده ...........بر این خاک....

چرا باران رحمت را....... به روی خستگان.............. دیگر............. نمی باری؟!!

مگر از درد دردمندان و محتاجان گریزانی؟!!....

چرا پروردگارا خشک و تر یکجا و با هم در میان آتش خشمت............ میسوزی؟!!

گناه کودکان در چیست؟!!..

چرا آنان که در دل با تو یکرنگند و هم پیمان..

کنار زالوان و ناکسان, نامردمان, یکجا تو می بینی؟!!..

خدایا التماست میکنم حرفی, ندایی , آیتی, یک گوشهء چشمی..

 

سوار بر پشت رویاء ............من به بالهای خیال .........امید می بندم..

اهورا بخشش بی انتهاست........... شاید مناجات مرا در خواب و در رویاء..

و یا در عالم هشیار و بیداریم دریابد..

ولی اکنون اگرچه بر فراز آسمانهای بلند... بر کوچکی خاک............ میخندم..

برای این همه نامردمی, سردی و نامردی....................... میگریم.

در آن خنده فقط تلخی است......... , در این گریه فقط حسرت...

خدایا میشود یکروز... تمام خنده ها از شادی و اشکها فقط اشکهای شوق باشد؟؟؟

خدایا میشود آیا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:53  توسط کمند | 

 

ديشب انگار ، زير پرچين خيال.... خوابم برد..

دفتر خيس خيال آلودم ،... از نگاه خسته ی من ...آزرد..

به خودم ،... به درختان قطور حسّم....

جمله ای با نقش غم ها .....که چرا؟.

هيچکس از باغ خيالم حتی ،...... خوشه ای هم نچشيد....

همگي رنگ به تضرّع رفتند....


بارالهي که قسم...

هيچکس از چشمه ی عشقم حتّي ،...... مشتي از حس نچشيد....



***

کهنه ی خسته ی وصف آلودم ،.... که به جان آغشتم ،... از دلم چرکين است..


جامه ی کهنه ی عمری... که به عشق پا برجاست ،.. زير پاها ماندست...



کاش کوير بودم من ،..... بار احساسم سبکتر مي بود...


فاصله ناچیز است ، ...بين شن ها و خدا ....

شايد اين بار کسي از من خواست ،.....
آب احساس سراب آلودم

کاش کوير بودم من . ... .


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:38  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM