تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

آستانه‌ی او
پُر است خلوتم از یاد عاشقانه‌ی او
گرفته باز دل کوچکم بهانه‌ی او
نسیم رهگذر این بار هم نیاورده
به دست قاصدکی نامه یا نشانه‌ی او
مسافران همه رفتند و باز جا ماندم
کدام جاده مرا می‌بَرَد به خانه‌ی او
در اشتیاق زیارت به خواب می‌بینم
کبوترانه نشستم بر آستانه‌ی او
من و دو بال شکسته، من و دو دست نیاز
چگونه پَر بکشم سمت آشیانه‌ی او؟
غروب ابری پاییز می‌چکد در من
پُرم ز هق‌هق باران، کجاست شانه‌ی او؟

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
 به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:40  توسط کمند | 

قصه را که میدانی؟
قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را؟
قصه سیمرغ و آینه را؟
قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند.
-اما چه کنم با هدهدی
که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه یی می آورد. بهانه های کوچک بی مقدار
بهار که بیاید دیگر رفته ام
بهار ،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است، ماندن شکوهی ندارد
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم
بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر
سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد
هدهد بود که این را به من گفت
راستی اگر دیگر نیامدم،
یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است

می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست
بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام !
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد

ان سیه دست، سیه داس، سیه دل که تو را
چو گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم پیچیده بر ان قامت مهر
ناتوان...نازک...ترد
تندبادی برخاست ، تکیه گاهم افتاد، برگها یم پژمرد
روزها طی شد،از تنها يی مالامال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره ی لرزان تو بود، کز فراسوی سپهر
گرم می امد در اینه اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه ، پدیدار هنوز
تو گذشتی و شب و روز گذشت
ان زمان ها به امیدی که تو برخواهی گشت
پای هر پنجره مات
می نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ی ابر، گاه در روزن ماه
دورتا دورترین جاها می رفت نگاه
باز می گشتم تنها،هیهات
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
دوستت دارم بسیار هنوز


خانه ای خواهم ساخت
ازدوبید تنها
و به روی بامش
شاخه ای از گل یاس آبی
وردیفی از نسترن سبز می آویزم
و درون حوضش که به تنهائی این قلب منست
از قرمزی خون دلم
دو حَزین ماهی خوش رنگ رها خواهم ساخت
و کنار حوضش که ازاندیشه من زرد شده
شاخه ای ازگل زیبای رسول و کنارش رُز سرخ
و هماهنگ به اوقفسی بی بدنه،
 اما با همه سادگیش یک زندان

و درون زندان، بلبلی خواهم داشت
که برای همه عشق به آن سُرخ گُلک
همه شب تا به سحر،به نوای دل من
چَهچَهی چَه چَهکی گرم بخواهد خواندن
که به آواز همان بلبل شیدا،
ساعتی یاکه زمانی چندین نرم و آهسته به خود می غلتم
زکنار چشمم نم نم اشک که جاوید ترین یاد خداست
فرو می افتد،
و من اندیشه کنان یاد آن عشق
یاد آن عاشقی و مهجوری
و سپس تنهایی!
***
با همه جمع شدن باز تنها گشتم
با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم
به درو دیوارش نگهی یا که صدایی ،
که زیارم باشد می بندم
***
باز اندیشه کنان با تبسم بر لب،
به خودم می نگرم
که چگونه تنها
خانه تنهایی خود را با کلامی چندین می سازم
همه شب تا به سحر
از سحر تابه سر آغازه شب،
سر به زانو دارم، سر به زانوی غمم
***
به در کوچه این ویرانه
با خطی سبزبَراندیشه آرام و درودیوارش
می نویسم با گل،
به کنارم بنشین،اما!
نه سخن می گویم نه کلامی تو بگو
بگذار اندیشه این ذهن کبود به نگاهم آید
آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوی
آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،
بلکه با جنبش چشم
بلکه با ناله دل
***
خسته ام ،خسته ازاین حرف و کلام
خسته ام، خسته زدشنام وزپند
دیگرم هیچ زبان نگشایم
کام گیرم به دهان،
وبه چشمم گویم:
حال هم نوبت توست
توسخن بازبگوی که دلم تنگ شُدست
که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا
نتوانم گفتن که چگونه است دلم
خرد و لغزنده مثال باران
سخت و کوبنده چو دیواره کوه
اما خسته ودرمانده، چو یکی دانه بی ریشه و خاک
چه بگویم دیگر،
خسته ام من زهمه گفتن ها
چه برویم دیگر،
خسته ام من زهمه رُستن ها
دیگرم آه و فغانم کافیست ،
خانه ام خانه این غمزده دل
خانه تنهائیست.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:12  توسط کمند | 

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه هميشه بسته...
و دست های نياز هماره بر درگاه اين و آن  دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پيمايم در اين تاريكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بينم و به جز درگاه تو دری ديگر را نمی كوبم.
چه بسيار سودای يار كه به اندك بهايی فروختيم و چه كم عشقی كه اين ميانه گذارديم...
چون پيمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...
و دوست واژه ی غريبی است كه اين روزها خريداری ندارد.
 ولی من .......
                      به اعتبار شانه های تو.........
                                              هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم.......

 

قدمي ز خود برون نه، به رياض عشق، كاينجا
نه صداع نفخة گل،.... نه جفاي خار باشد
به معارج «اناالحق» نرسي ز پاي منبر
كه سري شناسد اين س‍ِر‌ّ، كه سزاي «دار» باشد

تعليم همه ی اديان اينست كه انسان خودش را بشناسد و خدا را بداند و رشته ی خود شناسي و خدا داني را تكامل بدهد. ماسوي الله فاني است و الله باقي. عالم و هر چه كه در عالم است، خلق شده است و آدمي اشرف مخلوقات است. در هر مذهب به خدا واصل شدن منظور و مقصود حيات مي باشد. جسم را فنا و روح را با سرچشمه ی اصلي و باقي آشنا كردن تعليم اساسي هر كيش و روش روحاني است.
خدا را باید در وجود خود جُست و سراغ کرد. یعنی انسان اول خود را باید بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و دور شدن باعث فریاد میشود.
تا پري به عرض آمد موج شيشه عريان شد ...... پيرهن ز بس باليد دهر يوسفستان شد
وقتی خداوند از عالم غیب به شهود آمد و ما این را درک کردیم و به عین دیدیم ، پرده ها دریده شد و همه چیز را عریان تماشاه کردیم. پیرهن ز بس بالید، یعنی چشم ها بینا و لایق دیدن اسرار گرديد، آنوقت به هر کجا نظر انداختیم یوسفستان دیدیم یعنی تمام دهر را زیبا و منور از جمال دوست دیدیم.
ما هم از گلشن ديدار گلي مي چيديم ....... هر كجا آيينه بينيد ز ما ياد كنيد

کسی که اهل یقین است و به عین همه چیز را یعنی اول و آخر را می بیند و خاصیت آیینه ای را دارد که انسان در برابر او خود و جمال خود را میبیند، پس در حضور اهل یقین چیزی را بیان کردن عیب است و گستاخی

در حضور اهل یقین باید خاموش بود واز صحبت این طایفه فیض باید برد. اگر این ادب رعایت نشود و کسی شروع کند به بیان و از آسمان و زمین حرف زند، چون اهل یقین خاصیت آیینه را دارند در این صورت با باز کردن دهن و نفس کشیدن و بیانیکه حاصلش جز گستاخی و سرافگندگی و نامردی نیست، آیینه از بی پاسی نفس مکدر میشود. وقتی حرمت نفس و پاس نفس در اثر بیان از بین میرود و حفظ نمیشود، روی آیینه پرده میکشد و مکدر میشود. یعنی در این حالت انسان خودش را دیگر در آیینه دیده نمی تواند و این بدان معنی است که بعد از آن انسان خود را نمی تواند با اهل یقین صیقلی سازد و از آن فیض ببرد.

باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو
باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات
باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو،
روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست
بی‌نوازش صدای آشنای تو
مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است
گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو،
غصه‌های تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو

من آفتاب تو بودم، مرا به سایه چه‌کار؟
شکست پشت غرورم، شکسته‌ام ناچار
مرور می‌کنم آوازهای سبزم را
هنوز روشنم آری، هنوز مثل بهار
بیا دوباره،..... وسیعِ همیشه نورانی!
و حجم خالی قلب مرا.... ستاره بکار
برایم از تپش واژه‌های زنده بگو
برای حنجره‌ام، شعرهای تازه بیار
اگرچه ابر شدم تار و تیره و سنگین
اگرچه سنگ شدم، سرد و بی‌بَر و بی‌بار
اگرچه با غزلی چند، مثلِ برکه خوشم،
قسم به رود که دیگر نمی‌شوم تکرار

 

شور غزل نمانده،..... بی‌تو در این حوالی
ما مانده‌ایم و با ما،..... مرداب بی‌خیالی
بعد از تو حجم کوچه،.. از زندگی تهی شد
مفهوم عاشقی مُرد، در ذهن این اهالی
می‌خواهم از خودم، تا چشم تو پَر بگیرم
اما چه می‌توان کرد، با این شکسته‌بالی؟
امشب هوای چشمم مثل دلِ تو ابری‌ست
برگرد، بی‌تو دور است، این چشمه از زلالی
این آخرین کلام است، ای دوردست نایاب
دلتنگم و ندارم، جز دوری‌ات ملالی

می‌رسد پُر از ترانه، .....می‌رسد پُر از تبسّم
ذره ذره در نگاهش... می‌شود نگاه من گُم
مثل من غریب و خسته است،.... بالِ نازکش شکسته است
چشم‌های مهربانش،... خسته از نگاه مردم
عاشق قدیمی من، ..کَز طراوت صدایش
عطر سبزه می‌تراود، ...عطر بی‌ریای گندم
چشمه‌ها به من بگویید، می‌رسم به چشم‌هایش؟
من اسیر رخوت خویش، او همیشه در تلاطم
می‌روم که گم شوم باز، در زلال خنده‌هایش
عاشق قدیمی من، می‌رسد پُر از تبسّم

قامت بلند شکیبایی
به پیام‌آور عاشورا زینب(س)
در خشکسال و قحطی یک فریاد
بانو! بخوان حدیث شکفتن را
با خطبه‌های شعله‌ور سرکش
فریاد کن شجاعت یک زن را

آن‌جا در آن حریق عطشناکی
تنها صدای سبز تو جاری بود
بر داغ سینه‌سوز عزیزانت
چشمت شکوه ابر بهاری بود

با ما بگو حدیث غرورت را
در لحظه‌ی اسارت و تنهایی
آیا چگونه شعله زدی بر کُفر؟
ای قامت بلند شکیبایی!

اینک شعاع یاد تو ای خورشید
تنها چراغ شعله‌ور دل‌هاست
تصویری از شهامت تو بانو!
در لحظه‌های خوف و خطر با ماست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:22  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM