![]() |
![]() |
|
|
هستند کسانی که با احساسات خود کنار میآیند و هستند کسانی که با همین احساسات میجنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند. آن شب دوباره غصه ي تنهايي ، از اشک هاي چشم تو پيدا شد
تمام عمر ، يک نفس دويده ام.... به پاي تو شبی غمگین.. غمی سنگین ..و فرهادی ملول ..از دوری شیرین
آن را که جفا جوست، نمی باید خواست هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود.... مانند هميشه به خاطر مي
روزی ما دوباره کبوترهای خود را پیدا خواهیم کرد و عشق دست مهربانی را خواهد فشرد. به امید آنروز !!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:53 توسط کمند |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم ...... یا ایها الذین آمنوا اٍن جاءکم فاسق بنباْ فتبينوا.... أن تصيبوا قوماً بجهاله... فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین . ...... صدق الله العلی العظیم .
نمي دانم چند شب و چند روز است كه من بي خبرم .... چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در انديشه هاي خويش سر در گريبان تنهايي ميان لبخند و تكرار غوطه ورم .... چند شكوه جا مانده ؟ .... يادم نيست ! دلم براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود .... من ،شيفته تازگي و هراسان از غار تنهايي ، دست به سوي كليد نگاهي دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ... راستي خيال است اين يا وهم ؟ اميد است يا سراب ؟ نمي دانم ... هنوز پس از عبور از تمام جاده هاي نفرت و فريب ، زشت و زيبا ،دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم بهاريست دلم ... و به خود مي بالم كه شيفته زاده است مرا.. خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين درخت استوار را به ناخن دل سنگي خراشيد ... سايه بانش را دريغ نكرد زيرا كه درخت سرو آزاده است و سرافراز و سايه تنها شعريست كه از بر كرده است ......... خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم:( ستم و نادانى! )و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: (آشنا و بيگانه). چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت ..آژيرم شد.
بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 4:55 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|