تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌‌جنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند.

آن شب دوباره غصه ي تنهايي ، از اشک هاي چشم تو پيدا شد
بغض نگاه غمزده ي باران ، در ساحل نگاه تو دريا شد
آن شب دوباره دست و دلم لرزيد ، شوري عجيب در دل من گل کرد
شوري شبيه شعر و شب شبنم ، از لابه لاي پنجره پيدا شد
يادش به خير آن شب پر احساس ، مانديم و عاشقانه غزل خوانديم
اما دريغ ! رفتي و آن احساس ، افسانه ي تمام غزل ها شد
تا شهر چشم هاي تو راهي نيست ، تا شهر آب ، آينه و باران
شهري که پلک هاي پر از مهرش ، با غنچه هاي پنجره ها وا شد
در واپسين يک شب نم خورده ، از کوچه هاي شهر ، گذر کردم
اما تو را نيافتم و يادت ، در کوچه هاي شهر ، معما شد
بايد سفر کنم به تو اما نه ... ديگر به تو نمي رسم اي رويا
حالا بيا ببين که دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد

تمام عمر ، يک نفس دويده ام.... به پاي تو
نمي رسم به پاي تو ،.... نمي رسي به پاي من
من اين طرف ،.. تو آن طرف ، .....هزار کوچه بين ماست
من اين طرف به ياد تو ، ...............تو نيمه ي جداي من
چه قدر چشم هاي تو براي من مقدس است
بيا ! دلم براي تو ... نگاه تو براي من
دوباره من براي تو..... غزل سروده ام بيا
بيا که دوست دارمت ، غريب آشناي من

شبی غمگین.. غمی سنگین ..و فرهادی ملول ..از دوری شیرین
 
رخی زرین ..    که شد زنگین... ز فقدانه محبت.. اندر این خشکسالی دیرین

 

آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود.... مانند هميشه به خاطر مي
 آورم روزهاي نخستين را که چه عاشقانه در انتظارت بودم... و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات را
سپري مي کردم.. و به ياد داري زمان نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزوي ديدارت هر بار مي آمدم... و
 امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من است من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات
تو را بيابم... هر جا مي روم بوي تو هست ... چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين
 ثانيه ها هم بيابم.... و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند.... همه و همه در ياد و خاطرمن
 اميد زندگي است.... و اينجا که مي آيم از بوي ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من و اين
 ها به يادگار گذاشتي مست مي شوم... و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين است...
 چقدر عادت کرده ام به بودنت... و عادت چيزي است .... که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا ه
دير مي گذرد

روزی ما دوباره کبوترهای خود را پیدا خواهیم کرد و عشق دست مهربانی را خواهد فشرد. به امید آنروز !!

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:53  توسط کمند | 

بسم الله الرحمن الرحیم ...... یا ایها الذین آمنوا اٍن جاءکم فاسق بنباْ فتبينوا.... أن تصيبوا قوماً بجهاله... فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین . ...... صدق الله العلی العظیم .

نمي دانم چند شب و چند روز است كه من بي خبرم .... چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در انديشه هاي خويش سر در گريبان تنهايي ميان لبخند و تكرار غوطه ورم .... چند شكوه جا مانده ؟ .... يادم نيست ! دلم براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود .... من ،‌شيفته تازگي و هراسان از غار تنهايي ،‌ دست به سوي كليد نگاهي دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ... راستي خيال است اين يا وهم ؟ اميد است يا سراب ؟ نمي دانم ... هنوز پس از عبور از تمام جاده هاي نفرت و فريب ،‌ زشت و زيبا ،‌دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم بهاريست دلم ... و به خود مي بالم كه شيفته زاده است مرا.. خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين درخت استوار را به ناخن دل سنگي خراشيد ... سايه بانش را دريغ نكرد زيرا كه درخت سرو آزاده است و سرافراز و سايه تنها شعريست كه از بر كرده است .........

خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم:( ستم و نادانى! )و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: (آشنا و بيگانه). چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت ..آژيرم شد.
بكوب اى طبال.. كه دوران چرخش است: گردباد خون بر خاك. طوفان نوح در روح. رزمى است كه رستمانش بايستى. بحرى است كه سندبادانش شايستى و من شراعم در اين كولاك، ناچيز است.
بدخواهان نگرانند كه تا كى از فشار دشنه بر سينه فرياد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است.
لب بسته با عزم پيمان ايستاده ام. از خواب تا عذاب، بيدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گويد با تمام توان رسن هاى آينده را بكش تا اين سفينه گوهرآمود، از درون موج هاى كف آلود، فراتر و فراتر آيد.
اى سيمرغ آتشين بر ابر هاى نيلوفرى! پرواز مكن! كريچه ام تنگ است و آنرا گوركنان انباشتن مى خواهند. اندكى بپاى! چه دانى كه تا صبح ديگر كريچه را بسته نيابى؟
ولى سيمرغ را بال ها از پرواز است.

 

بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او ميگشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش
گويي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم
ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
ماييم ... ما كه جامه تقوا دريده ايم

زيرا درون جامه به جز پيكر فريب
زين راهيان راه حقيقت نديده ايم
آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ‚ ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است در جريده عالم دوام


دلم چون مرغ در بندي كه از بند و قفس رسته
پناهش ده كه بر بامت پناه آورده بنشسته



 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 4:55  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM