تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

و فرجام تو ازآغاز پایان بود

 یکی واسم کلمه فرجام رو معنی کنه ....

..... تقدیم به اصغر آقا .....

 

حسرت روزهای با تو بودن را توی باغچه نگاهم می کارم. خود را می آزارم. نمی دانم . شاید دارم خودم را از زندگی اخراج می کنم. دارم خاکستری می شوم. برفهای نشسته، روی کلبه دلتنگی ام را با حسرتی که در گلویم پنهان کرده ام ذوب می کنم. خانه، خراب شده روی سرم. من سردمه. می دوم . این اطراف، جریانی هست که می بردم سوی آفتابی ترین قصه ها. می روم. در جویبار صداهایی نا آشنا . مسیری گم. راهی سراشیب. یکسره می روم به ناکجا آباد. می ایستم ،روی لبه انتظار. گلهای رز را هدیه ات کنم. سیب می آورم، سیب، سپید بختی می آورد.

می آیم تا ببینمت. تا شتربان قافله جهیزیه برانت باشم .عروس زندگی ام را سوار بر شتر چموش دوستی ام می کنم. نیمه راه، شن که در لای هوا می پیچد، خود را به شترمی بندم. ای دریغ که تو رفته ای . و من به افسارشتر دل خوش کرده ام. طوفان بند نمی آید. من خودم را پشت شترپنهان می کنم. بوی تو را در فضا حس می کنم. چتری می آورم ،تا باران می دوم. آب را درسپیدی آسمان می بینم. هر لحظه سرشار از باران است. و من سرشار از مبهمی نمی دانم هایم

ای خدایی که... شکوفایی نام تو ...بر لب ها... صفا بخش دل های نا امید و بی طراوت است... وسبزی یاد تو در جان ها،... پرواز شاپرک های عاشق است... در بیکرانه های افق بیداری و روشنایی،... دست به دعا می برم... واز تو می خواهم.. که همه ی مادران سرزمینم را... در پناه خودت سالم و سرفراز داری و به ما توفیق دهی ...که مادر را بیشتر از هر وقت دیگری... دوست بداریم و دست بوسش باشیم.

 

به وسعت قلب يك پروانه ....پروانه
 
 

بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم ..وزماني كه از پيش ما ميروند در دل مي گوئيم
خدايا چقدر دلمان تنگ شده است.......اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني چه؟ يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است.. كه نه ديدني است ..نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود.. تپش قلب زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيرد...وبي قراري مردمك ..چشمانمان را گشاد مي كند
...
من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن

نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم.. شايد چون ظريف است.. ورنگارنگي بالهايش مرا به ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازد...پروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه دلش تنگ ميشود ...يكدفعه تمام تنش قلب مي شود......... وچون روح... براي ماندن در جسم خود.. جا كم مي اورد... او مي ميرد
...........
پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود.......دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم.............

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام, فردا چرا؟ 

هر لحظه هر دم صدائی مرا ميخواند
فرياد ميزند که من تورا می خواهم
...
و من با تمام وجودم اين فرياد را ميشنوم

من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم

و حس ميکنم قلبی ديگر درون قلبم ميتپد

او مرا ميخواند
او مرا ميخواهد
بدون اينکه به زبان بياورد
دور ميشود ولی
من او را به خود نزديکتر از پيش می يابم
چون امروز ديگر قلبش و تمام وجودش در وجود من است
او از آن من است

او زندانی قلب من است

 

درآ یه حدیث قدسی اومده که :
((کنتُ کنز مخفیا فاحببتُ أن أُعرف ..فخلقتُ الخلقَ لکی أُعرف))
گنجی پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم پس انسان را بیافریدم تا شناخته گردم
.
آفرینش انسان با محبت وعشق شروع شد
.
تو شمعی جاودانه هستی و دل من پروانه وار گرد وجود تو می چرخد تو اصل وبنیاد همه آفرینش هستی و معشوقه من ( برای همه جانی و برا ی من جانانی)

 

شبي.... به گوشه ي خلوت............... خدا خدا كردم

ز روي صدق.............. به دلخستگان ..........................دعا كردم

ز سينه.............. آه كشيدم........... دلم................. آه.... شكست

در آن شكستگي دل............... چه گريه ها كردم

به شوق سجده .................فتادم ...........به خاك گرم نياز

نمازهاي ز كف رفته.............. را قضا كردم

در آن صفاي سحر................... با طواف كعبه ي عشق

ز مروه.............. سعي ..........پر از جذبه............. تا صفا كردم

چه حال رفت................. ندانم.............. كه با عنايت اشك

به بحر.......... رهت ....................بي منتها............... شنا كردم

ز تن رها شدم و.................... روح من.................. صعود گرفت

به دل............................. هواي ملاقات............ كبريا كردم

صداي ................بال ملايك............................ نشست در گوشم

هماي عشق شدم..................... سير در سما كردم

چكيد................ اشك خلوصم................... به بالهاي سپاس

چو................. با ملايكه............... پرواز............. تا خدا كردم

چه گويمت.............. كه چه شد ...................جذبه بود و رحمت دوست

به حيرتم............. كه كجا بودم و................. چها كردم

ز بخت بد................. پس از آن شب ..................روا ن پاكم را

به دست........... نفس هوس آزما.................. فنا كردم

كنون................. سزاست................. بر احوال خود................... بگريم زار

از آنكه............... حال مناجات....................... را ..........رها كردم

هواي نفس ندانم................. چه كرد............. با دل من

كه خويش را................ ز شب عاشقان............. جدا كردم

خداي من................ همه دم....................... باب رحمتت... بازست

منم كه از تو...................... جدا ماندم و... خطا كردم

بهار عشق... خزان شد........ چه بي خبر.... ماندم

گريخت.................. فيض سحر ................اين خطا چرا كردم

رواست............... برق ندامت....................... بسوزدم همه عمر

كه با اطاعت دل......................... پشت بر خدا كردم



قرن ما ....شاعر اگر داشت،..... هوا بهتر بود . .

خار هم... کمتر نبود از گل،............... بسا گل تر بود.

قرن ما...... شاعر اگر داشت ....که کبوتر با کبوتر، باز با باز نبود، .....شعار پرواز!

وای بر ما... که تصّور کرديم..... عشق را بايد کشت . .

در چنين قرنی... که دانش حاکم است....... عشق را از صحنه دور انداختن ...ديوانگيست، در ماندگيست، شرمندگيست . .

قرن ما شاعر اگر داشت . .

. . . .


+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 5:16  توسط کمند | 

لیلة الرغائب

اللهم اهلّه علینا بالأمن و الأمان و السلّامة و الإیمان

ربّی و ربّک الله عّز و جلّ

 

شب عشق و شب شور و عشقبازی با نور و النور

شب ناله های فراق

 میگویند که بهشت را به بها دهند و نه به بهانه ..

 امشب اون شب است که بهائی برای بهشتی شدن خودتون

 عرضه کنید ..

هر چند که دیوانه تر از من دگری نیست

دیوانه ترم کن ..که به از این ...... هنری نیست

از خویش مران...... بهر خدا........ ای شه خوبان

آنرا....... که به جز کوی تو........................... جائی دگری نیست  

********************

 در محفل مشتاقان.................. ای ماه ...............تجّلی کن

کز درد فراق تو..................... افسرده................ شده جانها

آنکس که گرفتار.............. انوار.............. جمالت شد

باید ز فراق تو .....................سر زد........... به بیابانها

بخوان به نام رهایی ! بخوان به نام بلوغ ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب .

بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یاس ! بخوان به نام خالق خورشید .

 و عشق را به اسم اعظم معشوق ، از پس یلدای بی تنفس دیجور ،

  نور باران کن .

بخوان نبی گرامی ! بخوان رسول عشق و امید !

 بخوان به نام نامی توحید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:34  توسط کمند | 

سراب

  نه در بیابانم
      نه تشنه ، اما ...
  سراب می بینم
                    گیج، سردرگم
                             نمی دانم...
  به هر سو که می نگرم
  تو را می بینم !
        رحم کنید دیدگان من
                  بر دل تنگم رحم کنید .
  اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند.
                        و تواصوا بالصبر ... با کدامین نفس
 

 نه در بیابانم نه تشنه ، اما ... سراب می بینم گیج، سردرگم نمی دانم... به هر سو که می نگرم تو را می بینم ! رحم کنید دیدگان من بر دل تنگم رحم کنید . اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند. و تواصوا بالصبر ... با کدامین نفس

من نگویم مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

 

یادش بخیر شب های تنهاییم
                      که بغض درگلویم  جایی را از ان خود می کرد
                                                         از سوی دیگر اشک بر روی گونه هایم جاری می گشت   
و توبا نگاه پر زمهرت اشکها را با لبخند مبدل می ساختی
 
 

به دريا شكوه بردم ازشب دشت

وزاين عمري كه تلخ تلخ بگذشت

به هرموجي كه ميگفتم غم خويش

سري مي زد به سنگ وبازمي گشت
 
رویای رود باش ،........ غزل در مَصَب بریز!
شط الشراب............ باش................. به شط العرب بریز –
- تا شور.............. پارسایی ات ............اروند سازدش ،
دُر دَری ...............درون خلیج ادب بریز !
کج کج.. نگاه کن...... به من و............. جرعه جرعه... می
از تُنگ چشمهات................................... بر این تشنه لب بریز
اصلا بیا و فرض بکن...................... قرن هشتم است !
یکسان به جام................. رند ومن و محتسب ..........بریز !
لیلی تر از لیالی پیشین................ حلول کن
در من برقص و................ در رگ و خون و عصب............ بریز
عیسای من ! ...........حواری ات ............از دست رفته است
یک کاسه.......... لطف باش ،............ به پای طلب.......... بریز ! *
آتش بگیر !.......... باد شو و.............. خاک کن.......... مرا
آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب !........................ ...بریز !!
خرما پزان.... عشق و جنون باش........ و بی امان
بوسه به بوسه ...................در دهن من.............. رطب بریز
بگشای .........................بند موی خودت را ...............و ناگهان
بر روی صبح ِبالش من ،................... عطر ِشب .....................بریز ...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 19:14  توسط کمند | 

 

!ای نظارۀ شگفت، ...ای نگاه ناگهان

!ای هماره در نظر،................ ای هنوز بی نظیر

!آیه آیه ات ..صریح،......... سوره سوره ات..... فصیح

مثل خطی از هبوط،................ مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان،... مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی،................... اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب،........... در دیار خویشتن

!با تو آشنا شدم،............ با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور،............ تا مرا صدا زدی

!دیدمت ولی چه دور!................. دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف،................ پشت میله ها رها

این منم در این طرف،......... پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا،......... مثل کودکی بگیر

!با خودت مرا ببر،.......................................... خسته ام از این کویر

 

نيايش.. برترين جلوه ي عشق است . نيايش ...با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد . دعا خواندن از سر ميجوشد و نيايش از دل . آنها كلمات اند و نيايش ، سكوت محض .
خدا همه چيز ما را مي داند ، بنابراين ، به كلمات ما احتياجي ندارد . او پيش از آنكه ما بگوييم ، شنيده است . نيايش ، محاوره نيست ، بلكه ارتباطي است در سكوت و خلوت . نبايد چيزي گفت ، نبايد چيزي خواست ، نبايدچيزي طلب كرد ، زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است . خدا پيش از آن كه تو او را بخواني ، تو را خوانده است . مولوي چه خوب گفته است كه ؛ اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نيايش اند . در ساحت نيايش ، حتي فكر نيز بايد خاموش شود . آنجا فقط چشمان خويش را ببند ، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو .
در آن خلوت درون ، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود ، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند را مي شنوي . اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد . اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد . هنگامي كه دل را از هياهوي دل مشغولي ها خالي كردي ، نجواي او به گوش مي رسد . در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد . دل در اين هنگام ، همچون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد ، بلكه او بي كلام سخن مي گويد . او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند . او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه .  


 

لطیفا!
ای صاحب و دانای نگاهها، لبخندها و اشکها، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما جویبار عشق و ایمان را جاری ساز تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو، شیرین نماییم.

آن‌قدر خيس باران پاييزم
با نمي، شبنمي.. زود مي‌ريزم
يك تلنگر بزن......................... بغض تُردم را
بر سر شانه‌هايت فرو ريزم
آرزويم همين بود... صبحي با
ني‌ني چشم مست تو ................برخيزم
برگ زردي چروكيده ماندم.. تا
از سر شاخه‌هايت بياويزم
داس بي‌رحم طوفان... دمي نگذاشت
با بهارت، تنم را بياميزم
سرنوشتم................ همين بوده تا بوده
تو درختي و................ من برگ، مي‌ريزم.



من‌ نمي‌گويم‌ سمندر باش‌ يا پروانه‌ باش‌
 چون‌ به‌ فكر سوختن‌ افتاده‌اي‌ مردانه‌ باش‌

دل....‌ ز هم‌ صحبتي‌ام‌... دلگير است‌
 عيش‌ بي‌زلف‌ تو................... در زنجير است‌
 آن‌ چنان‌.. منتظ‌رم‌... در ره‌ شوق‌
 كه‌ اگر زود بيايي......................‌ دير است‌


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 4:38  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM