![]() |
![]() |
|
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:52 توسط کمند |
|
|
حرفِ رفتن...... یه شکافه،.... روی ِ قلبِ.... صافُ ساده تا همه................. بغضهای عالم.................... سر عاشقی نباره از
منه بی دل....................... به چه جرمی لحظه................ هجوم .............غربت
اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
و فرجام تو از آغاز پایان بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 16:12 توسط کمند |
|
|
اینم واسه تو .................. و فرجام تو از آغاز پایان بود عزیزم اگر مرا.................... به حريمت.............. راهي بود اگر مرا............... به حريمت............... راهي بود اگر مرا................... به حريمت............... راهي بود اگر مرا.............. به حريمت............ راهي بود اگر مرا......................... به حريمت......................... راهي بود اگر مرا................. به حريمت................ راهي بود اگر مرا.................... به حريمت..................... راهي بود اگر مرا .................به حريمت .............راهي بود
ته تغاری کمندی ...سید عبدالله
او که آمد فرشی از بوی باران زیر پایش انداختم و نغمهای از جنس شبنم برایش ساختم و نواختم. در این شلوغی پردروغ او برایم هدیهای از جنس سکوت آورده که گفتهاند سکوت نزدیکترین چیزها به خداوند است.
به سراغ من اگر میآیی
فرشی از بوی باران
در این شلوغی پر دروغ
برایم خورشیدی بیاور
یه نفر تو آخرین ....ثانیه ها... از راه رسید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:44 توسط کمند |
|
|
برای گم کردن خویش حریم قلب مقدسه ..جز دوست هیچ راهبری بر او راه نبرد . دو راه بیشتر نداری : یا اینکه بمونی و بجنگی و بدستش بیاری و نگهش داری ؛ یا اینکه میدون را خالی کنی و شکست را بپذیری و شاهد پیروزی دیگران باشی . کدومش را انتخاب میکنی ؟! با چه معیاری تقدس و حرمت عشق میشکند ؟ ؟ ؟ نخستین طپش های عاشقانه و دلهره های دیدار و لذت دوست داشتن راکجا تجربه کردید ؟ ؟ ؟ ؟ این جمله رو به که میگویید ؟ نمی خواهم تو را به ماندن و دوست داشتن مجبورت کنم چون من آنقدر تو را دوست دارم که وقتی می بینم آرامش تو بی من تامین می شود از دل و وجود خودم می گذرم تا تو خوشبخت زندگی کنی!
؟ ؟ ؟
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم، پيش از آنكه پرده فرو افتد، پيش از پژمردن آخرين گل، برآنم كه زندگي كنم برآنم كه عشق بورزم، برآنم كه باشـم...
آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مىدانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز غرور و آن هم رهايم كرد، حال هيچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مىكردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمىباريد اما زمين تر بود.
سالها رفت وهنوز ؟ ؟ ؟
؟ ؟ ؟
؟ ؟ ؟
در کمینت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:6 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|