نمی دونم قصه از کجا شروع شد!
اصلا نفهمیدم کی شروع شد!
ولی وقتی به خودم اومدم
دیدم آخر قصه ام
تازه اون لحظه بود که فهمیدم
چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم
ولی افسوس!
چاره ای نبود باید دل می کندم
درست مثل همیشه!!
برخلاف میلم!
اونا اول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و شدن همه فکروذکرم
منوحسابی به خودشون وابسته کردن
بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن
بدون اینکه به فکر آخروعاقبت من باشن
آره...
بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد
ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود
با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم
دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم...
آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن
منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم
اونم اینه که:
دیگه هیچ وقت به هیچ کس وابسته نشم...
برای اون که هیچ وقت نفهمید چقدردوستش دارم

پروانه سوخت.. شمع فرو مرد.. شب گذشت... ای وای.... من که قصه ی دلم.. نا تمام ماند ..

در من کسی ...پشت استخاره های دلواپسی ..نیت می کند و نماز حاجتش بر سجاده های همیشه جاری.... بغض می شود .
در من کسی.. شانه های یک طاقت بلند را ...کم می اورد... تا پس لرزه هایش را به آن تکیه کند.
شنیدم که شمشیر.. یکی را دوتا می کند ...بنازم به شمشیرعشق... که دوتا را یکی می کند
مي روي........................ اما .............گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بي آرام..................... نتواند نهفت
مي روي......................... خاموش و مي پيچد............... به گوش خسته ام
آنچه با من........................... لرزش لبهاي بي تاب تو گفت
چيست.............. اي دلدار................ اين اندوه بي آرام........... چيست؟
كز نگاهت مي تراود.................. نازدار و شرمگين ؟
آه ................مي لرزد دلم............... از ناله اي اندوه بار
كيست................... اين بيمار در چشمت ....................كه مي گريد حزين ؟
چون خزان آرا.......................... گل مهتاب......... رويا رنگ و مست
مي شكفد............... در نگاهت................................... راز عشقي ناشكيب
وز ميان.......................... سايه هاي وحشي اندوه رنگ
خنده مي ريزيد................................. به چشمت.............. آرزويي دل فريب
چون صفاي آسمان..................... در صبح نمناك بهار
مي تراود....................... از نگاهت ................گريه پنهان .............دوش
آري.............. اي چشم گريز آهنگ............. سامان سوخته
بر چه گريان گشته بودي دوش ؟............................ از من وامپوش
بر چه گريان گشته بودي ؟.................. آه اي چشم سياه
از تپيدن باز مي ماند ................دل خوش باورم
در گمان اينكه شايد.............. شايد..................... آن اشك نهان
بود در خلوت سراي................. سينه ات .............يادآورم

کلامی از ته دل کمند
......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد..... میشکنی ... میشکنی.... و از مرور خاطره ها خیس میشوی !...
می دانی... در زیر لایه های سکوت و فراموشی... خواهی پوسید .... می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی ...
خواهی پوسید... می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه... مهجور خواهی ماند... آری خوب می دانی که از خستگی.. حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی....
می دانی دوباره.... باید پشت این حصارهای تودرتو خالی... برای بودن تلاش کنی... و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی...... اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی..... و آنقدر غرق در این سکوت می شوی.... که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی... آری خوب می دانی ...که سکوت را نمی توان فریاد زد....
و ای کاش کسی معنای.... این سکوت را می فهمید!...
منو................از عشق.............. جدايم نكني
در دل.............. وادي................ بي عشقي ها
چشم و دل بسته .......................رهايم نكني
من............. در اين دشت پراز خوف خطر
جز به الطاف توام......................................... نيست نظر
من .......................در اين كوچه ي بي عابر و تنگ
كه در ان نيست ................به جز شيشه و سنگ
به كجا............... روي كنم
جز گل........................... روي تورا
چه گلي بوي كنم
اينروزها ....
اينروزها با سرنوشتم سخت درگيرم
غمگينم از دست خودم از دست تقديرم
اينروزها بدجور دلتنگ کسي هستم
بغضم ،غمم ، از زندگي ،از مرگ دلگيرم
دار دنيا.......... تو مرا............... بس بودي
کار دنيا................. تو چه................................. نا کس بودي
من برايت............... علفي هرز و............ تو اما از من
نو گلي تازه و................ نارس بودي
با تو از عشق .................................چه گويم.؟؟؟
که در اين واديه پست
تو همانا ...........................که همان
لقمه ي هر کس بودي
در بلنداي........ زمان
غصه ي ما.................... اول شد
از تو و غير....................... چه پنهان
دل ما............. پرپر شد
خواب ديديم.............................. که مارا
لب مستانه............. دهند
نسب..................... اين دل ديوانه
به پروانه...................................... دهند
چه بسا خواب بديديم و
نديديم................................ ز عشق
به کسي جز................................ ني و نيرنگ
جزايي بدهند