تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد .

 همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند


وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد .

سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني .

تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم .

تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست .

دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام .

آرام دل بيقرار و عاشقم.. در چشمان روشن تو موج مي زند ،

 وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري .

راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد .

مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي .

تکه هاي قلبم را با تو قسمت مي کنم.
شايد هيچ اثري براين سرماي زمستاني نداشته باشد؛اما
.......
براي لحظه اي مي توني ،گرماي عشق واقعي را

در دستانت حس کني
!!!!!!!!!!!!!!!

يه نفر..
يه جايي
...
تمام روياهاش لبخند توست
...
و زماني که به تو فکر مي کنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
...
پس هروقت.. احساس تنهايي کردي
...
اينو بدون که
...
يه نفر
...
يه جايي
...
تمام روياهاش
....
لبخند توست...

بي آنکه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم..... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آيينه که مي بينم فکر مي کنم که آنقدر با خودم صميمي شده ام که بگويم مرگ بر اعتماد.....

گاهي اوقات خود را گم مي کنم ... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فکر ميکنم تو را جايي ديده ام!

مهربان

باز هم من

غريبه اي تنها

تکه تکه هاي وجودم را بر دوش ميکشم

ميروم

به کجا؟!!

با تاروپودي خسته و سوخته

به کدامين سرزمين مي توان کوچ کرد

در کدامين وادي شانه هاي خسته و لرزانم تاب مياورد

کي ناي مردن بيابم؟!!

دلم سخت گرفته است

از من

از شب گريه ها

از من

از من

از من ...                                                           

از من نيز ميگذرد

چشمانم براي آرامش پر ميکشد

ديگر نخواهم ديدشان

اشک ميريزم

بي صدا

دلم براي رفتن پر ميکشد

دلم پر ميکشد

با دستان ناتوانم گدايي ميکنم

خسته ام

خسته ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:2  توسط کمند | 

برای امیر

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه
عشق تر است
.

 

اما لحظه اي رسيد
لحظهء پريدن و رها شدن
ميون بيم و اميد
لحظه اي كه پنجره بغض ديوارو شكست
نبض آسمون صاف ميون چشاش نشست
مرغ خسته پركشيدو افق روشنو ديد
تو هواي تازهء دشت به ستاره ها رسيد
لحظه اي پاك و بزرگ دل به دريا زد و رفت
با يه پروز بلند تن به صحرا زد و رفت

******************

تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراهه سرتاسر
نه يك دست و نه يك آغوش
نه سنگ و نه يك سنگر
پناهي نيست جز آواز
رفيقي نيست جز ديوار
كجايي اي چراغ عشق
منو از سايه ها بردار
مثل پروانه اي در مشت
چه آسون ميشه مارو كشت

**********************

برای بابک

 

.از آن زمان که آرزو . چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل . سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای . به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی . چو نقشه ای بر آّب شد
چه سینه سوز آه ها . که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب . اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای . نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم . شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی . نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان . چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در . نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر . که دوره شباب شد


برای تو

پشت احساس عميق دل من
شهري از جنس دل است

که اگر پا بگذاري آنجا

روي هر خشت و گلش نام خودت را بيني

و اگر منت خود را به سرم بگذاري قدمت روي نگاهم
بنشيني آنجا
دختري را تو ببيني که لباسش پر گلهاي اقاقيست ، بنفشه ست ، ياس است
و به سويت آيد با نگاهي که پر از احساس است
گوش کن زير لبش زمزمه اي ميخواند
که اگر تا مهتاب تو کنارم باشي
آسمان دل من تا به ابد آبي است
آه اين قلب پراز خواهش من

از جدايي نگاه تو دگر عاصي است

تو بمان تا به سحر
نه سحر تا به ابد
عشق همين جا جاريست
اين همه زيبايي و چراغاني شهر دل من

مال تو است

امشب اين جا جشن است

و تمام گلها ميرقصند

قاصدک جار زده

که تو اين جا هستي

شاپرک آمد وگفت هديه تان آماده ست
باز کن هستي من

تاب ندارم ديگر

و تو پوشال دلم را ديدي
وميان گل نرگس تو کليدي ديدي
ومن آرام در گوش تو رازش گفتم
وتو آرام نگاهم کردي
تو به من خنديدي
تو کليد دل من را به ته رود صفا انداختي
تو کنارم ماندي
نه به مهتاب و سحر
تو کنارم ماندي تا به ابد


برای داش آکل

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خود خو اهی فقط خود را پسندیدم

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش

اگر از دست من در خلوت خود گر یه ای کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

اگر تو با تحمل مست از خود خواهی ام کردی

اگر من بی سبب گه با خشم بی امان بودم

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

عدالت را اگر کشتم به حکم حس خود خواهی

پشیمانی که هستی سالها هم آشیان من

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:17  توسط کمند | 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس..ره ِ خوابم زد و ماندم بيدار..ريخت از پرتو ِ لرزنده ي شمع
....سايه ي دسته گلي بر ديوار...همه گل بود ، ولي روح نداشت !...سايه اي مضطرب و لرزان بود...

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه....گوئيا مرده ي سرگردان بود...شمع ، خاموش شد از تندي ِ باد

اثر از سايه ، به ديوار نماند !...کس نپرسيد کجا رفت؟ که بود؟

که دمي چند ، در اينجا گذراند....اين منم خسته در اين کلبه ي تنگ

جسم ِ در مانده ام از روح ، جداست....من اگر سايه ي خويشم ، يارب ،

روح ِ آواره ي من ، کيست؟ کجاست؟.....!!



به زمين ميزني و مي شكني ...عاقبت شيشهءاميدي را.............
سخت مغروري و مي سازي سرد...
در دلي آتش جاويدي را..........
اين چه حسي است كه در دل دارم...
ميگريزي ز من و در طلبت من از اين حس چه حاصل دارم....
باز هم كوشش باطل دارم........
آتش عشق به چشمم يكدم....
جلوه اي كرد و سرابي گرديد...
تا مرا واله و بي سامان ديد....
نقش افتاده بر آبي گرديد......
*************************

 

گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
نازنين اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
من هنوز تو را دارم............

******************

 

بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هر پنجره ديوار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
مردن و رفتن علاج کار شد
آنکه اول نوشدارو مي نمود
بر لب ما زهر نيش مار شد
عيب از ما بود از ياران نبود
هر که يار شد عاقبت بيدار شد
عاقبت با حيله سوداگران
عشق هم کالاي هر بازار شد
آب يکجا مانده ام دريا کجاست
مردم از بس زندگي تکرار شد

...













**********************

 

دخترک ، خنده کنان گفت که : چيست؟

راز ِ اين حلقه ي زر

راز ِ اين حلقه که انگشت ِ مرا

اينچنين تنگ ، گرفته ست به بر

راز ِ اين حلقه ، که در چهره ي او

اينهمه ، تابش و رخشندگي است

مرد ، حيران شد و گفت :

حلقه ي خوشبختيست !!! حلقه ي زندگي است !!!

همه گفتند : مبارک باشد !

دخترک گفت : دريغا که مرا

باز ، در معنيه آن ، شک باشد !!

...................................

....................................

سالها رفت و... شبي ،

زني افسرده !! نظر کرد بر آن حلقه ي زر....

ديد در نقش ِ فروزنده ي او

روزهايي که به امّيد ِ وفاي شوهر

به هدر رفته ، هدر...

زن ، پريشان شد و ناليد که : وااااي !!

واااي !! ، اين حلقه که در چهره ي او

باز هم ، تابش و رخشندگي است

حلقه ي بردگي و بندگي است !!........*

********
****************************

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:34  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM