![]() |
![]() |
|
|
داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد . همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند
سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني . تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم . تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست . دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام . آرام دل بيقرار و عاشقم.. در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري . راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد . مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي . تکه هاي قلبم را با تو قسمت مي کنم. يه نفر.. بي آنکه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم..... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آيينه که مي بينم فکر مي کنم که آنقدر با خودم صميمي شده ام که بگويم مرگ بر اعتماد..... گاهي اوقات خود را گم مي کنم ... مثل حالا!!! اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فکر ميکنم تو را جايي ديده ام! مهربان باز هم من غريبه اي تنها تکه تکه هاي وجودم را بر دوش ميکشم ميروم به کجا؟!! با تاروپودي خسته و سوخته به کدامين سرزمين مي توان کوچ کرد در کدامين وادي شانه هاي خسته و لرزانم تاب مياورد کي ناي مردن بيابم؟!! دلم سخت گرفته است از من از شب گريه ها از من از من از من ... از من نيز ميگذرد چشمانم براي آرامش پر ميکشد ديگر نخواهم ديدشان اشک ميريزم بي صدا دلم براي رفتن پر ميکشد دلم پر ميکشد با دستان ناتوانم گدايي ميکنم خسته ام خسته ام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:2 توسط کمند |
|
|
برای امیر بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه
اما لحظه اي رسيد ****************** تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراهه سرتاسر نه يك دست و نه يك آغوش نه سنگ و نه يك سنگر پناهي نيست جز آواز رفيقي نيست جز ديوار كجايي اي چراغ عشق منو از سايه ها بردار مثل پروانه اي در مشت چه آسون ميشه مارو كشت ********************** برای بابک
.از آن زمان که آرزو . چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل . سوال بی جواب شد نرفته کام تشنه ای . به جستجوی چشمه ها خطوط نقش زندگی . چو نقشه ای بر آّب شد چه سینه سوز آه ها . که خفته بر لبان ما هزار گفتنی به لب . اسیر پیچ و تاب شد نه شور عارفانه ای . نه شوق شاعرانه ای قرار عاشقانه هم . شتاب در شتاب شد نه فرصت شکایتی . نه قصه و روایتی تمام جلوه های جان . چو آرزو به خواب شد نگاه منتظر به در . نشست و عمر شد به سر نیامده به خود دگر . که دوره شباب شد برای تو پشت احساس عميق دل من
برای داش آکل اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:17 توسط کمند |
|
|
نيمه شب بود و غمي تازه نفس..ره ِ خوابم زد و ماندم بيدار..ريخت از پرتو ِ لرزنده ي شمع چهره اي سرد و غم انگيز و سياه....گوئيا مرده ي سرگردان بود...شمع ، خاموش شد از تندي ِ باد
گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد ******************
بي تو دنيا بر سرم آوار شد
دخترک ، خنده کنان گفت که : چيست؟ ******** |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:34 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|