تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

با سلام ..

 امروز میخوام  بحثی رو باز کنم در مورد شناخت اشخاص .من در سایتی که فعلا فعالیت دارم .عده ای از شما عزیزان میپرسید که کمندی میشه خودتون رو بیشتر توصیف کنید و ما بیشتر با شما آشنا شویم . عزیزان از نظر روانشناسی . این مسئله رو برای  شما باز میکنم که سعی کنید ازش کامل استفاده رو ببرید  هیچ وقت به هیچکسی نگوئید که میشه در مورد خودتون بیشتر صحبت کنید . یا بیشتر خودتون رو بما بشناسونید .. چونکه طرف مقابل سعی میکنه برای شناسائی خویش از تمام صفت های نیکو . پسندیده و تمام زیبائی های درونی و برونی خویش حرف بزنه .  سعی میکنه محاسن اخلاقی و مفاضل تربیتی خویش و مدارک عالیه خویش رو به رخ بکشد یا به نحوی بازگو کند . و حال آنکه هر انسانی دارای معایب و محاسنی هست . و هیچکس برخوردار از کمال سیرت و صورت نیست ..

پس سعی کنید از نوشته هائی که بین شما و طرف مقابل رد و بدل میشه . از طرز برخورد ایشان اگر فاصله ها نزدیکه .. از شوخی هایش . از شیطنت هایش . از کلماتی که بکار میبره از سوژه هائی که استفاده میکنه برای ایجاد بحث با شما .. از طرز کلام و گفتاری ایشان .ووووو... پی به اخلاق و کردار و رفتار ایشان ببرید در اینصورت شما هم با محاسن و هم معایب ایشان آشنا میشوید .  زیرا اگر از ایشان بپرسید شما کیستید و ایشان فقط از خوبیها و بهترین های خودش برای شما سخن بگوید .بعد از مدتی که کاملا با هم ایاغ شدید پی میبرید این اون شخصی نیست که میگفته و لذا سوء تفاهم ها ایجاد میشه که منجر به جدائی ها میشه .. سعی کنید اون رو اونجور یکه هست به سبک خودتون بشناسید .

طرف مقابل شما اگر اهل هنر و ذوق میباشد . سعی کنید اونو از خلال آهنگ هائی که گوش میکنه یا کتابهائی که میخواند  . از شعرهایش از مقاله هایش .. بشناسید .. چه چیز رو در طبیعت عاشق است و از چه چیزهائی بدش میاید . اینجوری کم کم با روحیات  طرف مقابل آشنا شده . و نیازی نیست که خود رو در یک دقیقه برای شما  بطور غیر مستقیم و غیر صحیح تعبیر کند .

آسمان بیدار است
وزمین خفته به آغوش زمان

چرخها میچرخند
روزها می آیند از پس شبهای بلند
چه کسی میداند
که چه تقدیری از آیینه ها می آید
من گمان می دارم که خداوند رحیم
از پی هر تصویر
که تجلی گر اصرار الهی ست
پیامی دارد
من وتو می دانیم کز پی هر تقدیر
حکمتی می آید
که نگاهی دارد به تکرار زمان
و چراغی دارد به آینده ای روشن
که خطاها نکنیم
من وفرسایش دل
تو وتصمیم و مکان
ما وتقدیر و زمان
چه شود آخر آوارگی  ما؟؟

آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

***************

اگر با نگاه غريبانهات
غزل هاى باران گره خورده بود
و يك‌شب تو را انتظار
به سمتِ صفاى سحر برده بود؛
اگر عاشقى
لبِ بام تنهايی ات لانه داشت
و در باغ دستانِ بی حاصلت
نفس هاى سبزِ صنوبر قدم می گذاشت،
به شوق تماشاى آبی ترين لحظهها،
به آغوش دريا نمی آمدى؟!
و در جستجوى نسيمى كه از دل ترا خوانده بود،
به ديدار آيينه آيا نمی آمدى؟!


برای تو ... کارا

من كه باشم كه برآن خاطر عاطِر گذرم
لطف‌ها مي‌كني اي خاك درت تاج سرم

برای پیمان .ج

زير چتر دستهاي مهربانت آسمان
سايه‌سار بيكراني از تماشا مي‌شود

قحط عشق است اي دل اما.. صبر كن ..آرام باش!
روزي آخر سفرة ايمان مهيا مي‌شود ....

برای علی..گیج الدوله .

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:55  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM