تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل
عید غدیر خم بر تمامی عاشقان ولایت علی مبارک
عید سادات مبارک .
 
 

جدالی همیشگی در درون

می پرسند عاشقی ؟

آری عاشقم

عاشق کی؟...........

عشق یک اتفاق نیست که ظهور نامی را موجب باشد

عشق چونان نوریست که مبدا آن ازل و مقصد او ابد و سهم تو از عمر در ظهور اوست ، درست همانند هاله ای از غبار که به طول بودن خویش در عرض نور پاره ای از وجود نور را نشان میدهد.

عشق دریای خروشانی ست که می رود و دوران عاشقی تو کشتی متلاطم آن اقیانوس پهناور. و این تویی که با اراده خویش دوام این سفر را معین میکنی. گاهی نیمه های عمر کشتی ات را به دریا می افکنی و گاهی اواخر آن . گاهی به چند صباحی قناعت می کنی و گاه تا ابد در این دریای مواج پیش میروی و هراسی به دل راه نمی دهی.آن دم که به اولین طوفان ترس ادامه راه وجودت فرا گرفت و پهلو گرفتی و لنگر انداختی ، دوران عاشقی تو نیز به پایان میرسد.

گاه ناخدای قلب تو چنان سکان را بدست میگیرد که این کشتی و این دریا تا ابدیت به سفر عشق می رودو هیچ پایانی برایش نیست.

یا شاید عشق همه حجم سنگین پشت دیواره  سد دل باشد و سهم تو از عشق همان دریچه قلب توست که تا چه نهایتی باز شود و تا چه پهنایی بتابد. اما نکته درین است که هرچه دریچه قلبت پهنای بیشتری داشته باشد حجم پشت سد سنگین تر میشود و تو عاشق تر . این تساوی تنها از شکست عقل است در برابر عشق. و این عشق است که همه معادلات را در هم میشکند .

تو عاشق میشوی و معشوق عاشق تر، تو میسوزی و معشوق سوزنده تر، تو میشکنی و معشوق شکننده تر، تو جلا میگیری و معشوق فروزاننده تر. همه وجود از او میشود و همه او از تو. همه عشق از او می شود و همه او از تو.

دیوانگی شناسنامه راه می شود و عقل و هوش ضمان راه ، ایثار توشه  خورجین راه و منزل به منزل گذشتن از خویشتن تنها راهنمای راه. پرواز طریقت رسیدن به شوق رهایی از تن به سوی او و درآغوش گرفتن او و در همسایگی بودنش دوشادوش  با او بودن همه و همه عالم عشق را ترسیم میکند.

عاشقی تجلی بودن است و هست شدن تنها در فنا و فنا در رهایی از خویش.

پرواز به عشق همان سقوط در عشق است. بی اراده افتادن بهانه ایست برای بالا رفتن و عشق بازی بی انتهایی دیوانگیست و دیوانگی در عشق سجده گاه عقل است در برابر منطق عشق.

شوق دیدار او لحظه به لحظه با تو و تو در زوق و شوق با او بودن.

نگاهی بی انتها به چشمان نافذ و لبان آتشین در فضای عطرآگین به عطر موهای دلبرانه او انفجار اشک و هق هق سکوت میهمانی دیدار اوست. هزاران بار جان دادن و از نوش لبهای او جان گرفتن.

وعاشق شدن تنها تجلی ظهور عشق است ، نوری برآمده از ذات که تشعشع آن وجود خسته را ذوب میکند .دراین راه جسم و جان تهفه ایست برای قربانگاه عشق که در این سفر با خود میکشی و آنجا همان پیوند خوردن به جاودانگیست.

و عشق مرکب راه است نه مقصد راه.

وجودی واحد که ماهیت بودنش یک است و عاشقی فنا شدن درست همانجا که بودن خویش را مسلخ بودن او میبری و در بودنش محو می شوی.

 

او که نام عاشق بر خویش مینهد کسیست که معشوق بودن برایش تنگ است در قاموس عشق است که وجود و حضور عاشق به معشوق مفهوم بودن می دهد.معشوق حضور خویش را از شمع وجود عاشق میستاید

و خود  صفتی است که هرگز احساس نمی شود چون گریز دهنده زیباییست برای خویش .واژه ایست تعریف نشده که جوهری برای بودنش نیست .

یکی عاشق می شود و پروانه شمع معشوق و معشوقش هما ن عاشق ذات خویش.(معشوق، اوست و معشوق او خویش).

لیک هر دو ازین نام می هراسند و این نشان ایثار عشق است.

کسی که از عاشقی می هراسد جرات زنده بودن را ندارد و از طیر عشق می هراسد چرا که نمی تواندرهرو راه باشد.و آنکه معشوق بودن را غایت آمال خویش ساخته به سوی نیستی و عدم می شتابد و در جهل مرکب ابدالدهر بماند و به قدر سر سوزنی هم از اعجاز عشق جان تاریکش نمی چشد . چرا که در گیر خودپرستی ست.

 

حال که عشق را در به چشم  دیدن و عاشقی را با تحریک شدن می دانند و تسخیر معشوق تنها برای خویش را عاشقی فرض کرده اند .در حالی که دراین فقط یک نیاز است یک نیاز یک برای ارضای خویشتن یک غرور برای داشتن هرآنچه که میل کرده و می خواهد و به اصطلاح معشوق هم

چون میل به داشتن او کرده پس میخواهد و باید داشته باشد. به قیمت از دست دادن همه چیز هم.

این عاشق پس از صاحب شدن معشوق دیگر میلی به آنچه برایش تکراری شده ندارد و به دنبال معشوق بعدی خواهد گشت و باز به اصطلاح عاشق می شود.

عاشقی یعنی با اشتیاق به اسارت معشوق رسیدن نه معشوق را به اسارت خویش کشیدن.

ایثار خویش  نه تسخیر برای خویش.

 

 

 آری عاشقم ......عاشقم به ذات عشق..............

دل خلوت خاص دلبر آمد                دلبر ز کرم ز دل بر آمد
جان آینه ی جمال جانان                 تن خاک دیار دلبر آمد
شد محفل دل ز غیر خالی               یار از در دلبری در آمد
ذاتی به ظهور خویش دم زد            صد گونه صفات مظهر آمد
از عکس فروغ روی دلدار            دل آینه منور آمد

"جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 2:18  توسط کمند | 

من مي‏بينمش
ایستاده آن سو تر
بغل بگشوده..... من را سوي خود مي‏خواند.... اما.....
واي از اين بغضي................... که در سينه است
نگاهم مي‏کند
مي‏خواندم
من در سکوتي سرد ....................مي‏مانم
برايش پاسخي؟؟ هرگز
غروري کور.................... فرمان ميدهد خاموش


و اينک يک سلام و دست مهري تا که بفشارد........... دو دست خالي من را
و دستانم که انگشتان تنهاي مرا در خويش مي‏کاود
نگاهش مي‏دود.............. تا پشت چشمانم
دو پلک بسته‏ام راه نگاهش را..................... چه بي‏رحمانه مي‏بندد
نگاه مهربانش پشت پلک بسته‏ام................... در مي‏زند اما
نبايد چشم بگشايم
که مي‏ترسم ......................بلرزد قلب من
فرمان دهد.............................. آغوش بگشايم

دوباره باز مي‏خواند مرا
و مي‏خواهد که پيوندي زنم ................من اين طناب الفت ديرينه را............. اکنون
درون سينه‏ام............... غوغاست
دلم مي‏خواهد آغوش محبت را..................... به رويش باز بگشايم
ببخشم تا رها گردم............... من از دردي که هر لحظه............... مرا رنجور مي‏سازد
دلم پر مي‏کشد......................... تا او
دوباره حس تاريکي........................... مرا فرياد مي‏آرد
ولي نه
او دلت را سخت آزرده است
چه بايد کرد؟


خدا مي‏بخشد......................... اما من .................نمي‏بخشم ؟!
با که اين را مي‏توانم گفت؟
دلم مي‏خواست من را....................... او بخواند
تا بگويم
دوستش دارم
بگويم من دعا کردم بياید...................... بار ديگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع ديگري باشد


ولي اکنون که او برگشته....................... مي‏خواند مرا
اينک؛ کلام مهرباني......................... بر زبان من نمي‏آيد
دلم مي‏خواهد او باور کند........................ ديگر برايم نيست
اما هست!
و مي‏ترسم که از چشمانم................... اين را او بفهمد
چشم مي‏بندم
نگاهش باز مي‏کوبد به پشت پلک هاي بسته‏ام
اما نبايد چشم بگشايم
دلم مي‏خواهد او باور کند.................... بغض مرا ديگر
و او بايد بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشني در من..................... به نجوا باز مي‏گويد
ولي آخر تو هم اي خوب........................ بد کردي
و او را هم تو آزردي
نمي‏دانم
ولي حالا که او بخشيده.................... بايد او بفهمد
من نمي‏بخشم
که من اين هديه را آسان نخواهم داد
جدالي در درونم مي‏کند غوغا
ميان اين دو من
آيا کدامين من............................ در اين پيکار خواهد برد؟!
چه مي‏شد من رها مي‏گشتم......................... از اين کينه‏ي جان سوز؟
و مي‏بخشيدم او را
نه
خودم را
که بيش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخي نبخشيدن به کام لحظه‏هايم ..................زهر مي‏ريزد
و مي‏ميراند ..........اين اوقات زيبا را...

 

واي...صد افسوس
گذشت يک فرصت ديگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته مي‏خشکد
ز پشت پرده‏ي اشکم کنون من رفتنش را باز مي‏بينم
خدايا
کاش يک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رويم باز بگشايد
سلام و دست و لبخندي
تا که شايد من...


آه از اين بازي نازيباي بي‏فرجام
ميان بودن و نابودن يک فرصت ديگر
ببخشم يا نبخشم...

 تقــــــــــــــــدیمی از  رهــــــــــــــــــــــــــــــــی

*********************************

 

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي

تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم


ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 3:40  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM