![]() |
![]() |
|
|
عشق تو پشت جنون محــــــــــو شده .. هوشیاریست .. نگــــــــــــو سهــــــــــــــو شده .. رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...
(دکتر علي شريعتي)
دوست .. زیباترین اسطوره تاریخ است .. واژه ای مأنوس روح ..این واژه در عربی صاحب تعبیر میشودو صاحب به زبان فارسی همون مالک میباشد . لذا دوست میتواند مالک و شریک ما یملک تو باشد . محرم خانه و کاشانه تو .. نزدیک تر از برادر به تو .. دوست ..ودیعه ای الهیست که حین مسرات و مضرات تکیه گاهی برای تو باشد .. ما دوستانی داريم، يعنی اينطور تصور می کنيم. اما در حقيقت بسياری از دوستیهای ما یک آشنایی، یک ارتباط ابزاری یا قسمتی از "نت ورک" (Network) ما هستند. دوستیهای واقعی را از روی نشانه های مشخصی می توان شناخت. تجربه نشان می دهد که تنها مثالهای اندکی برای ارتباطهای دوستی پايدار و ارضا کننده وجود دارد. پرستاری کردن از چنين ارتباطی در دنيای امروزی ما تبديل به کاری مشکل شده است، دنیایی که در آن عاملهای خطرناک برای این نوع ارتباط افزایش پیدا کرده است، چه خطرات بیرونی مانند اجبار تحرک و انتقال به مکانهای دورتر، و چه خطرات درونی ، مانند حساسیت افزایش یافته روحیه مدرن ما. به غير از اين، آنجا که اندازه احتياج زياد می شود، به زودی ميزان توقعات هم بالا مي رود. دوستی واقعی که همه در طلبش هستند، تبدیل به ایده آلی پر از خواسته می شود که نسبت به گذشته مجبور به تحمل بار بیشتری است. اغلب این بار بسیار سنگین است و نتیجه آن، که بیشتر ما آنرا تجربه کرده ایم، سرخوردگی از این مساله است که دوستی هم تا حد و مرز معینی قابل بارکشی و پایداری است.
شراکت در نهايت يعنی درک يگديگر در تبادل شخصی. برای اينکه چنين تبادلی بتواند صورت بگیرد ، احتياج به صراحت و راحت بودن در دوستی هست، دومين مشخصه بارز يک دوستی. صراحت ، يعنی داشتن جرات ، و برای اينکه دو نفر بتوانند با يکديگر صريح و راحت باشند، بايد بتوانند به يکديگر اطمينان کنند، به خصوص وقتی که رازی را با يکديگر در ميان می گذارند. تنها کسی که جرات می کند خود را به روی ديگری ، آنگونه که هست باز کند، و شخصيت خود را نشان بدهد، قابليت برقراری رابطه دوستی را دارد. کسی که تنها خبرهای آخرين موفقيتهای خود را می دهد، اما درباره شکستها و ضعفهای خود به خاطر ترس از دست دادن پرستیژ سکوت می کند، در عوض اين توانايی را ندارد.
بلکه از روی خساست،(مثه سعید تو ) بعضی دیگر گمان می کنند چون شخصی را زیاد می بینند، با او رابطه دوستی دارند. اما کمیت دیدار طرفین آنقدر نقش بازی نمی کند که کیفیت آن. آنچه گروهی را که مرتب یکدیگر را در یک کافه ملاقات می کنند کنار هم نگه می دارد، نیاز شخصی هر کدام از آنها برای گپ زدن، گذراندن وقت و تنوع است (که به صورت قرار های مرتب ،شکل اجرای مراسمی را به خود می گیرد) ، و نه الزاما علایق و خواسته ها و خصوصیات مشترک بین آنها، آنگونه که بین دوستان وجود دارد. اینکه شدت و قدرت یک دوستی تا چه حد است ، از اینجا تشخیص داده می شود که هدف آن رابطه تا چه حد وجود شخص مقابل است. البته منظور این نیست که یک دوستی باید مشمول عملهای قهرمانانه باشد، معلوم است که در دوستی هم زمانهایی وجود دارد که در آن تنها نیاز یکدیگر را بر آورده می کنیم. بر طرف کردن احتیاجات یکدیگر، و دوست داشتن وجود طرف مقابل، در یک ارتباط دوستی مخلوط با هم وجود دارند و این کاملا نرمال است. معنی دوستی ، بخشش دائمی و یکطرفه هم نیست، بلکه لذت بخشش و گرفتن با هم توام هستند. اما مشکل آنجاست که بعد از بررسی یک ارتباط این نتیجه گرفته شود که بر آوردن نیازهای روزمره در آن، نقش خیلی وسیعتری داشته است تا اینکه هدف آن ارتباط، وجود خود دیگری بوده باشد. مثلا ارتباطی که در آن به جز زمان اسباب کشی یا نگهداری از فرزندان دیگری ، هیچ شبهای مشترک صحبت و دیداری وجود ندارد. آیا آن دیگری به همان اندازه که من به او و زندگیش توجه نشان می دهم و مایل به شرکت در آن هستم، به زندگی من علاقه و توجه دارد؟معمولا جواب این سوال را با یک نگاه دقیق در یک گفتگو می توان به دست آورد: چه کسی از روی توجه از دیگری در باره اوضاع و احوالش سوال می کند؟ کسی که این تعادل را نمی بیند، کسی که تنها برای این آنجاست که دیگری خود را نشان بدهد( یا تنها خود را نشان می دهد)، کسی که دائم از دیگری سوال میکند ولی هیچوقت از خودش سوالی نمی شود، حق دارد که با دید شک به ارتباط دوستانه خود نگاه کند.
خوب دوست من .. تحقیق کردم . و حد و مرزی که دوستی دارد یا ندارد رو تا اونجائی که ادراکم یاریم دهد فهمیدم .. حالا این من . حالا این تو .. ســـــــــــــــــــــــــــــلام از کدوم روز ، از کدوم شب ، از کدوم قلّه رسیدی ؟
من زمینْخوردهاَم ! اِی عشق ! وقتِ جنگِ تن به تَن نیست ! از کدوم باغ ، از کدوم شهر ، از کدوم جادّه رسیدی ؟
من زمینْخوردهاَم ! اِی عشق ! وقتِ جنگِ تن به تَن نیست ! ............................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:48 توسط کمند |
|
|
من از آغاز دلم مست تو بود....از ازل عاشق و پابست تو بود......من نگويم که نبودم رسوا.....بودم اما نه به اين رسوايي.....جلوه ات قاعده ي اميد است....سينه ات آينه ي خورشيد است....مانده ام تا به که همتاز کنم....اي دلت آيت بي همتايي.....
رهـــــــــــــــــــــــی.... غیبت من عذر داشت .. منو ببخش .. خدا رو شاهد میگیرم . نمیدونستم واسم اینجا نوشتی .. منم به خیال خودم که تو نیستی .. الانه تموم متن هات رو خوندم .نه ...نخوندم . تموم متن هات رو خندیدم .. دیوووووووووووووووووونه .. برو کلوب . پاتوق .. قسمت یادگاری ... یه نامه اونجا داری ... اینک تو رفته ای و نمی دانم آیا کدام هلهه ات شاد می کند آیا کدام عاشق صادق نام تو را شبانه در کوچه های شب زده فریاد می کند ... ( حمید مصدق ) یلـــــــــــــــــــــــــــدا... بهت قول میدم .. تابستون که تو برگردی از اون دیار یخ زده .. برگردم مثه قدیما .. با همون سبک قدیمی . لحظه هامون رو پر از عطرو بوی خاطره هامون کنم .. مثه اول .. البته اگر از دست این رهی هزار چهره جون سالم به در ببرم .. ...........................................................................
نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
********************************************
اغیار
بر حرمت این قلم و صفحه سپید روزگار باید گریست که این چنین مورد هتک حرمت نادان زاده ایی قرار می گیرد که نامش را گذاشته اند : انسان , اشرف مخلوقات ... آفریدگارا ... این است روح دمیده شده ات در کالبدی که نامش را گذاشته ایی ادمی ؟!!! تو را سپاس ... علـــــــــــــــــــــــــی.....
صبحی دیگر . چشمهاتو که باز میکنی هجوم خاطرات را حس میکنی . درست مثل هرم کویری داغ که بر صورتت میخورد و چشمهایت را به اشک می اندازد ... با خود می اندیشی روزی دیگر و صبحی دیگر تا رسد به شبی دیگر و چرخش بی وقفه زندگی . درست مثل همان کویر و تپه ماهورهایی که بالا و پایین بدنبال هم چیده شده اند و هریک را که رد میکنی باز دیگری از راه میرسد . انگار که تمامی ندارند . تنها این سوال را میپرسی که ایا این قمقمه کوچک به تنهایی کافیست برای طی طریق ؟ شک داری اما پاسخش را تا نروی نخواهی فهمید . یا باید همان جا ایستاد و تنها نظاره گر راه روبرو بود و یا بسم ا گفت و قدم در ان گذاشت . کدامیک ؟ چشمهایت را میبندی و لحظه ایی می اندیشی . الان زمانی ست که یا باید باشی یا نباید . میانه ایی وجود ندارد . حال زمان رفتن بر روی صحنه زندگی ست تا اخرین و مهمترین نقش زندگیت را بازی کنی . یا قبول میشوی و یا شکست میخوری . راه سومی وجود ندارد ... حال میروی . هستی . خودت و خدای خودت . تنهای تنها میتوانی با خالق ذکری گویی و او را به یاری بطلبی . هجوم بی وقفه امواج سهمگین حوادث و ... البته تنهایی . باید رفت . راهی دگر نیست . میروی . میروی ... هستم هنوز . در نقطه ایی از راه . سرد و خیس و تنها و تاریک . باید رفت . باید رفت ... ******************* داش فکـــــــــــــــــــــــــــــــل. باز خورشید طلوع میکند و ساعاتی بعد غروب میکند . شاید مهتاب سر از گوشه ایی در اورد و به این سو و آن سو سرکی کشد . پیامی برسان به سفر کردگان و بگو یادشان همیشگی ست . چه خورشید بتابد و چه مهتاب ... ************************* بهنام ...............شاهراهی به کمال .. حکایت ما هستش و زندگیمون . باید باور کنیم که هر یک در سرنوشتی که روزگار برامون مقدر کرده نقشی را داریم و چه بخواهیم و چه نخواهیم باید این نقش را اجرا کنیم . حال هر کسی که بخواهد همان نقش خودش را هم کوچک فرض کند بازنده ایی بزرگ خواهد بود . کافی ست تنها لحظه ای فکر کنی که نقشی کم اهمیت را داری , در ان صورت اولین بازنده خودت خواهی بود و شاید بهای ان چیزی باشد که دیگر هیچ وقت فرصت جبرانش را نداشته باشی . هیچ وقت ... ***************************************** چکـــــــــــــــــــــــــاد..
سازت را بردار نازنین . نوایی را کوک کن و نغمه ای را بنواز . شاید حال اخرین فرصت باشد برای نجوایی که در سینه منتظر امدن و خوانده شدن است . نمیدانم حکایت رفتنت را چگونه میخواهی شروع کنی و کدامین واژه را میخواهی شریک این لحظه کنی . تنها بخوان و بنواز . بگذار این نغمه در اخرین دقایق بودنت در همه جا پخش گردد و انعکاسی همیشگی داشته باشد ... چشمهایم میجوید چشمهایت را چون میخواهم اخرین برق نگاهت را چون هدیه ایی ارزشمند به یادگار داشته باشم . بگو و بخوان مرثیه امروز و امشب ما را که شاید حتی این فرصت را هم از ما بگیرند ... بسم ا ... از من و ثبت نقطه پایانش با تو ... ******************************* عثقـــــــــــــــــــــــــــری ( اصغری ).......
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ... ؟ نهایتش رفتنه . اشکالی نداره , ما هم فوقش میریم ... رفت , اما نمیدانست که رنگی هست ورای تمام رنگها و انهم رنگ گرم حضورشه . افسوس که دیگر نیست تا بداند. مهرداد شیــــــــــــــــــــــــــدا.. و شاید در انتها قسمتت از این همه چیز تنها قطعه ای کاغذ رنگ و رو رفته ایی شود که با مدادی شکسته بخواهی بر آن حکایت روزگارت را بنویسی , البته اگر تراشی داشته باشی تا همین مداد شکسته را هم بتراشی , والا همین حکایت نصفه و نیمه هم بر باد روزگار خواهد رفت ... حریم جانان ............
میچرخم و میچرخم ... میچرخی و میچرخی ... دایره دواری که نامش را گذاشته اند زندگی . آکنده از نقطه های بسیاری که من هستم و تو هستی و همه هستیم . میچرخیم و میچرخیم شاید به این امید که باشد روزنه ایی تا از آن به بیرون بنگریم و حتی گذری داشته باشیم بدانچه که هست و نامش را گذاشته اند سرنوشت و روزگار ... میچرخم و میچرخم , شاید بیابم آن روزنه را تا بتاباند نوری که جذب کند پروانه ایی را ...
****************************** کمنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی... همیشه در عجب کار دل بودم ..که چگونه حیران دنیایی که بدان گرفتار است, ..بدین سو و آن سو می نگرد و چنان کودکی که مادر خویش را گم کرده است... هراسان و پرسان و گریان.. نظری به هر طرف می افکند ... حیرانی ماند بر جای خویش ....و ایام گذشت ,... اما هیچ کس ندانست... سر دل را ..که چه باید کرد با آن.. و کدام قصه را برایش خواند.... تا خوابی شیرین چیره شده ....و رویایی را به رشته تحریر در آورد ... چشم بر هم زدیم و ایام گذشت اما حکایت همچنان باقی ست ...
همیشه میتوان چیزی برای گفتن داشت تنها اگر واژه در گرداب من منها یخ نزند و در اعماق ندانم کاریها گیر نکند ... دوستان خوبم , حضور گرم و سبزتان را صمیمانه سپاسگزارم . با شما انگار همیشه چیزی هست تا نقل محفل گردد . گاهی شاید حتی یک کلمه اما با دنیایی نهفته در آن ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 4:31 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|