خداحافظ

بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
بوي هجرت مي آيد ، بالش من پر آواز پر چلچله هاست
بايد امشب برم...
آره ، هر انساني حق داره كم بياره ، هر آدمي حق داره در برابر بعضي ناملايمت ها ، نامردمي ها ، نامهرباني ها شانه خالي كنه . هر كسي حق داره در برابر هجوم انبوه غم از پا بيفته ...
هر كسي حق داره خسته بشه ، حق داره ديگه نتونه ادامه بده ، تحملش تموم بشه ، حتي حق داره از تمام دلبستگي هاش خسته بشه بدش بياد ...
حق داره كوله اي رو كه پر از نيش و كنايه و زخم زبانه بندازه زمين
اما ايمان بياور كه اين كوله نه تنها وجودم را خسته كرده ، حتي شانه هايم را نيز زخمي كرده است.
آري من اين حق را دارم...
خداحافظ
همين حالا
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين...
سطر دهم ...
ســطر دهم . سکوت معلَّق . صدای تو
پاراگراف ِ گمشــده ی چشــم های تو
کاما ، سه نقطه ، باز دو خط چرخش مداد
آغاز گم شــدن وســـط ِ ماجـــرای تو
اين شعر نيست . متن روايی ی ِ ساده ايست
که ختم می شود به شب و گريه ... های تو
حالا غريبه ايم . ســه خط آنــطرف تَرَک
تَ تَ تَرَک ... ، شکست ، دل ِ آشنای تو
تکثير شد در آينه مردی که چشــم هاش
يک اســتعاره بود برای خـــدای تو
نسبیّت جديد به هم ريخت سطر قبل
- : تصحيح شد معادله : او شد به جای تو
هِی داد زد درون خودش مرد ِ نيــمه جان
هِی مرگ صـــرف کرد برای عـــزای تو
هِی مُرد ، مَرد ، مُرد ، دوباره ، سه باره مُرد
در خواب ديد روح خودش را جــدای تو
او بود و قصّـه ای که به پايان نمی رسيد
خــــط های ناتمام ِ پر از ردّ پای تو
ســطر دهم دوباره به عکس تو زُل زد و ...
سيگار ، دود ، شــعر ، ... دوباره صــدای تو
پاییز ...
اپیزود اول:
برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونه است...
اپیزود دوم:
برگ خسته
زندگی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگها افتاده زين پايا درخت
باز میبينی
درخت بیبرگ نيست!
وين منام خشكيده برگی بیرمق
زردگون رخسارهام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزودهای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خشخشام آمد پديد
ياد آريد، برگهای خستهی مجنونِ بيد ...
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر ،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند.