تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

افسانه چشمان تو  غریب است ..مانند برکه ای نا آرام و در حال گریز ..من التماس نگاهت را با معصومیتی تمام فریاد کردم و هر شب نوشته های عریانم را در کوچه و پس کوچه های شهر به دست نسیم صبحگاهی سپردم .. هر شب از راز چشمانت نوشتم و ترا با قلمم به شهر بـــــــــــُت  رساندم ..و دست آخر از نامه گذشتم .. دلم یک همدرد میخواهد .. قلمم یک همدرد است اما هر چه مینویسم ترا فراتر از نوشته هایم میبینم  ..وای قلمم کم کم میمیرد و من میمانم و بغضی که  در گلو به شیدائیم دامن زده است .. .

****

 modele kote D&G

برای دیوانه نویسی های شبانه ام …بهانه ای جز گلایه از تو ندارم
آیا مگر می شود در این روزها كه مرا به هزاره ای بودن عشق به مسلخ تمسخر می كشند
دلیل عاشق بودنم را كتمان كنم؟


آری به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالی چشمهای خیس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…آنقدر دور شدم كه دیگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعی دوباره و خواندن سرود زندگی را
در همان سالهای جوانی عشق را از دست دادم
می دانم كه كسانی كه این متون سراسر تشویش را می خوانند
به یقین می رسند كه دیوانه ام
اما به خودت نگاه كن
تا این زمان چند بار ته دلت لرزیده است یا دل كسی را لرزانده ای
به تعدادی كه دلت لرزیده حق با تو
و به تعدادی كه لرزانده ای حق با من.
خورجین خاطرات با تمامی سنگینی اش تا آخرین لحظه ی زندگی با توست


ای گل بهانه ی خودكشی های شبانه ام
این گناه بر طوقه ی گردنت خواهد ماند
زیرا فرصت تغییر به گردنبند را به من ندادی
بارها می گوییم كه این كار به نفع او بود
جدایی .......فرصت درك بهتر را به او می دهد
ما كه هر كاری توانستیم كردیم
دیگر از پسش بر نمی آییم
دیوانه بود


اما یك بار نمی گوییم با این حادثه فرصت یك عمر دلدادگی را از او ستاندیم تا در همان كوچه ی منتهی به قتل نفس در دوراهی رنج و خلاصی…سرگردان یك تصمیم بماند
شاید یك آن دیگر و شاید تا پایان عمر.
دعایتان می كنم هیچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسی نگیرید
تا او یك عمر جهان را با جداره ی خاكستریش نبیند.
دعایتان می كنم كه پایدارترین عشق ها نصیبتان شود و كسی كه از من گذشت پایدارتر از پیش زندگی كند.
 
دعایم كنید به سلام عطر آویشن
دعایم كنید به كوچه های دلباختگی های كودكانه ام
دعایم كنید به بازگشت از دو راهی او
دعایم كنید به فكر های طلایی قبل از اتفاق
دعایم كنید به خط نوشته هایی كه هیچ گاه به دستش نرسید
دعایم كنید به اعتبار پاره پاره های دلم
دعایم كنید به پل های برگشت به كودكی
فكر كنم.


دعایم كنید بی اعتبار عشق نمیرم كه در این جهان تنها مانا خاطره ایست كه در یاد دیگران ثبت می كنیم.


 

غم عشق تو از غمها نجاتست............. مرا خاک درت آب حیاتست
نمی‌جویم نجات از بند عشقت. چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
دل و دین می‌بری......... و عهد و قولت چو حال و کار دنیا بی‌ثباتست
چنان ترسد دل از هجر تو گویی............ شب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالت.............. امیر عشق را بر من براتست
***

همین دیروز بود که نگاهم به چشمانش حلقه شد .. تمامی من غرق یک نگاه و تمامی او مست این نگاه .. تازه داشتم به این باور میرسیدم که  عصر یخبندان عشق  رو به زوال است . و گرمای حضورش قندیل های بی احساسی رو در من ذوب میکند ..  ولی هیهات .. او فقط تصویری از عشق بود .. مات و مبهوت ..

اما من . آنقدر غرق او بودم که حتی رفتنش را ندیدم .. جـــــــُرمم این بود که من سرشارم . لبریزم .. و او پاسخگوی این همه احساس نبود ..

****

من پذيرفتم.............. که عشق افسانه است

 اين دل درد آشنا................................ ديوانه است

مي روم................. شايد فراموشت کنم

با فراموشي هم آغوشت کنم

 مي روم................ از رفتن من شاد باش

 از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو.............. تنها تر از ما مي روي

 آرزو دارم ولي ....................عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را................. تلخي بر خوردهاي سرد را

 

دوباره از تو گفتن... نه نباید....بازم اسم تو بردن... نه نباید...شب دلگیر از یاد بردن تو....بازم خواب تو دیدن... نه نباید.....


.رها كن  قلبمو ..............ای رفته از یاد.

بزار............................. عادت كنم به رفتن تو.................تو میشناسی منو......... میدونی ای یار......چقدر سخته برام نخواستن تو.................شب دربدری در كوچه عشق............به من چشمای تو عشقو نشون داد....گله از رفتنت هرگز ندارم.................ولی از موندن یاد تو فریاد........................تو آتش بودی و من تشنه تو........تو رفتی تا نبینی سوختن من...............ندونستی خود مرگه جدایی...............برای اونكه تن داده به سوختن..........ندونستی كه از یاد بردن تو..............برای من مثل انكار ماهه...........از اون روزی كه ماه من نتابید................پلنگ شعر من روزش سیاهه............دوباره از تو گفتن ....نه نباید..............بازم اسم تو بردن ...............نه نباید.........

*****

ای که یاد از یادت عطر آگین شده ....یاد تو بهر دلم آیین شده ....ای رفیق شعر باران های شب ....شاعر بیدار شب پیمای شب.... نیمه شب های غزل یادش به خیر..... خاطره ، طعم عسل...یادش به خیر ... دور از جانت ، کمی بارانی ام... در حصار خاطره زندانی ام .....همدم بــــــــــــُهتم...سر شب تا طلوع ....همره تکرار دردی بی شروع ....گفته بودم شکل اشعارم نی ام.... گاه همرنگ شب و ویرانی ام... من شراب بغض را پیمانه ام..... ناخوشم ، گیجم ، گمم...دیوانه ام.... از تبار عاشقان بی مزار ....آخرین جامانده ام در این دیار ....گاه بهر لیلی ای مجنون شدم... باز دیگر گون و دیگر گون شدم ... تشنه ام ، لب تشنه ی یک جرعه خواب ....آفتاب عشق را بر من متاب.... باش ، اما با لباسی تازه تر... تا نمانم با هراسی تازه تر.... خسته ام ، ناچار از تنهایی ام... ای که از فرسنگ ها می پایی ام... از زبان شعر من دلخور مباش .....حاصل قلبی ست زخمی ، پاش پاش ... گر چه روحم جنس یک دیوار نیست... ... ... (( من چه گویم ؟! یک رگم هشیار نیست ))...

******

ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست ...................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من


از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را........................ به حکایت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  .........اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود


هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود


تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود


در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود16.gif16.gif16.gif


 

یه شب از همین شبا اسم منو
روی بوم خاطره صدا بزن
قدمی تو كوچه باغ قلب من
پشت دروازه ی لحظه ها بزن
*
می دونم كه با كلید خاطره
قفل كهنه ی دلم وا نمی شه
تو خیابون شلوغ زندگی
خونه ی قلب تو پیدا نمی شه
*
كاش می فهمیدی كه اون شبای دور
حالا تنها یادگاره واسه من
كه چقد تنگه دلم برای تو
كه چقد سخته برام بزرگ شدن

****************

 

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود


هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود


تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود


در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود


 

كبوتر زخمی نگاهم.... آن هنگام كه در دشت روشن چشمانت به پرواز در می آید
در آنسوی عمق نگاهت
 به دنبال جفت عشق خویش می گردد
دیر زمانی است كه ضریح دستان اندوهم را به بارگاه چشمانت گره زده ام


كاش یكی بود مرا از این اسارت رها می ساخت
اما نه ....
من عاشق اسیر بودنم
اسیر بند جادویی چشمانت
اگر نباشی ......
باران غصه های چشمان ترم را بر پهندشت مهربانی شانه های كدامین یار ببارم
اگر نباشی
...


هق هق های شكسته بغضم را با نوازش كدامین دست چون بلوری بشكنم
و خالی از همه غصه و دردی شوم

عشق امانت با ارزشیست.. کجا آن را به ودیعه میگذاری ؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:28  توسط کمند | 
... باری:

وقتی «او» با همان وحشتِ خاموش می خوابید

«من» بیدار بود و به جستجوی لولو که می آمد تا بترساند و گریستن برای بیداری را به خواب و سکوت برساند و سکسکه ی ترس بود و در خواب تکان خوردن، پریدن تا شیرِ بریده بریده از نای بیرون ریختن

و «من» به «او» گفت: از سیری ست

و« او» که نه: از اسیری ست. یعنی که هر دو اثیریِ «الف» بودند یا نبودند. مسلخِ مدرسه بود و جنجالِ اجتماع.

«من» دل به افسانه می سپُرد

و «او» سر بر ضریحِ پولاد می کوبید. هر دو در رنجِ عظیم جستجوی منجی با اشتیاقی روشن می سوختیم.

«من» را بیمِ مرگ و فنا

«او» را ذوقِ لِقا و امیدِ بقا گوژ پشت می داشت.

«من» بر حباب می رفتم

و «او» در خلا خوش می خرامید.

«من» نسلِ سنگ می شد

و «او» صرافِ فکر. با طنابِ تاریخی و هوسی سوزان از چاهِ برهوت و هپروت آب برمی کشیدیم و جگرمان بیش از پیش نمکسود می شد. خشنود به خود و از خرابیِ خود بی خبر.

«من» دردآشام می شد

و «او» خون آشام؛ پس یکی سفرساز می گشت و یکی مسافر سوز.

«من» خاموشیِ مشوشی می شد

و «او» آشوبی آشنا که از متن و بطنِ «من» برمی آمد.

«من» از حرفه ای بودن حرافی را می آموخت

و «او» حیله و حماقت را. هر دو سپاهِ افسوسیان بودیم. آب از جویِ «من» می رفت و در جوی «او» جاری می شد و با اینهمه جانِ هر دومان خشک بود.

«من» آشیان بر شاخِ آهو می نهاد

و «او» به شکارِ آهو می آمد. فصل، فصلِ خصومت بود و ما تبارِ تباه شده از پذیرشِ هویت خویش طفره می رفتیم.

«من» شعار می داد

و «او» شهید می شد، «او» هیزمِ حریقِ «من» را با قهقهه تهیه می دید.

«من» در برابرِ جبرِ «او» مقابله می کرد.

«من» می گریست

و «او» تازی وار، تازیانه می زد. نه «من» نه «او» کوچگاهی نیافتیم و باد به دست ماندیم: حلقه به گوشِ حقد و حقارت. پس ما آموختیم که «مِن مِن» و «مَن مَن» کنیم و حرفهایمان را جویده نجویده، پنهان و در پسله و با ایما و اما و اشاره بزنیم تا مقبولیتِ «من»،«او» برقرار بماند.

بعدها او دیگر نمی خوابید

و من می خوابید. او و من یا گزمه ی «ما» شدیم و یا زنبه ی زور و ظلمِ «ایشان»= مایِ کهن- تازه، به بازو کشاندیم و بام و باروشان را با خشت خشتِ خَشیَت ساختیم و بر پلاسِ خسبیدیم و از دردِ خود دانه افشاندیم و ماحصلِ سرماگَزیدگیِ دسترنج خویش، دستاس دستاس کنان به مطبخشان، روانه ی رواق و بارگاه نمودیم و نطعِ تعلق گشادیم و گشاده روی گردن نهادیم. تکریم کردیم و تحقیر دیدیم.

من و او حرفهای تحریف شده ایم محصور و مصادره ی نادانی و ندانم کاری؟ چیزی دردچینِ جُبنِ جبینِ ما نبود و ما دخیل بر خیلِ خیرخواهشان بستیم و گسستیم و نرستیم و خمیازه ی خیال همچنان آهِ در بساطِ بی انبساط بود و بود. تن به تاک تکیه دادیم به آغوشِ دخترِ رز زیرکانه گریستیم و گاه رذیلانه رقصیدیم...

من مترسکِ مستِ او،

او لعبتک و خصمِ من. مرید و مراد، رمال و شیاد و دجال در مزرعه ی محاوره مان روئید و روئید.

من شبانِ او،

او رمه ی من. هان! برهان همان لولویِ سرخرمن و اهمالی که حمایلِ حماقتِ گردن بود، همان داغِ یوغِ غارتِ غیر. بردابرد! برده گانِ بُردبارِ زیرِ بار و کار، اینک ساحران و مظلومیتِ عِذارِ عابدانه شان، آب و دانه شان با شما!

معصومیتِ من، خلاصه ی معصیت او بود... و در همان حال جمعی از من دگمه های فرنج اش را به خشونت و دُگم می بست و گروهی از او به مستمسکِ ایده آل و ماورا باوری روزگارِ بی نفوذ و بغرنج را می سُفت. یکی به انکارِ دیگری به گماشته گی و مزدوری و یکی در تأییدِ دیگری به خودکُشی یا خودکِشی شاد می شد. یا لجاج بود یا تسلیم آن سان که حجت از هر دو می گریخت.

یکی به تام و تمام خواهی، متانت و وقار و مدارا را هبا می دانست و یکی جدال با جلاد را کار و کارزارِ وجدان می پنداشت. و برای هر دو غیر از آن، شروعِ فرسایشِ شرطیِ فکر و فلاکت بود. غافل و بی اعتنا و عنایت به آنکه جباریت، انجمادِ جمعیِ من و او بود.

زره ی ما درازنای تزلزل و زبونیِ ما بود؟ سپس قصه ی حِمار و حمال گفتیم و از خنده گریه اشک به چشم اندر نشست و هاله ی واهمه ما را چنان بیخود نمود که یا به تلنگری گُر می گرفتیم و یا گله گله به کشتارگاهِ دلخواهِ او و به بوی قصیل اش غش و ضعف می کردیم.

من به شوخی و مناقشه او را به استثمار سپرد

و او قیمومیتِ من را به قصاب. من باغِ تک درختی خواست تا آن درخت را دارِ او کند.

« من» از منزلت پرسید: منزل ات کجاست؟

او گفت: به مزبله اندرعیان.

او برای من از دو حس گفت؛ حسِ سیراب شده و حسِ سرکوب شده آنسان که اصالتِ حواسِ انسانِ ما به هم ریخت. من متصل او منفصل و گاه معکوس. یکی نسلِ بحث شد و یکی نسلِ فحص. نسلِ عصیان و نسلِ نسیان. نظمِ نظری، غریزی، ریاضی و... ما نه انسجام که انهدام می جستیم؛ آلاخون والاخون. یکی فتیله ی فاجعه می جست تا ازرق کند رازقی های من را. یکی رجعت به جنت می طلبید و آرزوی دوزخ برای او داشت.

من، ملحد را حمد می گفت

و او تکفیرش می کرد. من و او متضاد و مکمل بودیم و نمی دانستیم و سفر از کثرت به وحدت هرگز ممکن نگشت. چارقِ بیچاره گی و سرگردانی در پای بود. یکی به نه جان باخت و یکی به آری خوان یافت.

ما را همیشه ریسمان و سم مهیا بوده است. از ما بهتران و دوال پایانِ گُرده سوار نیز آماده بوده اند؛ هم شفیق و هم شقی با آن شقشقه ی دهان و شکنجِ رایج. فگار و بیگار رایگان بوده است من را و او را.

من؛ دژبانِ قلعه ی غیر بودن- شدن را به تجربتی همان دژخیم بودن و در فلاخن خرد جز من- نه منِ مألوف به آلاف و علوف- من= دیگر، منِ «رَمبو» که گفت: من؛ دیگریست می دانست. ما دچار جزم اندیشی و جذام بوده ایم آنطور که حزم اندیشی چیزی جز سخره و ریشخند نیست.

ما سگالش را درک مشترک بشری ندانستیم تا آنکه سخن کُشان و بازارگانانِ مرگ مجالِ جلوه و جولان یابند.

«من» واژه ی مصلوبِ وامانده در پسِ حصارِ قدرت

و «او» مسدود کننده ی ما بود و طرد خرد و خردمندی وطراری را طلب می کرد. گاه بادسنجانِ مستعد بسی سختگیرتر از حاکم و والی و داروغه عمل می کنند و کیوان را در آبریزگاهِ خودکامه گان می جویند و زگالِ زورمداران گاز می زنند و دست و دهان سیاه می کنند:

من و او را استسقا یکی ست. ما نگذاشتیم دلمان بازی بازی کنان تا کودکی برود و کابوس از تن بتکاند و پشت به کائنات کند و در کارگاهِ آگاهی- شاید- نشان و اشاره ای از کاشفِ عشق و آن گُلِ گمنام و خاموش در حاشیه ی راهی که به همه ی پنجره های جان و جهانِ انسان گشوده می شود، بیابد. با همان غریزه ی بازی و به وزوزِ زنبورها و حضورِ عسل سرمست شود؛ و با پروانه ها تا انتهای تنهاییِ آفتاب برود و کودکی اش همچنان روئینه تن و معتبر بماند...

و ما در تمامِ آناتِ تنهایی چیزی پاکتر و زلال تر از اشک نشناخته ایم آنگونه که خدای را به- خود آی – و مخمصه ی شک درانداخته ایم.تا قامت قائم کند به ذاتِ انسانی و مشغولِ ذمه ی هیچ، خدایی نمانده و نماند.

زیرِ شبکلاهِ ما کاکلیِ کوچکی ست که به کاکلِ کودکی مان نُک می زند و می خواند: اینان صورتِ بی حقیقت اند، چیزی را به چالش نمی کشند مگر به چاله اش اندر فکنند.

من کنجِ دنجِ دلواره و مغازله ی عزلت و مردم گریزیِ بی شوکتی می جست تا پسندِ او نیز باشد. ما رد بر ردِ هم آمده ایم. از تجربه ی جان و جنگلی در جولان تا آسمانی در کاسه و ماه یی بر درختِ تخیل و تخلخلِ مخملی تا تخریبِ ریب و ریم، و رهروی ماهرِ رهیق و...

«او»، «من» را مومیایی می خواست و از حرکت و تحول باز می داشت و آن « محالِ»، بافته از اندیشه در مجالی دلچسب، گبز و گبرانه و موسیقیِ ستیز و تعارض را کفر می انگاشت.

«من» القصه خانه تکانیِ تن از هر خدای خالی و خواب زده می خواست.@};-

شهروندِ عشق و شعر و شرابِ اندیشه می شد. هرـ نه بودی ـ بود می شود و هر بودی نابود. هر، بودی ـ نه بود ـ تواند شد و هر نابودی بود. بزرگترین توفیقِ ما توقف در نقطه ای بود که تازه تفکر آغاز می شد. چراغی از نفرت و نفرین و کمربندِ کین کشی و شهادت در ما روشن شد تا پیرامون تاریک و خاموش بشود. من توبه و استغفار کرد و برگشت

و او به پیشوازِ من نیامد که اکنون پیشوا او بود. آن من که برنگشته بود برای او که بغل بغل فیلمِ «کیا و مخمل و...» آورده بود هورا کشید.

آن من به «شیرین» پُلوی او عادتِ «عبادت» داشت.

آن من که رنجِ بزرگِ دربدری کشیده بود او را که «گنج» برده بود، به رهبری برگزید. سخنانِ کفرآلود گذشته ی من را اکنون او تطهیر می کرد. دل در گروِ «انصارِ» فصا پیما بستیم تا او «درفشِ وحشت» را بر ماه برافرازد. و باز تهی دست تر از پیش پشیمان نشدیم! و همچنان دست در دیسِ دگردیسی می چرخانیم.

بر حذر باش که این دست و دهن آبکشان خانمانسوزتر از سیل بلا می باشند [صائب]ما به ضیافتِ آزادی دست نیازیدیم. یا در سنگلاخ چرت زدیم و یا بی حوصله چرتکه انداختیم دور خودمان چرخیدیم و هزاربار راهِ رفته را از نو طی کردیم، بلاهت راحتِ جان و درایت رایتِ مردن. بیشترِ کنکاش و تلاش مان صرفِ شناختِ تودرتویی عاقبت و مناقبِ تقیه و خندیدن به روزگارِ دوزخیان شد.

و در غرقابِ حماقت و غفلتِ خویش غوطه زدیم و می زنیم.... و دچارِ محاقِ هولی شده ایم که چنان عرق بر تن می خشکاند که مگو و مپرس...

گاهی همه ی ما ضاربِ ضمیرِ دیگری می گردیم تا ضمانتِ من و او مستدام بماند. شمس: خُنُک آن که چشمش بخُسبد و دلش نخُسبد! وای بر آن که چشمش نخُسبد و دلش بخُسبد. من گفت: خوشا آن کس که چشم و دلش نخُسبد!

و او خندید..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:47  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM