![]() |
![]() |
|
|
مرا با خودت رو به بالا ببر به هر جا كه خواهي، از اينجا ببر تو از قله ي شعر بالاتري به آن قله هاي تماشا ببر شتابان به سمت دلم پر بگير به چشمان پر اشك دريا ببر دلم از سكوت و سياهي گرفت به هر جا كه شوري ست برپا ببر به آنجا كه تنها تو باشي فقط به آنجا كه تنها تو، تنها ... ببر به شكرانه ي هر كه عاشق تر است غزلوار تا صبح فردا ببر بزن زخمه بر ساز خاموش من به يك غمزه تا اوج غم ها ببر
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سر
راهش را داد ..!! دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ... ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:43 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|