![]() |
![]() |
|
|
دارم دیروز نامهربان را در مهر دستانت بومیکشم. در زوایای ذهنم میکاومت. در تمام غزلهای ناگفتهای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد. بر فراز کوچه ها پرواز کن .. قصه ای را با خدا آغاز کن
کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دستهای من غنودهای و سر برنمیداری؟؟ از نازنازان بالشتهایی که صورتت را در خواب خود نوازش میدهند. کی میرسی از لنترانی چشمهنوشها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن میگیرد و شوق همنقسی با تو را تا جادهها میکشاند، بر پشتبامها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛
من دارم صرف میکنم تمام فصل بودنت را در برکه چشمهایم که دست از بیتابی برداشتهاند و مرا شرجی میکنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمیشود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم میچکاند.
من چتر آوردهام، به گمان بارش استثقای چشمهایم. من آمده بودم از چشمان تو دریا بگیرم و صدای خیس این پنجره را، به این باور که اگر در برکه کوچک من جاری شوی تو را زمزمه کند. صدایم کن صدای تو خوبست. وقتی زهره به آغوش ماه برسد پلنگان بر تو چنگ میاندازند و زهره میچکد از سقف آسمان روی زمین گرم.
نیستی و گلوبند بغض، حرفهایم را ناتمام میریزد توی گلویم و میشکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته. باید باران باران ترانه شوی ترنم نغمههایی که هی دست میبرند تا خنکای تنت را چنگ بزنند. نمیتوانم چشم بکشم از خشکسالی نابهنگامی که بر سراب چشمانم میریزد.
یکی دارد مرا جار میزند روی نمکهایی که ترک ترک شدهاند بر زخم کهنه دلم. باور نمیکنم که در کویر هم میشود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شورهزارها به خودت بر بخوری.
من باید بروم حتی اگر دل و پایم نیایند تا مرا از غربت پنجره بیرون بکشند و به خودم برسانند. بر لبهایم خندهای ترک میخورد تا شوری چشمانم، زخم زبانش بزند در هلهلههای شامگاهی که بر تو میریخت و خود را کل میزد لابلای بازیگویشی دستهای تو.
من در باور زمین نمیگنجم. حجم آسمان را کم آوردهام، باید از آنجا ستاره ستاره فرشته بیاورم برای ادای نذرهای دیروزم، تا لبیک گویم همآغوشی صبح را در بستر برچیده شب.
میروم و نمیآیی تا آرام کنم خودم را در نینی چشمان بخواب رفتهات. بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی. بگو کی برمیگردی نگاهت را کنار پنجره روی جانماز و کنار قرآن پهن کنی.
دستهای کودکی من کوتاه است از سجادههایی که تسبیح انگشتانش تو را دلدل میکند. یکی دارد حاشیه دستان مرا بهم میبافد، کنار تمام واژههایی که وامدار دیروزند و تا فردا هی باید خود را به دار قالیهایی بکشند که رج به رج بوی پاهای تو را ریشه میزنند. ***************************
چرا اینقدر فاصله میگیری از بودنهای من؟ من چند سالگیم را با تو برخاستم؟ تو در چندمین دهه از سالهای من گذشتی كه چله نشنیم را میخواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در كف دستهایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی بكشم ریاضت بیتو بودن را.
داری میروی بیمن بی خودت بیما. مرا باز به خودم وامیگذاری و میگذری. تو چیزی شبیه منی. شبیه خودت شبیه میلیونها آدمی كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشی دنیا را سیاحت كنند. من خستهام خسته. خسته از تمام تختهای راحتی كه گوشه آرامش دنیا را برای خودشان قصب كردهاند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشید میدهند.
این صبح ها را با خنكای نسیم اردیبهشت روی سرشانههای تو خستگی میگیرم بیخوابیهای شبانهام را. بوی یاسهای وحشی را برتن كردهای و میگریزی از بند بند انگشتهای من كه تو را به خود میطلبند. خواب میدیدم كه تو را هشیار میشوم و باز كابوسزده در خودم فرو میافتم.
این روزها همهاش دارند ما را از پل صراط میگذرانند كه مبادا پای نرفتهمان را كج بگذاریم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگیریم. مظلومیت این قوم دارد پشتم را به باركشی تاریخی از تمدن نداشتهمان تا میكند كه مپرس.
آمدی درست وقتی که باور نمیکردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشتهها بوی مردگی میداد و خندهها در نیشخند کشدار هرزگی، رنگ میباخت. من با تو اشهد میخواندم در سرزمین زنبورها و با تو میسرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگیهایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینهای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد.
هنوز سر از پیلهگیهایم در نیاوردهام و تو به دنبال پروانگیهایت میپری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت میترسم. گرچه از مرگ و عدم نمیهراسم. سکوت تو بیتابم میکند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت میکند!
میدانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم میکشاند تا بر سر نیزههای جهالت سربدار شوم.
نه تو قانونگذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل میباخت و ساقی بر سریر دین مینشاند: رضا به داده بده وزین جبین گره بگشا که بر من و تو در اختیار نگشاده است من آن دیگرم هرچند تو همان باشی... ****************************************** وصف تو در حریم این،غزل عیان نمیشود..... مانده به لب سخن ز تو، ولی بیان نمیشود....
پر شده ظرف شـوق من ، ز بیكران واژهها.... گفتن واژهای ز تو ، به هر زبان نمیشــود....
نقش ترا كشاندهام ، میـان حجم این غزل.... لذت درك نقش تو، كشان كشان نمیشود....
از سر شب نشـستهام،برای خلق جملهای... منتظرم رســد سحر،ولی اذان نمیشـود.....
هرچه كلام تازه را،كشیده ام به دام شعر...... این دل پیــر منتظر ،چرا جوان نمیشـود.....
گرچه تمام اینغزل،حكایت از وجودتوست..... حس رضـایتم ولی ،ز عمق جان نمیشود.....
شیشه عمر تو« کمند »،شكسته پای انتظار..... آخر كار عاشــقی ، جدا ز آْن نمیشـــود........
وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند.. هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساسم سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح برهگیهای من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا میدهد. مبادا بی بسمالله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست. بسمالله؛ به اسم الله، الهام را در ناز نازان نسیم طوبایی میآویزم که زبرجد چشمهایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفتهام. حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمیکند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده میشوم. چه کردهای با دلم که چنین وامخواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور میزند در تسلسلهای باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمیخورد.. حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمیرساند. کجاست همایی که بر شانههای ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمیفهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند.. و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟ از شانسهای نرسیده که پخته نمیشوند روی ناخامی تجربههای این روزهایی که قارقار میکنند اطراف مترسکهایی که تمام خیابانها و کوچهها را برای دیدن ما سرک میکشند تا من باز گردم به غار تنهاییم که بازهم خالی از تو نیست. باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم در ناباوری چشمانم. اما نمیتوانم... چطور من اشتیاق این لحظهها را طاقت آوردهام **********************
آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
************************
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 4:46 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|