تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل

مهران  کاظمی , marde_sangi

http://www.semital.com/g.htm?id=4515

 

 

آه ... که چه قدر این چند وقته لال شده ام ...
چه قدر حرف دارم و چه قدر زبان ندارم که از تو و دلتنگی ات بگویم ...
چه قدر این شبها فال حافظ گرفتن کیف می دهد...
چه قدر این  نصف شبها محمد علی بهمنی خواندن با نور کم چراغ قوه جای خالی ات را پر میکند...
      شبانه های مرا می شود سحر باشی ....و می شود که از این نیز خوب تر باشی ....

کاش می فهمیدیم! اما نه ! این راز هرچه سر به مهر تر قشنگ تر...

زیبای من ؛
من هر روز تکرار می شوم با همان حس عجیب و ناب که روز به روز چند  برابر می شود .... فاصله های کیهانی هیچ وقت تو را ازمن نمی گیرند ... تو درون منی ... من هربار که به خودم برمی گردم پیدا می کنم ات ! و تو در درونم  می چرخی و می چرخی تا سماع ات بفهماندم که نه ابتدا داشتی و نه انتها .... که مثل دایره از اول بوده ای !

شعری که دلتنگی ات را به یادم می آرد ...

 

شب از صدای تو لبریز است
بی آنکه لحظه ای فکر کنی
دعای قبل خوابت هم
به گوش شعرهای من می رسد

و هرم نفس هایت
گیرنده های حس لامسه ام را
به آتش کشانده است
با این
فاصله های کیهانی حتا

چه قدر سلول هایم را
به اشباع حس دوری می رسانی
هر شب
وقتی که آمدن ات را
در خواب هم دریغ می کنی از من

نگاه کن
که چگونه حجم حضورت
به انعقاد رگ های نازک من می رسد
وقتی که هر شب
لباس شعرمی پوشی
و پروانه وار
روی دفتر من
به رقص در می آیی ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 4:18  توسط کمند | 

دارم دیروز نامهربان را در مهر دستانت بومی‌کشم. در زوایای ذهنم می‌کاومت. در تمام غزل‌های ناگفته‌ای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد.

 بر فراز کوچه ها پرواز کن .. قصه ای را با خدا آغاز کن

 

 کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دست‌های من غنوده‌ای و سر برنمی‌داری؟؟ از نازنازان بالشت‌هایی که صورتت را در خواب خود نوازش می‌دهند. کی می‌رسی از لن‌ترانی چشمه‌نوش‌ها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن می‌گیرد و شوق هم‌نقسی با تو را تا جاده‌ها می‌کشاند، بر پشت‌بام‌ها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛

 

 من دارم صرف می‌کنم تمام فصل بودنت را در برکه چشم‌هایم که دست از بی‌تابی برداشته‌اند و مرا شرجی می‌کنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمی‌شود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم می‌چکاند.

 

 من چتر آورده‌ام، به گمان بارش استثقای چشم‌هایم. من آمده بودم از چشمان تو دریا بگیرم و صدای خیس این پنجره را، به این باور که اگر در برکه کوچک من جاری شوی تو را زمزمه کند. صدایم کن صدای تو خوبست. وقتی زهره به آغوش ماه برسد پلنگان بر تو چنگ می‌اندازند و زهره می‌چکد از سقف آسمان روی زمین گرم.

 

نیستی و گلوبند بغض، حرفهایم را ناتمام می‌ریزد توی گلویم و می‌شکند هق هق خود را در بازتاب همین پنجره بسته. باید باران باران ترانه شوی ترنم نغمه‌هایی که هی دست می‌برند تا خنکای تنت را چنگ بزنند. نمی‌توانم چشم بکشم از خشکسالی نابهنگامی که بر سراب چشمانم می‌ریزد.

 

یکی دارد مرا جار می‌زند روی نمکهایی که ترک ترک شده‌اند بر زخم کهنه دلم. باور نمی‌کنم که در کویر هم می‌شود خودت را دو بار از آسمان بشنوی و باز در انعکاس شوره‌زارها به خودت بر بخوری.

 

 من باید بروم حتی اگر دل و پایم نیایند تا مرا از غربت پنجره بیرون بکشند و به خودم برسانند. بر لبهایم خنده‌ای ترک می‌خورد تا شوری چشمانم، زخم زبانش بزند در هلهله‌های شامگاهی که بر تو می‌ریخت و خود را کل می‌زد لابلای بازی‌گویشی دستهای تو.

 

من در باور زمین نمی‌گنجم. حجم آسمان را کم آورده‌ام، باید از آنجا ستاره ستاره فرشته بیاورم برای ادای نذرهای دیروزم، تا لبیک گویم هم‌آغوشی صبح را در بستر برچیده شب.

 

 می‌روم و نمی‌آیی تا آرام کنم خودم را در نی‌نی چشمان بخواب رفته‌ات. بقدر یک تا تو بودن نوشتم و گفتم و نیامدی. بگو کی برمیگردی نگاهت را کنار پنجره روی جانماز و کنار قرآن پهن کنی.

 

دستهای کودکی من کوتاه است از سجاده‌هایی که تسبیح انگشتانش تو را دل‌دل می‌کند. یکی دارد حاشیه دستان مرا بهم می‌بافد، کنار تمام واژه‌هایی که وامدار دیروزند و تا فردا هی باید خود را به دار قالی‌هایی بکشند که رج به رج بوی پاهای تو را ریشه می‌زنند.


***************************

 

چرا اینقدر فاصله می‌گیری از بودنهای من؟ من چند سالگیم را با تو برخاستم؟ تو در چندمین دهه از سال‌های من گذشتی كه چله نشنیم را می‌خواهی و من باید معصومیت تمام دعاها را در كف دست‌هایم به آسمان بپاشم و باز به انتظار باران هی‌ بكشم ریاضت بی‌تو بودن را.

 

داری می‌روی بی‌من بی خودت بی‌ما. مرا باز به خودم وامی‌گذاری و می‌گذری. تو چیزی شبیه منی. شبیه خودت شبیه میلیون‌ها آدمی كه سر از زهدان مادران بدر آوردند تا خوشی دنیا را سیاحت كنند. من خسته‌ام خسته. خسته از تمام تخت‌های راحتی كه گوشه آرامش دنیا را برای خودشان قصب كرده‌اند و باز هر صبح مرا به طلوع خورشید می‌دهند.

 

این صبح ها را با خنكای نسیم اردیبهشت روی سر‌شانه‌های تو خستگی می‌گیرم بی‌خوابی‌های شبانه‌ام را. بوی یاس‌های وحشی را برتن كرده‌ای و می‌گریزی از بند بند انگشتهای من كه تو را به خود می‌طلبند. خواب می‌دیدم كه تو را هشیار می‌شوم و باز كابوس‌زده در خودم فرو می‌افتم.

 

این روزها همه‌اش دارند ما را از پل صراط می‌گذرانند كه مبادا پای نرفته‌مان را كج بگذاریم و هزاران راه نرفته را از حق كناره بگیریم. مظلومیت این قوم دارد پشتم را به باركشی تاریخی از تمدن نداشته‌مان تا می‌كند كه مپرس.

 

 

آمدی درست وقتی که باور نمی‌کردم باید اینجا باشی. آمدی وقتی شبستان را پر کرده بودند از بوی نفاق و درویی وقتی نوشته‌ها بوی مردگی می‌داد و خنده‌ها در نیشخند کش‌دار هرزگی، رنگ می‌باخت. من با تو اشهد می‌خواندم در سرزمین زنبورها و با تو می‌سرودم یگانگی نور را در تراوش آن همه آسمان که پشت سر مردگی‌هایم آبی نریخت و برای دلخوشی مادربزرگ آینه‌ای نیاورد تا آمدنم را انتظار بکشد.

 

 هنوز سر از پیله‌گی‌هایم در نیاورده‌ام و تو به دنبال پروانگی‌هایت می‌پری. چقدر بنویسم و تو سکوت بخوانی از اندیشه بیمارمن. من از سکوت می‌ترسم. گرچه از مرگ و عدم نمی‌هراسم. سکوت تو بی‌تابم می‌کند. سخت است که خدا؛ این سکوت بزرگ هستی مرا لال بخواهد. کجایی؟ عمریست بشر در تیه اندیشه فریادت می‌کند!

 

 

می‌دانی که او برای شتاب من قانونی ننوشت اما تو بگو منشور آبان تبصره کدام ماده قانونی است که مرا به دار افکار پوسیده این مردم می‌کشاند تا بر سر نیزه‌های جهالت سربدار شوم.

 

 نه تو قانون‌گذار خوبی هستی و نه من همشهری درستکاری. شاهد نیاور شعرهای حافظ را که خود رندانه دل می‌باخت و ساقی بر سریر دین می‌نشاند:

رضا به داده بده وزین جبین گره بگشا

که بر من و تو در اختیار نگشاده است

من آن دیگرم هرچند تو همان باشی...

******************************************

وصف تو در حریم این،غزل عیان نمی­شود.....

مانده به لب سخن ز تو، ولی بیان نمی­شود....

 

پر شده ظرف شـوق من ، ز بیكران واژه­ها....

گفتن واژه­ای ز تو ، به هر زبان نمی­شــود....

 

نقش ترا كشانده­ام ، میـان حجم این غزل....

لذت درك نقش تو، كشان كشان نمی­شود....

 

از سر شب نشـسته­ام،برای خلق جمله­ای...

منتظرم رســد سحر،ولی اذان نمی­شـود.....

 

هرچه كلام تازه را،كشیده ام به دام شعر......

این دل پیــر منتظر ،چرا جوان نمی­شـود.....

 

گرچه تمام این­غزل،حكایت از وجودتوست.....

حس رضـایتم ولی ،ز عمق جان نمی­شود.....

 

شیشه عمر تو« کمند »،شكسته پای انتظار.....

آخر كار عاشــقی ، جدا ز آْن نمی­شـــود........

 

وای چقدر آیه که باید دوباره تکرار شود در کتابت اندیشه من از تو. چقدر داستان که باید از کردارهای زلیخایی به بریدگی دستها سوگند یاد کنند..16.gif

 هر شنبه باید نفس صالحت را در آبشخور احساسم سر ببرم. تکرار کن بسم الله را در ذبح بره‌گی‌های من وقتی مسیح تنم به صلیب دستهایت رضا می‌دهد. مبادا بی بسم‌الله قرائت کنی برائت مرا از هرچه غیر توست.

 بسم‌الله؛ به اسم الله، ا‌له‌‌ام را در ناز نازان نسیم طوبایی می‌آویزم که زبرجد چشم‌هایش را بر نقرآبی آسمان قاب گرفته‌ا‌م. 16.gif

حالا هیچ روزی بی تو طلوع نمی‌کند از مشرق دستهای من و تا غروب چشمهایت کشیده ‌می‌شوم. چه‌ کرده‌ای با دلم که چنین وام‌خواه توست.. تو از حجم دستهایم بیرونی و پرگار نگاهم تو را دور می‌زند در تسلسل‌های باطلی که به زنجیر افکارم پیوند نمی‌خورد..

 حتی قانون احتمالات هم تو را به من نمی‌رساند. کجاست همایی که بر شانه‌های ریخته من بنشیند و آباد کند این ویرانه را.. بازهم شانسی نیست برای فال گیرانی که کوری چشمهایم را نمی‌فهمند تا از تب سردم تو را در بغض چشمانم بترکانند..

 و در خطوط کف دست مرا به دام تو بیاندازند.. راستی چه خبر؟ از شانس‌های نرسیده که پخته نمی‌شوند روی ناخامی تجربه‌های این روزهایی که قارقار می‌کنند اطراف مترسک‌هایی که تمام خیابان‌ها و کوچه‌ها را برای دیدن ما سرک می‌کشند تا من باز گردم به غار تنهاییم که بازهم خالی از تو نیست.

 باید باور کنم نبودنت را. باید باور کنم نتوانستنت را. باید.. باید.. باید، تمام نبایدها را باور کنم در ناباوری چشمانم. اما نمی‌توانم...  چطور من اشتیاق این لحظه‌ها را طاقت آورده‌ام

**********************



مائیم همانند قلم، ....................زاده تقدیر
مائیم و قلم ..............................راوی نالایق تصویر
مائیم و قلم ضجه زن غربت آدم
مائیم همآورد صف گریه و ماتم
مائیم و بلامندی انسان بلاخیز
مائیم و بلا، كرببلای هوس انگیز


مائیم و بلا، دشت فراموشی انسان
ناسورترین غده خاموشی انسان


آنجا که زمین صورت خود سوی خدا کرد
آنجا که زمان خیمه گه شرم بپا کرد
آنجا که تشیع غم غربت به بغل بود
شمشیر زمان یاور یاران جمل بود
آنجا که عزاداری ما رنگ بقا شد
شرمندگی خاک شد و کرببلا شد
کشتند و ربودند و نبودیم و ندیدیم
از کرببلا جز دو-سه جمله نشنیدیم


شمشیر و گلو؛ ظهر عطش؛ خنده آتش
ما سردترین هیزم ته مانده آتش
ما، مزه تسلیم به اسلام چشانده
ما، در حرم آل عبا چشم چرانده


ما از سفر شام به بعدش همه هستیم
در دامن دین مرده گوساله پرستیم
ما گرگ صفت ...............بره نمایان جدیدیم
با نام حسینیم ..................................ولی جنس یزیدیم
ما داعیه دار علم مکتب خونیم
ما نقدترین تاجر بازار جنونیم


ما کوفه نشینیم و پلیدیم و شما هم
ما جیره خور لطف یزیدیم و شما هم
ما جارچی قدرت دربار یزیدیم
-از کرببلا تابلوی گریه کشیدیم-

 


از اشک نقابی به سر و دیده کشاندیم
از خاطرمان رفت نمازی که نخواندیم
مظلوم نمایاندن دین کام من و توست
خون، مظهر بیرونی اسلام من و توست

************************

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 4:46  توسط کمند | 

 

مرا با خودت رو به بالا ببر

به هر جا كه خواهي، از اينجا ببر

 

تو از قله ي شعر بالاتري

به آن قله هاي تماشا ببر

 

شتابان به سمت دلم پر بگير

به چشمان پر اشك دريا ببر

 

دلم از سكوت و سياهي گرفت

به هر جا كه شوري ست برپا ببر

 

به آنجا كه تنها تو باشي فقط

به آنجا كه تنها تو، تنها ... ببر

 

به شكرانه ي هر كه عاشق تر  است

غزلوار تا صبح فردا ببر

 

بزن زخمه بر ساز خاموش من

به يك غمزه تا اوج غم ها ببر

 

 گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سر

 

راهش را داد ..!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت ...

ثمره عمر آدمي يک نفس است و آن نفس از براي يک همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يک نفس از براي عمري بس است ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 4:43  توسط کمند | 

 

55

صدای تو ...............بیداری بیشه
آواز سبز برگه
صدای تو................. پر وسوسه مثل
شبخونی تگرگه
صدای تو .............آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
تصویری از آواز صریح
قندیل نور و برفه

هیچ کی مثل تو نبود

هیچ کی مثل تو منو باور نکرد
هیچ کی با من مثل تو
توی نقب شب من سفر نکرد
هیچ کی مثل تو نبود
ساده مثل بوی پاک اطلسی
یا بلوغ یه صدا
میون دغدغهء دلواپسی

هیچ کی مثل تو نبود

تو غرورت .....مثل کوه
مهربونیت....... مثل بارون مثل آب
مثل یه جزیره دور
مثل یه دریا پر از وحشت خواب


هیچ کی مثل تو نرفت
هیچ کی مثل تو نموند
شعرای تنهاییمو
هیچ کی مثل تو نخوند

همه حرفام مال تو
همه شعرام مال تو
دنیای من شعرمه
همه دنیام مال تو

xxx


 

با تو ، از نام تو هم........................... آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشــــــــــــــــــــــــق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ،...................... نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ،....................... حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، .....................من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ،.............. کمی شیدا تری

من هم از تو ، ....................اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

******************

 


هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کــــــــــلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

***********

 

پرسی نشان عشق چیست؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست!
عشق یعنی مهر بی چون و چرا؛ عشق یعنی کوشش بی ادعا!
عشق یعنی مهر بی اما، اگر؛ عشق یعنی رفتن با پای سر!
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست؛ عشق یعنی جان من قربان اوست!
عشق یعنی خواندن از چشمان او؛ حرف های دل بدون گفتگو!
عشق یعنی عاشق بی زحمتی؛ عشق یعنی بوسهء بی شهوتی!
عشق، یار مهربان زندگی؛ بادبان و نردبان زندگی!
عشق یعنی دشت گلکاری شده؛ در کویری چشمه ای جاری شده!
یک شقایق در میان دشت خار؛ باور امکان با یک گل بهار!
در خزانی برگ ریز و زرد و سخت؛ عشق تاب آخرین برگ درخت!
عشق یعنی روح را آراستن؛ بی شمار افتادن و برخاستن!
عشق یعنی زشتی زیبا شده؛ عشق یعنی گنگی گویا شده!
عشق یعنی مهربانی در عمل؛ خلق کیفیت به زنبور عسل!
عشق یعنی گل به جای خار باش؛ پل به جای این همه دیوار باش!
عشق یعنی یک نگاه آشنا؛ دیدن افتادگان زیر پا!
زیر لب با خود ترنم داشتن؛ بر لب غمگین تبسم کاشتن!
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی؛ عشق زیبایی، زلالی، روشنی!
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده؛ عشق یعنی ماهی راهی شده!
عشق یعنی آهویی آرام و رام؛ عشق صیادی بدون تیر و دام!
عشق یعنی برگ روی ساقه ها؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها!
عشق یعنی از بدیها اجتناب؛ بردن پروانه از لای کتاب!
در میان این همه غوغا و شر؛ عشق یعنی کاهش رنج بشر!
ای توانا، ناتوان عشق باش؛ پهلوانا، پهلوان عشق باش!
ای دلاور، دل به دست آورده باش؛ در دل آزرده منزل کرده باش!
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر؛ واگذاری آب را بر تشنه تر!
عشق یعنی ساقی کوثر شدن؛ بی پر و بی پیکر و بی سر شدن!
عشق یعنی خدمت بی منتی؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی!
گاه بر بی احترامی، احترام؛ بخشش و مردی به جای انتقام!
عشق را دیدی خودت را خاک کن؛ سینه ات را در حضورش چاک کن!
عشق آمد خویش را گم کن عزیز؛ قوت ات را قوت مردم کن عزیز!
عشق یعنی مشکلی آسان کنی؛ دردی از درمانده ای درمان کنی!
عشق یعنی خویشتن را گم کنی؛ عشق یعنی خویش را گندم کنی!
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس؛ در مقام بخشش از آئین مپرس!
هر کسی او را خدایش جان دهد؛ آدمی باید که او را نان دهد!
در تنور عاشقی سردی مکن؛ در مقام عشق نامردی مکن!
لاف مردی میزنی مردانه باش؛ در مسیر عاشقی افسانه باش!
دین نداری مردمی آزاده باش؛ هرچه بالا میروی افتاده باش!
در پناه دین، دکانداری مکن؛ چون به خلوت میروی کاری مکن!
عشق یعنی ظاهر باطن نما؛
عشق یعنی شور هستی در کلام؛ عشق یعنی شعر، مستی، والسلام
******************************


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:16  توسط کمند | 

افسانه چشمان تو  غریب است ..مانند برکه ای نا آرام و در حال گریز ..من التماس نگاهت را با معصومیتی تمام فریاد کردم و هر شب نوشته های عریانم را در کوچه و پس کوچه های شهر به دست نسیم صبحگاهی سپردم .. هر شب از راز چشمانت نوشتم و ترا با قلمم به شهر بـــــــــــُت  رساندم ..و دست آخر از نامه گذشتم .. دلم یک همدرد میخواهد .. قلمم یک همدرد است اما هر چه مینویسم ترا فراتر از نوشته هایم میبینم  ..وای قلمم کم کم میمیرد و من میمانم و بغضی که  در گلو به شیدائیم دامن زده است .. .

****

 modele kote D&G

برای دیوانه نویسی های شبانه ام …بهانه ای جز گلایه از تو ندارم
آیا مگر می شود در این روزها كه مرا به هزاره ای بودن عشق به مسلخ تمسخر می كشند
دلیل عاشق بودنم را كتمان كنم؟


آری به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالی چشمهای خیس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…آنقدر دور شدم كه دیگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعی دوباره و خواندن سرود زندگی را
در همان سالهای جوانی عشق را از دست دادم
می دانم كه كسانی كه این متون سراسر تشویش را می خوانند
به یقین می رسند كه دیوانه ام
اما به خودت نگاه كن
تا این زمان چند بار ته دلت لرزیده است یا دل كسی را لرزانده ای
به تعدادی كه دلت لرزیده حق با تو
و به تعدادی كه لرزانده ای حق با من.
خورجین خاطرات با تمامی سنگینی اش تا آخرین لحظه ی زندگی با توست


ای گل بهانه ی خودكشی های شبانه ام
این گناه بر طوقه ی گردنت خواهد ماند
زیرا فرصت تغییر به گردنبند را به من ندادی
بارها می گوییم كه این كار به نفع او بود
جدایی .......فرصت درك بهتر را به او می دهد
ما كه هر كاری توانستیم كردیم
دیگر از پسش بر نمی آییم
دیوانه بود


اما یك بار نمی گوییم با این حادثه فرصت یك عمر دلدادگی را از او ستاندیم تا در همان كوچه ی منتهی به قتل نفس در دوراهی رنج و خلاصی…سرگردان یك تصمیم بماند
شاید یك آن دیگر و شاید تا پایان عمر.
دعایتان می كنم هیچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسی نگیرید
تا او یك عمر جهان را با جداره ی خاكستریش نبیند.
دعایتان می كنم كه پایدارترین عشق ها نصیبتان شود و كسی كه از من گذشت پایدارتر از پیش زندگی كند.
 
دعایم كنید به سلام عطر آویشن
دعایم كنید به كوچه های دلباختگی های كودكانه ام
دعایم كنید به بازگشت از دو راهی او
دعایم كنید به فكر های طلایی قبل از اتفاق
دعایم كنید به خط نوشته هایی كه هیچ گاه به دستش نرسید
دعایم كنید به اعتبار پاره پاره های دلم
دعایم كنید به پل های برگشت به كودكی
فكر كنم.


دعایم كنید بی اعتبار عشق نمیرم كه در این جهان تنها مانا خاطره ایست كه در یاد دیگران ثبت می كنیم.


 

غم عشق تو از غمها نجاتست............. مرا خاک درت آب حیاتست
نمی‌جویم نجات از بند عشقت. چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
دل و دین می‌بری......... و عهد و قولت چو حال و کار دنیا بی‌ثباتست
چنان ترسد دل از هجر تو گویی............ شب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالت.............. امیر عشق را بر من براتست
***

همین دیروز بود که نگاهم به چشمانش حلقه شد .. تمامی من غرق یک نگاه و تمامی او مست این نگاه .. تازه داشتم به این باور میرسیدم که  عصر یخبندان عشق  رو به زوال است . و گرمای حضورش قندیل های بی احساسی رو در من ذوب میکند ..  ولی هیهات .. او فقط تصویری از عشق بود .. مات و مبهوت ..

اما من . آنقدر غرق او بودم که حتی رفتنش را ندیدم .. جـــــــُرمم این بود که من سرشارم . لبریزم .. و او پاسخگوی این همه احساس نبود ..

****

من پذيرفتم.............. که عشق افسانه است

 اين دل درد آشنا................................ ديوانه است

مي روم................. شايد فراموشت کنم

با فراموشي هم آغوشت کنم

 مي روم................ از رفتن من شاد باش

 از عذاب ديدنم آزادباش

 گر چه تو.............. تنها تر از ما مي روي

 آرزو دارم ولي ....................عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را................. تلخي بر خوردهاي سرد را

 

دوباره از تو گفتن... نه نباید....بازم اسم تو بردن... نه نباید...شب دلگیر از یاد بردن تو....بازم خواب تو دیدن... نه نباید.....


.رها كن  قلبمو ..............ای رفته از یاد.

بزار............................. عادت كنم به رفتن تو.................تو میشناسی منو......... میدونی ای یار......چقدر سخته برام نخواستن تو.................شب دربدری در كوچه عشق............به من چشمای تو عشقو نشون داد....گله از رفتنت هرگز ندارم.................ولی از موندن یاد تو فریاد........................تو آتش بودی و من تشنه تو........تو رفتی تا نبینی سوختن من...............ندونستی خود مرگه جدایی...............برای اونكه تن داده به سوختن..........ندونستی كه از یاد بردن تو..............برای من مثل انكار ماهه...........از اون روزی كه ماه من نتابید................پلنگ شعر من روزش سیاهه............دوباره از تو گفتن ....نه نباید..............بازم اسم تو بردن ...............نه نباید.........

*****

ای که یاد از یادت عطر آگین شده ....یاد تو بهر دلم آیین شده ....ای رفیق شعر باران های شب ....شاعر بیدار شب پیمای شب.... نیمه شب های غزل یادش به خیر..... خاطره ، طعم عسل...یادش به خیر ... دور از جانت ، کمی بارانی ام... در حصار خاطره زندانی ام .....همدم بــــــــــــُهتم...سر شب تا طلوع ....همره تکرار دردی بی شروع ....گفته بودم شکل اشعارم نی ام.... گاه همرنگ شب و ویرانی ام... من شراب بغض را پیمانه ام..... ناخوشم ، گیجم ، گمم...دیوانه ام.... از تبار عاشقان بی مزار ....آخرین جامانده ام در این دیار ....گاه بهر لیلی ای مجنون شدم... باز دیگر گون و دیگر گون شدم ... تشنه ام ، لب تشنه ی یک جرعه خواب ....آفتاب عشق را بر من متاب.... باش ، اما با لباسی تازه تر... تا نمانم با هراسی تازه تر.... خسته ام ، ناچار از تنهایی ام... ای که از فرسنگ ها می پایی ام... از زبان شعر من دلخور مباش .....حاصل قلبی ست زخمی ، پاش پاش ... گر چه روحم جنس یک دیوار نیست... ... ... (( من چه گویم ؟! یک رگم هشیار نیست ))...

******

ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست ...................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من


از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را........................ به حکایت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  .........اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود


هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود


تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود


در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود16.gif16.gif16.gif


 

یه شب از همین شبا اسم منو
روی بوم خاطره صدا بزن
قدمی تو كوچه باغ قلب من
پشت دروازه ی لحظه ها بزن
*
می دونم كه با كلید خاطره
قفل كهنه ی دلم وا نمی شه
تو خیابون شلوغ زندگی
خونه ی قلب تو پیدا نمی شه
*
كاش می فهمیدی كه اون شبای دور
حالا تنها یادگاره واسه من
كه چقد تنگه دلم برای تو
كه چقد سخته برام بزرگ شدن

****************

 

صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود


هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود


تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود


در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود


 

كبوتر زخمی نگاهم.... آن هنگام كه در دشت روشن چشمانت به پرواز در می آید
در آنسوی عمق نگاهت
 به دنبال جفت عشق خویش می گردد
دیر زمانی است كه ضریح دستان اندوهم را به بارگاه چشمانت گره زده ام


كاش یكی بود مرا از این اسارت رها می ساخت
اما نه ....
من عاشق اسیر بودنم
اسیر بند جادویی چشمانت
اگر نباشی ......
باران غصه های چشمان ترم را بر پهندشت مهربانی شانه های كدامین یار ببارم
اگر نباشی
...


هق هق های شكسته بغضم را با نوازش كدامین دست چون بلوری بشكنم
و خالی از همه غصه و دردی شوم

عشق امانت با ارزشیست.. کجا آن را به ودیعه میگذاری ؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:28  توسط کمند | 
... باری:

وقتی «او» با همان وحشتِ خاموش می خوابید

«من» بیدار بود و به جستجوی لولو که می آمد تا بترساند و گریستن برای بیداری را به خواب و سکوت برساند و سکسکه ی ترس بود و در خواب تکان خوردن، پریدن تا شیرِ بریده بریده از نای بیرون ریختن

و «من» به «او» گفت: از سیری ست

و« او» که نه: از اسیری ست. یعنی که هر دو اثیریِ «الف» بودند یا نبودند. مسلخِ مدرسه بود و جنجالِ اجتماع.

«من» دل به افسانه می سپُرد

و «او» سر بر ضریحِ پولاد می کوبید. هر دو در رنجِ عظیم جستجوی منجی با اشتیاقی روشن می سوختیم.

«من» را بیمِ مرگ و فنا

«او» را ذوقِ لِقا و امیدِ بقا گوژ پشت می داشت.

«من» بر حباب می رفتم

و «او» در خلا خوش می خرامید.

«من» نسلِ سنگ می شد

و «او» صرافِ فکر. با طنابِ تاریخی و هوسی سوزان از چاهِ برهوت و هپروت آب برمی کشیدیم و جگرمان بیش از پیش نمکسود می شد. خشنود به خود و از خرابیِ خود بی خبر.

«من» دردآشام می شد

و «او» خون آشام؛ پس یکی سفرساز می گشت و یکی مسافر سوز.

«من» خاموشیِ مشوشی می شد

و «او» آشوبی آشنا که از متن و بطنِ «من» برمی آمد.

«من» از حرفه ای بودن حرافی را می آموخت

و «او» حیله و حماقت را. هر دو سپاهِ افسوسیان بودیم. آب از جویِ «من» می رفت و در جوی «او» جاری می شد و با اینهمه جانِ هر دومان خشک بود.

«من» آشیان بر شاخِ آهو می نهاد

و «او» به شکارِ آهو می آمد. فصل، فصلِ خصومت بود و ما تبارِ تباه شده از پذیرشِ هویت خویش طفره می رفتیم.

«من» شعار می داد

و «او» شهید می شد، «او» هیزمِ حریقِ «من» را با قهقهه تهیه می دید.

«من» در برابرِ جبرِ «او» مقابله می کرد.

«من» می گریست

و «او» تازی وار، تازیانه می زد. نه «من» نه «او» کوچگاهی نیافتیم و باد به دست ماندیم: حلقه به گوشِ حقد و حقارت. پس ما آموختیم که «مِن مِن» و «مَن مَن» کنیم و حرفهایمان را جویده نجویده، پنهان و در پسله و با ایما و اما و اشاره بزنیم تا مقبولیتِ «من»،«او» برقرار بماند.

بعدها او دیگر نمی خوابید

و من می خوابید. او و من یا گزمه ی «ما» شدیم و یا زنبه ی زور و ظلمِ «ایشان»= مایِ کهن- تازه، به بازو کشاندیم و بام و باروشان را با خشت خشتِ خَشیَت ساختیم و بر پلاسِ خسبیدیم و از دردِ خود دانه افشاندیم و ماحصلِ سرماگَزیدگیِ دسترنج خویش، دستاس دستاس کنان به مطبخشان، روانه ی رواق و بارگاه نمودیم و نطعِ تعلق گشادیم و گشاده روی گردن نهادیم. تکریم کردیم و تحقیر دیدیم.

من و او حرفهای تحریف شده ایم محصور و مصادره ی نادانی و ندانم کاری؟ چیزی دردچینِ جُبنِ جبینِ ما نبود و ما دخیل بر خیلِ خیرخواهشان بستیم و گسستیم و نرستیم و خمیازه ی خیال همچنان آهِ در بساطِ بی انبساط بود و بود. تن به تاک تکیه دادیم به آغوشِ دخترِ رز زیرکانه گریستیم و گاه رذیلانه رقصیدیم...

من مترسکِ مستِ او،

او لعبتک و خصمِ من. مرید و مراد، رمال و شیاد و دجال در مزرعه ی محاوره مان روئید و روئید.

من شبانِ او،

او رمه ی من. هان! برهان همان لولویِ سرخرمن و اهمالی که حمایلِ حماقتِ گردن بود، همان داغِ یوغِ غارتِ غیر. بردابرد! برده گانِ بُردبارِ زیرِ بار و کار، اینک ساحران و مظلومیتِ عِذارِ عابدانه شان، آب و دانه شان با شما!

معصومیتِ من، خلاصه ی معصیت او بود... و در همان حال جمعی از من دگمه های فرنج اش را به خشونت و دُگم می بست و گروهی از او به مستمسکِ ایده آل و ماورا باوری روزگارِ بی نفوذ و بغرنج را می سُفت. یکی به انکارِ دیگری به گماشته گی و مزدوری و یکی در تأییدِ دیگری به خودکُشی یا خودکِشی شاد می شد. یا لجاج بود یا تسلیم آن سان که حجت از هر دو می گریخت.

یکی به تام و تمام خواهی، متانت و وقار و مدارا را هبا می دانست و یکی جدال با جلاد را کار و کارزارِ وجدان می پنداشت. و برای هر دو غیر از آن، شروعِ فرسایشِ شرطیِ فکر و فلاکت بود. غافل و بی اعتنا و عنایت به آنکه جباریت، انجمادِ جمعیِ من و او بود.

زره ی ما درازنای تزلزل و زبونیِ ما بود؟ سپس قصه ی حِمار و حمال گفتیم و از خنده گریه اشک به چشم اندر نشست و هاله ی واهمه ما را چنان بیخود نمود که یا به تلنگری گُر می گرفتیم و یا گله گله به کشتارگاهِ دلخواهِ او و به بوی قصیل اش غش و ضعف می کردیم.

من به شوخی و مناقشه او را به استثمار سپرد

و او قیمومیتِ من را به قصاب. من باغِ تک درختی خواست تا آن درخت را دارِ او کند.

« من» از منزلت پرسید: منزل ات کجاست؟

او گفت: به مزبله اندرعیان.

او برای من از دو حس گفت؛ حسِ سیراب شده و حسِ سرکوب شده آنسان که اصالتِ حواسِ انسانِ ما به هم ریخت. من متصل او منفصل و گاه معکوس. یکی نسلِ بحث شد و یکی نسلِ فحص. نسلِ عصیان و نسلِ نسیان. نظمِ نظری، غریزی، ریاضی و... ما نه انسجام که انهدام می جستیم؛ آلاخون والاخون. یکی فتیله ی فاجعه می جست تا ازرق کند رازقی های من را. یکی رجعت به جنت می طلبید و آرزوی دوزخ برای او داشت.

من، ملحد را حمد می گفت

و او تکفیرش می کرد. من و او متضاد و مکمل بودیم و نمی دانستیم و سفر از کثرت به وحدت هرگز ممکن نگشت. چارقِ بیچاره گی و سرگردانی در پای بود. یکی به نه جان باخت و یکی به آری خوان یافت.

ما را همیشه ریسمان و سم مهیا بوده است. از ما بهتران و دوال پایانِ گُرده سوار نیز آماده بوده اند؛ هم شفیق و هم شقی با آن شقشقه ی دهان و شکنجِ رایج. فگار و بیگار رایگان بوده است من را و او را.

من؛ دژبانِ قلعه ی غیر بودن- شدن را به تجربتی همان دژخیم بودن و در فلاخن خرد جز من- نه منِ مألوف به آلاف و علوف- من= دیگر، منِ «رَمبو» که گفت: من؛ دیگریست می دانست. ما دچار جزم اندیشی و جذام بوده ایم آنطور که حزم اندیشی چیزی جز سخره و ریشخند نیست.

ما سگالش را درک مشترک بشری ندانستیم تا آنکه سخن کُشان و بازارگانانِ مرگ مجالِ جلوه و جولان یابند.

«من» واژه ی مصلوبِ وامانده در پسِ حصارِ قدرت

و «او» مسدود کننده ی ما بود و طرد خرد و خردمندی وطراری را طلب می کرد. گاه بادسنجانِ مستعد بسی سختگیرتر از حاکم و والی و داروغه عمل می کنند و کیوان را در آبریزگاهِ خودکامه گان می جویند و زگالِ زورمداران گاز می زنند و دست و دهان سیاه می کنند:

من و او را استسقا یکی ست. ما نگذاشتیم دلمان بازی بازی کنان تا کودکی برود و کابوس از تن بتکاند و پشت به کائنات کند و در کارگاهِ آگاهی- شاید- نشان و اشاره ای از کاشفِ عشق و آن گُلِ گمنام و خاموش در حاشیه ی راهی که به همه ی پنجره های جان و جهانِ انسان گشوده می شود، بیابد. با همان غریزه ی بازی و به وزوزِ زنبورها و حضورِ عسل سرمست شود؛ و با پروانه ها تا انتهای تنهاییِ آفتاب برود و کودکی اش همچنان روئینه تن و معتبر بماند...

و ما در تمامِ آناتِ تنهایی چیزی پاکتر و زلال تر از اشک نشناخته ایم آنگونه که خدای را به- خود آی – و مخمصه ی شک درانداخته ایم.تا قامت قائم کند به ذاتِ انسانی و مشغولِ ذمه ی هیچ، خدایی نمانده و نماند.

زیرِ شبکلاهِ ما کاکلیِ کوچکی ست که به کاکلِ کودکی مان نُک می زند و می خواند: اینان صورتِ بی حقیقت اند، چیزی را به چالش نمی کشند مگر به چاله اش اندر فکنند.

من کنجِ دنجِ دلواره و مغازله ی عزلت و مردم گریزیِ بی شوکتی می جست تا پسندِ او نیز باشد. ما رد بر ردِ هم آمده ایم. از تجربه ی جان و جنگلی در جولان تا آسمانی در کاسه و ماه یی بر درختِ تخیل و تخلخلِ مخملی تا تخریبِ ریب و ریم، و رهروی ماهرِ رهیق و...

«او»، «من» را مومیایی می خواست و از حرکت و تحول باز می داشت و آن « محالِ»، بافته از اندیشه در مجالی دلچسب، گبز و گبرانه و موسیقیِ ستیز و تعارض را کفر می انگاشت.

«من» القصه خانه تکانیِ تن از هر خدای خالی و خواب زده می خواست.@};-

شهروندِ عشق و شعر و شرابِ اندیشه می شد. هرـ نه بودی ـ بود می شود و هر بودی نابود. هر، بودی ـ نه بود ـ تواند شد و هر نابودی بود. بزرگترین توفیقِ ما توقف در نقطه ای بود که تازه تفکر آغاز می شد. چراغی از نفرت و نفرین و کمربندِ کین کشی و شهادت در ما روشن شد تا پیرامون تاریک و خاموش بشود. من توبه و استغفار کرد و برگشت

و او به پیشوازِ من نیامد که اکنون پیشوا او بود. آن من که برنگشته بود برای او که بغل بغل فیلمِ «کیا و مخمل و...» آورده بود هورا کشید.

آن من به «شیرین» پُلوی او عادتِ «عبادت» داشت.

آن من که رنجِ بزرگِ دربدری کشیده بود او را که «گنج» برده بود، به رهبری برگزید. سخنانِ کفرآلود گذشته ی من را اکنون او تطهیر می کرد. دل در گروِ «انصارِ» فصا پیما بستیم تا او «درفشِ وحشت» را بر ماه برافرازد. و باز تهی دست تر از پیش پشیمان نشدیم! و همچنان دست در دیسِ دگردیسی می چرخانیم.

بر حذر باش که این دست و دهن آبکشان خانمانسوزتر از سیل بلا می باشند [صائب]ما به ضیافتِ آزادی دست نیازیدیم. یا در سنگلاخ چرت زدیم و یا بی حوصله چرتکه انداختیم دور خودمان چرخیدیم و هزاربار راهِ رفته را از نو طی کردیم، بلاهت راحتِ جان و درایت رایتِ مردن. بیشترِ کنکاش و تلاش مان صرفِ شناختِ تودرتویی عاقبت و مناقبِ تقیه و خندیدن به روزگارِ دوزخیان شد.

و در غرقابِ حماقت و غفلتِ خویش غوطه زدیم و می زنیم.... و دچارِ محاقِ هولی شده ایم که چنان عرق بر تن می خشکاند که مگو و مپرس...

گاهی همه ی ما ضاربِ ضمیرِ دیگری می گردیم تا ضمانتِ من و او مستدام بماند. شمس: خُنُک آن که چشمش بخُسبد و دلش نخُسبد! وای بر آن که چشمش نخُسبد و دلش بخُسبد. من گفت: خوشا آن کس که چشم و دلش نخُسبد!

و او خندید..........................

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:47  توسط کمند | 

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
 کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
 ز بام و در.. همه جا سنگ فتنه می بارد
 کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
 فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
 خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
 به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
 دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
 به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
 خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
 کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
 بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
 که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

****************

در آستانه عشق
ایستاده ام،
برهنه
رها در باد
دستانم را مشرق به مغرب
گشوده ام:
خورشیدم من
به یقین!

در آستانه عشق
ایستاده ای،
همه چشم!
باران می بارد،
سبز می شوی.
شک نکن!
سرزمین

دارم میام ای دیار عشق***

*******************************

 در آستانه شبی دلگیر ..

***

باز در حجم زمستاني سردي ديگر... سايه گستردشبي ديگرو دردي ديگر... شب نفرين شدهء رآيت يلدا بردوش... شب ننگي علم كشتن فردا بر دوش... شب آشفته شبي شوم شبي سرگشته... شبي از سردترين قطب زمين برگشته.... امشب از مملكت زاغ وزغن مي آيم... از لگدمال ترين سمت چمن مي آيم... گفتني ها همه راز است ولي خواهم گفت... سراين رشته دراز است ولي خواهم گفت ...من فروپاشي اركان وفاراديدم.... خوش نداريد ولي اشك خدا راديدم..... چه چمنها كه نروئيده پريشان كردند ....چه خداها كه فداي دوسه من نان كردند.... چه لطيفان كه به پيران حبش بخشيدند.... چه ظريفان كه به مشتي تن لش بخشيدند ....همه راديدم ودر بسترخون خوابيدم ....اين حكايت تو فقط ميشنوي. من ديدم..... شهررابادهن روزه به دريابردند..... كوزه بردوش به دريوزه به صحرا بردند... آشنا مردي وعصمت به اسارت رفته.... خم نه پيمانه نه ميخانه به غارت رفته... ديده آماج كمان است قدم برداريد.... سينه تاراج خزان است قلم برداريد... تا به كي زخم زبان رخنه كند درتنمان ....وبه جائي نرسد خون جگر خوردنمان ....كم به اين ورطه كشاندند وتحمل كرديم.... كه به ما آب ندادند ولي گل كرديم ...كم پراكنده شديم از دم درهاي بهشت ....به گناهي كه نكرديم وقلم زودنوشت ...كم تورادرملاءعام ملامت كردند.... كم نوشتيم ونخواندند و قضاوت كردند .....ترك اين طايفه كن حلقه به گوش دل باش .....تو سليماني واين ران ملخ ؟؟عاقل باش..... به سر خانهء اجدادي خود برگرديم ....شهررسواست به آبادي خود برگرديم.... حالي از عقل درادشت جنوني هم هست.... وينطرف ورطهء آغشته به خوني هم هست..... فخربازي يله كن روز نگوني هم هست... (يوم لاينفع مالي وبنوني هم هست)... ننگمان است سرازباغ بدر بردن تو.... ازكس وناكسشان سنگ طمع خوردن تو... مرد مگذار تو را رام ونمك گيركنند... برسرسفرهءگستردهء خود سيركنند ....تشنه اي باش بميروسراين كوزه مرو ....كوزه بشكن دهن روزه به دريوزه مرو.... هيچ پرسيده اي ازخود كه جلودارت كيست ....در بيابان عطش قافله سالارت كيست .؟؟...چهره پوشي كه به نام من وتو آدم كشت.... مرگ موشي كه فشانديم وفقط گندم كشت ...اين خوارج همه راغرق ريا ميبينم.... برسر نيزه نه قرآن كه خدا ميبينم.... درشبي تنگ قلم گمشده احساس كه هست ....دركف جنگ علم گم شده عباس كه هست... شعر پيراسته تقديم فلاني نكنيم.... رخنه دردين خود ازبيم فلاني نكنيم... آلت دست فرودست تر ازخودنشويم.... نردبان دوسه تن پست تراز خود نشويم ....اي مسلمان يل ناموس پرست خودباش.... گبر اگرميشوي افسار به دست خودباش.... بذراحساس دراين وادي مشكوك مريز.... قيمت دّر دري درقدم خوك مريز... برحذرباش ازاين طايفه پيمان شكنند ...ميهمانند به سر سفره نمكدان شكنند... دردها سربه هم آورده خدايا چه كنم ...مثنوي واژه كم آورده خدايا چه كنم... هربيابان زده مجنون شده يارب مددي... قاف تا قاف جگرخون شده يارب مددي ....يابزن ازلب اين قوم به دل دهليزي.... يابرانگيز دراين طايفه رستاخيزي..... شايد اين چوب سترون گل اميد شود ........وين شب يائسه آبستن خورشيد شود ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:33  توسط کمند | 
 خداحافظ

closed

بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را كه به اندازه تنهايي من جا دارد بردارم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت
بوي هجرت مي آيد ، بالش من پر آواز پر چلچله هاست
بايد امشب برم...

آره ، هر انساني حق داره كم بياره ، هر آدمي حق داره در برابر بعضي ناملايمت ها ، نامردمي ها ، نامهرباني ها شانه خالي كنه . هر كسي حق داره در برابر هجوم انبوه غم از پا بيفته ...
هر كسي حق داره خسته بشه ، حق داره ديگه نتونه ادامه بده ، تحملش تموم بشه ، حتي حق داره از تمام دلبستگي هاش خسته بشه بدش بياد ...
حق داره كوله اي رو كه پر از نيش و كنايه و زخم زبانه بندازه زمين
اما ايمان بياور كه اين كوله نه تنها وجودم را خسته كرده ، حتي شانه هايم را نيز زخمي كرده است.
آري من اين حق را دارم...

خداحافظ
همين حالا
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين...

  سطر دهم ...

ســطر دهم . سکوت معلَّق . صدای تو
پاراگراف ِ گمشــده ی چشــم های تو
کاما ، سه نقطه ، باز دو خط چرخش مداد
آغاز گم شــدن وســـط ِ ماجـــرای تو
اين شعر نيست . متن روايی ی ِ ساده ايست
که ختم می شود به شب و گريه ... های تو
حالا غريبه ايم . ســه خط آنــطرف تَرَک
تَ تَ تَرَک ... ، شکست ، دل ِ آشنای تو
تکثير شد در آينه مردی که چشــم هاش
يک اســتعاره بود برای خـــدای تو
نسبیّت جديد به هم ريخت سطر قبل
- : تصحيح شد معادله : او شد به جای تو

هِی داد زد درون خودش مرد ِ نيــمه جان
هِی مرگ صـــرف کرد برای عـــزای تو
هِی مُرد ، مَرد ، مُرد ، دوباره ، سه باره مُرد
در خواب ديد روح خودش را جــدای تو
او بود و قصّـه ای که به پايان نمی رسيد
خــــط های ناتمام ِ پر از ردّ پای تو
ســطر دهم دوباره به عکس تو زُل زد و ...
سيگار ، دود ، شــعر ، ... دوباره صــدای تو

پاییز ...

اپیزود اول:

برگ از درخت خسته میشه پاییز بهونه است...

پاییزاپیزود دوم:

برگ خسته
زند‌گی را مرگ نيست
مرگ نيز
افتادن يك برگ نيست
برگ‌ها افتاده زين پايا درخت
باز می‌بينی
درخت بی‌برگ نيست!
وين من‌ام خشكيده برگی بی‌رمق
زردگون رخساره‌ام از درد نيست
گر بماندم بر بُن اين شاخسار افزوده‌ای
زين سبب باشد كه بادِ مرگ نيست
منتی بر من نهيد، بعد از رهايی از درخت
پا گذاريد بر مزارِ تُردِ اين شوريده برگ
چون صدای خش‌خش‌ام آمد پديد
ياد آريد، برگ‌های خسته‌ی مجنونِ بيد ...

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر ،
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می ماند.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:40  توسط کمند | 

این پست تـــــــــــــقدیم به دوست عزیزمون . وبلاگ نویسی که همواره سایه به سایه  در کنارم بود .................... عـــــــــــــلی جان  همیشه دلتنگ حضورتیم .

 هریک از ما ذره ای است آکنده از آگاهی
نوری ظریف و شکننده ، تابشی کوتاه از وجودی محکوم به مرگ
که از هیچ مطلق می آید؛ همچون ستاره ای که در شب می درخشد
نقطه ای ناچیز در گستره ی اقیانوس ساکت و آرام ،.................. هیچ!

همراهی همراهان، ...نیمه راه ...مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری ازنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.....شکوفه های انتظارسربرنمی آورند.طاقتم روبه سراشیبی نهاده است .دوری از بهار...سزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود....وامیدم را به دستهای مهربانت دوخته بودم، ...که شاید تنهایی ام را رونق بخشد....و کلبه حقیرزندگی ام را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل سازد....

و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری، چلچراغی ازنام تو برسقف خانه تنهایی ام آویخته ام. که ازمهرتابان نیز افزونتر نور می پراکند.مرا تاب این همه روشنی نیست. چراغ دل به آرزوی دیدار روشن داشته ام.و صبرم را بر دشت سبزامید کاشته ام.. تا مباد خشکسالی ایام نبودنت.... ویرانش سازد...

هیچ باورم میداری که بدینسان تو را برمعبد دلتنگی هایم ، پرستشگاه زمزمه های عاشقانه خود کرده باشم؟..... هیچ باورمیداری درنبود تو ، هزارمرتبه کشتی ساخته ام، تا نوح چشمهایت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول امیدم بیفکند؟.

هرکسی راه به خیر خویش می برد. جزعاشق که تلاشش خیردیگری و دیگران است.کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم .....

سبدی ازگلهای ُرز برای مزار بی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم....که دیری است کسی برای رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد.... وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.....ازطعنه و نیش دوستانه، گلهای محبت نمی روید.... هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویند....ومی بالند...

 

باغبانی چون تو باید ، تا درختهای سیب زندگی مان از خطرهای درکمین، درامان باشند . پاییزسرد که ازراه رسید صبورانه تاب آوردم.تا پاسبانی کنم ، نهال تازه کاشته دوستی مان را. چه سرمایی برمن بارید درزمستان بی کسی ام. شباهنگام دراشکهایم غرق می شدم.وصبحگاهان با تپشهای دلهره قلبم از جای برمی خاستم.لرزش دست و پایم را زیر لحاف خیس ازاشکهایم پنهان می کردم. در خود می باریدم ، کوچک می شدم. کوچکترازصدای جیرجیرکی که زیر پای کفش عابری لگد مال شده باشد.

اینگونه ،خبرزنده ماندن ُرزها را برای بهار بردم. بهاربوی تو را می داد.بهاریعنی تو ، وقتی که لبخند می زنی. وقتی که سلام می کنی. وقتی که سلامت باد می گویی. زیرسایه نگاه توست که می شود تا همیشه سبز بود. بهار بود. سلامت بود.

تو آغاز روئیدن بودی.و باغ را گمان رفتن توهرگزنبود. رفتنت دل جاده های هرازرا که به آمل سرازیرمی شوند به دلهره انداخت . چندی است ،ازهرازکه نه ، ازدماوند سقوط کرده ام. آیا هراز دردی دردل داشت که مرا تاب نیاورد؟. یا درد من بیش ازطاقت سنگهای سرد و یخزده دماوند بود که ازهم فروپاشید؟.

یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم. وهرکجای این البرزبلند که باشی، سلام من نثار توست.و خوبان را دل به چنگ آوردن ،جزبه سلام گفتن و سلامت خواستن راه نیست.

و آسمان چقدر کوتاه است وقتی می خواهم ازقامت اندیشه های تو ، بوسه های زندگی را بچینم

سپاس عالم و آدم نثار سینه های صادق و صمیمی .که عشق را بر سفره خانه دل آدمیان می نشانند، تا آدمی ازنفس کشیدن درمیان زمینیان وآسمانیان خجل نباشد. و آنکه عاشق است همه چیز دارد. و آنکه راه دوستی نمی شناسد ، ازراه آدمی بدور است.

موج ايام مرا بسوى غروب زندگى كشانده است
اينك با چشمانى ارغوانى
دستانى پر از باران سرخ
نگاهى با زبان التماس
از خورشيد مى خواهم، كه اين بار
مغرب را با رنگ شرقى نقش زند
تا با شرقى ترين احساس به استقبالت بيايم

برتارك دوستى ها
دل نازكى
ظريفتر از بال پروانه
زلال تر از آينه
اشيان دارد
بيا از دستهاى بهم فشرده دوستى
نردبانى سوى قله بزنيم
با سلامى به لطافت دلش
عهد ببنديم كه پاسداريم
حرمت تنديس محبت را
و گلبرگ دلش را
پرپر نكنيم
جغرافياى كوچك
بيا كه نگاهت آشناست
من و تو دردمنديم
تو با انبوهى در به وسعت تاريخ
و من به تنگ آمده در جغرافيايى كوچك

اى اصالت خوبيها
بگذار
شانه هاى غزل
بر دوش تو تكيه كنند
كه جانمايه شعر
با ذكر تو
بوى قنوت مى دهد
بگذار
سجده عشق را
همواره با تو اقتدا كنند
كه بلبلان بوستان عشق
فقط بر سجاده تو حضور مى يابند
بگذار
با تو پرده از آخرين نماد انسان بر دارند
كه نقاش نقش آخر را
فقط با تو به تصوير كشيده است
بگذار قامت ها از نسيم تو
چون گندمزار به ركوع روند
اى اصالت خوبيها
اى اصالت خوبيها
بگذار
شانه هاى غزل
بر دوش تو تكيه كنند
كه جانمايه شعر
با ذكر تو
بوى قنوت مى دهد
بگذار
سجده عشق را
همواره با تو اقتدا كنند
كه بلبلان بوستان عشق
فقط بر سجاده تو حضور مى يابند
بگذار
با تو پرده از آخرين نماد انسان بر دارند
كه نقاش نقش آخر را
فقط با تو به تصوير كشيده است
بگذار قامت ها از نسيم تو
چون گندمزار به ركوع روند
اى اصالت خوبيها

.........................علی هر جا باشی بیادتیم ...................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:5  توسط کمند | 
بادِ دیوانه بیرون از معبدِ زمان صفیر می کشد. صدای سوتِ تازیانه ی ترس می دهد بر عریانی زمین. زمین تهی از تو است و بی انتهاست زخم. زمان در باد می پیچد و چونان پیچکی راه بر معبرِ باغ می بندد. باغ دهان می گشاید و مار با فش فشی افیونی نیش به ریشه ی فریب و وسوسه ی افسانه می کشد تا از شکِ خویشتن به درآید. شیطان شولای شعر بر سر می کشد تا واژگان تن از سنگینیِ عبوسِ خدای بتکانند. ریشه های پریشان نشانِ تو می جویند و در بوی تو چنگ می زنند که هر حریم در حریقِ حکایتِ تو قرار می یابد. شاخه های درختان دیوانه وار و بیقرار می رقصند: سماع صرعیِ مستان، گیسوان رها و آشفته، پاها برهنه در کوبشِ دایره و دف بر مسیرِ نقشِ راه شیری، سحابِ دستها در پیچشِ رنگ رنگِ یگانه گی ست؛ سپید در سپید و هر پرده سپید تر از هر سپید. و بر جامه های پاره پاره شان ژاله ی روشن می دمد و دهلیزی به دهلیزی دل می گشاید و از هزار روزنِ تُو در تُوی هر دهلیز، تو ایی که به جلوه اندری و باز هم تکی و شوق بر شوقی...

بیگانه ای در درون من به هق هقی غریب می گرید:« کجا بیابم ات که بیابان با تن ام یکی ست. هر سو؛ سوسوی بی جهتی ست و هر جهت تو ایی، همراه و همدم نیز؛ اگر بیابمت»

تشویش و اشکهایش شبیه کابوسهای کهنه ی من است. دیوارهای دلداده به هم نفس می کشند و در گوشِ حوصله از تو می گویند. باغ برهنه است و پرچین ها سوخته اند و آلاچیق های پراکنده در چمبرِ چموشیِ باد خاموشند. آسمانِ سردِ کلبه ام مه آلودست و بر جدارهایش بوران، طبلِ آسیب می کوبد و آشوبِ تراشه هایش، رازِ آوازی سترگ را آشکار می کنند، که تنها در کلامِ کبودپوشان می گنجد. تُندر هزار نقشِ هول می پاشد بر جریده ی جان که هم محنت بُوَد و هم هلاک؛ هم ستیز بُوَد و هم گریز. روی رؤیاهایم برف، سنگین به سانِ سنگ می بارد. زمین و آسمان در هاله ای از زوزه ی گرگ، گرد بر گردِ هم می گردند و طعمه ی نیم جان از حلقومِ هم می ربایند. زورقی در تورِ حیرتِ خویش گیر کرده است و ماهیان نُک به تخته بندِ زورقِ خزه پوش می کوبند و جلبک ها صدای صدفی را در خویش می پوشانند. فریادی از فراخنای خالیِ دریا بر شن شعله می کشد:« اینجا نیز نمی یابم ات که تمامِ تن ام میانِ آب ست و آب از من درگریز و دشنه ی تشنگی رگ و پی می زند به ناگزیر»

من می لرزم و در آینه ی خاطراتم پیر می شوم و خطوطِ سیمایم راه بر حدسِ سالیان می بندند. پنجره هنوز سبز است و قلبِ بیدستان گشوده تا ستاره ی سیال. ستاره ای که تو بر مینا و مینو برنشانده ای. در گُلدانِ گوهری ام گُلِ یخ می روید. تصویری غبارگرفته در قابی کهنه که چیزی را در یادِ کسی فرایاد نمی آورد. رگبارِ شنها تصویرِ مواجِ یک سراب را در خود فرو می برند؛ به سانِ جذبه ی یک فریب، مانند پژواکِ اغفال به گاهی که خامُشان خاک دیگر نمی خوانند و سکوتِ مضحکِ یک فاجعه تکرار می گردد:« در پنجه های جهان جان ات مچاله می شود و جهان دوباره رونق از تو وام می برد اگر دوباره بیایی و بامدادِ بیکران را بگیرانی»

کسی چنگ می نوازد، آهنگِ ناگزیرِ پشیمانی است. آنگاه که نمی بایست، از دست دادن چگونه مُیسرگشت! سهمِ من پائیزِ حزن انگیز و زمانِ به یغما رفته است. و شَفَقت در شَفَق به جانبِ بی جانبی راه می سِپُرَد. دروازه ی همیشه بسته و بندری مسخ شده و باراندازی متروک، که در خوابِ جاشوان روشن نمی شود. پلی واژگون میانِ مَجاز و حقیقت است:«گوش کن به ضربه ی تبر و نعره ی سرخِ جنگل از گلوی چکاوک به گاهی که چکامه در گلویش می ماسد! نگاه کن به غرق شدن در ساحلِ بی ماسه و لیسه ی طغیانِ غم و نغمه ی تنهایی، هنگامه ی بیگناهی به گاهواره ی برهوت و رهاشدگی»

برگها می ریزند و مرا آشیانه ای آشنا نیست. بالِ خسته بر غروب می سایم و سایبانِ کوچکی به دیده در نمی رسد. راهِ بی مصرف، تافته و تفته در گدارِ بی خویشی، مسافر را از دست داده است و سپیده دم بر سنگچینِ راه نشان نمی نهد. افق در قُرُق رنگِ خاکستر است همسانِ دروغی بزرگ. پیرامونم پُر از پرتگاه است و هر سنگ تابوتی معلق از نفرین. سراسرِ شب صدای شومِ شکستن به گوش می رسد. احساس می کنم با حسِ خوابگردی تب زده و هذیانگو به جستجوی رهایی ام؛ رها در رایحه ی تو تا دل زیِ زنگار نگردد. منظرِ تسکین و آرامشِ تو را گم کرده ام:« ای عشق بگو که پرستوهای گریزان باز گردند و دوباره روی کاج ها آشیان گیرند و گلِ سرخ، روحِ رؤیا را سیراب گرداند؛ در پناهِ عشق و بی حدیثِ مسلخ و صیاد. توایی که یکه و تابناک می تابی و عاشقان رُقعه ی نام ات بر دل نقر می کنند

جوانیِ من مست و سوت زنان در خیابانهای خالی پرسه می زند. با کلاهِ لحظه اش در دست بازی می کند. باد موهایش را، مانند یالِ دودآلودِ اسبهای هراسان پریشان می کند. به خود می گویم:« قلبم را به جنگلِ با شکوه ببر. کنارِ شقایق ها، آنجا که برگها، دیوانه ی آتش اند و آتش سرشارِ رنگهای جاریست که از سرانگشت های تو نشان و شوکت می یابند»

جوانیِ من نفس زنان از من می گریزد و راه، میانِ ما قد می کشد و از حضورِ هم، غایب می شویم. آسیمه سر به خیابان می دَوَم. پاهایم از این خاکجای تا ناکجا کشیده می شود. با بالهای پریشیده ام بر صفحه ی باد ماجرای وجود را می نگارم. میانِ میدان، گردبادِ برگ است و طوفانِ زرد که بساطی سبز را درهم توده می کند و اسیرِ رسن می دارد. خیابان رخِ خواب می خراشد و جز ما کسی نیست. انعکاس صدای پاها و سایه که در هم درنگ می کنند. سایه ی وهم به پروازِ شیفته ی پرنده ی کوچکی به سوی عطرِ قصیده ی دریا می ماند و پاهای تاول زده دُرُشتیِ زمین را به درد، درمی نوردند. جوانیِ من، مرا دلسرد ترک کرد، سایه ای بود نزدیکِ من و من بس دور می رفتم تا با تو بی سایه بمانم. دگرباره خود را می یابم؛ در زندانِ کوچکم رنج می کشم. پرنده نیک می داند که قفس؛ هرچند از فَلَق نَسَب بَرَد و رنگ از بنفشه و میخک و زنبق، زیبا نیست، که لَون از رؤیا می سِتُرَد و دستانِ رؤیا از رنگهای تو گرما می گیرند اگر بیایی و بمانی. نگاه کن! دریا بر بستری از سنگهای سبز غنوده است و تموجِ جان اش تویی. تبسمِ آفتاب بوده ای و بر فرسنگسار می تابیدی و گمشدگان را راه می گشادی، بسا حسرت در بی اشارتیِ تو، که ایشان را اشارتی. از هر طرف بر نهایت عرصه بسته ای؛ تو نهایتی و بی تو نهایتی متصور نیست. و بی تو بر هر طریق، آنچه می یابیم جز یافتنِ نایافته نیست.

و تو ای عشق می توانی اسبهای سپیدی را بنگری که در دشتهای خشک؛ شتابان، سرکش، تنها و بی مقصد می تازند. بر پیشانی شان شبنمِ خستگی می درخشد. چه کسی به من گفت:«نفرین به جهنمِ تنهایی! هنگامی که با مدارا و دلیر از زیرِ رگبارها می گذری، خاکسترِ پرندگانِ تبعیدی را بر اقیانوس بپاش، آب، زلالی و تپش از تو می طلبد. برقِ اشتیاقی، که ناگاه در نگاهِ عاشق می درخشد

چهره ی زمین ملال آور است، ماه پنهان است و چشمه ی آتش خاموش. با دامهای زمینی و بن بست های مسقف، چگونه می توان راه سپرد؟ اگر تنها یک لحظه آسمان از آنِ من می ماند تمامِ رازهایش را آشکار می نمودم. آسمان به سانِ رنجهایم، خاکستری، پُر دلهره و مالامالِ ابر است. من این پرده های پوسیده و پاره را دوست ندارم. آسمانی آبی و کهکشانی روشن می خواهم. این پرده های کهنه و کبود و مرده ملولم می دارند. شعله های درخشان خورشید را، به هنگامی که کاکُلِ گلها را نوازش می کند دوست دارم. اما بیهوده است، درختانِ معجزه و آرزوها خشکیده اند:«تندیسِ پرواز را می بوسم تا پرهای پرپرم توان پریدن بیابند، تا هر پَرم از نو آغاز کند پرواز را، تا جرعه جرعه بنوشم نوشدارویِ عشق را، تویی که دُردِ دانایی در گلوی تشنه می چکانی. مفصل های آسمان و زمین بی تو از هم فرومی گسلند و باز هر ذره از ذاتِ تو حیات می یابد اگر بمانی»

روزی عشق به من گفت:«من آفریدگارِ جهانم و هر جان که عاشق است خود نیز جهانی ست، عشق نیازمندِ فراموشی است و فراموشی نیز نیازمندِ فراموشی ست. مرا در خویش بجوی اگر از خویش غافل نه ای که من در تو می زییم»

تمامِ ناقوسها نواختند، تنها برای آنکه بگویند عشق آخرین مرحله است. زمان، زمانِ درو بود و آن لحظه من میهمانِ ستارگان بودم. کنارِ درختانِ ستبرِ بلوط و مهتاب، آنجا جای شادی و رنگین کمان بود. جهان شگفت می نمود. ما دو رودخانه ی تُرد بودیم که با طنینِ گامهای مواج و جوانمان خوابِ جهان را آشفته می داشتیم. گیاهانِ نمناک جذاب بودند و رنگ از چهره ی تو می گرفتند و مسافر در مسافتِ تو، حجم و بُعد و جسم را می سِتُرد. لاله ها، مرواریدها، سوسن ها و صنوبرها عروسی می کردند. همه زمزمه می نمودند:« بانوی عشق با سیبِ سرخِ ممنوع در دست! اکنون چیزی خواهد گفت و نور شکوفه می کند، در حلاوتِ بوسه اش»

نبضِ زمان عاشقانه و شگرف می زد، زیرا تو خندیده بودی. آتش بازیِ چشمانت حادثه ای مقدس بود گره یافته و بر هم بافته همسنگِ طنین موسیقی، هنگامی که نُت ها دست را می نواختند. و رقص، تن را سبکبار می داشت. تمامِ زندگان بر گامهای تو کُرنش کردند. و ما منزل به منزل صاف می شدیم و به وَرایِ آسایش می رسیدیم. صحیفه ی صافی و پیوسته مستِ تو بوده ایم، نه به چشمِ سَر نه به چشمِ سِر، که به چشمِ دل در تو می نگریسته ایم و نیازمندِ تو بوده ایم. بدن ات مرمرین، پوست ات شفاف، روی مخملِ شب راه می رفتی. نسیمِ الحانت افزون از زیبایی بود و زیبایی حرمت از تو می یافت. زمان هیجان زده و پُر ستاره بود و در دلِ مدارِ خویش می گردید. هنگامِ آشناییِ لحظه ها و جستجوی جوهرِ جان بود تا جنسِ ماجرا دگر کند. روح صعود می کرد و رستاخیزِ زندگی بود. بهار در دلِ انگشتان ات گُل می داد و معرفت، فردا را در باوری یکه چراغان می داشت و همه هرچه بود از لطفِ لطیفِ تو بود. مهر بودی و از نگاه ات نیلوفرها طلوع می کردند و خِرَد، حُسن از تو می ستاند و حُزن را نیز.

ناگهان لحظه ی جدایی دررسید. لب برهم نهادی و نهان شدی و رفتی بی آنکه با من وداع کنی. تو سیبِ سرخ را در درخششِ دانایی پرتاب کردی؛ بهای خونینِ تبعید:«درد اندیش بوده ام و میانِ اشباحِ گشته ام بی آنکه آیینه سیمای من را در من بازتاب دهد. چشم می خست و می بست بی آنکه در نگاه هنگامه ای کند به پا»

در آن روزِ یگانه، مرکبِ سیاهِ شب در اندامِ زیبایت نفوذ می کرد. از منفذهایم آتش زبانه می کشید و سلول هایم می سوخت و خانه بر استخوان تنگ می نمود. سالِ کبیسه بود و فرجامِ سبزفامی. سیاهیِ هول در سوادِ سپهر دامن می گشود. من بودم و دامهای درد. دلِ رگهایم گشوده می شد. گردباد مرا می برد. تمامِ برگهایم کبود شدند. توفان می غرید و من از همه ی صخره های صاعقه به جستجوی تو بالا می رفتم. شبی پوشیده در وحشت و دور بود و روشنان مرده بودند و کس در کس نظر نمی بست. آهم، راه ات را نمی گرفت:« کاش آهنگِ رفتن گردانده بود و مانده بود و ما اینسان سنگِ استهزا بر آبگینه ی یکدگر نمی کوبیدیم

گریان و نگران به دنبالِ ردت می دویدم. تردیدِ مِه آلود مرا درهم می شکست. بندِ ناف بریده و از زِهدان کنده شده بودم و زمان در من خیمه می زد و می آمد و چشم در چشمِ من داشت و چیزی ناچیز را بر جان، رج می زد.

آن روز در قطبِ تنهایی ام باران باریده بود. گامهایم در زنجیر بودند و یقین، با قامت دوتا و پُر لعنت از من متواری بود. خویش را در صیحه ای از طربناکیِ یادِ تو پرتاب کردم. پیاله ی چشمهایم سرشار از سیلابِ اشک و تجربه های تلخی بود که مرا شکنجه زا و سوزان می جَوید:«باز آی گُلِ همیشه بهارم، باز آی عاطفه ی زخمی، و واژه ی دوست داشتن و جذبه ی عشق را دوباره معنی کن. غزالان و کبوتران از دستانِ تو قطره قطره آبِ جاودانگی می نوشند. قلبِ تو سرزمینِ موعود است. تو آفریدگارِ دل هستی، و نیستی همه از تو هست می شود چنانکه بَدایت و نهایت را، تنها تو به هم برمی آوری

می خواهم تا آخرین نفس در رکابِ تو باشم. نگاه کن! زاهدی سرگشته و شوریده به شوقِ تماشای تو از اعماقِ غارِ هزاران ساله ی خویش بیرون می آید و سکه ی نامِ تواش در کف، که در چارسوقِ سوخته ی انسانی به پشیزش نمی برند، و چهار عنصر هنوز؛ اوراقِ این روایت از دفترِ فکر نزدوده است. و زود باشد که سوداگران چنان اسمِ تو از میانه بردارند که اسمِ انسان را. تا تاریکی را چنان در پهنه ی پلیدی بگسترانند که زور و ظلمات و زرق را.

با سرگیجه ای برای شناختِ آیینِ آشنای تو روی بامهای جهان، می چرخم. در سینه ام کبوترانِ سپیدِ نامه بریست که برای یافتنِ چشمه های روشن و پاکی؛ که تو پیشکشِ همگان کرده ای پرواز می کنند. سپیده روی دستانِ ململی ات بیدار می شود.

من اما اکنون سرگردانِ جهانم و عشقِ گمشده را می جویم. تا هنگامی که آسمان اشکهایش را در تاریکی پنهان می کند، من نیز قلب ام را آشکار نخواهم کرد. آسمان هنوز تیره و تار است. چگونه می توانم با این سالخوردگی روی رودخانه های روان پرواز کنم؟ دریا تا بی نهایت گسترده است. هیاهو و بغضِ آب بر روی امواجِ بلند شگفت انگیز می نماید. دستانِ برهنه ی شب مرا در آغوشِ خویش می فشارد. کسی خنجرش را در برکه ی رؤیاهایم پرتاب می کند. فانوسِ دریایی می درخشد و رگبارِ وحشی بر پشتِ دریا شلاق می زند. روحِ من مجروح می ماند و پاهایم بر ردِ پاهای تو در عشق فرو نمی شود و عشق از ما روی می گرداند و ما همدیگر را نمی شناسیم؛ برای آنکه تو دیگر آنجا نیستی... و من اینجایی نیستم... برای آنکه صدفها دیگر آواز نمی خوانند...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط کمند | 

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت ..یکدم خیال روی توام از نظر نرفت.. جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد... سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت ...هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت..... هم بیخبر بیامد و هم بی‌خبر برفت... در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد ...کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت... عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت... کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت... شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند... کو چون کمــــــــند در سر این شور و شر نرفت...

« دوستت دارم » خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لب های من
ليك گوئی در سكوت نيمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من

ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب
بر گل خشكيده ای ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزيد
سايه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوی من
آسمان لغزيد در چشمان او

آه ... كاش آن لحظه پايانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شديم
كاش با خورشيد می آمیختيم
كاش همرنگ افق ها می شديم

تا یاد دارم تمام عمرم مشق عشق میکردم .. هر شامگاه در دفترچه خاطرات   از تو  مینوشتم . توئی که جز ترسیمی از تندیسی در ذهنم وجودیتی نداشتی .. و هر بار با خود میگفتم که فرداهای نزدیک خواهد آمد.. اینگونه خواهد بود ... و صبحگاهان ..  بر آستان آرزوهایم در انتظار ظهورت دیده میگشودم .. هزاران بار از تو گفتم و هزاران بار از تو نوشتم . و هزاران بار عشق را زمزمه کردم ..

 سینه من مهجور جائی بود برای از تو گفتن ها .. و ذهنم همیشه به  عبورت مشغول .. و عمر سپری میشد و من  بی آنکه  معشوقه ام را دیده و یا لمس کرده باشم .درونم را از عشقش لبریز کرده بودم .آنقدر در دنیای رویائی خودم غرق بودم که  حضور رهگذران عاشق رو نادیده میگرفتم .. و فقط به تندیسی که خود برای محبوبم  در ذهنم حک کرده بودم  می اندیشیدم .

محبوبی که  شاید هیچ وقت نمی آمد .   و همچنان عشق در قالب دل و دل در فضای سینه میتپید . من بی آنکه متوجه گذران عمر باشم . و  پاییز عمر را لمس کنم در بهار عشق لحظه هارو سپری  میکردم ..  تا به خود آمدم که تمام عمر.. من عاشق عشق بودم .. و معشوقه فقط پل ارتباطی  بین منو عشق میبود .. دیگه داشتم واقعا از آمدنش نا امید میشدم .. دل رو رها کردم .از زمین کنده شدم . روح معراج گرفت و هر آنچه بود و میدیدم جز عشق نبود .  و در این میانه .  که روح من سیراب از نوای عشق و سینه من مالامال از اریج معطر عشق .. و کلام و اندیشه ام جوهر عشق رو مشق میکرد .. خود خودی من . تشنه ترین  در پی معشوقه عشق میبود ..  معشوقه ای که  با هاله ی  عشق منو احاطه کنه ..

فکر کنم اگر روزی با معشوقه ای مقصد عشق رو  طی میکردم . هرگز به مقصود و عشق نمیرسیدم اینگونه که  بی حضور او ..  و اینچنین خالصانه بر عهد عشق نمی ماندم که بی او ..

هیچگاه از درگاهت نا امید نبودم . همچون کسانی که تعبیری خاطیء از عشق و معشوقه  در ذهن    می پرورانند .و اینگونه شعارهای نا امیدانه سر میدهند .کــــــــــــــه:

عشق پنهان شده در لابه لای اندوهی هولناک ..پوشیده در پرده ای از ناکامی و شکست ..سراب رنگینی که قلبها را تپش میداد ..و در آخر ............ مرگ .

توقفی ناگهانی .استراحتی همیشگی و نابود کننده..هجران را چنان با خود آمیخته است ..که روح سرکش انسان را خموده و خسته به زیر میکشاند .

و در پایان با زهر خندی .. چیزی جز خاطرات بر جای نمیگذارد ..........

 آری من هیچگاه زانوی  غم بربغل نگرفتم . و غمگنانه های عاشقانه سر ندادم .  چون عشق را مایه شادی روح میدانستم .

 

تا اینکه ............................

اگر از عاشقی گفتم .همیشه از تو میگفتم ..هنوزم عاشقم اما .. به پای تو نمی افتم ..

راستی از قدیم الایام گفتند که :

تا که از جانب معشوق نباشد کششی                  کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر ؟
سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور
پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر ؟
ديدگانش همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم
پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد
دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم
ای امید دل ديوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

ما فقط مشق نوشتيم از عشق

ما فقط رنج كشيديم آروم

عشق فقط با عشق رشد مي‌كند. عشق محتاج بستري عاشقانه است _ اين را بايد به عنوان مهم‌ترين و بنيادي‌ترين اصل به خاطر داشت. عشق, تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتاب‌هاي عاشقانه در محيط, پرورش مي‌يابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:10  توسط کمند | 

تو با یک نگاه کهنه... من با یک کوله ی پاره

هر دو فکر مرگ شعریم.... خالی از شوق دوباره ....

من با یک دغدغه ی تلخ ....تو با یک وسوسه ی سرد ...

هر دو فکر این و اونیم............. به جای گذشتن از درد ...

با تو و بی تو........ ترانه دیگه بسّه

با من وبی من........ گلایه دیگه بس

وقتشه............... بدم بیاد از  منو تو

وقتشه.......... رها بشم از این قفس

همه ی من... شعر من بود.... قلب شعرمو دریدی....

توی جادّه ی مکافات....... نه رسیدم ، نه رسیدی .....

خوابتو از من بریدی............... از سر آغاز تا میانه

از میانه تا به امروز............... تو گلایه ، من بهانه

 

حالا وقت گفتن دل............ از نگفته ی نگفته س

مهلت گذشتن از ما ....با نگاهی شسته رفته س

حالا وقتشه جهانو....... اونجوری که هست ببینم

با یه کوله بار پاره......................... اولیّن آخرینم

«باید دیگر شد تا به یکدیگر شدن رسید، یکدیگر شد تا به همدیگر شدن رسید و همدیگر شد تا معنی راستین و طعم راستین و رنگ و بو و گرمی و نور راستین عشق را که ودیعه گرانبهای خدا است در گنجینه نهاد آدمی دریافت **(شریعتی ..........)

رابطه عاشقانه، « آتشفشان و حریق هم نیست» . « در غرب نه عمیق است نه داغ، در شرق تنها داغ است و نه عمیق. همه از جنس لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد...ابنها چیست؟ هیچ، فقط جوشش جنون آور و آتشین و دگر هیچ... همینکه ارتفاع پیدا می کند به خدا می رسد، عرفان می شود که چیز دیگری است».

بعضی جملات غرور رو خدشه دار میکنه .. بعضی جملات  قلب رو خدشه دار میکنه .. ولی وای به زمانی که کلمه ای روح رو بیمار کنه ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 18:36  توسط کمند | 

رفتم
...
به همانجا که صدای نفس های عشق
هنوز گهگاه گوش را می نوازد

دیشب بود انگار
آن شب سرد خاطره ها
و تو
که بودی و نبودی

تاب خوردم مثل همیشه
آرام و بی صدا
با طعم حسرت و اشک
و این بار تنها

صدایی نبود
و حتی سایه ای از تو
و دستی که از پشت
ناگاه چشمانم را بگیرد

هیچ نبود
هیچ
اما
اشک چه بی ریا می آمد

صدایت کردم
نشنیدی ؟
نه ؟
با تو هستم قدیمی

با تو نجواها داشتم
از عمق حسرت و سرما
که فقط
خیابان شنید و تاب و سنگهای زیر پاهایم

نیامدی باز
در آخرین شب میعاد
به تماشای کرم کوچک ابریشم
حتی برای ریختن کاسه ای آب در پی مسافر

چقدر زمزمه کردم دیشب
لحظه های عاشقانه دیروز را
و ترانه های فردا را که
جمعه وقت رفتنه ...

راستی
اسمت را صدا زدم
به وسعت نگاهی که به سویت روانه کرده بودم
از پشت ابرهای سراسر پر از خیال

یادت هست ؟
شعرهای قدیم را
که بی ریا می سرودم برایت
از ابر و خیال وخوابی که آرام رفته بودی ؟

...
...
...

باز خواهمت گفت
ترانه های شبانگاهی انتظار را
انتظار
انتظار
انتظار...

" احساس می کنم
که در این مه گرفته شب
در پشت ابرهای سراسر پر از خیال
آرام خفته ای

ای مهربان من
آفتاب را بگو
که چشم مرا
به فراسوی دیوار مه
به آنجا که آنجایی
روشن کند
تا در خیال ... "

...

شاید فرصتی نباشد دیگر
برای زیارت چمن
تو
اگر خواستی
بو بکش
چمن سرد یادگار روزهای خنده و نفس را
به نیت نفسی که
چندی بیش نمی پاید
میهمانی دلگیرغربت آباد را


بازخواهمت یافت
و خواهی دید مرا باز
به قامت پروانه

می دانم

وباز
من می مانم و
ترانه ای نو
برای
چشمانت

کی طلوع می کنی
ای آخرین غروب ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 5:2  توسط کمند | 

گفته بودم که هر وقت دلت در سینه نگنجید .. و پرنده خیالت دو بال پرواز نداشت .. گوشه تختت بنشین و چشم بدوز به پنجره اتاقکت .. و از اون گوشه  ی سایه روشنی که نور ماه افتاده بر نیم رخ رنگ پریده ات .. به آسمون نگاه بکن .. و میون اون همه ستاره در دل اون کهکشان دور .. سوسوی نوری که برقی به نگاهت میندازه رو دنبال کن ... تامنو در آستان پنجره ات .. با همان ردای سفید رنگ بلند ..  با گیسوانی به رنگ شبق ...  بر پرچین دیوارک پنجره ات ببینی .. . و نسیم روحم رو که پوست چهره ات رو نوازش میدهد لمس کنی ..  و بعد چشمات رو  ببند و باز سوار بر بال خیال به وسعت دلتنگیت .. تمام خاطرات سفرهای رفته و نرفته  رو تداعی کن .. و بگــــــــــــــو .. وصف العیــــــــــــــش نصف العـــــــــــــــیش ..

این منم .. بانوئی شرقی .. از شرقی ترین دیار .. شهرزاد  بی شهریار  شبهای هزار و یک شب تنهائی های تو .. تجسم تلخی از یادواره های قصه های روزگار تو ... تندیسی از عشـــــــــــــق .. تعبیری از فریادهای بی صدای سوگلی های دیار تو .. این منم ... سبوی ننوشیده و شکسته به جرم بد مستی های شبانه تو ..  این منم .. ترنم باران در بغض همیشه نشسته در صدای تو .همیشه چکیده  بر گونه های تو ... با دلی تاوول خورده از سوزش عشق .. با نگاهی پر از حسرت از بدرقه های گام های رفتن و آمدن های تو .. ..با  لبانی تفیده از خواهش های بی جواب مانده از پاسخ های تو ..

این منم .. در آستان نگاه تو ..در امتداد  خط خیال تو ....  هراسان از هراس های بی زوال تو ..  چشم براه باز آمدن و باز آمدن های تو .. آغوشم رو به وسعت عشــــــــــق گشوده و بال گسترده..تا تنگا تنگ هرم نفسهای تو ... ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم .... چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .. تکیه کن بر شانه ام ... ای شاخه نیلوفری رنــــــــــــــــگ .. تاغم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم ..

همه شب.. از گوشه نیمه باز پنجره  اتاقکت.. که فاصله ی ..مرز و حد  بین من و تو بوده .. نگاهم تا قلمروی بسترت ترا پاسداری  کرده وصدایم زمزمه های لالائی شبانگاهان تو بوده .. و روحم احاطه گر حریم خلوت تو .... با هر نسیم لمست کردم و با هر آوا صدایت ..  و ..........

 و تو  .. خدایت را میخوانی ... که خدایم چه خاموشی ... و در پندار خویش مرا معشوقه ای بی خیال .. خفته در خواب ناز به تصویر میکشی .. و فریادت .... که تا فراسوی درونم پژواک کنان ..  طنین خواهش های ترو  سر میدهد ..

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
                                             با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
 
 

آره جانان . من صدای نفس های ترا هم میشنوم .. فریادهای تو که جای خود دارد ....

از راه بزن بیرون، ای رندِ خطرپیشه!
از خاکِ سکون بَرکن! ای تیشه بر این ریشه!

در ترس چه می‌جویی؟ ای مدعیِ غیرت!
در شک و یقین خو کن، با لذتِ این حیرت!

من عاشقِ مطرودم! ..................آواره‌گی‌ام! ..................دودم!
اسطوره‌ی هرجایی،............ تاریخیِ نابودم!

حرمت‌شکنِ خویشم، .......................آرامشِ تشویشم!
زندیقِ قسم‌خورده، با فاجعه هم‌کیشم!

با وحشیِ چشمانش، الهامِ جراحت شد!
تا قلبِ پرآشوبم،.......................... ویران شد و راحت شد!

آتش زد و رقصیدم، با ظلمت گیسویش
من نور شدم دیدم در مسلخِ ابرویش

این شرمِ نجیبانه.............................. در واژه نمی‌گنجد!
از شرم گذر کرده، در خانه نمی‌پاید!

طوفانیِ احساسش، خاشاکِ غزل برده
رندانه‌ترین داغش .............................بر قلبِ خدا خورده

 

ســــــــــــــــلام ...

نبض‌ِ آوازُ گرفتم‌.............. امااين‌ تمام‌ِ من‌ نيست‌ .............
دارم‌ از خودم‌ مي‌ترسم‌............. اين‌ ترانه‌ رام‌ِ من‌ نيست‌
...............
دستم‌ُ بگير تو دستت‌............. نذار از نفس‌ بيفتم‌...............

به‌ خدا................. خدانگهدار........................... جواب‌ِ سلام‌ِ من‌ نيست‌ .......

*********

 

من‌............... رو قله‌هاي‌ آواز................... سکوت‌ُ چلّه‌ نشستم‌ ...............
لحظه‌ي‌ شرم‌ِ حقيقت‌................. جاي‌ آينه‌ها شکستم‌
...................
توي‌ زمهريرِ قصه‌................................... از تب‌ِ يه‌ واژه‌ سوختم‌
...............
.................يه‌ دهن‌بندِ طلائي‌................... براي‌ ترانه‌ دوختم‌...................

آخه‌ رسم‌ِ نفسم‌ نيست‌................................................ اول‌ِ حنجره‌ مُردن‌
سَرِ پيچ‌ِ هَر ترانه‌ ،.................... تن‌ به‌ لال‌بازي‌ سپردن‌...........................

********************************

باید سفر کنم ..از پشتِ پنجره.......
شايد نگاهِ تو.......
از ،يادِ من،بره....


حرفي نزن به من....
از موج و از نسيــــــم...آآآآآ
چيزي نمونده بود.......
تا همنفس.....بشيــــم
چيـــــــزي،نمونده بود....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:27  توسط کمند | 

 

عشق تو پشت جنون محــــــــــو شده ..

 هوشیاریست .. نگــــــــــــو سهــــــــــــــو شده ..

رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ...

(دکتر علي شريعتي)

 

دوست .. زیباترین اسطوره تاریخ است .. واژه ای مأنوس روح ..این واژه در عربی صاحب تعبیر میشودو صاحب به زبان فارسی همون مالک میباشد . لذا دوست میتواند مالک و شریک ما یملک تو باشد . محرم خانه و کاشانه تو .. نزدیک تر از برادر به تو ..  دوست ..ودیعه ای الهیست که حین مسرات و مضرات تکیه گاهی برای تو باشد ..

ما دوستانی داريم، يعنی اينطور تصور می کنيم. اما در حقيقت بسياری از دوستیهای ما یک آشنایی، یک ارتباط ابزاری یا قسمتی از "نت ورک" (Network) ما هستند. دوستیهای واقعی را از روی نشانه های مشخصی می توان شناخت.
هسته اصلی يک دوستي، رابطه ای بدون وجود تسلط يکی بر ديگری و قرار گرفتن چشم در چشم و برابر در مقابل يکديگر است. اين مساله در مقايسه با ارتباط اروتيک و عاشقانه بيشتر مشخص می شود: يک دوست می تواند واقعيتهايی را با صراحت به ما بگويد که شايد از زبان شريک زندگی يا عشقی خود به اين راحتی نمي بخشيم: "خدای من، چقدر چاق شده ای! " يا: " چقدر عينک جديد گرونی که خريدی بي ريخته! " علاوه بر چنین صراحتهای خوش منظورانه ای ، پوئنهای دیگری هم به دوستی اضافه می شود: دوستی بر پایه رابطه ای آزادانه بنا شده است، حتی بسیار آزادانه تر از یک ارتباط عشقی، چراکه وفاداری دوستانه، متعهد انجام وظايفی اجباری نيست.

تجربه نشان می دهد که تنها مثالهای اندکی برای ارتباطهای دوستی پايدار و ارضا کننده وجود دارد. پرستاری کردن از چنين ارتباطی در دنيای امروزی ما تبديل به کاری مشکل شده است، دنیایی که در آن عاملهای خطرناک برای این نوع ارتباط افزایش پیدا کرده است، چه خطرات بیرونی مانند اجبار تحرک و انتقال به مکانهای دورتر، و چه خطرات درونی ، مانند حساسیت افزایش یافته روحیه مدرن ما. به غير از اين، آنجا که اندازه احتياج زياد می شود، به زودی ميزان توقعات هم بالا مي رود. دوستی واقعی که همه در طلبش هستند، تبدیل به ایده آلی پر از خواسته می شود که نسبت به گذشته مجبور به تحمل بار بیشتری است. اغلب این بار بسیار سنگین است و نتیجه آن، که بیشتر ما آنرا تجربه کرده ایم، سرخوردگی از این مساله است که دوستی هم تا حد و مرز معینی قابل بارکشی و پایداری است.

اما یک ارتباط دوستی خوب چیست ؟ ما به هر نوع ارتباطي، از يک آشنايی دو همبازی بولينگ گرفته، تا ارتباطهای عميق از نوعی که فيلسوفهايی(یا فیل سوف هائی )مانند شوپنهاور آنها را توصيف کرده اند، نام "دوستی" می دهيم. اما در واقع، بيشترین رابطه ها، ارتباطهایی شبه دوستی هستند تا رابطه های دوستی واقعی. احتمالا دلیلش این است که یک رابطه دوستی خوب ، ابدا مساله ساده ای نیست. اولين نشانه يک دوستی واقعي، شراکت و همپايی متقابل است. اين به نظر امری ساده مي رسد، ولی اولين نقطه ای نيز هست که بسياري از دوستيها در آن شکست می خورند. متقابل، يعنی ایجاد تعادل کلی در تلاش برای یکدیگر. کسی که هميشه منتظر می نشيند و راهی به سوی ديگری پيدا و باز نمی کند، دوست خوبی نيست. بر عکس : در بين دوستهای خوب، وجود تعادل در به طرف ديگری رفتن و از او پذيرايی کردن کاملا بديهی است. شراکت، يعنی نه تنها در مشکلات يا حالات ديگری سهيم باشيم، بلکه در کل زندگی روحی و حسی و سرنوشت يک شخص. کسی که با او شبی مشکلات مالياتی يا راههای مخفی پيدا کردن جای پارک بهتر را رد و بدل کرده ايم، شايد همپای خوش صحبتی باشد، ولی الزاما يک دوست نيست

 

شراکت در نهايت يعنی درک يگديگر در تبادل شخصی. برای اينکه چنين تبادلی بتواند صورت بگیرد ، احتياج به صراحت و راحت بودن در دوستی هست، دومين مشخصه بارز يک دوستی. صراحت ، يعنی داشتن جرات ، و برای اينکه دو نفر بتوانند با يکديگر صريح و راحت باشند، بايد بتوانند به يکديگر اطمينان کنند، به خصوص وقتی که رازی را با يکديگر در ميان می گذارند. تنها کسی که جرات می کند خود را به روی ديگری ، آنگونه که هست باز کند، و شخصيت خود را نشان بدهد، قابليت برقراری رابطه دوستی را دارد. کسی که تنها خبرهای آخرين موفقيتهای خود را می دهد، اما درباره شکستها و ضعفهای خود به خاطر ترس از دست دادن پرستیژ سکوت می کند، در عوض اين توانايی را ندارد.


بسته بودن، از ایجاد شراکت جلوگیری می کند، همینطور صحبت با کنایه، که بعضی افراد همه چیز را در آن مخفی می کنند. جایی که تنها در آن با شوخی و کنایه صحبت می شود، افرادی با نقاب با یکدیگر رو به رو می شوند. تنها زمانی که صراحت وجود دارد- که البته نباید با نزدیکی بدون حد و مرز اشتباه شود- امکان درک متقابل فراهم می شود: وقتی ما مسائل شخصی خود را با یکدیگر مبادله می کنیم، می توانیم دیگری را تجربه کنیم و از این طریق خودمان را نیز. آن وقت است که دوستی به ما قدرت می بخشدو این اطمینان را می دهد که دوست داشتنی هستیم.

شراکت، صراحت و اعتماد بقیه مشخصه های یک دوستی را به دنبال خود می آورند: نبودن حس حسادت و رقابت، دانستن اینکه می شود روی دیگری حساب کرد، رفتاری قابل پیش بینی ، حس مسئولیت و... همه تبدیل به اموری بدیهی می شوند.


در نهایت یک دوستی احتیاج به لحظه های فعال دارد، یعنی دوستان برای این به کنار هم می آیند که دوستی کنند: ما به مسافرت نمی رویم چون آنجا شهر قشنگی است، بلکه چون ما دوستان خوبی هستیم، با هم چند روزی برای راهپیمایی به شهر دیگری می رویم.


رابطه دوستی احتیاج به دانش بالایی برای بر قراری ارتباط دارد، و یکی از مهمترین درسهای آن این است که در یک ارتباط دوستی ، هدف نه فقط بر طرف کردن احتیاجات، بلکه وجود طرف مقابل است. کسی که تنها در راه بازگشت از سفرهای کاری، شبی را در خانه دیگری مهمان می شود که احتمالا از خرج سفر خود کم کند، از روی دوستی به دیدار نیامده است،

 بلکه از روی خساست،(مثه سعید تو ) و جعبه شیرینی هدیه آورده شده هم روی این واقعیت را نمی پوشاند. اگر این بر طرف کردن احتیاج دو جانبه باشد، البته رابطه ای "ابزاری" بر قرار شده است ( که شاید مفید هم باشد! اینجا بحث بر سر انواع ارتباطهای دیگر نیست!_ اما چنین رابطه ای نیز تنها به شرایط موجود وابسته است و نمی تواند پایدار بماند.

همینطور هم صحبتی نیز اغلب با دوستی اشتباه گرفته می شود. دلیلش این است که هم صحبتی در بین دوستان هم بدون شک از اهمیت بالایی بر خوردار است، و در یک ارتباط دوستی نیز همیشه موضوع بر سر مسائل عمیق و کلی زندگی نیست. صحبت کردن شاد وبا لذت، احتیاج بجایی است که در دوستی هم بر آورده می شود، اما در بسیاری از موارد و به خصوص انسانهای تنها، خیلی زود از شرایطی که در آن کنار دیگری نشسته و گپی می زنند ، وجود یک رابطه دوستی را نتیجه می گیرند.

بعضی دیگر گمان می کنند چون شخصی را زیاد می بینند، با او رابطه دوستی دارند. اما کمیت دیدار طرفین آنقدر نقش بازی نمی کند که کیفیت آن. آنچه گروهی را که مرتب یکدیگر را در یک کافه ملاقات می کنند کنار هم نگه می دارد، نیاز شخصی هر کدام از آنها برای گپ زدن، گذراندن وقت و تنوع است (که به صورت قرار های مرتب ،شکل اجرای مراسمی را به خود می گیرد) ، و نه الزاما علایق و خواسته ها و خصوصیات مشترک بین آنها، آنگونه که بین دوستان وجود دارد.

اینکه دوستی چیست و یک دوستی خوب چه رابطه ای است، سوالی است که در بین اشخاص مرتبط جوابهای مبهم و متفاوتی دارد. رابطه هایی وجود دارند که سالها ادامه پیدا کرده اند و در آنها یکی از طرفین بر این باور بوده است که دیگری بهترین دوست اوست، در حالیکه او برای دیگری اهمیتی جانبی داشته است.

 اینکه شدت و قدرت یک دوستی تا چه حد است ، از اینجا تشخیص داده می شود که هدف آن رابطه تا چه حد وجود شخص مقابل است. البته منظور این نیست که یک دوستی باید مشمول عملهای قهرمانانه باشد، معلوم است که در دوستی هم زمانهایی وجود دارد که در آن تنها نیاز یکدیگر را بر آورده می کنیم. بر طرف کردن احتیاجات یکدیگر، و دوست داشتن وجود طرف مقابل، در یک ارتباط دوستی مخلوط با هم وجود دارند و این کاملا نرمال است.

 معنی دوستی ، بخشش دائمی و یکطرفه هم نیست، بلکه لذت بخشش و گرفتن با هم توام هستند. اما مشکل آنجاست که بعد از بررسی یک ارتباط این نتیجه گرفته شود که بر آوردن نیازهای روزمره در آن، نقش خیلی وسیعتری داشته است تا اینکه هدف آن ارتباط، وجود خود دیگری بوده باشد. مثلا ارتباطی که در آن به جز زمان اسباب کشی یا نگهداری از فرزندان دیگری ، هیچ شبهای مشترک صحبت و دیداری وجود ندارد.

شدت یک دوستی، به تعادل نیز بستگی دارد:(( این تعادل  رو تو یادم دادی )) آیا توجه داشتن به همدیگر، در حال تعادل قرار دارد؟

 آیا آن دیگری به همان اندازه که من به او و زندگیش توجه نشان می دهم و مایل به شرکت در آن هستم، به زندگی من علاقه و توجه دارد؟معمولا جواب این سوال را با یک نگاه دقیق در یک گفتگو می توان به دست آورد: چه کسی از روی توجه از دیگری در باره اوضاع و احوالش سوال می کند؟ کسی که این تعادل را نمی بیند، کسی که تنها برای این آنجاست که دیگری خود را نشان بدهد( یا تنها خود را نشان می دهد)، کسی که دائم از دیگری سوال میکند ولی هیچوقت از خودش سوالی نمی شود، حق دارد که با دید شک به ارتباط دوستانه خود نگاه کند.

کیفیت یک رابطه دوستی گاهی با دوری مشخص می شود. خیلی از مسائل زندگی ، در دوری چهره واقعی خود را نشان می دهند، و این در مورد دوستی نیز صادق است. کسی که از نظر مکانی از دیگری دور می شود، می تواند با توجه به آنچه از دوستیشان باقی مانده است، بهتر به پاسخ این سوال برسد که اصولا در ارتباط آنها چه چیزهایی وجود داشته است. حالا که برقراری ارتباط نسبت به گذشته سختتر شده است، قدرتها و ضعفهای ارتباط خود را بهتر نمایش می دهند. بعضی دوستان واقعی خود را تازه می شناسند ، و بسیاری هم این واقعیت تلخ را تجربه می کنند که قابل جایگزینی بوده اند؛ با رفتن آنها، دیگری جایشان را به راحتی گرفته است.

 

خوب دوست من .. تحقیق کردم . و حد و مرزی که دوستی دارد یا ندارد رو تا اونجائی که ادراکم یاریم دهد  فهمیدم ..

حالا این من . حالا این تو ..

ســـــــــــــــــــــــــــــلام

از کدوم‌ روز ، از کدوم‌ شب‌ ، از کدوم‌ قلّه‌ رسیدی‌ ؟
که‌ با اعجازِ حضورت‌ ، من‌ُ از نو آفریدی‌ !
بی‌تو روشن‌ بودم‌ امّا ، مثل‌ِ فانوس‌ توی‌ آفتاب‌ !
سُست‌ُ خالی‌ مثل‌ِ نقش‌ِ سایه‌یی‌ اُفتاده‌ بَر آب‌ !


تو شروعی‌ تازه‌ بودی‌ ، روزَنی‌ رو به‌ ترانه‌ !
فصل‌ِ آغازِ ظهورِ واژه‌های‌ عاشقانه‌ !

من‌ زمین‌ْخورده‌اَم‌ ! اِی‌ عشق‌ ! وقت‌ِ جنگ‌ِ تن‌ به‌ تَن‌ نیست‌ !
این‌ شکست‌ُ می‌پذیرم‌ ، من‌ِ من‌ شبیه‌ِ من‌ نیست‌ !
فصل‌ِ معراج‌ِ شکوفه‌ ! فصل‌ِ رستاخیزِ جنگل‌ !
من‌ُ از خزون‌ رها کن‌ ! من‌ُ تازه‌ کن‌ از اوّل‌ !

از کدوم‌ باغ‌ ، از کدوم‌ شهر ، از کدوم‌ جادّه‌ رسیدی‌ ؟
که‌ با گوشه‌ی‌ نگاهت‌ ، من‌ُ از نو آفریدی‌ !


برای‌ کشف‌ِ سکوتت‌ ، تا کجا باید سفر کرد ؟
واسه‌ خوندن‌ از تو باید ، چن‌تا حنجره‌ خبر کرد ؟
باید از کدوم‌ پرستو ، راه‌ِ چشم‌ِ تو رُ پُرسید ؟
با کدوم‌ معجزه‌ می‌شه‌ تو رُ از خودِ تو دُزدید ؟

من‌ زمین‌ْخورده‌اَم‌ ! اِی‌ عشق‌ ! وقت‌ِ جنگ‌ِ تن‌ به‌ تَن‌ نیست‌ !
این‌ شکست‌ُ می‌پذیرم‌ ، من‌ِ من‌ شبیه‌ِ من‌ نیست‌ !
فصل‌ِ معراج‌ِ شکوفه‌ ! فصل‌ِ رستاخیزِ جنگل‌ !
من‌ُ از خزون‌ رها کن‌ ! من‌ُ تازه‌ کن‌ از اوّل‌ !

...............................



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:48  توسط کمند | 
من از آغاز دلم مست تو بود....از ازل عاشق و پابست تو بود......من نگويم که نبودم رسوا.....بودم اما نه به اين رسوايي.....جلوه ات قاعده ي اميد است....سينه ات آينه ي خورشيد است....مانده ام تا به که همتاز کنم....اي دلت آيت بي همتايي.....

رهـــــــــــــــــــــــی....

غیبت من عذر داشت .. منو ببخش .. خدا رو شاهد میگیرم . نمیدونستم واسم اینجا نوشتی .. منم به خیال خودم که تو نیستی .. الانه تموم متن هات رو خوندم .نه ...نخوندم . تموم متن هات رو خندیدم .. دیوووووووووووووووووونه .. برو کلوب . پاتوق .. قسمت یادگاری ... یه نامه اونجا داری ...

اینک تو رفته ای و نمی دانم

آیا کدام هلهه ات شاد می کند

آیا کدام عاشق صادق

نام تو را شبانه

در کوچه های شب زده

فریاد می کند ...

( حمید مصدق )  

یلـــــــــــــــــــــــــــدا...

بهت قول میدم .. تابستون که تو برگردی از اون  دیار یخ زده .. برگردم مثه قدیما .. با همون سبک قدیمی . لحظه هامون رو پر از عطرو بوی خاطره هامون کنم .. مثه اول .. البته اگر از دست این رهی هزار چهره جون سالم به در ببرم ..
...


هر کجا چشم که وا ميکردم
تو به همراه نگاهم بودي
همه جا از دل خود پرسيدم..
چيست اين..چيست اين..چيست اين خاطره ي رويايي

...........................................................................

نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
********************************************
 
اغیار
 

بر حرمت این قلم و صفحه سپید روزگار باید گریست که این چنین مورد هتک حرمت نادان زاده ایی قرار می گیرد که نامش را گذاشته اند : انسان , اشرف مخلوقات ...

آفریدگارا ... این است روح دمیده شده ات در کالبدی که نامش را گذاشته ایی ادمی ؟!!!

تو را سپاس ...

علـــــــــــــــــــــــــی.....

صبحی دیگر . چشمهاتو که باز میکنی هجوم خاطرات را حس میکنی . درست مثل هرم کویری داغ که بر صورتت میخورد و چشمهایت را به اشک می اندازد ...

با خود می اندیشی روزی دیگر و صبحی دیگر تا رسد به شبی دیگر و چرخش بی وقفه زندگی . درست مثل همان کویر و تپه ماهورهایی که بالا و پایین بدنبال هم چیده شده اند و هریک را که رد میکنی باز دیگری از راه میرسد . انگار که تمامی ندارند . تنها این سوال را میپرسی که ایا این قمقمه کوچک به تنهایی کافیست برای طی طریق ؟ شک داری اما پاسخش را تا نروی نخواهی فهمید . یا باید همان جا ایستاد و تنها نظاره گر راه روبرو بود و یا بسم ا گفت و قدم در ان گذاشت . کدامیک ؟ چشمهایت را میبندی و لحظه ایی می اندیشی . الان زمانی ست که یا باید باشی یا نباید . میانه ایی وجود ندارد . حال زمان رفتن بر روی صحنه زندگی ست تا اخرین و مهمترین نقش زندگیت را بازی کنی . یا قبول میشوی و یا شکست میخوری . راه سومی وجود ندارد ...

حال میروی . هستی . خودت و خدای خودت . تنهای تنها میتوانی با خالق ذکری گویی و او را به یاری بطلبی . هجوم بی وقفه امواج سهمگین حوادث و ... البته تنهایی . باید رفت . راهی دگر نیست . میروی . میروی ...

هستم هنوز . در نقطه ایی از راه . سرد و خیس و تنها و تاریک .

 باید رفت . باید رفت ... 

*******************

 داش فکـــــــــــــــــــــــــــــــل.

باز خورشید طلوع میکند و ساعاتی بعد غروب میکند . شاید مهتاب سر از گوشه ایی در اورد و به این سو و آن سو سرکی کشد . پیامی برسان به سفر کردگان و بگو یادشان همیشگی ست . چه خورشید بتابد و چه مهتاب ...

*************************

بهنام ...............شاهراهی به کمال ..

حکایت ما هستش و زندگیمون . باید باور کنیم که هر یک در سرنوشتی که روزگار برامون مقدر کرده نقشی را داریم و چه بخواهیم و چه نخواهیم باید این نقش را اجرا کنیم . حال هر کسی که بخواهد همان نقش خودش را هم کوچک فرض کند بازنده ایی بزرگ خواهد بود . کافی ست تنها لحظه ای فکر کنی که نقشی کم اهمیت را داری , در ان صورت اولین بازنده خودت خواهی بود و شاید بهای ان چیزی باشد که دیگر هیچ وقت فرصت جبرانش را نداشته باشی . هیچ وقت ...

 

*****************************************

چکـــــــــــــــــــــــــاد..

سازت را بردار نازنین . نوایی را کوک کن و نغمه ای را بنواز . شاید حال اخرین فرصت باشد برای نجوایی که در سینه منتظر امدن و خوانده شدن است . نمیدانم حکایت رفتنت را چگونه میخواهی شروع کنی و کدامین واژه را میخواهی شریک این لحظه کنی . تنها بخوان و بنواز . بگذار این نغمه در اخرین دقایق بودنت در  همه جا پخش گردد و انعکاسی همیشگی داشته باشد ...

چشمهایم میجوید چشمهایت را چون میخواهم اخرین برق نگاهت را چون هدیه ایی ارزشمند به یادگار داشته باشم . بگو و بخوان مرثیه امروز و امشب ما را که شاید حتی این فرصت را هم از ما بگیرند ...

بسم ا ... از من و ثبت نقطه پایانش با تو ...

*******************************

عثقـــــــــــــــــــــــــــری ( اصغری ).......

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت :

مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ... ؟ نهایتش رفتنه . اشکالی نداره , ما هم فوقش میریم ...

رفت , اما نمیدانست که رنگی هست ورای تمام رنگها و انهم رنگ گرم حضورشه . افسوس که دیگر نیست تا بداند.

مهرداد شیــــــــــــــــــــــــــدا..

و شاید در انتها قسمتت از این همه چیز تنها قطعه ای کاغذ رنگ و رو رفته ایی شود که با مدادی شکسته بخواهی بر آن حکایت روزگارت را بنویسی , البته اگر تراشی داشته باشی تا همین مداد شکسته را هم بتراشی , والا همین حکایت نصفه و نیمه هم بر باد روزگار خواهد رفت ...

*******************************

حریم جانان ............

میچرخم و میچرخم ...

میچرخی و میچرخی ...

 

دایره دواری که نامش را گذاشته اند زندگی . آکنده از نقطه های بسیاری که من هستم و تو هستی و همه هستیم . میچرخیم و میچرخیم شاید به این امید که باشد روزنه ایی تا از آن به بیرون بنگریم و حتی گذری داشته باشیم بدانچه که هست و نامش را گذاشته اند سرنوشت و روزگار ...

 

میچرخم و میچرخم ,

شاید بیابم آن روزنه را تا بتاباند نوری که جذب کند پروانه ایی را ...

 

******************************

کمنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی...

 

همیشه در عجب کار دل بودم ..که چگونه حیران دنیایی که بدان گرفتار است,  ..بدین سو و آن سو می نگرد و چنان کودکی که مادر خویش را گم کرده است... هراسان و پرسان و گریان.. نظری به هر طرف می افکند ...

حیرانی ماند بر جای خویش ....و ایام گذشت ,... اما هیچ کس ندانست... سر دل را ..که چه باید کرد با آن.. و کدام قصه را برایش خواند.... تا خوابی شیرین چیره شده ....و رویایی را به رشته تحریر در آورد ...

چشم بر هم زدیم و ایام گذشت اما حکایت همچنان باقی ست ...

 

 

همیشه میتوان چیزی برای گفتن داشت تنها اگر واژه در گرداب من منها یخ نزند و در اعماق ندانم کاریها گیر نکند ...

دوستان خوبم , حضور گرم و سبزتان را صمیمانه سپاسگزارم . با شما انگار همیشه چیزی هست تا نقل محفل گردد . گاهی شاید حتی یک کلمه اما با دنیایی نهفته در آن ...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 4:31  توسط کمند | 

 أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوكِ الْخِبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى خامِسِ أَصْحابِ الْكِسْآءِ، أَلسَّلامُ عَلى غَريبِ الْغُرَبآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى شَهيدِ الشُّهَدآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى قَتيلِ الاَْدْعِيآءِ ، أَلسَّلامُ عَلى ساكِنِ كَرْبَلآءَ ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ بَكَتْهُ مَلائِكَةُ السَّمآءِ، أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ذُرِّيَّتُهُ الاَْزْكِيآءُ ، أَلسَّلامُ عَلى يَعْسُوبِ الدّينِ ، أَلسَّلامُ عَلى مَنازِلِ الْبَراهينِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْئِمَّةِ السّاداتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُيُوبِ الْمُضَرَّجاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْمُصْطَلَماتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْرْواحِ الْمُخْتَلَساتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسادِ الْعارِياتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الْجُسُومِ الشّاحِباتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ، أَلسَّلامُ عَلى حُجَّةِ رَبِّ الْعالَمينَ، ...

بخون‌ ! همبغض‌ِ آواره‌ ! که‌ شــــــــــب‌   فریادُ   کم‌ داره‌ !
بتارون‌ خلسه‌ی‌ خواب‌ُ ، پیاله‌ دورِ تکراره‌ !
بزن‌ با زخمه‌ی‌ فریاد ...    ...  بزن‌ تا هرچه‌ باداباد !
از اول‌ من‌ رُ اَزبَر کن‌ ،......... که‌ تا آخر نَرَم‌ از یاد !
بزن‌ تا آخرین‌ پرده‌ ! بزن‌ تا شهرِ بی‌بَرده‌ !
بزن‌ تا بغض‌ِ نشکسته‌ ، دل‌ِ بی‌کینه‌ پُر درده‌
!

بزن‌ تا بی‌پَرُبالی‌ ! بزن‌ تا طبل‌ِ تو خالی‌ !
بزن‌ تا ســــــــــــطرِ ناممکن‌ ! بزن‌ تا دیـــــــــــوِ پوشالی‌ !
بزن‌ تا شعله‌ی‌ یاران‌ ! بزن‌ تا سوزِ بیداران‌ !
بزن‌ تا فتح‌ِ خاکســــــــــــــتر ! بزن‌ تا مرهم‌ِ باران‌ !
بزن‌ تا رقص‌ِ پروانه‌ ! بزن‌ ! ســــــــــــر ریزِ پیمانه‌ !
بزن‌ تا چترِ نیلوفر ! بزن‌ تا سازِ دیوانه‌ !

تقدیـــــــــــــــــــــــم به یـــــــــــــــــــلدائی دل نازک ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 1:12  توسط کمند | 
عید غدیر خم بر تمامی عاشقان ولایت علی مبارک
عید سادات مبارک .
 
 

جدالی همیشگی در درون

می پرسند عاشقی ؟

آری عاشقم

عاشق کی؟...........

عشق یک اتفاق نیست که ظهور نامی را موجب باشد

عشق چونان نوریست که مبدا آن ازل و مقصد او ابد و سهم تو از عمر در ظهور اوست ، درست همانند هاله ای از غبار که به طول بودن خویش در عرض نور پاره ای از وجود نور را نشان میدهد.

عشق دریای خروشانی ست که می رود و دوران عاشقی تو کشتی متلاطم آن اقیانوس پهناور. و این تویی که با اراده خویش دوام این سفر را معین میکنی. گاهی نیمه های عمر کشتی ات را به دریا می افکنی و گاهی اواخر آن . گاهی به چند صباحی قناعت می کنی و گاه تا ابد در این دریای مواج پیش میروی و هراسی به دل راه نمی دهی.آن دم که به اولین طوفان ترس ادامه راه وجودت فرا گرفت و پهلو گرفتی و لنگر انداختی ، دوران عاشقی تو نیز به پایان میرسد.

گاه ناخدای قلب تو چنان سکان را بدست میگیرد که این کشتی و این دریا تا ابدیت به سفر عشق می رودو هیچ پایانی برایش نیست.

یا شاید عشق همه حجم سنگین پشت دیواره  سد دل باشد و سهم تو از عشق همان دریچه قلب توست که تا چه نهایتی باز شود و تا چه پهنایی بتابد. اما نکته درین است که هرچه دریچه قلبت پهنای بیشتری داشته باشد حجم پشت سد سنگین تر میشود و تو عاشق تر . این تساوی تنها از شکست عقل است در برابر عشق. و این عشق است که همه معادلات را در هم میشکند .

تو عاشق میشوی و معشوق عاشق تر، تو میسوزی و معشوق سوزنده تر، تو میشکنی و معشوق شکننده تر، تو جلا میگیری و معشوق فروزاننده تر. همه وجود از او میشود و همه او از تو. همه عشق از او می شود و همه او از تو.

دیوانگی شناسنامه راه می شود و عقل و هوش ضمان راه ، ایثار توشه  خورجین راه و منزل به منزل گذشتن از خویشتن تنها راهنمای راه. پرواز طریقت رسیدن به شوق رهایی از تن به سوی او و درآغوش گرفتن او و در همسایگی بودنش دوشادوش  با او بودن همه و همه عالم عشق را ترسیم میکند.

عاشقی تجلی بودن است و هست شدن تنها در فنا و فنا در رهایی از خویش.

پرواز به عشق همان سقوط در عشق است. بی اراده افتادن بهانه ایست برای بالا رفتن و عشق بازی بی انتهایی دیوانگیست و دیوانگی در عشق سجده گاه عقل است در برابر منطق عشق.

شوق دیدار او لحظه به لحظه با تو و تو در زوق و شوق با او بودن.

نگاهی بی انتها به چشمان نافذ و لبان آتشین در فضای عطرآگین به عطر موهای دلبرانه او انفجار اشک و هق هق سکوت میهمانی دیدار اوست. هزاران بار جان دادن و از نوش لبهای او جان گرفتن.

وعاشق شدن تنها تجلی ظهور عشق است ، نوری برآمده از ذات که تشعشع آن وجود خسته را ذوب میکند .دراین راه جسم و جان تهفه ایست برای قربانگاه عشق که در این سفر با خود میکشی و آنجا همان پیوند خوردن به جاودانگیست.

و عشق مرکب راه است نه مقصد راه.

وجودی واحد که ماهیت بودنش یک است و عاشقی فنا شدن درست همانجا که بودن خویش را مسلخ بودن او میبری و در بودنش محو می شوی.

 

او که نام عاشق بر خویش مینهد کسیست که معشوق بودن برایش تنگ است در قاموس عشق است که وجود و حضور عاشق به معشوق مفهوم بودن می دهد.معشوق حضور خویش را از شمع وجود عاشق میستاید

و خود  صفتی است که هرگز احساس نمی شود چون گریز دهنده زیباییست برای خویش .واژه ایست تعریف نشده که جوهری برای بودنش نیست .

یکی عاشق می شود و پروانه شمع معشوق و معشوقش هما ن عاشق ذات خویش.(معشوق، اوست و معشوق او خویش).

لیک هر دو ازین نام می هراسند و این نشان ایثار عشق است.

کسی که از عاشقی می هراسد جرات زنده بودن را ندارد و از طیر عشق می هراسد چرا که نمی تواندرهرو راه باشد.و آنکه معشوق بودن را غایت آمال خویش ساخته به سوی نیستی و عدم می شتابد و در جهل مرکب ابدالدهر بماند و به قدر سر سوزنی هم از اعجاز عشق جان تاریکش نمی چشد . چرا که در گیر خودپرستی ست.

 

حال که عشق را در به چشم  دیدن و عاشقی را با تحریک شدن می دانند و تسخیر معشوق تنها برای خویش را عاشقی فرض کرده اند .در حالی که دراین فقط یک نیاز است یک نیاز یک برای ارضای خویشتن یک غرور برای داشتن هرآنچه که میل کرده و می خواهد و به اصطلاح معشوق هم

چون میل به داشتن او کرده پس میخواهد و باید داشته باشد. به قیمت از دست دادن همه چیز هم.

این عاشق پس از صاحب شدن معشوق دیگر میلی به آنچه برایش تکراری شده ندارد و به دنبال معشوق بعدی خواهد گشت و باز به اصطلاح عاشق می شود.

عاشقی یعنی با اشتیاق به اسارت معشوق رسیدن نه معشوق را به اسارت خویش کشیدن.

ایثار خویش  نه تسخیر برای خویش.

 

 

 آری عاشقم ......عاشقم به ذات عشق..............

دل خلوت خاص دلبر آمد                دلبر ز کرم ز دل بر آمد
جان آینه ی جمال جانان                 تن خاک دیار دلبر آمد
شد محفل دل ز غیر خالی               یار از در دلبری در آمد
ذاتی به ظهور خویش دم زد            صد گونه صفات مظهر آمد
از عکس فروغ روی دلدار            دل آینه منور آمد

"جز دلم کو ز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 2:18  توسط کمند | 

من مي‏بينمش
ایستاده آن سو تر
بغل بگشوده..... من را سوي خود مي‏خواند.... اما.....
واي از اين بغضي................... که در سينه است
نگاهم مي‏کند
مي‏خواندم
من در سکوتي سرد ....................مي‏مانم
برايش پاسخي؟؟ هرگز
غروري کور.................... فرمان ميدهد خاموش


و اينک يک سلام و دست مهري تا که بفشارد........... دو دست خالي من را
و دستانم که انگشتان تنهاي مرا در خويش مي‏کاود
نگاهش مي‏دود.............. تا پشت چشمانم
دو پلک بسته‏ام راه نگاهش را..................... چه بي‏رحمانه مي‏بندد
نگاه مهربانش پشت پلک بسته‏ام................... در مي‏زند اما
نبايد چشم بگشايم
که مي‏ترسم ......................بلرزد قلب من
فرمان دهد.............................. آغوش بگشايم

دوباره باز مي‏خواند مرا
و مي‏خواهد که پيوندي زنم ................من اين طناب الفت ديرينه را............. اکنون
درون سينه‏ام............... غوغاست
دلم مي‏خواهد آغوش محبت را..................... به رويش باز بگشايم
ببخشم تا رها گردم............... من از دردي که هر لحظه............... مرا رنجور مي‏سازد
دلم پر مي‏کشد......................... تا او
دوباره حس تاريکي........................... مرا فرياد مي‏آرد
ولي نه
او دلت را سخت آزرده است
چه بايد کرد؟


خدا مي‏بخشد......................... اما من .................نمي‏بخشم ؟!
با که اين را مي‏توانم گفت؟
دلم مي‏خواست من را....................... او بخواند
تا بگويم
دوستش دارم
بگويم من دعا کردم بياید...................... بار ديگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع ديگري باشد


ولي اکنون که او برگشته....................... مي‏خواند مرا
اينک؛ کلام مهرباني......................... بر زبان من نمي‏آيد
دلم مي‏خواهد او باور کند........................ ديگر برايم نيست
اما هست!
و مي‏ترسم که از چشمانم................... اين را او بفهمد
چشم مي‏بندم
نگاهش باز مي‏کوبد به پشت پلک هاي بسته‏ام
اما نبايد چشم بگشايم
دلم مي‏خواهد او باور کند.................... بغض مرا ديگر
و او بايد بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشني در من..................... به نجوا باز مي‏گويد
ولي آخر تو هم اي خوب........................ بد کردي
و او را هم تو آزردي
نمي‏دانم
ولي حالا که او بخشيده.................... بايد او بفهمد
من نمي‏بخشم
که من اين هديه را آسان نخواهم داد
جدالي در درونم مي‏کند غوغا
ميان اين دو من
آيا کدامين من............................ در اين پيکار خواهد برد؟!
چه مي‏شد من رها مي‏گشتم......................... از اين کينه‏ي جان سوز؟
و مي‏بخشيدم او را
نه
خودم را
که بيش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخي نبخشيدن به کام لحظه‏هايم ..................زهر مي‏ريزد
و مي‏ميراند ..........اين اوقات زيبا را...

 

واي...صد افسوس
گذشت يک فرصت ديگر...
و آن لبخند پر مهرش چه نابشکفته مي‏خشکد
ز پشت پرده‏ي اشکم کنون من رفتنش را باز مي‏بينم
خدايا
کاش يک بار دگر من را بخواند او
و آغوش محبت را به رويم باز بگشايد
سلام و دست و لبخندي
تا که شايد من...


آه از اين بازي نازيباي بي‏فرجام
ميان بودن و نابودن يک فرصت ديگر
ببخشم يا نبخشم...

 تقــــــــــــــــدیمی از  رهــــــــــــــــــــــــــــــــی

*********************************

 

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي

تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم


ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم

تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 3:40  توسط کمند | 

خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد .غزلم نذر نگاهت مددي كن؛ چنديست مرگ دارد تن خود را به تنم مي سايد.
*****************

 

به تو اي دوست سلام دل صافت نفس سرد مرا آتش زد، کام تو نوش و دلت، گلگون باد، بهل از خويش بگويم که مرا بشناسي: روزگاريست که هم صحبت من تنهائي است، يار ديرينه ي من درد و غم رسوائي است، عقل و هوشم همه مدهوش وجودي نيکوست، ولي افسوس که روحم به تنم زنداني است، چه کنم با غم خويش؟ که گهي بغض دلم مي ترکد، دل تنگم ز عطش مي سوزد، شانه اي مي خواهم که بگذارم سر خود بر رويش و کنم گريه که شايد کمي آرام شوم، ولي افسوس که نسيت. کاش مي شد که من از عشق حذر مي کردم يا که اين زندگي سوخته سر مي کردم، اي که قلبم بشکستي و دلم بربودي! ز چه رو اين دل بشکسته به غم آلودي؟ من غافل که به تو هيچ جفا ننمودم، بکن آگه که کدامين ره کج پيمودم؟ اي فلک ننگ به تو خنجرت از پشت زدي، به کدامين گنه آخر تو به من مشت زدي؟ کاش مي شد که زمين جسم مرا مي بلعيد، کاش اين دهر دورو بخت مرا برمي چيد، آه اي دوست! که ديگر رمقي در من نيست، تو بگو داغ تر ار آتش غم ديگر چيست؟ من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش. ديگر اي باد صبا دست ز بختم بردار خبر از يار نيار دل من خاک شد و دوش به بادش دادم مگر اين غم ز سرم دور شود ولي افسوس نشد، ولي افسوس نشد...
*****************

 

اندوه مرا بچين كه رسيده است

 

من در آستان نگاهت بي‌ سايه پي تکرار آيه عشقم
کعبه‌اي از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايي اي از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آني که بگويم نگاهم فرسنگ‌ها فرسنگ سنگفرش‌ها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايي حتي نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت

خيسم از شبنم نور‌خورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگي خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباخته‌ام
مست...
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايهء سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود

**************

ترسم از شب نيست ... ترسم از نبودن نيست ... ترسم از دلي است که پرده پوشي نميداند ... و زماني که بيهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسير وسوسه انديشه هاي خود به راه خود برويم ... راهي که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، مي اندازد ...!
ترسم از تکرار است .. تکراري سخت سرد ، تکراري که بي تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان ميکند ... ! که نکند برايت تکراري را تداعي کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوي ...! من از تکراري شدنم ميترسم ...! من از رفتنت ميترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتي که بيهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق ميترسم ... من از بي تو بودن ... من از سکوت ميترسم ... من از خسته شدنت ... من از بيهوده بودنم سخت ميترسم ...!
يه نفس همنفسم باش، نذار از نفس بيافتم !

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 4:18  توسط کمند | 

داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد .

 همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند


وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حيات مي بخشد .

سرسپرده ي برق نگاه توام ، لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني .

تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا تکه اي نور طلب کردم .

تپش هاي قلبم در گرو عشق توست که در رگهاي زندگيم جاريست .

دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ، که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام .

آرام دل بيقرار و عاشقم.. در چشمان روشن تو موج مي زند ،

 وقتي به درياي نا آرام اشکهايم مي نگري .

راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بي نصيبم باشد .

مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي .

تکه هاي قلبم را با تو قسمت مي کنم.
شايد هيچ اثري براين سرماي زمستاني نداشته باشد؛اما
.......
براي لحظه اي مي توني ،گرماي عشق واقعي را

در دستانت حس کني
!!!!!!!!!!!!!!!

يه نفر..
يه جايي
...
تمام روياهاش لبخند توست
...
و زماني که به تو فکر مي کنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه
...
پس هروقت.. احساس تنهايي کردي
...
اينو بدون که
...
يه نفر
...
يه جايي
...
تمام روياهاش
....
لبخند توست...

بي آنکه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم..... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آيينه که مي بينم فکر مي کنم که آنقدر با خودم صميمي شده ام که بگويم مرگ بر اعتماد.....

گاهي اوقات خود را گم مي کنم ... مثل حالا!!!

اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فکر ميکنم تو را جايي ديده ام!

مهربان

باز هم من

غريبه اي تنها

تکه تکه هاي وجودم را بر دوش ميکشم

ميروم

به کجا؟!!

با تاروپودي خسته و سوخته

به کدامين سرزمين مي توان کوچ کرد

در کدامين وادي شانه هاي خسته و لرزانم تاب مياورد

کي ناي مردن بيابم؟!!

دلم سخت گرفته است

از من

از شب گريه ها

از من

از من

از من ...                                                           

از من نيز ميگذرد

چشمانم براي آرامش پر ميکشد

ديگر نخواهم ديدشان

اشک ميريزم

بي صدا

دلم براي رفتن پر ميکشد

دلم پر ميکشد

با دستان ناتوانم گدايي ميکنم

خسته ام

خسته ام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:2  توسط کمند | 

برای امیر

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه
عشق تر است
.

 

اما لحظه اي رسيد
لحظهء پريدن و رها شدن
ميون بيم و اميد
لحظه اي كه پنجره بغض ديوارو شكست
نبض آسمون صاف ميون چشاش نشست
مرغ خسته پركشيدو افق روشنو ديد
تو هواي تازهء دشت به ستاره ها رسيد
لحظه اي پاك و بزرگ دل به دريا زد و رفت
با يه پروز بلند تن به صحرا زد و رفت

******************

تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراهه سرتاسر
نه يك دست و نه يك آغوش
نه سنگ و نه يك سنگر
پناهي نيست جز آواز
رفيقي نيست جز ديوار
كجايي اي چراغ عشق
منو از سايه ها بردار
مثل پروانه اي در مشت
چه آسون ميشه مارو كشت

**********************

برای بابک

 

.از آن زمان که آرزو . چو نقشی از سراب شد
تمام جستجوی دل . سوال بی جواب شد
نرفته کام تشنه ای . به جستجوی چشمه ها
خطوط نقش زندگی . چو نقشه ای بر آّب شد
چه سینه سوز آه ها . که خفته بر لبان ما
هزار گفتنی به لب . اسیر پیچ و تاب شد
نه شور عارفانه ای . نه شوق شاعرانه ای
قرار عاشقانه هم . شتاب در شتاب شد
نه فرصت شکایتی . نه قصه و روایتی
تمام جلوه های جان . چو آرزو به خواب شد
نگاه منتظر به در . نشست و عمر شد به سر
نیامده به خود دگر . که دوره شباب شد


برای تو

پشت احساس عميق دل من
شهري از جنس دل است

که اگر پا بگذاري آنجا

روي هر خشت و گلش نام خودت را بيني

و اگر منت خود را به سرم بگذاري قدمت روي نگاهم
بنشيني آنجا
دختري را تو ببيني که لباسش پر گلهاي اقاقيست ، بنفشه ست ، ياس است
و به سويت آيد با نگاهي که پر از احساس است
گوش کن زير لبش زمزمه اي ميخواند
که اگر تا مهتاب تو کنارم باشي
آسمان دل من تا به ابد آبي است
آه اين قلب پراز خواهش من

از جدايي نگاه تو دگر عاصي است

تو بمان تا به سحر
نه سحر تا به ابد
عشق همين جا جاريست
اين همه زيبايي و چراغاني شهر دل من

مال تو است

امشب اين جا جشن است

و تمام گلها ميرقصند

قاصدک جار زده

که تو اين جا هستي

شاپرک آمد وگفت هديه تان آماده ست
باز کن هستي من

تاب ندارم ديگر

و تو پوشال دلم را ديدي
وميان گل نرگس تو کليدي ديدي
ومن آرام در گوش تو رازش گفتم
وتو آرام نگاهم کردي
تو به من خنديدي
تو کليد دل من را به ته رود صفا انداختي
تو کنارم ماندي
نه به مهتاب و سحر
تو کنارم ماندي تا به ابد


برای داش آکل

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خود خو اهی فقط خود را پسندیدم

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش

اگر از دست من در خلوت خود گر یه ای کردی

اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

اگر تو با تحمل مست از خود خواهی ام کردی

اگر من بی سبب گه با خشم بی امان بودم

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من

عدالت را اگر کشتم به حکم حس خود خواهی

پشیمانی که هستی سالها هم آشیان من

گناهم را ببخش . گناهم را ببخش



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:17  توسط کمند | 

با سلام ..

 امروز میخوام  بحثی رو باز کنم در مورد شناخت اشخاص .من در سایتی که فعلا فعالیت دارم .عده ای از شما عزیزان میپرسید که کمندی میشه خودتون رو بیشتر توصیف کنید و ما بیشتر با شما آشنا شویم . عزیزان از نظر روانشناسی . این مسئله رو برای  شما باز میکنم که سعی کنید ازش کامل استفاده رو ببرید  هیچ وقت به هیچکسی نگوئید که میشه در مورد خودتون بیشتر صحبت کنید . یا بیشتر خودتون رو بما بشناسونید .. چونکه طرف مقابل سعی میکنه برای شناسائی خویش از تمام صفت های نیکو . پسندیده و تمام زیبائی های درونی و برونی خویش حرف بزنه .  سعی میکنه محاسن اخلاقی و مفاضل تربیتی خویش و مدارک عالیه خویش رو به رخ بکشد یا به نحوی بازگو کند . و حال آنکه هر انسانی دارای معایب و محاسنی هست . و هیچکس برخوردار از کمال سیرت و صورت نیست ..

پس سعی کنید از نوشته هائی که بین شما و طرف مقابل رد و بدل میشه . از طرز برخورد ایشان اگر فاصله ها نزدیکه .. از شوخی هایش . از شیطنت هایش . از کلماتی که بکار میبره از سوژه هائی که استفاده میکنه برای ایجاد بحث با شما .. از طرز کلام و گفتاری ایشان .ووووو... پی به اخلاق و کردار و رفتار ایشان ببرید در اینصورت شما هم با محاسن و هم معایب ایشان آشنا میشوید .  زیرا اگر از ایشان بپرسید شما کیستید و ایشان فقط از خوبیها و بهترین های خودش برای شما سخن بگوید .بعد از مدتی که کاملا با هم ایاغ شدید پی میبرید این اون شخصی نیست که میگفته و لذا سوء تفاهم ها ایجاد میشه که منجر به جدائی ها میشه .. سعی کنید اون رو اونجور یکه هست به سبک خودتون بشناسید .

طرف مقابل شما اگر اهل هنر و ذوق میباشد . سعی کنید اونو از خلال آهنگ هائی که گوش میکنه یا کتابهائی که میخواند  . از شعرهایش از مقاله هایش .. بشناسید .. چه چیز رو در طبیعت عاشق است و از چه چیزهائی بدش میاید . اینجوری کم کم با روحیات  طرف مقابل آشنا شده . و نیازی نیست که خود رو در یک دقیقه برای شما  بطور غیر مستقیم و غیر صحیح تعبیر کند .

آسمان بیدار است
وزمین خفته به آغوش زمان

چرخها میچرخند
روزها می آیند از پس شبهای بلند
چه کسی میداند
که چه تقدیری از آیینه ها می آید
من گمان می دارم که خداوند رحیم
از پی هر تصویر
که تجلی گر اصرار الهی ست
پیامی دارد
من وتو می دانیم کز پی هر تقدیر
حکمتی می آید
که نگاهی دارد به تکرار زمان
و چراغی دارد به آینده ای روشن
که خطاها نکنیم
من وفرسایش دل
تو وتصمیم و مکان
ما وتقدیر و زمان
چه شود آخر آوارگی  ما؟؟

آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده ست
که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

***************

اگر با نگاه غريبانهات
غزل هاى باران گره خورده بود
و يك‌شب تو را انتظار
به سمتِ صفاى سحر برده بود؛
اگر عاشقى
لبِ بام تنهايی ات لانه داشت
و در باغ دستانِ بی حاصلت
نفس هاى سبزِ صنوبر قدم می گذاشت،
به شوق تماشاى آبی ترين لحظهها،
به آغوش دريا نمی آمدى؟!
و در جستجوى نسيمى كه از دل ترا خوانده بود،
به ديدار آيينه آيا نمی آمدى؟!


برای تو ... کارا

من كه باشم كه برآن خاطر عاطِر گذرم
لطف‌ها مي‌كني اي خاك درت تاج سرم

برای پیمان .ج

زير چتر دستهاي مهربانت آسمان
سايه‌سار بيكراني از تماشا مي‌شود

قحط عشق است اي دل اما.. صبر كن ..آرام باش!
روزي آخر سفرة ايمان مهيا مي‌شود ....

برای علی..گیج الدوله .

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:55  توسط کمند | 

نيمه شب بود و غمي تازه نفس..ره ِ خوابم زد و ماندم بيدار..ريخت از پرتو ِ لرزنده ي شمع
....سايه ي دسته گلي بر ديوار...همه گل بود ، ولي روح نداشت !...سايه اي مضطرب و لرزان بود...

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه....گوئيا مرده ي سرگردان بود...شمع ، خاموش شد از تندي ِ باد

اثر از سايه ، به ديوار نماند !...کس نپرسيد کجا رفت؟ که بود؟

که دمي چند ، در اينجا گذراند....اين منم خسته در اين کلبه ي تنگ

جسم ِ در مانده ام از روح ، جداست....من اگر سايه ي خويشم ، يارب ،

روح ِ آواره ي من ، کيست؟ کجاست؟.....!!



به زمين ميزني و مي شكني ...عاقبت شيشهءاميدي را.............
سخت مغروري و مي سازي سرد...
در دلي آتش جاويدي را..........
اين چه حسي است كه در دل دارم...
ميگريزي ز من و در طلبت من از اين حس چه حاصل دارم....
باز هم كوشش باطل دارم........
آتش عشق به چشمم يكدم....
جلوه اي كرد و سرابي گرديد...
تا مرا واله و بي سامان ديد....
نقش افتاده بر آبي گرديد......
*************************

 

گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
نازنين اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
من هنوز تو را دارم............

******************

 

بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هر پنجره ديوار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
مردن و رفتن علاج کار شد
آنکه اول نوشدارو مي نمود
بر لب ما زهر نيش مار شد
عيب از ما بود از ياران نبود
هر که يار شد عاقبت بيدار شد
عاقبت با حيله سوداگران
عشق هم کالاي هر بازار شد
آب يکجا مانده ام دريا کجاست
مردم از بس زندگي تکرار شد

...













**********************

 

دخترک ، خنده کنان گفت که : چيست؟

راز ِ اين حلقه ي زر

راز ِ اين حلقه که انگشت ِ مرا

اينچنين تنگ ، گرفته ست به بر

راز ِ اين حلقه ، که در چهره ي او

اينهمه ، تابش و رخشندگي است

مرد ، حيران شد و گفت :

حلقه ي خوشبختيست !!! حلقه ي زندگي است !!!

همه گفتند : مبارک باشد !

دخترک گفت : دريغا که مرا

باز ، در معنيه آن ، شک باشد !!

...................................

....................................

سالها رفت و... شبي ،

زني افسرده !! نظر کرد بر آن حلقه ي زر....

ديد در نقش ِ فروزنده ي او

روزهايي که به امّيد ِ وفاي شوهر

به هدر رفته ، هدر...

زن ، پريشان شد و ناليد که : وااااي !!

واااي !! ، اين حلقه که در چهره ي او

باز هم ، تابش و رخشندگي است

حلقه ي بردگي و بندگي است !!........*

********
****************************

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:34  توسط کمند | 

عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك.....عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك

عشق گاهي... ناودان گريه ي اشك بهار
عشق گاهي.... طعنه بر سرو است... در بالاي دار

عشق گاهي .....يك تلنگر.... بر زلال تنگ نور
پيچ و تاب ماهي انديشه ......در ژرفاي تور



عشق گاهي مي رود......... آهسته تا عمق نگاه
همنشين خلوت غمگين آه

عشق گاهي...... شور رستن در گياه
عشق گاهي.... غرقه ي..... خورشيد در افسون ماه



عشق گاهي.... سوز هجران است..... در اندوه ني
رمز هوشياريست ....در مستي مي

عشق گاهي.............................. آبي نيلوفريست
قلك... انديشه ي.... سبز خيال كودكيست

عشق گاهي.... معجز قلب مريض
رويش سبزينه اي ....................در برگ ريز

عشق گاهي.... شرم خورشيد است....... در قاب غروب
روزه اي با قصد قربت .....ذكر بر لب...... پايكوب



عشق گاهي..... هق هق.... آرام...... اما بي صدا
اشك ريز.... ذكر محبوب است.................... در پيش خدا

عشق گاهي طعم............. وصلت مي دهد
مزه ي شيرين ....وحدت مي دهد

عشق گاهي........ شوري هجران دوست
تلخي هرگز.............................. نديدن هاي اوست
عشق گاهي يك سفر در شط شب
عشق پاورچين نجواي دو لب



عشق گاهي......... مشق هاي كودكيست
حس بودن با خدا ..............................در سادگيست

عشق گاهي.... كيمياي زندگيست
عشق در گل....................... راز ناپژمردگيست

عشق گاهي..... هجرت از من.... تا ما شدن
عشق يعني با تو بودن.................... ما شدن

عشق گاهي بوي.................. رفتن مي دهد
صوت شبناك تو را..................................... سر مي دهد

عشق گاهي نغمه اي............ در گوش شب
عادتي شيرين.......................................... به نجواي دو لب

عشق گاهي...... مي نشيند روي بام
گاه با صد ميل................................. مي افتد به دام



عشق گاهي......... سر به روي شانه اي
اشك ريز آخر............................... افسانه اي

عشق گاهي........ يك بغل دلواپسي
عطر مستي ساز....... شب بو اطلسي
عشق گاهي ..................................هم حكايت مي كند
از جدايي ها شكايت مي كند

عشق گاهي نو بهاري............................ گاه پاييزي سرخ زرد!
گاه لبخندي به لب هاي تو...................... گاهي كوه درد

عشق گاهي.... دست لرزان تو مي گيرد..................... درون دست خويش
گاه مكتوب تورا ناخوانده ........................مي داند زپيش



عشق گاهي راز پروانه است........................ پيرامون شمع
گاه حس اوج تنهاييست................................................. در انبوه جمع

عشق گاهي........................ بوي ياس رازقي
ساقدوش خانه ي.............................. بن بست ..............ياد مادري

عشق گاهي هم........................... خجالت مي كشد
دستمال تر به پيشاني .......................عالم مي كشد

عشق گاهي........... ناقه ي انديشه ها را......... پي كند
هفت منزل را...... تا رسيدن.......................... بي صبوري طي كند

عشق گاهي..................................... هم نجاتت مي دهد
سيب در دستي و صاحبخانه............. راهت مي دهد

عشق گاهي ....................در عصا پنهان شود
گاه بر آتش............ گلستان مي شود

عشق گاهي................................. رود را خواهد شكافت
فتنه ي نمروديان......... زو رنگ باخت

عشق گاهي............................ خارج از................. ادراك هاست
طعنه ي لولاك.............. بر افلاك هاست


عشق گاهي............................. استخواني در گلوست
زخم مسماريست................ در پهلوي دوست

عشق گاهي ......................ذكر محبوب است ............بر ني هاي تيز
گاه در چشمان مشكي.......... اشك ريز

عشق گاهي .......................خاطر فرهاد و شيرين مي كند
گاه ميل ليلي اش................. با جام مجنون مي كند

عشق گاهي.................................. تاري يك آه بر آيينه اي
حسرت نا ديدن................ معشوق در آدينه اي

عشق گاهي.............................. موج دريا مي شود
گاه با ساحل .....................هم آوا ........................مي شود

عشق گاهي.............................. چاه را منزل كند
يوسفين دل را.................... مطاع دل كند

عشق گاهي ................................هم به خون آغشته شد
با شقايق ها نشست و.................................... هم نشين لاله شد

عشق گاهي............ در فنا معنا شود
واژگان دفتر................................. كشف و تمناها شود

عشق را گو............................. هرچه................... مي خواهد شود

با تو اما.................... عشق......................... پيدا مي شود
بي تو اما ....................عشق كي.......................................... معنا شود...؟

 

باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
 
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
 
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
 
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
 
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
 
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
***** 
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
 و باران من و تو درد و غم دارد
 
خدا هم خوب می داند که
 
این عدل زمینی ,عدل کم دارد


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 5:26  توسط کمند | 

جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم از همه بيزاريم ووقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني مي آيد. تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد ، دقيقا تعيين مي كند كه چه رفتارهايي از او سر خواهد زد ، براي چه چيز تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب مي كند. منشا تمام افكار و حركات ما ، چگونه ديدن خويشتن است ، ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم

 http://sarzamineshgh2.blogfa.com/

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

دوستان عزیز . تمامی این مدت نوای عشق سر دادیم . بس است

 این وبلاگ منتقل میشود به بخش دیگری از عشق

 عشق دیار . عشق وطن .

 در انتظار حضورتان

 ایرانی بمانیم

http://sarzamineshgh2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:40  توسط کمند | 

همیشه از این که چون خورشید پشت ابربودی و روشنایی عشقم.. ازاندک نور تو.. بوده خشنود بودم ، چشمانت را در چشمان خود نمی دیدم... امّا زمین تیره و تار در مقابل چشمانت آینه بود... و همواره انعکاس زیبایی آن ها را می نگریستم...
تو خورشید بودی و من آفتابگردان چشمان تو؛ تو نتوانستی از میان این همه آفتابگردان مرا بشناسی ، تو همه را از یک دریچه نگریستی ، آنان را که بود و نبودت برایشان تفاوتی نمی کرد و با هر سوسویی می گشتند با من یکی دانستی... با منی که فقط با دیدن روی تو سر از خاک بر می داشتم
...


بیا و بشکن............. این سکوتُ
دل من.................................. طاقت نداره
نمی دونی.......... چی کشیدم
بخّدا ،........ گفتن نداره ؛
خیلی وقته...................... حرف دل رو
تو دلم....................................... دارم می ریزم
وقتی تو.... نباشی پیشم
از خودم هم...................... می گریزم ؛
خیلی وقته............ بی نشونی
دنبالت.............. دارم............. می گردم
نگو............. دل......... بهم دروغ گفت
به خدا طاقت ندارم ؛
خواستنت............................. حادثه نیستش
خیلی وقته........... دلُ دادم
اگه..................... چشماتُ نبینم ،
مُردم و نفس.... ندارم ؛
نمی دونم ..................که چه جوری !
دیدمت ،............... بهت بگم من
عاشقت(دیوونت)............. شدم عزیزم
نری و تنها بمونم ؟!


 

همیشه آنقدر ساده نرو و مگذر
لااقل نگاهی به پشت سرت کن
...!
شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند
...!
و تو
...
هیچ وقت او را ندیده ای
...

طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود !!
ديگر عزم‌آهني‌و طاقت‌فولادي‌نداريم، ديگر پاي‌ماندن‌و شانه‌سنگي‌نداريم. انگار ما را از شيشه‌و مه‌ساخته‌اند. براي‌شكستن‌مان‌توفان‌لازم‌نيست. ما با هر نسيمي‌هزار تكه‌مي‌شويم. ترك‌مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌و شيطان‌همين‌را مي‌خواست
.

خدايا، ما را ببخش، اين‌تعريف‌انسان‌نيست. ما ديگر ايوب‌نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌فاصله‌است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌از آنكه‌راه‌بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ناموافق‌مي‌گريزيم ،

شانه‌هايمان‌درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌كوچكمان‌را نمي‌توانيم‌بر دوش‌كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌آوار مي‌شويم، توي‌سينه‌ما جا براي‌هيچ‌غمي‌نيست.
خدايا، ما را ببخش. اين‌تعريف‌انسان‌نيست، ما ديگر ايوب‌نيستيم. خدايا اما به‌ما برگردان، آن‌معجون‌تلخ، آن‌اكسير مقدس، آن‌صبر قشنگ‌را....................

 

 

 نرو   نرو .. د میگم نرو دیگه ..

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 5:42  توسط کمند | 

نمی دونم قصه از کجا شروع شد!
اصلا نفهمیدم کی شروع شد!
ولی وقتی به خودم اومدم
دیدم آخر قصه ام
تازه اون لحظه بود که فهمیدم
چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم
ولی افسوس!
چاره ای نبود باید دل می کندم
درست مثل همیشه!!
برخلاف میلم!
اونا اول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و شدن همه فکروذکرم
منوحسابی به خودشون وابسته کردن
بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن
بدون اینکه به فکر آخروعاقبت من باشن
آره...
بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد
ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود
با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم
دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم...

آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن
منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم
اونم اینه که:
دیگه هیچ وقت به هیچ کس وابسته نشم...

برای اون که هیچ وقت نفهمید چقدردوستش دارم

 

پروانه سوخت.. شمع فرو مرد.. شب گذشت... ای وای.... من که قصه ی دلم.. نا تمام ماند ..

در من کسی ...پشت استخاره های دلواپسی ..نیت می کند و نماز حاجتش بر سجاده های همیشه جاری.... بغض می شود .
در من کسی.. شانه های یک طاقت بلند را ...کم می اورد... تا پس لرزه هایش را به آن تکیه کند.

شنیدم که شمشیر.. یکی را دوتا می کند ...بنازم به شمشیرعشق... که دوتا را یکی می کند
 

مي روي........................ اما .............گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بي آرام..................... نتواند نهفت

مي روي......................... خاموش و مي پيچد............... به گوش خسته ام

آنچه با من........................... لرزش لبهاي بي تاب تو گفت

چيست.............. اي دلدار................ اين اندوه بي آرام........... چيست؟

كز نگاهت مي تراود.................. نازدار و شرمگين ؟

آه ................مي لرزد دلم............... از ناله اي اندوه بار

كيست................... اين بيمار در چشمت ....................كه مي گريد حزين ؟

چون خزان آرا.......................... گل مهتاب......... رويا رنگ و مست

مي شكفد............... در نگاهت................................... راز عشقي ناشكيب

وز ميان.......................... سايه هاي وحشي اندوه رنگ

خنده مي ريزيد................................. به چشمت.............. آرزويي دل فريب

چون صفاي آسمان..................... در صبح نمناك بهار

مي تراود....................... از نگاهت ................گريه پنهان .............دوش

آري.............. اي چشم گريز آهنگ............. سامان سوخته

بر چه گريان گشته بودي دوش ؟............................ از من وامپوش

بر چه گريان گشته بودي ؟.................. آه اي چشم سياه

از تپيدن باز مي ماند ................دل خوش باورم

در گمان اينكه شايد.............. شايد..................... آن اشك نهان

بود در خلوت سراي................. سينه ات .............يادآورم

کلامی از ته دل کمند

......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد..... میشکنی ... میشکنی.... و از مرور خاطره ها خیس میشوی !...
می دانی... در زیر لایه های سکوت و فراموشی... خواهی پوسید .... می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی ...
خواهی پوسید... می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه... مهجور خواهی ماند... آری خوب می دانی که از خستگی.. حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی....
می دانی دوباره.... باید پشت این حصارهای تودرتو خالی... برای بودن تلاش کنی... و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی...... اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی..... و آنقدر غرق در این سکوت می شوی.... که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی... آری خوب می دانی ...که سکوت را نمی توان فریاد زد....
و ای کاش کسی معنای.... این سکوت را می فهمید!...

 

 


منو................از عشق.............. جدايم نكني
در دل.............. وادي................ بي عشقي ها

چشم و دل بسته .......................رهايم نكني
من............. در اين دشت پراز خوف خطر
جز به الطاف توام......................................... نيست نظر
من .......................در اين كوچه ي بي عابر و تنگ
كه در ان نيست ................به جز شيشه و سنگ
به كجا............... روي كنم
جز گل........................... روي تورا
چه گلي بوي كنم


 

اينروزها ....
اينروزها با سرنوشتم سخت درگيرم

غمگينم از دست خودم از دست تقديرم
اينروزها بدجور دلتنگ کسي هستم
بغضم ،غمم ، از زندگي ،از مرگ دلگيرم

 

دار دنيا.......... تو مرا............... بس بودي
کار دنيا................. تو چه................................. نا کس بودي
من برايت............... علفي هرز و............ تو اما از من
نو گلي تازه و................ نارس بودي
با تو از عشق .................................چه گويم.؟؟؟
که در اين واديه پست
تو همانا ...........................که همان
لقمه ي هر کس بودي

در بلنداي........ زمان
غصه ي ما.................... اول شد
از تو و غير....................... چه پنهان
دل ما............. پرپر شد
خواب ديديم.............................. که مارا
لب مستانه............. دهند
نسب..................... اين دل ديوانه
به پروانه...................................... دهند
چه بسا خواب بديديم و
نديديم................................ ز عشق
به کسي جز................................ ني و نيرنگ
جزايي بدهند


 


 

 




 


 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 0:14  توسط کمند | 

 

 

 
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 2:52  توسط کمند | 

حرفِ رفتن...... یه شکافه،.... روی ِ قلبِ.... صافُ ساده

دل عاشق... یه اسیره،........ که تو دست ....سردِ باده

تو کدوم قصّه شنیدی،...... عاشقا بهم رسیدن

توی نقاشیا حَتا،.............. اوُنا رُ جدا کشیدن

مِثِه روز ..........روشن ِ قصّه، .......باوِرش یه خورده سخته

کی می گه جمله ی مردن،........................... آخرین برگِ درخته

اگه نیستی...... اگه دوری،................ واسه من فرقی نداره

دل ِ من شوق نفس رُ،.................... از تو قلبِ تُو می یاره

تُو برام زمزمه سازی،....................... مثِه بارون واسه دریا

اگه باشی یا نباشی،...................... با منی همش تو رویا

من صدا از تُو گرفتم،............... واسه خوندن ِ ترانه

واسه رفتن تا به خورشید،................................. تُویی آخرین بهانه...

 


از کجا..................... باید شروع کرد..................... قصه ی عشقو دوباره

تا همه................. بغضهای عالم.................... سر عاشقی نباره

از

منه بی دل....................... به چه جرمی
از تو هی ......................شکنجه می شم
من که با .............................................تمام زجرت
خاکتم،................... مثل همیشم

زیر ضربه ضربه تو
بی سپرترینم.......................... از عشق
بسه نازنین.............. روا نیست
بزنی........................ تیشه............... به ریشم

لحظه................ هجوم .............غربت

لحظه ای................... كه تو رفتی

سيل غم......... زندگيمو برد

وقتی كه.................. پلُ شكستی

تو به خير ‚.................................................. ما به سلامت



اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام
وقتي ياد تو مي افتم

هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
هنوزم ميگم خدايا
كاشكي برگرده دوباره


 

و فرجام تو از آغاز پایان بود

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 16:12  توسط کمند | 

اینم واسه تو ..................

و فرجام تو از آغاز پایان بود

عزیزم

اگر مرا.................... به حريمت.............. راهي بود
به اعماق قلبت.............. مي آمدم
و اندوهش را......................... سراسر مي زدودم

اگر مرا............... به حريمت............... راهي بود
بر مژگانت.......... مي نشستم
و از............... قاب چشمانت
دنيا را................. زيباتر................... مي ديدم

اگر مرا................... به حريمت............... راهي بود
شانه اي.............. مي شدم
و در ژرفاي........................... شبهاي گيسوانت
به آرامش................... مي رسيدم

اگر مرا.............. به حريمت............ راهي بود
در لايه لايه ي خيالت........................... مي تنيدم
و نام و نشان رقيب را........................ مي کاويدم

اگر مرا......................... به حريمت......................... راهي بود
به روي گونه هاي............. لاله گونه ات................. مي خزيدم
و همراه..................... با تبسم هاي شيرينت
قله هاي ابتهاج را ...................در مي نورديدم

اگر مرا................. به حريمت................ راهي بود
بر لبانت ...............مي نشستم
و ترانه ي...................... عشق و شيدايي را
نجوا........... مي کردم

اگر مرا.................... به حريمت..................... راهي بود
پوپکي................ مي شدم و................. شب تا به صبح
در کنار بسترت.............. مي آرميدم

اگر مرا .................به حريمت .............راهي بود
بر خامه ي قلمت............... جاري ميشدم
بر سپيدي صفحه ي کاغذت........................ مي چکيدم
و مي نگاشتم..................... که نازنينم
آيا مرا................. به حريمت............................ راهي.............. هست؟!

ته تغاری کمندی ...سید عبدالله

او که آمد فرشی از بوی باران زیر پایش انداختم و نغمه‌ای از جنس شبنم برایش ساختم و نواختم.  در این شلوغی پردروغ او برایم هدیهای از جنس سکوت آورده که گفته‌اند سکوت نزدیکترین چیزها به خداوند است.
او برایم لبخندی آورده که مدتهاست از چهره شهرمان گم شده است و خورشیدی آورده که مهر بر دشت زندگی می‌بارد

به سراغ من اگر می‌آیی
ای دوست!
بگو تا خبر کنم یاران را
ابر را،
            باد را،
                        باران را!

فرشی از بوی باران
                        زیر پایت خواهم انداخت
نغمه‌ای همچو شبنم
                        نو خواهم ساخت

در این شلوغی پر دروغ
برایم سکوت بیاور
که هیچ فریادی
نیست از آن رساتر!

برایم لبخندی بیاور
که از چهره‌ی شهر من گم گشت

برایم خورشیدی بیاور
که مهر بارد بر این دشت...

                                                                    

                                                                  

یه نفر تو آخرین ....ثانیه ها... از راه رسید
اون با آخرین ستاره،........ دست مهتابو بوسید

اون ،تو اولین.... قرارِ عاشقی.... پیشم نشست
اون با چشمای قشنگش...... غم قصه رو شکست

اون همون لحظه رسید ......که عاشقی میخواست بمیره
اون اومد تا عاشقی رونق بگیره

میدونست لحظه ی دیدار منه
میدونست..... هنوز.... ستاره روشنه

اون سرِ ساعت..... عاشقی من، جوونه کرد
اون منو عاشق ِ آشیونه کرد

اولین قرارِ عشقو...... تو چشای اون.... نشستم
آخرین شبای عشقو.... تو چشای اون.... شکستم

دل من هنوز... نداره..... اینو باور
که قشنگترین بهارم،.................... برسه لحظه ی آخر

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:44  توسط کمند | 

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این مردم شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من

حریم قلب مقدسه ..جز دوست هیچ راهبری بر او راه نبرد .

دو راه بیشتر نداری :

یا اینکه بمونی و بجنگی و بدستش بیاری و نگهش داری ؛

یا اینکه میدون را خالی کنی و شکست را بپذیری و شاهد پیروزی دیگران باشی .

کدومش را انتخاب میکنی ؟!

با چه معیاری تقدس و حرمت عشق میشکند

؟ ؟ ؟

 نخستین طپش های عاشقانه و دلهره های دیدار و لذت دوست داشتن راکجا تجربه کردید ؟

؟ ؟ ؟

این جمله رو به که میگویید ؟

نمی خواهم تو را به ماندن و دوست داشتن مجبورت کنم چون من آنقدر تو را دوست دارم که وقتی می بینم آرامش تو بی من تامین می شود از دل و وجود خودم می گذرم تا تو خوشبخت زندگی کنی!
 
؟ ؟ ؟
 

پيش‌ از آن‌كه‌ واپسين‌ نفس‌ را برآرم‌،
پيش‌ از آن‌كه‌ پرده‌ فرو افتد،
پيش‌ از پژمردن‌ آخرين‌ گل‌،
برآنم‌ كه‌ زندگي‌ كنم‌
برآنم‌ كه‌ عشق‌ بورزم‌،
برآنم‌ كه‌ باشـم‌...

 

آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مى‏دانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز غرور و آن هم رهايم كرد، حال هيچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مى‏كردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمى‏باريد اما زمين ‏تر بود.


عشق يعني شعر ناب زندگي
موج ديدن در سراب زندگي
 
مهرباني دوستي مهرو صفا
لب فشاريم در كتاب زندگي
 
عشق يعني گريه ي شب تا سحر
نفرت از جادوي خواب زندگي
 
در جواني دوري از مرداب نفس
 
دوري از تنگ حباب زندگي
 
عشق يعني سايبان افراشتن
در بيابان خراب زندگي
 
عشق يعني گم شدن در موج نور
در شب بي افتاب زندگي

 سالها رفت وهنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی

؟ ؟ ؟


صبح تا نیمه شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران
خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

؟ ؟ ؟


صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

؟ ؟ ؟


بارها آمد و رفت
بارها انسان شد
وبشر هیچ ندانست که بود
خود او هم به یقین آگه نیست
چون نمی داند کیست
چون ندانست کجاست
چون ندارد خبر از خود که
خداست.
 

در کمینت
در ورای سایه ات
در خم پس کوچه های خانه ات
که تو را در طلبم
تو مرا نگاه نکردی
در سکوت خلوت تنهایی ام
 که تو را ندا می کرد م
تو مرا صدا نکردی
همه را هیچ
ولی
تو چرا
گلهای زرد نرگسم را
زیر پا مچاله کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 15:6  توسط کمند | 

و فرجام تو ازآغاز پایان بود

 یکی واسم کلمه فرجام رو معنی کنه ....

..... تقدیم به اصغر آقا .....

 

حسرت روزهای با تو بودن را توی باغچه نگاهم می کارم. خود را می آزارم. نمی دانم . شاید دارم خودم را از زندگی اخراج می کنم. دارم خاکستری می شوم. برفهای نشسته، روی کلبه دلتنگی ام را با حسرتی که در گلویم پنهان کرده ام ذوب می کنم. خانه، خراب شده روی سرم. من سردمه. می دوم . این اطراف، جریانی هست که می بردم سوی آفتابی ترین قصه ها. می روم. در جویبار صداهایی نا آشنا . مسیری گم. راهی سراشیب. یکسره می روم به ناکجا آباد. می ایستم ،روی لبه انتظار. گلهای رز را هدیه ات کنم. سیب می آورم، سیب، سپید بختی می آورد.

می آیم تا ببینمت. تا شتربان قافله جهیزیه برانت باشم .عروس زندگی ام را سوار بر شتر چموش دوستی ام می کنم. نیمه راه، شن که در لای هوا می پیچد، خود را به شترمی بندم. ای دریغ که تو رفته ای . و من به افسارشتر دل خوش کرده ام. طوفان بند نمی آید. من خودم را پشت شترپنهان می کنم. بوی تو را در فضا حس می کنم. چتری می آورم ،تا باران می دوم. آب را درسپیدی آسمان می بینم. هر لحظه سرشار از باران است. و من سرشار از مبهمی نمی دانم هایم

ای خدایی که... شکوفایی نام تو ...بر لب ها... صفا بخش دل های نا امید و بی طراوت است... وسبزی یاد تو در جان ها،... پرواز شاپرک های عاشق است... در بیکرانه های افق بیداری و روشنایی،... دست به دعا می برم... واز تو می خواهم.. که همه ی مادران سرزمینم را... در پناه خودت سالم و سرفراز داری و به ما توفیق دهی ...که مادر را بیشتر از هر وقت دیگری... دوست بداریم و دست بوسش باشیم.

 

به وسعت قلب يك پروانه ....پروانه
 
 

بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم ..وزماني كه از پيش ما ميروند در دل مي گوئيم
خدايا چقدر دلمان تنگ شده است.......اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني چه؟ يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است.. كه نه ديدني است ..نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود.. تپش قلب زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيرد...وبي قراري مردمك ..چشمانمان را گشاد مي كند
...
من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن

نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم.. شايد چون ظريف است.. ورنگارنگي بالهايش مرا به ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازد...پروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه دلش تنگ ميشود ...يكدفعه تمام تنش قلب مي شود......... وچون روح... براي ماندن در جسم خود.. جا كم مي اورد... او مي ميرد
...........
پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود.......دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم.............

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام, فردا چرا؟ 

هر لحظه هر دم صدائی مرا ميخواند
فرياد ميزند که من تورا می خواهم
...
و من با تمام وجودم اين فرياد را ميشنوم

من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم

و حس ميکنم قلبی ديگر درون قلبم ميتپد

او مرا ميخواند
او مرا ميخواهد
بدون اينکه به زبان بياورد
دور ميشود ولی
من او را به خود نزديکتر از پيش می يابم
چون امروز ديگر قلبش و تمام وجودش در وجود من است
او از آن من است

او زندانی قلب من است

 

درآ یه حدیث قدسی اومده که :
((کنتُ کنز مخفیا فاحببتُ أن أُعرف ..فخلقتُ الخلقَ لکی أُعرف))
گنجی پنهان بودم دوست داشتم شناخته شوم پس انسان را بیافریدم تا شناخته گردم
.
آفرینش انسان با محبت وعشق شروع شد
.
تو شمعی جاودانه هستی و دل من پروانه وار گرد وجود تو می چرخد تو اصل وبنیاد همه آفرینش هستی و معشوقه من ( برای همه جانی و برا ی من جانانی)

 

شبي.... به گوشه ي خلوت............... خدا خدا كردم

ز روي صدق.............. به دلخستگان ..........................دعا كردم

ز سينه.............. آه كشيدم........... دلم................. آه.... شكست

در آن شكستگي دل............... چه گريه ها كردم

به شوق سجده .................فتادم ...........به خاك گرم نياز

نمازهاي ز كف رفته.............. را قضا كردم

در آن صفاي سحر................... با طواف كعبه ي عشق

ز مروه.............. سعي ..........پر از جذبه............. تا صفا كردم

چه حال رفت................. ندانم.............. كه با عنايت اشك

به بحر.......... رهت ....................بي منتها............... شنا كردم

ز تن رها شدم و.................... روح من.................. صعود گرفت

به دل............................. هواي ملاقات............ كبريا كردم

صداي ................بال ملايك............................ نشست در گوشم

هماي عشق شدم..................... سير در سما كردم

چكيد................ اشك خلوصم................... به بالهاي سپاس

چو................. با ملايكه............... پرواز............. تا خدا كردم

چه گويمت.............. كه چه شد ...................جذبه بود و رحمت دوست

به حيرتم............. كه كجا بودم و................. چها كردم

ز بخت بد................. پس از آن شب ..................روا ن پاكم را

به دست........... نفس هوس آزما.................. فنا كردم

كنون................. سزاست................. بر احوال خود................... بگريم زار

از آنكه............... حال مناجات....................... را ..........رها كردم

هواي نفس ندانم................. چه كرد............. با دل من

كه خويش را................ ز شب عاشقان............. جدا كردم

خداي من................ همه دم....................... باب رحمتت... بازست

منم كه از تو...................... جدا ماندم و... خطا كردم

بهار عشق... خزان شد........ چه بي خبر.... ماندم

گريخت.................. فيض سحر ................اين خطا چرا كردم

رواست............... برق ندامت....................... بسوزدم همه عمر

كه با اطاعت دل......................... پشت بر خدا كردم



قرن ما ....شاعر اگر داشت،..... هوا بهتر بود . .

خار هم... کمتر نبود از گل،............... بسا گل تر بود.

قرن ما...... شاعر اگر داشت ....که کبوتر با کبوتر، باز با باز نبود، .....شعار پرواز!

وای بر ما... که تصّور کرديم..... عشق را بايد کشت . .

در چنين قرنی... که دانش حاکم است....... عشق را از صحنه دور انداختن ...ديوانگيست، در ماندگيست، شرمندگيست . .

قرن ما شاعر اگر داشت . .

. . . .


+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 5:16  توسط کمند | 

لیلة الرغائب

اللهم اهلّه علینا بالأمن و الأمان و السلّامة و الإیمان

ربّی و ربّک الله عّز و جلّ

 

شب عشق و شب شور و عشقبازی با نور و النور

شب ناله های فراق

 میگویند که بهشت را به بها دهند و نه به بهانه ..

 امشب اون شب است که بهائی برای بهشتی شدن خودتون

 عرضه کنید ..

هر چند که دیوانه تر از من دگری نیست

دیوانه ترم کن ..که به از این ...... هنری نیست

از خویش مران...... بهر خدا........ ای شه خوبان

آنرا....... که به جز کوی تو........................... جائی دگری نیست  

********************

 در محفل مشتاقان.................. ای ماه ...............تجّلی کن

کز درد فراق تو..................... افسرده................ شده جانها

آنکس که گرفتار.............. انوار.............. جمالت شد

باید ز فراق تو .....................سر زد........... به بیابانها

بخوان به نام رهایی ! بخوان به نام بلوغ ! بخوان به نام صاعقه در التهاب شب .

بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یاس ! بخوان به نام خالق خورشید .

 و عشق را به اسم اعظم معشوق ، از پس یلدای بی تنفس دیجور ،

  نور باران کن .

بخوان نبی گرامی ! بخوان رسول عشق و امید !

 بخوان به نام نامی توحید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 2:34  توسط کمند | 

سراب

  نه در بیابانم
      نه تشنه ، اما ...
  سراب می بینم
                    گیج، سردرگم
                             نمی دانم...
  به هر سو که می نگرم
  تو را می بینم !
        رحم کنید دیدگان من
                  بر دل تنگم رحم کنید .
  اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند.
                        و تواصوا بالصبر ... با کدامین نفس
 

 نه در بیابانم نه تشنه ، اما ... سراب می بینم گیج، سردرگم نمی دانم... به هر سو که می نگرم تو را می بینم ! رحم کنید دیدگان من بر دل تنگم رحم کنید . اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند. و تواصوا بالصبر ... با کدامین نفس

من نگویم مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

 

یادش بخیر شب های تنهاییم
                      که بغض درگلویم  جایی را از ان خود می کرد
                                                         از سوی دیگر اشک بر روی گونه هایم جاری می گشت   
و توبا نگاه پر زمهرت اشکها را با لبخند مبدل می ساختی
 
 

به دريا شكوه بردم ازشب دشت

وزاين عمري كه تلخ تلخ بگذشت

به هرموجي كه ميگفتم غم خويش

سري مي زد به سنگ وبازمي گشت
 
رویای رود باش ،........ غزل در مَصَب بریز!
شط الشراب............ باش................. به شط العرب بریز –
- تا شور.............. پارسایی ات ............اروند سازدش ،
دُر دَری ...............درون خلیج ادب بریز !
کج کج.. نگاه کن...... به من و............. جرعه جرعه... می
از تُنگ چشمهات................................... بر این تشنه لب بریز
اصلا بیا و فرض بکن...................... قرن هشتم است !
یکسان به جام................. رند ومن و محتسب ..........بریز !
لیلی تر از لیالی پیشین................ حلول کن
در من برقص و................ در رگ و خون و عصب............ بریز
عیسای من ! ...........حواری ات ............از دست رفته است
یک کاسه.......... لطف باش ،............ به پای طلب.......... بریز ! *
آتش بگیر !.......... باد شو و.............. خاک کن.......... مرا
آب از... سَرَم ...چه یک وجب و صد وجب !........................ ...بریز !!
خرما پزان.... عشق و جنون باش........ و بی امان
بوسه به بوسه ...................در دهن من.............. رطب بریز
بگشای .........................بند موی خودت را ...............و ناگهان
بر روی صبح ِبالش من ،................... عطر ِشب .....................بریز ...
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 19:14  توسط کمند | 

 

!ای نظارۀ شگفت، ...ای نگاه ناگهان

!ای هماره در نظر،................ ای هنوز بی نظیر

!آیه آیه ات ..صریح،......... سوره سوره ات..... فصیح

مثل خطی از هبوط،................ مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان،... مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی،................... اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب،........... در دیار خویشتن

!با تو آشنا شدم،............ با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور،............ تا مرا صدا زدی

!دیدمت ولی چه دور!................. دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف،................ پشت میله ها رها

این منم در این طرف،......... پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا،......... مثل کودکی بگیر

!با خودت مرا ببر،.......................................... خسته ام از این کویر

 

نيايش.. برترين جلوه ي عشق است . نيايش ...با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد . دعا خواندن از سر ميجوشد و نيايش از دل . آنها كلمات اند و نيايش ، سكوت محض .
خدا همه چيز ما را مي داند ، بنابراين ، به كلمات ما احتياجي ندارد . او پيش از آنكه ما بگوييم ، شنيده است . نيايش ، محاوره نيست ، بلكه ارتباطي است در سكوت و خلوت . نبايد چيزي گفت ، نبايد چيزي خواست ، نبايدچيزي طلب كرد ، زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است . خدا پيش از آن كه تو او را بخواني ، تو را خوانده است . مولوي چه خوب گفته است كه ؛ اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نيايش اند . در ساحت نيايش ، حتي فكر نيز بايد خاموش شود . آنجا فقط چشمان خويش را ببند ، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو .
در آن خلوت درون ، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود ، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند را مي شنوي . اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد . اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد . هنگامي كه دل را از هياهوي دل مشغولي ها خالي كردي ، نجواي او به گوش مي رسد . در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد . دل در اين هنگام ، همچون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد ، بلكه او بي كلام سخن مي گويد . او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند . او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه .  


 

لطیفا!
ای صاحب و دانای نگاهها، لبخندها و اشکها، آیینه ی دل ما را با آفتاب نگاهت روشن گردان و بر سینه های پر درد ما جویبار عشق و ایمان را جاری ساز تا دل خویش را به امید تبسم تو مصفّا گردانیم و فرهاد جانمان را به ناز نگاه تو، شیرین نماییم.

آن‌قدر خيس باران پاييزم
با نمي، شبنمي.. زود مي‌ريزم
يك تلنگر بزن......................... بغض تُردم را
بر سر شانه‌هايت فرو ريزم
آرزويم همين بود... صبحي با
ني‌ني چشم مست تو ................برخيزم
برگ زردي چروكيده ماندم.. تا
از سر شاخه‌هايت بياويزم
داس بي‌رحم طوفان... دمي نگذاشت
با بهارت، تنم را بياميزم
سرنوشتم................ همين بوده تا بوده
تو درختي و................ من برگ، مي‌ريزم.



من‌ نمي‌گويم‌ سمندر باش‌ يا پروانه‌ باش‌
 چون‌ به‌ فكر سوختن‌ افتاده‌اي‌ مردانه‌ باش‌

دل....‌ ز هم‌ صحبتي‌ام‌... دلگير است‌
 عيش‌ بي‌زلف‌ تو................... در زنجير است‌
 آن‌ چنان‌.. منتظ‌رم‌... در ره‌ شوق‌
 كه‌ اگر زود بيايي......................‌ دير است‌


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 4:38  توسط کمند | 

انديشه ات.... گل ميكند در ذهن صاف و ساده ام
آخر چه بودي .....كين چنين .......بر عشق تو دل داده ام
بعد از عبورت..... شوق تو ....در من معمايي شده
دل با همه وابستگي ، ...........................................همراز تنهايي شده
آني شدم مبهوت تو..... وقتي كه من ديدم تو را
يا محو چشمت بودم و......................... ديگر نفهميدم تو را
با جنگ بين عقل و دل.......... گه گاه سازش كرده ام
يا اينكه شبها از خدا ،............................... ديوانه خواهش كرده ام
شبها به يادت آنچنان...... با خود تفكّر مي كنم
از اينكه شايد ديدمت..................................... گاهي تكبّر ميكنم
مي آيد آن روزي كه تو........ در خانه ام مهمان شوي؟
آيا درست است اين همه....... از چشم من پنهان شوي؟...
امّا تو اينجا آمدي ،................................ گفتم امانم مي دهي
يا اينكه رحمي مي كني ،....... خود را نشانم مي دهي
حالا كه آخر آمدي ،........................ بايد دگر جرات كنم
بايد بگويم عاشقم ،........................................ از عشق تو صحبت كنم
نالان و گريان سرزدم،........ بر شانهء سخت زمين
گفتم تو را مي خواهم و.... تنها همين ، تنها همين
گفتم كه بي طاقت شدم....................... از تو به تو مي گويمت
مي دانم اينجا هستي و............................ از عمق جان مي بويمت
گفتم دلم شوريده و..... ديوانه است و بيقرار
نگذاري عمرم گم شود .....در لحظه هاي انتظار
دل...... بودنت را حس نمود....................... چشمم حضورت را نديد
گوش دلم.. اهنگي از.................. ساز عبورت را شنيد
دلگير و تنها بودم و.......... درب اتاقم آمدي
شايد گمان كردي مرا ،....... اي مهربان ترسانده اي
من مطمئنم پشت در...... قرآن برايم خوانده اي
گفتم اسيرت گشته ام ،.... ديوانه ام.... دلواپسم
گفتي كه بي صبري نكن ، ...............روزي به دادت مي رسم
گريان شدم ، ......حالا دگر در عشق تو .....گم گشته ام
مانند يك ديوانه اي ........در چشم مردم گشته ام
ديگر بيا تا كي كشم...... هر لحظه درد انتظار؟
اينكه هنوزم زنده ام.... بر حسب تقديرم....... گذار
ديگر نگو اينجا بمان ،...... يا اينكه عادت مي كنم _
از دست خود.... از دست تو ، از كي..... شكايت ميكنم؟
اما اگر مُردم بگو........ با من چه حاجت مي كني ؟
آيا شفايم را تو در........ روز قيامت مي كني ؟
قولي به قلبم داده اي ،....... بعد از خدا تنها كَسَم
گفتي كه بي صبري نكن............. روزي به دادت مي رسم
باشد هنوزم انتظار ، ..........شايد كه عادت مي كنم
امّا به چشمي كه تو را بيند............................................ حسادت مي كنم.

  کریما!
 ای خدای روشنایی ها و سرچشمه ی زیبایی ها، وجود تاریک مارا به آفتاب لطف و کرم خویش آراسته گردان و ندای دل هایمان، اشارت چشمانمان، آهنگ کلاممان و تکاپوی جانمان را آنگونه که شایستگی بندگی توست هدایت فرما و از مرداب گناه برهان و چنان کن که تنها برای خشنودی تو گام برداریم

به جرم اينكه خيلي ساده بودم
به زندان دلت افتاده بودم
اگرچه حكم چشمانت ابد بود
براي مرگ هم اماده بودم

چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه
لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین  شعر ،
وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و  تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین   دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته وذوب شده اند و
قطره ای گرم شده اند نامش اشک .
اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در
دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود  این زبان صادق و طبیعی  شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است

جمعه يعنى يك غزل دلواپسى***جمعه يعنى گريه هاى بى كسى
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست***جمعه خود.. ندبه گر ديدار اوست
جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند***از غم او بيدها مجنون شوند
جمعه يعنى يك كوير بى قرار***از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق***تا فرو شويد غم هجران عشق
جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل***هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل***تا فرو شويد غم هجران دل
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
لحظه لحظه.. بوى ظهور مى آيد***عطر ناب.. گل حضور مى آيد
سبز مردى از قبيله عشق***ساده و سبز و صبور مى آيد



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 18:16  توسط کمند | 
 

با خش خش پولک و خلخال، خرامان خرامان
از راه چشمه باز می آیی در زیر باران
با مَشک کوچکی از پوست آهو
با آن نگاه دلکش کوتاه
!
رنگین کمان حیرت و جادو

!
من با اشاره آشنا نیستم بانو
!
غزال دامن دالاهو
این گونه آهوانه نگاه وحشیت را در نگاه مات من مدوز
من یک دهاتی ساده ام هنوز
این حجب ناگزیر که در چشم من موج میزند
میراث دیر باز اساطیری من است

!
بالا بلند
!
معشوق باستانی من
!
پوشیده در حریری از جنس چمن
وقتی از آن سوی تپه ماهور
دهقان خسته ای اندوه خویش را
:
در نگاه گرم نی لبکی می دمد
«
عشقت نه سرسریست که از سر به در شود»
:
و بانگ گرم حنجره ای دیگر از روبروی غار حلاجان

«
مهرت نه عارض است که جای دگر شود»
در شرشر دمادم اشک

:
کوه از طنین بانگ من آکنده می شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم»
«
با شیر اندرون شد و با جان بدر شود


،این آغل، این مراتع تر، این چادر
،این کپر، این گله های شاد رها
این گیوه، این عصا
همه ارث منند
حتی گلهای سرخ پیرهن تو هم
زخمهای کهنه منند که تازه مانده اند

جایی هنوز از رد پایت
بر برفهای کوه باقی مانده است
تا من به رهنمایی جای قدمهات
از صخره های سنگی بانکول
تا چشمه های روشن مانشت
-
پیاده بیایم -
بی آنکه در تهاجم باد

و یا در ازدحام درخت
گم شوم

!
ای سایه روشن نامرئی دور
!
ای بازی همیشه ابر و نور
پلک می بندم و طلوع می کنی
نگاه می کنم و راز می شوی
پا می شوم و گمت می کنم
به خواب می روم و آغاز می شوی

!
ای خلاصه باران و آفتاب
من تشنه مانده ام بر من ببار
من یخ زده ام بر من بتاب

!
داستانی
اهل کدام قرن تاریخی؟
اهل کدام قریه باستانی؟
که در حراج عصمت این عصر
این گونه بکر و اصیل مانده ای؟

!
شهزاده ستاره و الماس پوش من
آیا دوباره باز به خوابم می آیی
با سبزه زار خیس همان پیرهن؟
و باز هم ظریف و خرامان خرامان
با خش خش پولک و خلخال
به آستان دهکده می رسی
در زیر باران
و از فراز تپه پاشا
در التهاب گرم تماشا
.
مردمک های من ذوب می شوند

ماهور: نام تپه بلندی در شمال غربی ایوان غرب در دامنه کوه بانکول
غار حلاجان: نام غاری در کوه بانکول
مانشت: یکی از ارتفاعات بلند ابلام
بانکول: رشته کوه بلندی در شمال ایوان غرب که تا غرب ایلام امتداد دارد
تپه پاشا: نام تپه گرد و گنبد مانندی در حوالی روستای شاله شوری
دالاهو: نام کوه معروفی در ایلام است
خلخال: حلقه فلزی که زنان روستا به پا می

پروردگارا!
به استقبال صبح آدینه ای می رویم که از انتظار نرگس های عاشق سرشار است. او که آخرین امید دل های خسته و پریشان تاریخ است. پس به پهنای دستان پر قنوتمان و وسعت سینه های منتظر و امیدوارمان از تو می خواهیم که ظهور آن خورشید پنهان را تعجیل فرمایی تا با دم مسیحایی او بار دگر معجزه ی عشق را در دلهامان نظاره گر باشیم

 اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم
اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم
 
با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت
با تموم سادگی هام گفتم اما.... به سلامت
 
شاید این خوابه که دیدم ...هر چه حرف از تو شنیدم
قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسیدم!
 
پیش از این نگفته بودی ... غیر من کسی رو داری
توی گریه توی شادی ….سر رو شونه هاش بذاری
 
تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم....
برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم

یک لحظه عروج است و رسیدن به کمال....
یک عشق........ غوغای درون است و تمنای وصال
...
یک عشق....... سکوت است و سخن گفتن چشم
....
....
یک عشق خیال است و....خیال است و....خیال


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:13  توسط کمند | 


امشب در اين كوير ..........................گلى زاده مى‏شود
دنيا ................به خاك بوسى اش................. آماده مى‏شود


امشب................ هزار دسته گل نور.................. از بهشت
بر خانه خديجه.......... فرستاده مى‏شود


مى‏آيد................... او كه نوگل پاك محمد است
زهرا..................... كه مقتداى هر آزاده مى‏شود


بوى گلاب مى‏دهد.................. امشب تمام خاك
امشب در اين كوير ..........................................گلى‏زاده مى‏شود

 

میلاد سپید

 
بر چشم‏ها رقصيد......... نام دخترى سبز
گل كرده خورشيد.................................. بلند مادرى سبز

قلب زمين لرزيد .......زيرا كه پس از اين
ديگر نمى‏آيد به دستش........................... پيكرى سبز

روييد بر چشمان خيس آسمانها
تمثال پر نور و قشنگ .................اخترى سبز

بار دگر گهواره.................... تقدير گشته است
دستان پر مهر و وجود ...................................هاجرى سبز

جبريل آورده‏ست از سوى خداوند
پيغام ميلاد............................... سپيد كوثرى سبز

بر دستهاى روشن خورشيد اين بار
داده‏ست ساقى باده را.......................... در ساغرى سبز


او مادر خورشيدهاى بعد از اين است
پيوند داد او را خدا.................... با همسرى سبز

اين اعتقاد آسمانى....... در دل ماست
از سيب سرخى............................... شعله‏ور شد باورى سبز

گلهاى احساس من اينك................ شعله داده است
بر شاخه‏هاى شعر روى دفترى سبز

نيره سادات هاشمى
********************
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:34  توسط کمند | 

 

گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو ..غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند ....غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت ...................گویاست
 از نگه کردنت... احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات،.... بی نوایی... تنهاست
 من و تو می دانیم ...چه غمی ....در دل ماست
 گل من گریه مکن،
 اشک تو صاعقه است.
 تو بهر شعله، چشمان ترم ................می سوزی
 بیش از این گریه مکن،
 که بدین غمزدگی............ بیشترم.......... می سوزی
 گل من گریه مکن،
 من چو مرغ قفسم.
 تو در این کنج قفس............ بال و پرم............. می سوزی
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو..... غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند... غم من دریاست
 دل به امید ببند..
 نا امیدی... کفر است
 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز
 درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...

لوپکم ......لوپکم

 

چگونه فراموشت کنم    تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم. که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم. برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.
دستم را به تو می دهم. قلبم را به تو می دهم. فکرم را نیز به تو می دهم. بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس. دیگر برای من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.


روزگارم غرق در جادو و سحر
شعله ای دارد فروزان در سپهر
شعله ای هم رنگ خون
حاصل افسون آن آفاق دور
سرنوشتی از دو رنگ است
هم سفید است هم سیاه
رنگ برف و رنگ خاک
اسم آن خاکستریست
رنگ بعد از آتش است
رنگ ابهام و سئوال
هم سفید است هم
سیاه !!!

ای عشق از آتش، ....اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمان باد

از آب طوفان شد،... .خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین،.... چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد،.... کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما ....از نسل غم بودند
ارث پدر ما را،.......... اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی،.... ما می رویم از یاد



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 17:21  توسط کمند | 

پلکي به هم زد و به نگاهش ادامه داد
آهي کشيد و بعد به آهش ادامه داد
 بر روي کاغذي که دلش را کشيده بود
راهي کشيد و بعد به راهش ادامه داد
               
            
       ***      
             


 

كا ش مي گفتي چيست  آنچه از چشم تو تا عمق  وجودم جاريست!! !!...   
                   چگونه  باور كنم نبودنت را،  نديدنت را ؟
 مگر مي توان بود و نديد ؟       مگر مي توان گذاشت و گذشت؟
                       مگر مي توان احساس را در دل خشكا ند؛  سوزاند ؟؟؟
                      چه بي صدا رفتي

چه بي اميد رها كردي،
                                                                                                                                
                    دل را ، آرزو را، حرف را
   از بلبلك هاي باغ سراغت را گرفتم
                                                                               خبري نداشتند
                        و خنديدند به حال زار من
                                                         كه چگونه

از نيامدنت، نپرسيدنت  و خبر ندادنت ، گرفته و نا توان است
          آري  آنها نيز نفهميدند كه بي تو چگونه سركنم زندگي را................

هر چه از الفباي تو... حرف بر مي دارم .تا تمام شوي
انگار..... بي محاباتر از هميشه
لابه لاي اين همه خطوط مبهم و واژه نديده ...دوباره از سر سطر آغاز مي شوي
با اين همه هنوز هم به تقدس تند يك حس عاشقانه مثل هميشه دوستت دارم .


 لا لا لا لا... نخواب ...دنيا خسيسه..... واسه کم آدمي خوب مي نويسه.... يکي لباش تو خوابم غرق خندست..... يکي چشماش تو خواب هم.... خيس خيسه

کاش این درد که در سینه من پنهان است
آتشی می شد و می سوخت مرا
با که گویم که پس از عمری ،...... دوست
شیوه ی دشمنی آموخت مرا ؟

 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 20:52  توسط کمند | 

هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌‌جنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند.

آن شب دوباره غصه ي تنهايي ، از اشک هاي چشم تو پيدا شد
بغض نگاه غمزده ي باران ، در ساحل نگاه تو دريا شد
آن شب دوباره دست و دلم لرزيد ، شوري عجيب در دل من گل کرد
شوري شبيه شعر و شب شبنم ، از لابه لاي پنجره پيدا شد
يادش به خير آن شب پر احساس ، مانديم و عاشقانه غزل خوانديم
اما دريغ ! رفتي و آن احساس ، افسانه ي تمام غزل ها شد
تا شهر چشم هاي تو راهي نيست ، تا شهر آب ، آينه و باران
شهري که پلک هاي پر از مهرش ، با غنچه هاي پنجره ها وا شد
در واپسين يک شب نم خورده ، از کوچه هاي شهر ، گذر کردم
اما تو را نيافتم و يادت ، در کوچه هاي شهر ، معما شد
بايد سفر کنم به تو اما نه ... ديگر به تو نمي رسم اي رويا
حالا بيا ببين که دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد

تمام عمر ، يک نفس دويده ام.... به پاي تو
نمي رسم به پاي تو ،.... نمي رسي به پاي من
من اين طرف ،.. تو آن طرف ، .....هزار کوچه بين ماست
من اين طرف به ياد تو ، ...............تو نيمه ي جداي من
چه قدر چشم هاي تو براي من مقدس است
بيا ! دلم براي تو ... نگاه تو براي من
دوباره من براي تو..... غزل سروده ام بيا
بيا که دوست دارمت ، غريب آشناي من

شبی غمگین.. غمی سنگین ..و فرهادی ملول ..از دوری شیرین
 
رخی زرین ..    که شد زنگین... ز فقدانه محبت.. اندر این خشکسالی دیرین

 

آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود.... مانند هميشه به خاطر مي
 آورم روزهاي نخستين را که چه عاشقانه در انتظارت بودم... و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات را
سپري مي کردم.. و به ياد داري زمان نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزوي ديدارت هر بار مي آمدم... و
 امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من است من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات
تو را بيابم... هر جا مي روم بوي تو هست ... چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين
 ثانيه ها هم بيابم.... و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند.... همه و همه در ياد و خاطرمن
 اميد زندگي است.... و اينجا که مي آيم از بوي ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من و اين
 ها به يادگار گذاشتي مست مي شوم... و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين است...
 چقدر عادت کرده ام به بودنت... و عادت چيزي است .... که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا ه
دير مي گذرد

روزی ما دوباره کبوترهای خود را پیدا خواهیم کرد و عشق دست مهربانی را خواهد فشرد. به امید آنروز !!

 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:53  توسط کمند | 

بسم الله الرحمن الرحیم ...... یا ایها الذین آمنوا اٍن جاءکم فاسق بنباْ فتبينوا.... أن تصيبوا قوماً بجهاله... فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین . ...... صدق الله العلی العظیم .

نمي دانم چند شب و چند روز است كه من بي خبرم .... چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در انديشه هاي خويش سر در گريبان تنهايي ميان لبخند و تكرار غوطه ورم .... چند شكوه جا مانده ؟ .... يادم نيست ! دلم براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود .... من ،‌شيفته تازگي و هراسان از غار تنهايي ،‌ دست به سوي كليد نگاهي دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ... راستي خيال است اين يا وهم ؟ اميد است يا سراب ؟ نمي دانم ... هنوز پس از عبور از تمام جاده هاي نفرت و فريب ،‌ زشت و زيبا ،‌دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم بهاريست دلم ... و به خود مي بالم كه شيفته زاده است مرا.. خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين درخت استوار را به ناخن دل سنگي خراشيد ... سايه بانش را دريغ نكرد زيرا كه درخت سرو آزاده است و سرافراز و سايه تنها شعريست كه از بر كرده است .........

خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم:( ستم و نادانى! )و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: (آشنا و بيگانه). چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت ..آژيرم شد.
بكوب اى طبال.. كه دوران چرخش است: گردباد خون بر خاك. طوفان نوح در روح. رزمى است كه رستمانش بايستى. بحرى است كه سندبادانش شايستى و من شراعم در اين كولاك، ناچيز است.
بدخواهان نگرانند كه تا كى از فشار دشنه بر سينه فرياد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است.
لب بسته با عزم پيمان ايستاده ام. از خواب تا عذاب، بيدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گويد با تمام توان رسن هاى آينده را بكش تا اين سفينه گوهرآمود، از درون موج هاى كف آلود، فراتر و فراتر آيد.
اى سيمرغ آتشين بر ابر هاى نيلوفرى! پرواز مكن! كريچه ام تنگ است و آنرا گوركنان انباشتن مى خواهند. اندكى بپاى! چه دانى كه تا صبح ديگر كريچه را بسته نيابى؟
ولى سيمرغ را بال ها از پرواز است.

 

بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او ميگشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش
گويي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم
ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
ماييم ... ما كه جامه تقوا دريده ايم

زيرا درون جامه به جز پيكر فريب
زين راهيان راه حقيقت نديده ايم
آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ‚ ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است در جريده عالم دوام


دلم چون مرغ در بندي كه از بند و قفس رسته
پناهش ده كه بر بامت پناه آورده بنشسته



 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 4:55  توسط کمند | 

آستانه‌ی او
پُر است خلوتم از یاد عاشقانه‌ی او
گرفته باز دل کوچکم بهانه‌ی او
نسیم رهگذر این بار هم نیاورده
به دست قاصدکی نامه یا نشانه‌ی او
مسافران همه رفتند و باز جا ماندم
کدام جاده مرا می‌بَرَد به خانه‌ی او
در اشتیاق زیارت به خواب می‌بینم
کبوترانه نشستم بر آستانه‌ی او
من و دو بال شکسته، من و دو دست نیاز
چگونه پَر بکشم سمت آشیانه‌ی او؟
غروب ابری پاییز می‌چکد در من
پُرم ز هق‌هق باران، کجاست شانه‌ی او؟

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را
بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را
دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را
بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می‌کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد،...
رها کنی برود از دلت جدا باشد
 به آن‌که دوست‌تَرَش داشته به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه! نفرین نمی‌کنم... نکند
به او ـ که عاشق او بوده‌ام ـ زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 15:40  توسط کمند | 

قصه را که میدانی؟
قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را؟
قصه سیمرغ و آینه را؟
قصه نیست، حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند.
-اما چه کنم با هدهدی
که از عهد سلیمان تا امروز ، هر بامداد صدایم می زند
و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم
که هر روز بهانه یی می آورد. بهانه های کوچک بی مقدار
بهار که بیاید دیگر رفته ام
بهار ،بهانه رفتن است
حق با هدهد است که می گفت : رفتن زیبا تر است، ماندن شکوهی ندارد
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم
بالهای بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر
سیمرغ ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد
هدهد بود که این را به من گفت
راستی اگر دیگر نیامدم،
یعنی که آتش گرفته ام ، یعنی شعله ورم ! یعنی سوختم، یعنی خاکسترم را هم باد برده است

می روم از هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت
می دانم این کمترین شرط جوانمردی ست
بدرود ، رفیق روزهای بی قراری ام !
قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه سیمرغ
آنجا که جز بال و پر سوخته ، نشانی ندارد

ان سیه دست، سیه داس، سیه دل که تو را
چو گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم پیچیده بر ان قامت مهر
ناتوان...نازک...ترد
تندبادی برخاست ، تکیه گاهم افتاد، برگها یم پژمرد
روزها طی شد،از تنها يی مالامال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره ی لرزان تو بود، کز فراسوی سپهر
گرم می امد در اینه اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه ، پدیدار هنوز
تو گذشتی و شب و روز گذشت
ان زمان ها به امیدی که تو برخواهی گشت
پای هر پنجره مات
می نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ی ابر، گاه در روزن ماه
دورتا دورترین جاها می رفت نگاه
باز می گشتم تنها،هیهات
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
دوستت دارم بسیار هنوز


خانه ای خواهم ساخت
ازدوبید تنها
و به روی بامش
شاخه ای از گل یاس آبی
وردیفی از نسترن سبز می آویزم
و درون حوضش که به تنهائی این قلب منست
از قرمزی خون دلم
دو حَزین ماهی خوش رنگ رها خواهم ساخت
و کنار حوضش که ازاندیشه من زرد شده
شاخه ای ازگل زیبای رسول و کنارش رُز سرخ
و هماهنگ به اوقفسی بی بدنه،
 اما با همه سادگیش یک زندان

و درون زندان، بلبلی خواهم داشت
که برای همه عشق به آن سُرخ گُلک
همه شب تا به سحر،به نوای دل من
چَهچَهی چَه چَهکی گرم بخواهد خواندن
که به آواز همان بلبل شیدا،
ساعتی یاکه زمانی چندین نرم و آهسته به خود می غلتم
زکنار چشمم نم نم اشک که جاوید ترین یاد خداست
فرو می افتد،
و من اندیشه کنان یاد آن عشق
یاد آن عاشقی و مهجوری
و سپس تنهایی!
***
با همه جمع شدن باز تنها گشتم
با همه ذوب شدن باز رسوا گشتم
به درو دیوارش نگهی یا که صدایی ،
که زیارم باشد می بندم
***
باز اندیشه کنان با تبسم بر لب،
به خودم می نگرم
که چگونه تنها
خانه تنهایی خود را با کلامی چندین می سازم
همه شب تا به سحر
از سحر تابه سر آغازه شب،
سر به زانو دارم، سر به زانوی غمم
***
به در کوچه این ویرانه
با خطی سبزبَراندیشه آرام و درودیوارش
می نویسم با گل،
به کنارم بنشین،اما!
نه سخن می گویم نه کلامی تو بگو
بگذار اندیشه این ذهن کبود به نگاهم آید
آنقدر حرف زنم که دگرخسته شوی
آنقدرحرف زنم نه به آهنگ زبان،
بلکه با جنبش چشم
بلکه با ناله دل
***
خسته ام ،خسته ازاین حرف و کلام
خسته ام، خسته زدشنام وزپند
دیگرم هیچ زبان نگشایم
کام گیرم به دهان،
وبه چشمم گویم:
حال هم نوبت توست
توسخن بازبگوی که دلم تنگ شُدست
که دلم سنگ شُدست،نه زسنگ خارا
نتوانم گفتن که چگونه است دلم
خرد و لغزنده مثال باران
سخت و کوبنده چو دیواره کوه
اما خسته ودرمانده، چو یکی دانه بی ریشه و خاک
چه بگویم دیگر،
خسته ام من زهمه گفتن ها
چه برویم دیگر،
خسته ام من زهمه رُستن ها
دیگرم آه و فغانم کافیست ،
خانه ام خانه این غمزده دل
خانه تنهائیست.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:12  توسط کمند | 

اگرچه كوچه های اعتماد بن بست اند و در های عاطفه هميشه بسته...
و دست های نياز هماره بر درگاه اين و آن  دراز...
به اعتبار شانه های تو راه می پيمايم در اين تاريكی محض...
چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمی بينم و به جز درگاه تو دری ديگر را نمی كوبم.
چه بسيار سودای يار كه به اندك بهايی فروختيم و چه كم عشقی كه اين ميانه گذارديم...
چون پيمانه های نجابت تهی بود و مجمر شهوت پر...
و دوست واژه ی غريبی است كه اين روزها خريداری ندارد.
 ولی من .......
                      به اعتبار شانه های تو.........
                                              هنوز هم زنده ام و می خواهم با تو بمانم.......

 

قدمي ز خود برون نه، به رياض عشق، كاينجا
نه صداع نفخة گل،.... نه جفاي خار باشد
به معارج «اناالحق» نرسي ز پاي منبر
كه سري شناسد اين س‍ِر‌ّ، كه سزاي «دار» باشد

تعليم همه ی اديان اينست كه انسان خودش را بشناسد و خدا را بداند و رشته ی خود شناسي و خدا داني را تكامل بدهد. ماسوي الله فاني است و الله باقي. عالم و هر چه كه در عالم است، خلق شده است و آدمي اشرف مخلوقات است. در هر مذهب به خدا واصل شدن منظور و مقصود حيات مي باشد. جسم را فنا و روح را با سرچشمه ی اصلي و باقي آشنا كردن تعليم اساسي هر كيش و روش روحاني است.
خدا را باید در وجود خود جُست و سراغ کرد. یعنی انسان اول خود را باید بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و دور شدن باعث فریاد میشود.
تا پري به عرض آمد موج شيشه عريان شد ...... پيرهن ز بس باليد دهر يوسفستان شد
وقتی خداوند از عالم غیب به شهود آمد و ما این را درک کردیم و به عین دیدیم ، پرده ها دریده شد و همه چیز را عریان تماشاه کردیم. پیرهن ز بس بالید، یعنی چشم ها بینا و لایق دیدن اسرار گرديد، آنوقت به هر کجا نظر انداختیم یوسفستان دیدیم یعنی تمام دهر را زیبا و منور از جمال دوست دیدیم.
ما هم از گلشن ديدار گلي مي چيديم ....... هر كجا آيينه بينيد ز ما ياد كنيد

کسی که اهل یقین است و به عین همه چیز را یعنی اول و آخر را می بیند و خاصیت آیینه ای را دارد که انسان در برابر او خود و جمال خود را میبیند، پس در حضور اهل یقین چیزی را بیان کردن عیب است و گستاخی

در حضور اهل یقین باید خاموش بود واز صحبت این طایفه فیض باید برد. اگر این ادب رعایت نشود و کسی شروع کند به بیان و از آسمان و زمین حرف زند، چون اهل یقین خاصیت آیینه را دارند در این صورت با باز کردن دهن و نفس کشیدن و بیانیکه حاصلش جز گستاخی و سرافگندگی و نامردی نیست، آیینه از بی پاسی نفس مکدر میشود. وقتی حرمت نفس و پاس نفس در اثر بیان از بین میرود و حفظ نمیشود، روی آیینه پرده میکشد و مکدر میشود. یعنی در این حالت انسان خودش را دیگر در آیینه دیده نمی تواند و این بدان معنی است که بعد از آن انسان خود را نمی تواند با اهل یقین صیقلی سازد و از آن فیض ببرد.

باز، با دلِ گرفته در هوای تو
شعر تازه‌ای سروده‌ام برای تو
باز هم به یاد خنده‌های ساده‌ات
باز هم به یاد اشک بی‌ریای تو،
روبه روی آسمان نشسته‌ام، تهی‌ست
بی‌نوازش صدای آشنای تو
مثل لحظه‌ای که رفته‌ای و بعد از آن
مانده روی برفِ کوچه، جای پای تو
من دلم هنوز بوی عشق می‌دهد
عطر ساده و صمیمی صدای تو
گرچه قلبم از هجوم غصه‌ها پُر است
گرچه نیستند هیچ‌یک، سزای تو،
غصه‌های تو تمامشان از آن من
شعرهای من، تمامشان برای تو

من آفتاب تو بودم، مرا به سایه چه‌کار؟
شکست پشت غرورم، شکسته‌ام ناچار
مرور می‌کنم آوازهای سبزم را
هنوز روشنم آری، هنوز مثل بهار
بیا دوباره،..... وسیعِ همیشه نورانی!
و حجم خالی قلب مرا.... ستاره بکار
برایم از تپش واژه‌های زنده بگو
برای حنجره‌ام، شعرهای تازه بیار
اگرچه ابر شدم تار و تیره و سنگین
اگرچه سنگ شدم، سرد و بی‌بَر و بی‌بار
اگرچه با غزلی چند، مثلِ برکه خوشم،
قسم به رود که دیگر نمی‌شوم تکرار

 

شور غزل نمانده،..... بی‌تو در این حوالی
ما مانده‌ایم و با ما،..... مرداب بی‌خیالی
بعد از تو حجم کوچه،.. از زندگی تهی شد
مفهوم عاشقی مُرد، در ذهن این اهالی
می‌خواهم از خودم، تا چشم تو پَر بگیرم
اما چه می‌توان کرد، با این شکسته‌بالی؟
امشب هوای چشمم مثل دلِ تو ابری‌ست
برگرد، بی‌تو دور است، این چشمه از زلالی
این آخرین کلام است، ای دوردست نایاب
دلتنگم و ندارم، جز دوری‌ات ملالی

می‌رسد پُر از ترانه، .....می‌رسد پُر از تبسّم
ذره ذره در نگاهش... می‌شود نگاه من گُم
مثل من غریب و خسته است،.... بالِ نازکش شکسته است
چشم‌های مهربانش،... خسته از نگاه مردم
عاشق قدیمی من، ..کَز طراوت صدایش
عطر سبزه می‌تراود، ...عطر بی‌ریای گندم
چشمه‌ها به من بگویید، می‌رسم به چشم‌هایش؟
من اسیر رخوت خویش، او همیشه در تلاطم
می‌روم که گم شوم باز، در زلال خنده‌هایش
عاشق قدیمی من، می‌رسد پُر از تبسّم

قامت بلند شکیبایی
به پیام‌آور عاشورا زینب(س)
در خشکسال و قحطی یک فریاد
بانو! بخوان حدیث شکفتن را
با خطبه‌های شعله‌ور سرکش
فریاد کن شجاعت یک زن را

آن‌جا در آن حریق عطشناکی
تنها صدای سبز تو جاری بود
بر داغ سینه‌سوز عزیزانت
چشمت شکوه ابر بهاری بود

با ما بگو حدیث غرورت را
در لحظه‌ی اسارت و تنهایی
آیا چگونه شعله زدی بر کُفر؟
ای قامت بلند شکیبایی!

اینک شعاع یاد تو ای خورشید
تنها چراغ شعله‌ور دل‌هاست
تصویری از شهامت تو بانو!
در لحظه‌های خوف و خطر با ماست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 1:22  توسط کمند | 

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 21:10  توسط کمند | 

دست و دل بازترين شاعر شبهاي كوير
خسته ام. جا زده ام. بي كسي ام را بپذير
باز يك كاسه غزل. كوزه لبريز جنون
و حصاري كه تو باشي و همان كلبه متروك و حصير
چيني نازك تنهايي من را با شعر
امشب از بازترين پنجره ها قرض بگير
كاش امشب غم طوفان زده ام سر مي رفت
دل به دريا بزنم. خواب تو مي شد تعبير
صبر كن فرصت يك جام دگر ندبه بخوان
پشت بام غزل خرد مرا كن تعمير
راستي دير شده تيشه فرهاد كجاست؟
نكند دير بجنبم. برسم با تاخير؟؟

به بالهای خیال... امید می بندم..

سوار بر پشت رویاها............

به بالای بلندای بلند آرزوهایم.....

به آنجا که سپیدی سفره گستردست..

سیاهی رنگ بازیدست..........

به اوج آسمان... آنجا.. که جز دستان گرم مهربانی هیچ حاکم نیست...

سوار بر پشت رویا... پرکشان در آسمان دور از دستان آلوده, میچرخم...

از آن بالا به کوچک بودن دنیا میخندم..

به انسانهای بیماری که در پندار خود هفت آسمان را در قفس کردند..

به آن بیچارگانی که به توپها شان ,به تانکهاشان مغرورند و میبالند... , میخندم...

ولی اما به مرگ کودکان از فقر و نارنجک.......... نمیخندم..

به انسانهای دربندی که تنها جرمشان آزادی گفتار وپندارست...

به زندانهای اندیشه... ................نمیخندم.........

به آنهائی که از آزادی اندیشه در رنجند............... میخندم..

به دلهای سیاهی که در آن , انسانیت مرده است .........میخندم..

حقارت را از این بالا... در این دنیای کوچک خوب........... می بینم..

 

به اشکهای شبانه از نگاه مادری تنها و بی یاور ...

کنار بستر کودک..

و یا سر در گمی,... تنهائیش هرگز ....نمیخندم...

به رنگ حسرت و افسوس مردی خیره در زیبائی اجناس پشت شیشه ها ..هر جا و هر گوشه...

در این بازار آشفته...

که باید هدیه ای هر چند هم... ناچیز...

برای همسر و فرزند شاید میخرید, اما............

هنوز یک نیمه ماه ماندست...

و او اندوخته اش جز آه و افسوس و حسرت نیست...

به اشک در خفای این پدر, همسر..

قسم بر پاکیش هرگز............................. نمیخندم...

 

در این بالا سوار بر پشت رویاء... من به بالهای خیال... امید می بندم..

در این پرواز نزدیک و کنار ایزد یکتا ...

به بارگاهش پناه میاورم , اشک میریزم...

ازو میخواهم و میپرسم .......ای یکتای بی همتا..

چگونست عدل تو گسترده ...........بر این خاک....

چرا باران رحمت را....... به روی خستگان.............. دیگر............. نمی باری؟!!

مگر از درد دردمندان و محتاجان گریزانی؟!!....

چرا پروردگارا خشک و تر یکجا و با هم در میان آتش خشمت............ میسوزی؟!!

گناه کودکان در چیست؟!!..

چرا آنان که در دل با تو یکرنگند و هم پیمان..

کنار زالوان و ناکسان, نامردمان, یکجا تو می بینی؟!!..

خدایا التماست میکنم حرفی, ندایی , آیتی, یک گوشهء چشمی..

 

سوار بر پشت رویاء ............من به بالهای خیال .........امید می بندم..

اهورا بخشش بی انتهاست........... شاید مناجات مرا در خواب و در رویاء..

و یا در عالم هشیار و بیداریم دریابد..

ولی اکنون اگرچه بر فراز آسمانهای بلند... بر کوچکی خاک............ میخندم..

برای این همه نامردمی, سردی و نامردی....................... میگریم.

در آن خنده فقط تلخی است......... , در این گریه فقط حسرت...

خدایا میشود یکروز... تمام خنده ها از شادی و اشکها فقط اشکهای شوق باشد؟؟؟

خدایا میشود آیا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 20:53  توسط کمند |