افسانه چشمان تو غریب است ..مانند برکه ای نا آرام و در حال گریز ..من التماس نگاهت را با معصومیتی تمام فریاد کردم و هر شب نوشته های عریانم را در کوچه و پس کوچه های شهر به دست نسیم صبحگاهی سپردم .. هر شب از راز چشمانت نوشتم و ترا با قلمم به شهر بـــــــــــُت رساندم ..و دست آخر از نامه گذشتم .. دلم یک همدرد میخواهد .. قلمم یک همدرد است اما هر چه مینویسم ترا فراتر از نوشته هایم میبینم ..وای قلمم کم کم میمیرد و من میمانم و بغضی که در گلو به شیدائیم دامن زده است .. .
****

برای دیوانه نویسی های شبانه ام …بهانه ای جز گلایه از تو ندارم
آیا مگر می شود در این روزها كه مرا به هزاره ای بودن عشق به مسلخ تمسخر می كشند
دلیل عاشق بودنم را كتمان كنم؟
آری به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالی چشمهای خیس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…آنقدر دور شدم كه دیگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعی دوباره و خواندن سرود زندگی را
در همان سالهای جوانی عشق را از دست دادم
می دانم كه كسانی كه این متون سراسر تشویش را می خوانند
به یقین می رسند كه دیوانه ام
اما به خودت نگاه كن
تا این زمان چند بار ته دلت لرزیده است یا دل كسی را لرزانده ای
به تعدادی كه دلت لرزیده حق با تو
و به تعدادی كه لرزانده ای حق با من.
خورجین خاطرات با تمامی سنگینی اش تا آخرین لحظه ی زندگی با توست
ای گل بهانه ی خودكشی های شبانه ام
این گناه بر طوقه ی گردنت خواهد ماند
زیرا فرصت تغییر به گردنبند را به من ندادی
بارها می گوییم كه این كار به نفع او بود
جدایی .......فرصت درك بهتر را به او می دهد
ما كه هر كاری توانستیم كردیم
دیگر از پسش بر نمی آییم
دیوانه بود
اما یك بار نمی گوییم با این حادثه فرصت یك عمر دلدادگی را از او ستاندیم تا در همان كوچه ی منتهی به قتل نفس در دوراهی رنج و خلاصی…سرگردان یك تصمیم بماند
شاید یك آن دیگر و شاید تا پایان عمر.
دعایتان می كنم هیچ گاه فرصت عاشق بودن را از كسی نگیرید
تا او یك عمر جهان را با جداره ی خاكستریش نبیند.
دعایتان می كنم كه پایدارترین عشق ها نصیبتان شود و كسی كه از من گذشت پایدارتر از پیش زندگی كند.
دعایم كنید به سلام عطر آویشن
دعایم كنید به كوچه های دلباختگی های كودكانه ام
دعایم كنید به بازگشت از دو راهی او
دعایم كنید به فكر های طلایی قبل از اتفاق
دعایم كنید به خط نوشته هایی كه هیچ گاه به دستش نرسید
دعایم كنید به اعتبار پاره پاره های دلم
دعایم كنید به پل های برگشت به كودكی
فكر كنم.
دعایم كنید بی اعتبار عشق نمیرم كه در این جهان تنها مانا خاطره ایست كه در یاد دیگران ثبت می كنیم.
غم عشق تو از غمها نجاتست............. مرا خاک درت آب حیاتست
نمیجویم نجات از بند عشقت. چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
دل و دین میبری......... و عهد و قولت چو حال و کار دنیا بیثباتست
چنان ترسد دل از هجر تو گویی............ شب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالت.............. امیر عشق را بر من براتست
***
همین دیروز بود که نگاهم به چشمانش حلقه شد .. تمامی من غرق یک نگاه و تمامی او مست این نگاه .. تازه داشتم به این باور میرسیدم که عصر یخبندان عشق رو به زوال است . و گرمای حضورش قندیل های بی احساسی رو در من ذوب میکند .. ولی هیهات .. او فقط تصویری از عشق بود .. مات و مبهوت ..
اما من . آنقدر غرق او بودم که حتی رفتنش را ندیدم .. جـــــــُرمم این بود که من سرشارم . لبریزم .. و او پاسخگوی این همه احساس نبود ..
****
من پذيرفتم.............. که عشق افسانه است
اين دل درد آشنا................................ ديوانه است
مي روم................. شايد فراموشت کنم
با فراموشي هم آغوشت کنم
مي روم................ از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم آزادباش
گر چه تو.............. تنها تر از ما مي روي
آرزو دارم ولي ....................عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را................. تلخي بر خوردهاي سرد را
دوباره از تو گفتن... نه نباید....بازم اسم تو بردن... نه نباید...شب دلگیر از یاد بردن تو....بازم خواب تو دیدن... نه نباید.....
.رها كن قلبمو ..............ای رفته از یاد.
بزار............................. عادت كنم به رفتن تو.................تو میشناسی منو......... میدونی ای یار......چقدر سخته برام نخواستن تو.................شب دربدری در كوچه عشق............به من چشمای تو عشقو نشون داد....گله از رفتنت هرگز ندارم.................ولی از موندن یاد تو فریاد........................تو آتش بودی و من تشنه تو........تو رفتی تا نبینی سوختن من...............ندونستی خود مرگه جدایی...............برای اونكه تن داده به سوختن..........ندونستی كه از یاد بردن تو..............برای من مثل انكار ماهه...........از اون روزی كه ماه من نتابید................پلنگ شعر من روزش سیاهه............دوباره از تو گفتن ....نه نباید..............بازم اسم تو بردن ...............نه نباید.........

*****
ای که یاد از یادت عطر آگین شده ....یاد تو بهر دلم آیین شده ....ای رفیق شعر باران های شب ....شاعر بیدار شب پیمای شب.... نیمه شب های غزل یادش به خیر..... خاطره ، طعم عسل...یادش به خیر ... دور از جانت ، کمی بارانی ام... در حصار خاطره زندانی ام .....همدم بــــــــــــُهتم...سر شب تا طلوع ....همره تکرار دردی بی شروع ....گفته بودم شکل اشعارم نی ام.... گاه همرنگ شب و ویرانی ام... من شراب بغض را پیمانه ام..... ناخوشم ، گیجم ، گمم...دیوانه ام.... از تبار عاشقان بی مزار ....آخرین جامانده ام در این دیار ....گاه بهر لیلی ای مجنون شدم... باز دیگر گون و دیگر گون شدم ... تشنه ام ، لب تشنه ی یک جرعه خواب ....آفتاب عشق را بر من متاب.... باش ، اما با لباسی تازه تر... تا نمانم با هراسی تازه تر.... خسته ام ، ناچار از تنهایی ام... ای که از فرسنگ ها می پایی ام... از زبان شعر من دلخور مباش .....حاصل قلبی ست زخمی ، پاش پاش ... گر چه روحم جنس یک دیوار نیست... ... ... (( من چه گویم ؟! یک رگم هشیار نیست ))...
******
ای پر از عاطفه .................در قحط محبت ..............با من
کاش می شد بگشایی................... سر صحبت با من
هیچ کس نیست ...................................که تقسیم کند در اینجا
درد بی برگی و تنهایی و غربت با من
خواستم پر بزنم............ با تو............... به معراج خیال
آسمان دور شد ...............از روی حسادت با من
از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را........................ به حکایت با من
بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن .........اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود



یه شب از همین شبا اسم منو
روی بوم خاطره صدا بزن
قدمی تو كوچه باغ قلب من
پشت دروازه ی لحظه ها بزن
*
می دونم كه با كلید خاطره
قفل كهنه ی دلم وا نمی شه
تو خیابون شلوغ زندگی
خونه ی قلب تو پیدا نمی شه
*
كاش می فهمیدی كه اون شبای دور
حالا تنها یادگاره واسه من
كه چقد تنگه دلم برای تو
كه چقد سخته برام بزرگ شدن
****************
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول
آغاز دل سپردن اول نگاه من بود
سر گشته و پریشان در جستجوی کویش
این خرقه گدایی تنها گواه من بود
هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد
دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود
فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد
راهی که رفته بودند آن راه راه من بود
تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید
فانوس دیدگانش نور پگاه من بود
زنجیر کرده بودند رندان با وفا را
مژگان بی مثالش تنها پناه من بود
روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند
تنها صدای آنجا فریاد آه من بود
در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم
شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود



كبوتر زخمی نگاهم.... آن هنگام كه در دشت روشن چشمانت به پرواز در می آید
در آنسوی عمق نگاهت
به دنبال جفت عشق خویش می گردد
دیر زمانی است كه ضریح دستان اندوهم را به بارگاه چشمانت گره زده ام
كاش یكی بود مرا از این اسارت رها می ساخت
اما نه ....
من عاشق اسیر بودنم
اسیر بند جادویی چشمانت
اگر نباشی ......
باران غصه های چشمان ترم را بر پهندشت مهربانی شانه های كدامین یار ببارم
اگر نباشی ...
هق هق های شكسته بغضم را با نوازش كدامین دست چون بلوری بشكنم
و خالی از همه غصه و دردی شوم



عشق امانت با ارزشیست.. کجا آن را به ودیعه میگذاری ؟؟
