تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل - من از آغاز دلم مست تو بود
من از آغاز دلم مست تو بود....از ازل عاشق و پابست تو بود......من نگويم که نبودم رسوا.....بودم اما نه به اين رسوايي.....جلوه ات قاعده ي اميد است....سينه ات آينه ي خورشيد است....مانده ام تا به که همتاز کنم....اي دلت آيت بي همتايي.....

رهـــــــــــــــــــــــی....

غیبت من عذر داشت .. منو ببخش .. خدا رو شاهد میگیرم . نمیدونستم واسم اینجا نوشتی .. منم به خیال خودم که تو نیستی .. الانه تموم متن هات رو خوندم .نه ...نخوندم . تموم متن هات رو خندیدم .. دیوووووووووووووووووونه .. برو کلوب . پاتوق .. قسمت یادگاری ... یه نامه اونجا داری ...

اینک تو رفته ای و نمی دانم

آیا کدام هلهه ات شاد می کند

آیا کدام عاشق صادق

نام تو را شبانه

در کوچه های شب زده

فریاد می کند ...

( حمید مصدق )  

یلـــــــــــــــــــــــــــدا...

بهت قول میدم .. تابستون که تو برگردی از اون  دیار یخ زده .. برگردم مثه قدیما .. با همون سبک قدیمی . لحظه هامون رو پر از عطرو بوی خاطره هامون کنم .. مثه اول .. البته اگر از دست این رهی هزار چهره جون سالم به در ببرم ..
...


هر کجا چشم که وا ميکردم
تو به همراه نگاهم بودي
همه جا از دل خود پرسيدم..
چيست اين..چيست اين..چيست اين خاطره ي رويايي

...........................................................................

نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
********************************************
 
اغیار
 

بر حرمت این قلم و صفحه سپید روزگار باید گریست که این چنین مورد هتک حرمت نادان زاده ایی قرار می گیرد که نامش را گذاشته اند : انسان , اشرف مخلوقات ...

آفریدگارا ... این است روح دمیده شده ات در کالبدی که نامش را گذاشته ایی ادمی ؟!!!

تو را سپاس ...

علـــــــــــــــــــــــــی.....

صبحی دیگر . چشمهاتو که باز میکنی هجوم خاطرات را حس میکنی . درست مثل هرم کویری داغ که بر صورتت میخورد و چشمهایت را به اشک می اندازد ...

با خود می اندیشی روزی دیگر و صبحی دیگر تا رسد به شبی دیگر و چرخش بی وقفه زندگی . درست مثل همان کویر و تپه ماهورهایی که بالا و پایین بدنبال هم چیده شده اند و هریک را که رد میکنی باز دیگری از راه میرسد . انگار که تمامی ندارند . تنها این سوال را میپرسی که ایا این قمقمه کوچک به تنهایی کافیست برای طی طریق ؟ شک داری اما پاسخش را تا نروی نخواهی فهمید . یا باید همان جا ایستاد و تنها نظاره گر راه روبرو بود و یا بسم ا گفت و قدم در ان گذاشت . کدامیک ؟ چشمهایت را میبندی و لحظه ایی می اندیشی . الان زمانی ست که یا باید باشی یا نباید . میانه ایی وجود ندارد . حال زمان رفتن بر روی صحنه زندگی ست تا اخرین و مهمترین نقش زندگیت را بازی کنی . یا قبول میشوی و یا شکست میخوری . راه سومی وجود ندارد ...

حال میروی . هستی . خودت و خدای خودت . تنهای تنها میتوانی با خالق ذکری گویی و او را به یاری بطلبی . هجوم بی وقفه امواج سهمگین حوادث و ... البته تنهایی . باید رفت . راهی دگر نیست . میروی . میروی ...

هستم هنوز . در نقطه ایی از راه . سرد و خیس و تنها و تاریک .

 باید رفت . باید رفت ... 

*******************

 داش فکـــــــــــــــــــــــــــــــل.

باز خورشید طلوع میکند و ساعاتی بعد غروب میکند . شاید مهتاب سر از گوشه ایی در اورد و به این سو و آن سو سرکی کشد . پیامی برسان به سفر کردگان و بگو یادشان همیشگی ست . چه خورشید بتابد و چه مهتاب ...

*************************

بهنام ...............شاهراهی به کمال ..

حکایت ما هستش و زندگیمون . باید باور کنیم که هر یک در سرنوشتی که روزگار برامون مقدر کرده نقشی را داریم و چه بخواهیم و چه نخواهیم باید این نقش را اجرا کنیم . حال هر کسی که بخواهد همان نقش خودش را هم کوچک فرض کند بازنده ایی بزرگ خواهد بود . کافی ست تنها لحظه ای فکر کنی که نقشی کم اهمیت را داری , در ان صورت اولین بازنده خودت خواهی بود و شاید بهای ان چیزی باشد که دیگر هیچ وقت فرصت جبرانش را نداشته باشی . هیچ وقت ...

 

*****************************************

چکـــــــــــــــــــــــــاد..

سازت را بردار نازنین . نوایی را کوک کن و نغمه ای را بنواز . شاید حال اخرین فرصت باشد برای نجوایی که در سینه منتظر امدن و خوانده شدن است . نمیدانم حکایت رفتنت را چگونه میخواهی شروع کنی و کدامین واژه را میخواهی شریک این لحظه کنی . تنها بخوان و بنواز . بگذار این نغمه در اخرین دقایق بودنت در  همه جا پخش گردد و انعکاسی همیشگی داشته باشد ...

چشمهایم میجوید چشمهایت را چون میخواهم اخرین برق نگاهت را چون هدیه ایی ارزشمند به یادگار داشته باشم . بگو و بخوان مرثیه امروز و امشب ما را که شاید حتی این فرصت را هم از ما بگیرند ...

بسم ا ... از من و ثبت نقطه پایانش با تو ...

*******************************

عثقـــــــــــــــــــــــــــری ( اصغری ).......

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت :

مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ... ؟ نهایتش رفتنه . اشکالی نداره , ما هم فوقش میریم ...

رفت , اما نمیدانست که رنگی هست ورای تمام رنگها و انهم رنگ گرم حضورشه . افسوس که دیگر نیست تا بداند.

مهرداد شیــــــــــــــــــــــــــدا..

و شاید در انتها قسمتت از این همه چیز تنها قطعه ای کاغذ رنگ و رو رفته ایی شود که با مدادی شکسته بخواهی بر آن حکایت روزگارت را بنویسی , البته اگر تراشی داشته باشی تا همین مداد شکسته را هم بتراشی , والا همین حکایت نصفه و نیمه هم بر باد روزگار خواهد رفت ...

*******************************

حریم جانان ............

میچرخم و میچرخم ...

میچرخی و میچرخی ...

 

دایره دواری که نامش را گذاشته اند زندگی . آکنده از نقطه های بسیاری که من هستم و تو هستی و همه هستیم . میچرخیم و میچرخیم شاید به این امید که باشد روزنه ایی تا از آن به بیرون بنگریم و حتی گذری داشته باشیم بدانچه که هست و نامش را گذاشته اند سرنوشت و روزگار ...

 

میچرخم و میچرخم ,

شاید بیابم آن روزنه را تا بتاباند نوری که جذب کند پروانه ایی را ...

 

******************************

کمنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی...

 

همیشه در عجب کار دل بودم ..که چگونه حیران دنیایی که بدان گرفتار است,  ..بدین سو و آن سو می نگرد و چنان کودکی که مادر خویش را گم کرده است... هراسان و پرسان و گریان.. نظری به هر طرف می افکند ...

حیرانی ماند بر جای خویش ....و ایام گذشت ,... اما هیچ کس ندانست... سر دل را ..که چه باید کرد با آن.. و کدام قصه را برایش خواند.... تا خوابی شیرین چیره شده ....و رویایی را به رشته تحریر در آورد ...

چشم بر هم زدیم و ایام گذشت اما حکایت همچنان باقی ست ...

 

 

همیشه میتوان چیزی برای گفتن داشت تنها اگر واژه در گرداب من منها یخ نزند و در اعماق ندانم کاریها گیر نکند ...

دوستان خوبم , حضور گرم و سبزتان را صمیمانه سپاسگزارم . با شما انگار همیشه چیزی هست تا نقل محفل گردد . گاهی شاید حتی یک کلمه اما با دنیایی نهفته در آن ...


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 4:31  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM