![]() |
![]() |
|
|
من از آغاز دلم مست تو بود....از ازل عاشق و پابست تو بود......من نگويم که نبودم رسوا.....بودم اما نه به اين رسوايي.....جلوه ات قاعده ي اميد است....سينه ات آينه ي خورشيد است....مانده ام تا به که همتاز کنم....اي دلت آيت بي همتايي.....
رهـــــــــــــــــــــــی.... غیبت من عذر داشت .. منو ببخش .. خدا رو شاهد میگیرم . نمیدونستم واسم اینجا نوشتی .. منم به خیال خودم که تو نیستی .. الانه تموم متن هات رو خوندم .نه ...نخوندم . تموم متن هات رو خندیدم .. دیوووووووووووووووووونه .. برو کلوب . پاتوق .. قسمت یادگاری ... یه نامه اونجا داری ... اینک تو رفته ای و نمی دانم آیا کدام هلهه ات شاد می کند آیا کدام عاشق صادق نام تو را شبانه در کوچه های شب زده فریاد می کند ... ( حمید مصدق ) یلـــــــــــــــــــــــــــدا... بهت قول میدم .. تابستون که تو برگردی از اون دیار یخ زده .. برگردم مثه قدیما .. با همون سبک قدیمی . لحظه هامون رو پر از عطرو بوی خاطره هامون کنم .. مثه اول .. البته اگر از دست این رهی هزار چهره جون سالم به در ببرم .. ...........................................................................
نيست ياری تا بگويم راز خويش ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
********************************************
اغیار
بر حرمت این قلم و صفحه سپید روزگار باید گریست که این چنین مورد هتک حرمت نادان زاده ایی قرار می گیرد که نامش را گذاشته اند : انسان , اشرف مخلوقات ... آفریدگارا ... این است روح دمیده شده ات در کالبدی که نامش را گذاشته ایی ادمی ؟!!! تو را سپاس ... علـــــــــــــــــــــــــی.....
صبحی دیگر . چشمهاتو که باز میکنی هجوم خاطرات را حس میکنی . درست مثل هرم کویری داغ که بر صورتت میخورد و چشمهایت را به اشک می اندازد ... با خود می اندیشی روزی دیگر و صبحی دیگر تا رسد به شبی دیگر و چرخش بی وقفه زندگی . درست مثل همان کویر و تپه ماهورهایی که بالا و پایین بدنبال هم چیده شده اند و هریک را که رد میکنی باز دیگری از راه میرسد . انگار که تمامی ندارند . تنها این سوال را میپرسی که ایا این قمقمه کوچک به تنهایی کافیست برای طی طریق ؟ شک داری اما پاسخش را تا نروی نخواهی فهمید . یا باید همان جا ایستاد و تنها نظاره گر راه روبرو بود و یا بسم ا گفت و قدم در ان گذاشت . کدامیک ؟ چشمهایت را میبندی و لحظه ایی می اندیشی . الان زمانی ست که یا باید باشی یا نباید . میانه ایی وجود ندارد . حال زمان رفتن بر روی صحنه زندگی ست تا اخرین و مهمترین نقش زندگیت را بازی کنی . یا قبول میشوی و یا شکست میخوری . راه سومی وجود ندارد ... حال میروی . هستی . خودت و خدای خودت . تنهای تنها میتوانی با خالق ذکری گویی و او را به یاری بطلبی . هجوم بی وقفه امواج سهمگین حوادث و ... البته تنهایی . باید رفت . راهی دگر نیست . میروی . میروی ... هستم هنوز . در نقطه ایی از راه . سرد و خیس و تنها و تاریک . باید رفت . باید رفت ... ******************* داش فکـــــــــــــــــــــــــــــــل. باز خورشید طلوع میکند و ساعاتی بعد غروب میکند . شاید مهتاب سر از گوشه ایی در اورد و به این سو و آن سو سرکی کشد . پیامی برسان به سفر کردگان و بگو یادشان همیشگی ست . چه خورشید بتابد و چه مهتاب ... ************************* بهنام ...............شاهراهی به کمال .. حکایت ما هستش و زندگیمون . باید باور کنیم که هر یک در سرنوشتی که روزگار برامون مقدر کرده نقشی را داریم و چه بخواهیم و چه نخواهیم باید این نقش را اجرا کنیم . حال هر کسی که بخواهد همان نقش خودش را هم کوچک فرض کند بازنده ایی بزرگ خواهد بود . کافی ست تنها لحظه ای فکر کنی که نقشی کم اهمیت را داری , در ان صورت اولین بازنده خودت خواهی بود و شاید بهای ان چیزی باشد که دیگر هیچ وقت فرصت جبرانش را نداشته باشی . هیچ وقت ... ***************************************** چکـــــــــــــــــــــــــاد..
سازت را بردار نازنین . نوایی را کوک کن و نغمه ای را بنواز . شاید حال اخرین فرصت باشد برای نجوایی که در سینه منتظر امدن و خوانده شدن است . نمیدانم حکایت رفتنت را چگونه میخواهی شروع کنی و کدامین واژه را میخواهی شریک این لحظه کنی . تنها بخوان و بنواز . بگذار این نغمه در اخرین دقایق بودنت در همه جا پخش گردد و انعکاسی همیشگی داشته باشد ... چشمهایم میجوید چشمهایت را چون میخواهم اخرین برق نگاهت را چون هدیه ایی ارزشمند به یادگار داشته باشم . بگو و بخوان مرثیه امروز و امشب ما را که شاید حتی این فرصت را هم از ما بگیرند ... بسم ا ... از من و ثبت نقطه پایانش با تو ... ******************************* عثقـــــــــــــــــــــــــــری ( اصغری ).......
در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست ... ؟ نهایتش رفتنه . اشکالی نداره , ما هم فوقش میریم ... رفت , اما نمیدانست که رنگی هست ورای تمام رنگها و انهم رنگ گرم حضورشه . افسوس که دیگر نیست تا بداند. مهرداد شیــــــــــــــــــــــــــدا.. و شاید در انتها قسمتت از این همه چیز تنها قطعه ای کاغذ رنگ و رو رفته ایی شود که با مدادی شکسته بخواهی بر آن حکایت روزگارت را بنویسی , البته اگر تراشی داشته باشی تا همین مداد شکسته را هم بتراشی , والا همین حکایت نصفه و نیمه هم بر باد روزگار خواهد رفت ... حریم جانان ............
میچرخم و میچرخم ... میچرخی و میچرخی ... دایره دواری که نامش را گذاشته اند زندگی . آکنده از نقطه های بسیاری که من هستم و تو هستی و همه هستیم . میچرخیم و میچرخیم شاید به این امید که باشد روزنه ایی تا از آن به بیرون بنگریم و حتی گذری داشته باشیم بدانچه که هست و نامش را گذاشته اند سرنوشت و روزگار ... میچرخم و میچرخم , شاید بیابم آن روزنه را تا بتاباند نوری که جذب کند پروانه ایی را ...
****************************** کمنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی... همیشه در عجب کار دل بودم ..که چگونه حیران دنیایی که بدان گرفتار است, ..بدین سو و آن سو می نگرد و چنان کودکی که مادر خویش را گم کرده است... هراسان و پرسان و گریان.. نظری به هر طرف می افکند ... حیرانی ماند بر جای خویش ....و ایام گذشت ,... اما هیچ کس ندانست... سر دل را ..که چه باید کرد با آن.. و کدام قصه را برایش خواند.... تا خوابی شیرین چیره شده ....و رویایی را به رشته تحریر در آورد ... چشم بر هم زدیم و ایام گذشت اما حکایت همچنان باقی ست ...
همیشه میتوان چیزی برای گفتن داشت تنها اگر واژه در گرداب من منها یخ نزند و در اعماق ندانم کاریها گیر نکند ... دوستان خوبم , حضور گرم و سبزتان را صمیمانه سپاسگزارم . با شما انگار همیشه چیزی هست تا نقل محفل گردد . گاهی شاید حتی یک کلمه اما با دنیایی نهفته در آن ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 4:31 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|