![]() |
![]() |
|
|
گفته بودم که هر وقت دلت در سینه نگنجید .. و پرنده خیالت دو بال پرواز نداشت .. گوشه تختت بنشین و چشم بدوز به پنجره اتاقکت .. و از اون گوشه ی سایه روشنی که نور ماه افتاده بر نیم رخ رنگ پریده ات .. به آسمون نگاه بکن .. و میون اون همه ستاره در دل اون کهکشان دور .. سوسوی نوری که برقی به نگاهت میندازه رو دنبال کن ... تامنو در آستان پنجره ات .. با همان ردای سفید رنگ بلند .. با گیسوانی به رنگ شبق ... بر پرچین دیوارک پنجره ات ببینی .. . و نسیم روحم رو که پوست چهره ات رو نوازش میدهد لمس کنی .. و بعد چشمات رو ببند و باز سوار بر بال خیال به وسعت دلتنگیت .. تمام خاطرات سفرهای رفته و نرفته رو تداعی کن .. و بگــــــــــــــو .. وصف العیــــــــــــــش نصف العـــــــــــــــیش ..
این منم .. بانوئی شرقی .. از شرقی ترین دیار .. شهرزاد بی شهریار شبهای هزار و یک شب تنهائی های تو .. تجسم تلخی از یادواره های قصه های روزگار تو ... تندیسی از عشـــــــــــــق .. تعبیری از فریادهای بی صدای سوگلی های دیار تو .. این منم ... سبوی ننوشیده و شکسته به جرم بد مستی های شبانه تو .. این منم .. ترنم باران در بغض همیشه نشسته در صدای تو .همیشه چکیده بر گونه های تو ... با دلی تاوول خورده از سوزش عشق .. با نگاهی پر از حسرت از بدرقه های گام های رفتن و آمدن های تو .. ..با لبانی تفیده از خواهش های بی جواب مانده از پاسخ های تو .. این منم .. در آستان نگاه تو ..در امتداد خط خیال تو .... هراسان از هراس های بی زوال تو .. چشم براه باز آمدن و باز آمدن های تو .. آغوشم رو به وسعت عشــــــــــق گشوده و بال گسترده..تا تنگا تنگ هرم نفسهای تو ... ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم .... چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .. تکیه کن بر شانه ام ... ای شاخه نیلوفری رنــــــــــــــــگ .. تاغم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم .. همه شب.. از گوشه نیمه باز پنجره اتاقکت.. که فاصله ی ..مرز و حد بین من و تو بوده .. نگاهم تا قلمروی بسترت ترا پاسداری کرده وصدایم زمزمه های لالائی شبانگاهان تو بوده .. و روحم احاطه گر حریم خلوت تو .... با هر نسیم لمست کردم و با هر آوا صدایت .. و .......... و تو .. خدایت را میخوانی ... که خدایم چه خاموشی ... و در پندار خویش مرا معشوقه ای بی خیال .. خفته در خواب ناز به تصویر میکشی .. و فریادت .... که تا فراسوی درونم پژواک کنان .. طنین خواهش های ترو سر میدهد .. ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را
با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را
![]() آره جانان . من صدای نفس های ترا هم میشنوم .. فریادهای تو که جای خود دارد .... از راه بزن بیرون، ای رندِ خطرپیشه! در ترس چه میجویی؟ ای مدعیِ غیرت! من عاشقِ مطرودم! ..................آوارهگیام! ..................دودم! حرمتشکنِ خویشم، .......................آرامشِ تشویشم! با وحشیِ چشمانش، الهامِ جراحت شد! آتش زد و رقصیدم، با ظلمت گیسویش این شرمِ نجیبانه.............................. در واژه نمیگنجد! طوفانیِ احساسش، خاشاکِ غزل برده
ســــــــــــــــلام ... نبضِ آوازُ گرفتم.............. امااين تمامِ من نيست ............. *********
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:27 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|