![]() |
![]() |
|
|
هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت ..یکدم خیال روی توام از نظر نرفت.. جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد... سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت ...هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت..... هم بیخبر بیامد و هم بیخبر برفت... در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد ...کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت... عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت... کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت... شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند... کو چون کمــــــــند در سر این شور و شر نرفت... « دوستت دارم » خموش و خسته جان تا یاد دارم تمام عمرم مشق عشق میکردم .. هر شامگاه در دفترچه خاطرات از تو مینوشتم . توئی که جز ترسیمی از تندیسی در ذهنم وجودیتی نداشتی .. و هر بار با خود میگفتم که فرداهای نزدیک خواهد آمد.. اینگونه خواهد بود ... و صبحگاهان .. بر آستان آرزوهایم در انتظار ظهورت دیده میگشودم .. هزاران بار از تو گفتم و هزاران بار از تو نوشتم . و هزاران بار عشق را زمزمه کردم .. سینه من مهجور جائی بود برای از تو گفتن ها .. و ذهنم همیشه به عبورت مشغول .. و عمر سپری میشد و من بی آنکه معشوقه ام را دیده و یا لمس کرده باشم .درونم را از عشقش لبریز کرده بودم .آنقدر در دنیای رویائی خودم غرق بودم که حضور رهگذران عاشق رو نادیده میگرفتم .. و فقط به تندیسی که خود برای محبوبم در ذهنم حک کرده بودم می اندیشیدم . محبوبی که شاید هیچ وقت نمی آمد . و همچنان عشق در قالب دل و دل در فضای سینه میتپید . من بی آنکه متوجه گذران عمر باشم . و پاییز عمر را لمس کنم در بهار عشق لحظه هارو سپری میکردم .. تا به خود آمدم که تمام عمر.. من عاشق عشق بودم .. و معشوقه فقط پل ارتباطی بین منو عشق میبود .. دیگه داشتم واقعا از آمدنش نا امید میشدم .. دل رو رها کردم .از زمین کنده شدم . روح معراج گرفت و هر آنچه بود و میدیدم جز عشق نبود . و در این میانه . که روح من سیراب از نوای عشق و سینه من مالامال از اریج معطر عشق .. و کلام و اندیشه ام جوهر عشق رو مشق میکرد .. خود خودی من . تشنه ترین در پی معشوقه عشق میبود .. معشوقه ای که با هاله ی عشق منو احاطه کنه .. فکر کنم اگر روزی با معشوقه ای مقصد عشق رو طی میکردم . هرگز به مقصود و عشق نمیرسیدم اینگونه که بی حضور او .. و اینچنین خالصانه بر عهد عشق نمی ماندم که بی او .. هیچگاه از درگاهت نا امید نبودم . همچون کسانی که تعبیری خاطیء از عشق و معشوقه در ذهن می پرورانند .و اینگونه شعارهای نا امیدانه سر میدهند .کــــــــــــــه: عشق پنهان شده در لابه لای اندوهی هولناک ..پوشیده در پرده ای از ناکامی و شکست ..سراب رنگینی که قلبها را تپش میداد ..و در آخر ............ مرگ . توقفی ناگهانی .استراحتی همیشگی و نابود کننده..هجران را چنان با خود آمیخته است ..که روح سرکش انسان را خموده و خسته به زیر میکشاند . و در پایان با زهر خندی .. چیزی جز خاطرات بر جای نمیگذارد .......... آری من هیچگاه زانوی غم بربغل نگرفتم . و غمگنانه های عاشقانه سر ندادم . چون عشق را مایه شادی روح میدانستم .
تا اینکه ............................ اگر از عاشقی گفتم .همیشه از تو میگفتم ..هنوزم عاشقم اما .. به پای تو نمی افتم .. راستی از قدیم الایام گفتند که : تا که از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی
ما فقط مشق نوشتيم از عشق ما فقط رنج كشيديم آروم عشق فقط با عشق رشد ميكند. عشق محتاج بستري عاشقانه است _ اين را بايد به عنوان مهمترين و بنياديترين اصل به خاطر داشت. عشق, تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتابهاي عاشقانه در محيط, پرورش مييابد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:10 توسط کمند |
|
| معرفی نامه |
|
| دل نوشته های سابق |
| آرشیو موضوعی |
| با قلمی از |
| عاشقان |
| گشت و گذار وبلاگی | |
|
حضار عشق: نفر |
|