تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل - با تـــــــــو انسانم ... ای ســــــــــلطان بی جانــــــــــشین

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت ..یکدم خیال روی توام از نظر نرفت.. جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد... سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت ...هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت..... هم بیخبر بیامد و هم بی‌خبر برفت... در کوی عشق بی سر و پائی نشان نداد ...کو خسته دل نیامد و خونین جگر نرفت... عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت... کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت... شوری فتاد از تو در آفاق و کس نماند... کو چون کمــــــــند در سر این شور و شر نرفت...

« دوستت دارم » خموش و خسته جان
باز هم لغزيد بر لب های من
ليك گوئی در سكوت نيمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من

ناله كردم: آفتاب ... ای آفتاب
بر گل خشكيده ای ديگر متاب
تشنه لب بوديم و او ما را فريفت
در كوير زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزيد
سايه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشيد بر گيسوی من
آسمان لغزيد در چشمان او

آه ... كاش آن لحظه پايانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شديم
كاش با خورشيد می آمیختيم
كاش همرنگ افق ها می شديم

تا یاد دارم تمام عمرم مشق عشق میکردم .. هر شامگاه در دفترچه خاطرات   از تو  مینوشتم . توئی که جز ترسیمی از تندیسی در ذهنم وجودیتی نداشتی .. و هر بار با خود میگفتم که فرداهای نزدیک خواهد آمد.. اینگونه خواهد بود ... و صبحگاهان ..  بر آستان آرزوهایم در انتظار ظهورت دیده میگشودم .. هزاران بار از تو گفتم و هزاران بار از تو نوشتم . و هزاران بار عشق را زمزمه کردم ..

 سینه من مهجور جائی بود برای از تو گفتن ها .. و ذهنم همیشه به  عبورت مشغول .. و عمر سپری میشد و من  بی آنکه  معشوقه ام را دیده و یا لمس کرده باشم .درونم را از عشقش لبریز کرده بودم .آنقدر در دنیای رویائی خودم غرق بودم که  حضور رهگذران عاشق رو نادیده میگرفتم .. و فقط به تندیسی که خود برای محبوبم  در ذهنم حک کرده بودم  می اندیشیدم .

محبوبی که  شاید هیچ وقت نمی آمد .   و همچنان عشق در قالب دل و دل در فضای سینه میتپید . من بی آنکه متوجه گذران عمر باشم . و  پاییز عمر را لمس کنم در بهار عشق لحظه هارو سپری  میکردم ..  تا به خود آمدم که تمام عمر.. من عاشق عشق بودم .. و معشوقه فقط پل ارتباطی  بین منو عشق میبود .. دیگه داشتم واقعا از آمدنش نا امید میشدم .. دل رو رها کردم .از زمین کنده شدم . روح معراج گرفت و هر آنچه بود و میدیدم جز عشق نبود .  و در این میانه .  که روح من سیراب از نوای عشق و سینه من مالامال از اریج معطر عشق .. و کلام و اندیشه ام جوهر عشق رو مشق میکرد .. خود خودی من . تشنه ترین  در پی معشوقه عشق میبود ..  معشوقه ای که  با هاله ی  عشق منو احاطه کنه ..

فکر کنم اگر روزی با معشوقه ای مقصد عشق رو  طی میکردم . هرگز به مقصود و عشق نمیرسیدم اینگونه که  بی حضور او ..  و اینچنین خالصانه بر عهد عشق نمی ماندم که بی او ..

هیچگاه از درگاهت نا امید نبودم . همچون کسانی که تعبیری خاطیء از عشق و معشوقه  در ذهن    می پرورانند .و اینگونه شعارهای نا امیدانه سر میدهند .کــــــــــــــه:

عشق پنهان شده در لابه لای اندوهی هولناک ..پوشیده در پرده ای از ناکامی و شکست ..سراب رنگینی که قلبها را تپش میداد ..و در آخر ............ مرگ .

توقفی ناگهانی .استراحتی همیشگی و نابود کننده..هجران را چنان با خود آمیخته است ..که روح سرکش انسان را خموده و خسته به زیر میکشاند .

و در پایان با زهر خندی .. چیزی جز خاطرات بر جای نمیگذارد ..........

 آری من هیچگاه زانوی  غم بربغل نگرفتم . و غمگنانه های عاشقانه سر ندادم .  چون عشق را مایه شادی روح میدانستم .

 

تا اینکه ............................

اگر از عاشقی گفتم .همیشه از تو میگفتم ..هنوزم عاشقم اما .. به پای تو نمی افتم ..

راستی از قدیم الایام گفتند که :

تا که از جانب معشوق نباشد کششی                  کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز

چه ره آورد سفر دارم ای مايه عمر ؟
سينه ای سوخته در حسرت يك عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤيائی دور
پيكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مايه عمر ؟
ديدگانش همه از شوق درون پر آشوب
لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نياز
بوسه ای داغتر از بوسه خورشيد جنوب

ای بسا در پی آن هديه كه زيبنده تست
در دل كوچه و بازار شدم سرگردان
عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم
پيكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس
جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشيد
دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من
عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشيد

حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم
ای امید دل ديوانه اندوه نواز
بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز

 

ما فقط مشق نوشتيم از عشق

ما فقط رنج كشيديم آروم

عشق فقط با عشق رشد مي‌كند. عشق محتاج بستري عاشقانه است _ اين را بايد به عنوان مهم‌ترين و بنيادي‌ترين اصل به خاطر داشت. عشق, تنها در بستري عاشقانه قادر به رشد و فزوني است. عشق تحت تأثير امواج و بازتاب‌هاي عاشقانه در محيط, پرورش مي‌يابد

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:10  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM