تبليغاتX
شبی در آستانه یک دل - کجا به در برمت ای دل شکسته کجا

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
 کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
 ز بام و در.. همه جا سنگ فتنه می بارد
 کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
 فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
 خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
 به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
 دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
 به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
 خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
 کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
 بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
 که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

****************

در آستانه عشق
ایستاده ام،
برهنه
رها در باد
دستانم را مشرق به مغرب
گشوده ام:
خورشیدم من
به یقین!

در آستانه عشق
ایستاده ای،
همه چشم!
باران می بارد،
سبز می شوی.
شک نکن!
سرزمین

دارم میام ای دیار عشق***

*******************************

 در آستانه شبی دلگیر ..

***

باز در حجم زمستاني سردي ديگر... سايه گستردشبي ديگرو دردي ديگر... شب نفرين شدهء رآيت يلدا بردوش... شب ننگي علم كشتن فردا بر دوش... شب آشفته شبي شوم شبي سرگشته... شبي از سردترين قطب زمين برگشته.... امشب از مملكت زاغ وزغن مي آيم... از لگدمال ترين سمت چمن مي آيم... گفتني ها همه راز است ولي خواهم گفت... سراين رشته دراز است ولي خواهم گفت ...من فروپاشي اركان وفاراديدم.... خوش نداريد ولي اشك خدا راديدم..... چه چمنها كه نروئيده پريشان كردند ....چه خداها كه فداي دوسه من نان كردند.... چه لطيفان كه به پيران حبش بخشيدند.... چه ظريفان كه به مشتي تن لش بخشيدند ....همه راديدم ودر بسترخون خوابيدم ....اين حكايت تو فقط ميشنوي. من ديدم..... شهررابادهن روزه به دريابردند..... كوزه بردوش به دريوزه به صحرا بردند... آشنا مردي وعصمت به اسارت رفته.... خم نه پيمانه نه ميخانه به غارت رفته... ديده آماج كمان است قدم برداريد.... سينه تاراج خزان است قلم برداريد... تا به كي زخم زبان رخنه كند درتنمان ....وبه جائي نرسد خون جگر خوردنمان ....كم به اين ورطه كشاندند وتحمل كرديم.... كه به ما آب ندادند ولي گل كرديم ...كم پراكنده شديم از دم درهاي بهشت ....به گناهي كه نكرديم وقلم زودنوشت ...كم تورادرملاءعام ملامت كردند.... كم نوشتيم ونخواندند و قضاوت كردند .....ترك اين طايفه كن حلقه به گوش دل باش .....تو سليماني واين ران ملخ ؟؟عاقل باش..... به سر خانهء اجدادي خود برگرديم ....شهررسواست به آبادي خود برگرديم.... حالي از عقل درادشت جنوني هم هست.... وينطرف ورطهء آغشته به خوني هم هست..... فخربازي يله كن روز نگوني هم هست... (يوم لاينفع مالي وبنوني هم هست)... ننگمان است سرازباغ بدر بردن تو.... ازكس وناكسشان سنگ طمع خوردن تو... مرد مگذار تو را رام ونمك گيركنند... برسرسفرهءگستردهء خود سيركنند ....تشنه اي باش بميروسراين كوزه مرو ....كوزه بشكن دهن روزه به دريوزه مرو.... هيچ پرسيده اي ازخود كه جلودارت كيست ....در بيابان عطش قافله سالارت كيست .؟؟...چهره پوشي كه به نام من وتو آدم كشت.... مرگ موشي كه فشانديم وفقط گندم كشت ...اين خوارج همه راغرق ريا ميبينم.... برسر نيزه نه قرآن كه خدا ميبينم.... درشبي تنگ قلم گمشده احساس كه هست ....دركف جنگ علم گم شده عباس كه هست... شعر پيراسته تقديم فلاني نكنيم.... رخنه دردين خود ازبيم فلاني نكنيم... آلت دست فرودست تر ازخودنشويم.... نردبان دوسه تن پست تراز خود نشويم ....اي مسلمان يل ناموس پرست خودباش.... گبر اگرميشوي افسار به دست خودباش.... بذراحساس دراين وادي مشكوك مريز.... قيمت دّر دري درقدم خوك مريز... برحذرباش ازاين طايفه پيمان شكنند ...ميهمانند به سر سفره نمكدان شكنند... دردها سربه هم آورده خدايا چه كنم ...مثنوي واژه كم آورده خدايا چه كنم... هربيابان زده مجنون شده يارب مددي... قاف تا قاف جگرخون شده يارب مددي ....يابزن ازلب اين قوم به دل دهليزي.... يابرانگيز دراين طايفه رستاخيزي..... شايد اين چوب سترون گل اميد شود ........وين شب يائسه آبستن خورشيد شود ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:33  توسط کمند | 
 
معرفی نامه

با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
وقتى تو نباشى من به من مشكوكم
به هر گل به هر سايه روشن مشكوكم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
بى تو به كابوس و به رويا مشكوكم
به شعله به پروانه حتى مشكوكم
باز امشب فانوسي روشن نيست
با سوگ اين شب يك شيون نيست
از كوكب تا كوكب خواموشي
شب هست و شوق شب كشتن نيست
ترسم نيست از ديوار از بن بست از سايه
تاريك تاريكم من از من ميترسم
چرا دل ببندم به شب كوچه گردى
كه از اين سكوت سترون ميترسم
من از سايه هاى شب بى رفيقي
من از نارفيقانه بودن ميترسم
مشكوكم به اشك كبوتر مشكوكم
مشكوكم به خواب خاكستر مشكوكم
با کوچه اواز رفتن نيست
فانوس رفاقت روشن نيست
نترس از هجوم حضورم
چيزى جز تنهايى با من نيست
شب هست و شوق شب كشتن نيست


دل نوشته های سابق
هفته دوم آذر 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
شهریور 1388
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385

آرشیو موضوعی
انگیزه هائی عاشقانه برای بودن

با قلمی از
عاشقان
(عشق به خدا شاهراهی به کمال)
دکتر الهی قمشه ای
نیکاح .... منصور
ماه نخشب ...شیدا

گشت و گذار وبلاگی




حضار عشق: نفر

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM